تبليغاتX
رهگذر - من خیلی خسته ام
من خیلی خسته ام

یه چیزی داره تو وجودم وادارم می کنه این وب رو حذف کنم..یه تصمیم ناگهانی...یه حسی داره به من می گه این وب نباشه خیلی بهتره..

ولی دستم انگار نمی ره رو حذف وبلاگ ..چند بار امتحان کردم که حذفش کنم ولی وقتی می گی مطمئنی ...یه جوری می شم که نمی تونم ok  رو بزنم...

دروغ نمی گم خیلی وقتا به وب های شما و نوشته هاتون حسودیم شد که چرا نمی تونم مثل شماها بنویسم...

هیچ وقت از نوشته هام خوشم نیومد..همیشه بعد یه روز ازشون بدم میومد....

نمی دونم چه کنم...جدا شدن از این خونه برام خیلی سخته.... اینجا رو خیلی دوست دارم ولی ...

نمی دونم ...قرار بود دو تا پست بعدی هم تولد بگیرم...میام و تولدها رو تبریک می گم....ولی بعد اون رو نمی دونم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كمي تا قسمتي خسته كمي تا قسمتي گریان

دلم چون  كفتري زخمي نشسته گوشه ای نالان

کمی تنها کمی ابری کمی چون آسمان بی تاب

شبیه ماهیه قرمز درون تنگ پر از آب

کمی تنها کمی خاموش کمی از یادها رفته

شبیه بی نشان هایم شبیه حرف ناگفته

شبيه يك مترسك شد تمام قامت خسته ام

به روي آرزوهایم چه ساده چشم می بستم...

من اینجا بس دلم تنگ است بدون توشه و بارم

برای بی صدا مردن شبی تا صبح می بارم

                                              شنبه 14/2/87 ساعت 22

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پائیز مهربانم تولدت مبارک....دعا می کنم لحظه لحظه زندگیت رنگین کمانی باشه...

آقا مهدی صالح پور  ...تولد تو هم مبارک...امیدوارم همیشه به همین سادگی بمونی....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر دوست دارم این روزها مثل یه مهمون ناخونده برم پیش خدا....

 

من دلم برای قیصر تنگ شده...براي شاعر ارديبهشتي ام كه  بی پال پرید ولی یاد نگرفتم بی بال پریدن را

اسماعيل داور فر :

یادش بخیر خانه شماره 13.هر روز به امید دیدن این سریال تو برنامه خانواده از مدرسه تند تند میومدیم خونه....يادش بخير أژانس دوستي

خدايش بيامرزد

+نوشته شده در 87/02/14ساعت21:17توسط آبجی سمیه(ساقی) |