تبليغاتX
رهگذر - من و rico
من و rico

مصاحبه با محمد  دلاوری اینجا

اگه حوصله داری و کمی تا قسمتی بیکاری چرت و پرتای منو بخونی.. بخون....(ببخشیدا)

Rico توی آسمونه یک هو سقوط می کنه و با مخ می ره توی دریا...سرش به صخره می خوره پیام میاد rico: killed...

دوباره از اول....

 Rico توی آسمونه...دستم به یه کلیدی می خورد چتر نجات باز می شه... rico زنده می مونه می رسیم به خیابون.نجاتش می دم...کلید  Eبود

یه جاده صاف و  آسفالت شده......طبیعت بکری بود...همه جاآروم..صدای موج دریا هم میومد آسمون هم آبی بود با ابر های قشنگ... Rico رو هل می دم که بره ...چیزی که می رفت رو اعصابم صدای فرمانده  ricoبود...یه چیزایی می گه...انگار rico زبان خارجکی بلد نیست یا نمی خواد بچه حرف گوش کنی باشه...منم که هیچ...

 Rico می دوئید...فقط می تونه بدوئه...دنبال هر کلیدی می گردم... کلید راه رفتن رو صفحه کلید نبود...تمام کلید ها و تمام F ها رو امتحان کرده بودم.

طفلک rico محکوم به دویدن بود ولی بالاغیرتا... مرد خستگی ناپذیری بود...با اونهمه تجهیزات خوب می دوئید

به پل می رسیم... Rico رو مجبور می کنم بایسته تا من صدای موج دریاچه رو بشنوم...و قایق هایی که از زیر پل می رفتن...جاده ها شبیه جاده هایی رویاهام بود....چه کیفی داشت.......چه دلپذیر...چه هوایی...حس می کردم باد خنکی داره تو وجودم راه می ره...اروپا هم رفتیم.... (چه توهمی)

باز رفتیم...تازه فهمیده بودم چه جوری می شه تفنگ به rico داد.بهش تفنگ می دم.عجب اشتباهی کرده بودم.اینو بعدا فهمیدم

باز رفتیم... به کلبه رسیدیم.هیچ کس نبود..کلبه ای هم نبود که بگم صابخونه رفته روز نشینی!!!...یاد حرف استادم افتادم..بی خیال که چی می گفت...در کل منظورش این بود که اجانب همسایه ندارن واسه همین راحتن

چند تا کلبه دیگه هم رفتیم فقط صدای مرغ و خروس میومد.ولی از آدم خبری نبود...درها رو بلد نبودیم باز کنیم..ما که دزد نبودیم..فضول هم

باز rico می دوئه...صدای گنجشک میومد..چه جیک جیکی!!!..اما. این فرمانده rico هزار بار پیام داد که من فقط دشمن خارجی رو می فهمیدم...می رفتیم خوش و خرم.... می رسیم سر دو راهی..سرمون رو می اندازیم پائین از یه طرفی می ریم دیگه...چپ و راستش رو یادم نمیاد

باز rico می دوئه...یه کم هوا تاریک شده بود..درختها توی تاریکی سایه هاشون رو پهن کرده بودن رو زمین...!!!!

می رسیم به یه جایی ... Rico تو راه چند بار تفنگ هاشو امتحان می کرد...چندبار جاده ها رو کشت!

رسیدیم به یه بازار محلی..دوتا ماهی فروش داشتن باهم دیگه آواز می خوندن.آوار اونها انگار rico رو اذیت می کرد.. Rico شلیک کرد...اونها زل می زدن و می نشستن...تعجب می کردم چرا فرار نمی کردن.؟چرا مقاومت نمی کنن..یکی فقط زار می زد.... Rico کلی شلیک کرد ولی چرا اون کلتش تموم نمی شد نمی دونم.شاید کلت جادویی بود...انقدر زد تا مردن...اون تا دستش رو میاورد پائین تفنگش پر می شد!!!!!

یه نفر هم اون پشت ها بود.داشت تمشک می فروخت.از همه پیر تر بود.انگار  همه آدمها کر بودند..انقدر می زنه rico تا اونم می میره...وجدان نداشت انگار

باز صدای آواز اون دوتا مرد ماهی فروش میاد..ایندفه بیشتر شلیک می کنه...تا می میرن..چه قسی القلب

اما بخدا اونا دفعه اول مرده بودن...تازه هر کی می مرد محو می شد!!!خودم دیدما...شاهدم

Rico میاد بیرون...یک زن می بینه...شلیک می کنه و زن پا به فرار می گذاره... Rico شلیک می کنه و می دوئه... اونم می دوئه و فرار می کنه.و من تعجب می کنم...چرا این زن فرار می کرد...مقاومت می کرد...زن راهبه بود... Rico خوب نشانه گیری می کنه تا زن هم می میره

حس کردم rico خسته اس...دنبال یه کلید می گشتم تا rico یک جایی بشینه یه آبی به دست و صورتش بزنه یا چیزی بخوره..ولی پیدا نبود...

بردمش دریاچه..تا زانو رفت توی آب...به آب شلیک کرد...خدایا این فرمانده هزار بار همون پیام تکراری رو می فرسته....عصبانی بود خیلی ...رو اعصابم رژه می رفت

ولی تو صورت rico هیچ حسی نیست...می دونم اگه فرمانده پیداش می کرد با یه تیر خلاصش می کرد اگر rico نمی کشتش...

باز rico می دوید...باز rico رو مجبور کردم روی پل بایسته تا من قایق ها رو ببینم... Rico شلیک می کرد...به قایق ها...دیوانه بود...؟؟؟

Rico شلیک می کرد به آسمون...می خواست به ابرها و پرنده ها شلیک کنه...رسیدیم به پمپ بنزین بسته بود...اصلا ما ماشین ندیدیم پمپم بنزین واسه چی؟!یادم رفت ازش بپرسم کارت سوختش رو گرفته یا نه؟

Rico تبلیغات هم می خوند...انگار قرار بود یه فستیوال برگزار بشه...ولی Rico همه رو کشته بود

رسیدیم در یک خونه ...مردی اونجا داشت در رو باز می کرد... Rico اونو کشت

باز رفتیم یه کلبه دیگه..یه کارگر اونجا بود rico اون رو هم کشت...اولش مقاومت کرد..ریکو با مشت و لگد بعد با کلتش کشتش..اونم محو شد...چه روستای عجیب غریبی بود ها...

از دست rico خسته شدم.چقدر صلح نطلب بود..همه رو می کشت ...خسته شدم از شنیدن صدای فرمانده rico....از دیدن خونی که پخش می شد...بردمش دوباره تو اون دریاچه ...

با rico 4005 متر دویده بودم... با کلیدS سرش را کردم زیر آب...از اون زیر نمی دونم چه جوری پرید توی یه قایق..به قایق به آب شلیک می کرد

دوباره سرش رو کردم زیر آب با Wسرش رو کوبوندم به یه صخره..انقدر منتظر پیام rico :killed... موندم دیدم خبری نیست...اون مردنی نبود.بی خیال شدم.گفتم بالاخره خفه می شه.البته چد باری به سرش زده بود خودش رو بکشه....

روی exitکلیک کردم..خسته شده بودم از بس کلید Wرو فشارده بودم....تا اون بدوئه

طفلک rico گناه نداشت من هی می گفتم rico بکش. Ricoبدو....

اما....

من می دویدم...من شلیک کردم...من فرمانده rico بودم...من قصی القلب بودم...من وجدان نداشتم...من دیوانه بودم...من عصبانی بودم...

من rico بودم...

--------

اینم خود rico

-------------

خدا رو شکر این کشتن ها عذاب وجدان نمیاره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز میلاد تو روز شادی قاصدک هاست

روزی که آنها ها پیام آمدنت را به صد شوق بر زبان هجی می کردند

روزی که آنها گوی سبقت می ربودند از هم

تا بگویند که یک دخترک اردیبهشتی از دیار بهشت آمد.

زهرای نازنیم من هم چون قاصدک ها شادم از میلاد تو

نازنین آغاز هجدهمین بهار زندگی ات مبارک تا مثبت بی نهایت

تولدت تا مثبت بی نهایت مبارک

 

 

+نوشته شده در 87/02/06ساعت6:44توسط آبجی سمیه(ساقی) |