تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
87/11/28 :: 9:52 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

رسم اين است وقتي چهل روز از رفتن كسي مي گذرد همه بيايند پيش داغديده دستانش را بگيرند و بگويند چه گذشت اين روزها بر تو...البته توي اين چهل روز تنهايش نمي گذارند.

وقتي روز چهلم مي آيد او را همراهي كنند تا سر مزار عزيزش...به او بگويند صبور باش...چهل روز كه گذشت كم كم با عزت و احترام لباس مشكي از تن درآورند...

اما داستان این قافله فرق مي كرد.قافله كه نه يك تن بلكه ده ها تن را از دست داده.... آفتاب آن روز كه غروب كرده بود غل و زنجير به گردنشان كردند و جسم ها را پاره پاره كردند.سرها را بي ني كردند و در جلوي قافله به راه انداختند.رفتند و رفتند...

چهل روز بعد از آن كسي نمي دانست قبر عزيزش كجاست.كسي نبود بيايد زير دستانشان را بگيرد و بروند دور قبر را بگيرند.بعد بگويند خدا صبرتان دهد...و بعد لابد لباس مشكي را..اصلا لباسي نمانده بود كه مشكي باشد يا نباشد...وقتي حرمتي شكسته باشد...چه دردي دارد اين قافله...زخم روي زخم...چه زخم عميقي

خدا صبرشان داده بود.خدا به يك زن عجيب صبر داده بود.چون يك قافله بود و يك زن.يك زن بود و صبوري...چه كسي مي خواست همدردي كند..چه واژه اي.همدردي...چه كسي اين درد را كشيده بود؟اصلا اين درد كشيدنيست؟روي كدام بوم و با كدام رنگ مي شد اين درد را كشيد.

اما چهره زينب،چشمان زينب اين درد را كشيده بود.فقط زينب درد كشيده بود...روي بوم تاريخ دردش را زيبا كشيده بود...

____________________________________

امروز هيچ حرفي براي گفتن و نوشتن ندارم.....دور شدم دور.....گم شدم گم...

اما دیشب تفال زدم به حافظ برای امروز...آمد

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم...هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

هوادارن کویش را چو جان خویش  داشت تا وقتی زنده بود زینب

                                                    


جوجه تیغی به روز شد



87/10/18 :: 14:58 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

مشق هاي كودكان ترك ترك

روي صفحه ها خون چكيده بود

تشنگي امان بريده بود

كودكان تشنه حسين

مشق می کنند روز اشك را

روي دفتري كه پاره بود

مي كشند شكل مشك را

پاي مشق هاي روز قبل

خط مي كشيد يا پدر يا عموي مهربان

آن عموي خوب

آن عمو كه توي چشمهاش

آسمان نشسته بود

كودكي نوشته بود توي دفترش:

آن عمو كه آب مي رساند

مثل ابرها

آن عمو كه مثل ماه بود

آن عموي من كه روي ني نشسته بود

او عموي مهربان كودكان خيمه بود

روي كاغذي به رنگ سرخ

دختري نوشته بود

روز چون به شب رسيده بود

روي قله اي به رنگ سبز

كودكي غروب كرده بود

كودكي كه قصه مي شنيد:

آن عموي مهربان

رفته تا فرات

تا براي تو

آب را بياورد

تو بخواب مادرم

كودكي كه خواب بود

مثل غنچه هاي نو شكفته بود

او

همان برادرم

خواب آب ديده بود.

توي خواب ديده بود

آنكه رفته بود تا فرات

مثل يك كبوتر سفيد

پر كشيده بود

ناگهان دلش شكست.

بعد از اندكي

روي قله اي نشست

روي قله اي به رنگ سبز

قله اي كه بعد از آن

رنگ حنجر برادرم گرفت

توي خط آخرش

دخترك نوشته بود:

مشق هاي امشبم

بوي اشك مي دهد

آن عموي من كه روي نيزه هاست

بوي مشك مي دهد*

________________________________________

*خيلي دلم مي خواست چيزي در شان امروز بنويسم...اين شد تمام دلم.

التماس دعا



87/10/15 :: 20:18 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

قمر بني هاشم.قمر يعني ماه! ماه بني هاشم.

ابالفضل.ابالفضل يعني پدر فضل.خودش هم انتهاي فضل و بخشش بود.

عباس.عباس يعني شير بيشه!

ابتداي قصه من اينجاست. روزي كه خيمه ها به پا شد در صحراي خشك كربلا. همه چشم اميدشان به عمو بود.عباس شير بيشه بود.نگهبان خيمه ناموس پيامبر.چون ماه مي تابيد و شبان تاريك كربلا را روشن مي كرد.عابد شب بود و شير روز.

درس رزم از مرد خيبر شكن آموخته بود.چنان شمشير به دست مي گرفت با آن قامتش،قيامت به پا مي كرد.تا بود قلب خيمه ها آرام مي تپيد

ماه شمشير به دست!

دل عباس پر از عشق حسين بود.اين عاشق است كه به معشوقش بايد ابهت و عزت دهد.عاشق بايد رسم عشق ورزي بداند.آبروي معشوق به عاشقش است.حالا كه عاشق خودش معشوق است معشوق خودش عاشق.حسين معشوق و عاشق عباس،عباس عاشق و معشوق حسين.در آسمان دل حسين اين ماه رخ عباس است كه مي تابد.

روز ذبح عظيم فرا رسيد!ماه مي خواهد شمشير به دست گيرد.

حسين رخصت جنگ نمي دهد.

بمان برادرم...هنوز تا غروب مانده است.

بمان برادرم .. اين زنان مصيبت ديده اند اما وقتي عمود خيمه تو را مي بينند صبور مي شوند.

بمان برادرم.. كودكان تا وقتي ماه رخ تو را مي بينند تشنگي را تحمل مي كنند.

بمان برادرم.. براي خاطر زينب

عباس در رفت و آمد است بين خيمه ها با دلي غرق آشوب.آسمان امان نمي دهد از آتش...از هر خيمه اي صداي انا عطشان مي آيد.كودكان تن به خاك سپرده اند.

 چه مي توان كرد؟سه روزي ايست كه فرات در حسرت ديدار چهره عباس است.اينكه عباس بيايد و عكس خود را در قاب دلش بياندازد.

سربازان حسين يك به يك مي آيند با قامتي رعنا و از جلوي چشمان عباس مي گذرند و تن پاك خود را به تيغ و سنان مي سپارند.عده از ايشان درس  رزم از او آموختند.عباس نظاره گر وداع واپسين حسين با عزيزانش است.چه رنجي مي كشد عباس...

فرياد تشنگي از هم خيمه ايي مي آيد.كارزار يا فرات...برادر شمشير را مي گيرد و مشك مي دهد.و فرات مي شود خيبر عباس.

عباس عين علي ايست.آري عباس همانند علي بود.او فاتح خيبر و بود و عباس فاتح فرات. عباس عين علي هم بود.آري.عباس چشمان علي بود در كربلا!

عباس رفت تا فرات...با حسين هم رفت.رفت و رجز خواند...رجز مي خواند تا دل حسين گرم شود. رجز خواند... رجز!به فرات رسيد.. چشمان فرات روشن شد آب را در دستانش گرفت...قلب خيمه ها دارد مي ايستد..و تو اينجا موج مي زني؟ مشك پر آب شد و باز گشت..تيري به صورتش خورد...باز رجز خواند براي دل حسين... دستانش را قطع كردند...رجز خواند و رجز خواند....تيري بر چشمان او بوسه زد...سرش را خم كرد...در جلوي ديدگانش خيمه ها آمد...تير بيرون نيامد...رجز مي خواند و باز هم رجز.تا اينكه عمودي بر سرش نشست..عمود خيمه او هم نشست...و قلب خيمه ار تپش ايستاد..و چشمان تشنه از گريه سيراب شد...

چه باشكوه بود پايان عباس..ماه را به ني كردند.

 



87/10/14 :: 19:38 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

هفت روز بعد از محرم 1369 سال پيش چهار هزار نيزه دار دور فرات را گرفتند. آب افتاد دست يزيد...و كسي فكري به حال كوچكترين سردار حسين نكرد...كسي كه پدرش گفت آيا نمي بينيد كه او از عطش لبانش را چون ماهي باز و بسته مي كند؟لابد ديده ايد كه ماهي وقتي از آب دريا جدا مي شود چگونه لبانش را باز و بسته مي كند.

كسي از سپاه ظلم فكر نكرد كه شايد فرات بي تابي كند. من فكر مي كنم اين سه روز فرات سكوت كرد كه صداي موجش حسرتي را به دل كودكان نياندازد.

_______________________

خيلي وقت ها شده با خودمان گفتيم كاش در كربلا بوديم تا حسين را ياري كنيم؟اما واقعا ياري مي كرديم؟

كسي هميشه مي گفت روي منبر كه كاش من در كربلا بودم...تا يك شبي در خواب ديد در صحراي كربلا از حسين(ع) رخصت جنگ مي خواهد.حسين گفت بايست در جلوي من تا نماز بگذارم. در عالم خواب هنگامي كه او در جلوي امام حسين(ع) ايستاد هر تيري كه سوي امام روانه مي شد خودش را به كنار مي كشيد و تير به امام اصابت مي كرد.چند بار تكرار مي شد اين تيرها!

فكر كنم بدانيد كه امامم به او چه گفت؟

در كربلا ياران امام آدمهاي معمولي نبودند.نابغه هاي دوران بودند.چه بزرگان سپاه حسين و چه كودكان.

همه گلچين شده حسين بودند. همه جزء عالمان بودند.چه آنها كه رفتند به روي ني و چه آن ها كه رفتند به اسارت.

تو فكر مي كني مي توانستي جاي كدام يار امام باشي.؟مي تواني لحظه اي فكر كني عزيزانت در جلوي چشمانت آن هم فقط در يك روز از كنارت بروند.آن هم طوري كه سري را ببرند،جسمي را مثله كنند،در تشنگي... آن هم در اوج بي گناهي.عزيزانت يعني،پدر،برادر،فرزند،كودك...مي توانستي؟

اينجاست كه بي گناه سرش پاي ني مي رود و بالاي ني هم....

آيا لباس صبر را تو مي توانستي به تن كني؟



87/10/12 :: 22:20 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

....هيهات!نگاه كنيد آن هم به دقت و ببينيد سزاوار است پيرو چه كسي باشيد؟ از كسي پيروي كنيد كه شارب الخمر است يا از كسي كه صاحب حوض كوثر است؟از كسي كه در خانه او آواز خوان هاي مست وجود دارد يا از كسي كه در بيت او وحي و قرآن است؟از كسي كه در خانه او هوسراني و آلات لهو و كعب و پليدي است و يا از كسي كه در خانه او پاكي و نشانه هاي خدا است؟

چگونه براي شما كشتن اب عبدالله الحسين(ع) امكان پذير لست تا مادامي كه من كه ذريه علي(ع) هستم زنده باشم؟

بيايد تا شما را به راه كشتن امام حسين(ع) آگاه كنم، به قتل من مبادرت ورزيد گردن مرا بزنيد، تا مراد شما حاصل گردد.

اين خطبه حضرت زيبارويان حضرت عباس (ع) در هشتم ذيحجه در كنار خانه كعبه بود...راه قتل حسين(ع) همان بود كه عباس (ع) گفت!

_______________________________________

روزي مولايم علي(ع) به عباس (ع) كه در دوران كودكي به سر مي برد، فرمود: بگو«يك»، عباس گفت:«يك».مولايم علي (ع) فرمود:بگو «دو» عباس در پاسخ گفت: من با آن زباني كه يك گفته ام و به يكتايي خدا اقرار نموده ام شرم مي كنم كه بگويم:دو و از دايره يكتايي خدا خارج گردم.مولايم علي(ع) دو چشمان عباس(ع) را بوسيد.

___________________________________

محرم 1369 سال پيش كه بر خلاف اين روزها بي باران و خشك و داغ بود...زينب تنها نبود...زينب خسته نبود..زينب بي يار و ياور نبود..خبري از خرابه شام نبود.

محرم 1369 سال پيش عمود هيچ خيمه اي خوابانده نشده بود.عمو عباس همان شير بيشه حواسش به تمامي خيمه ها بود.

محرم 1369 سال پيش هيچ تني زخمي نبود...هيچ تني بي سر نبود.

محرم 1369 سال پيش هيچ سري روي ني قرآن نمي خواند.

محرم 1369 سال پيش آخرين روزهاي با هم بودن بود.



87/10/11 :: 14:13 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

اي دوست، اي برادر، اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل عام گلها را بنويس!*

پ.ن.1..در غزه آغوش هر پدري، آرامگاه كودكانش مي شود....

پ.ن.2...در كجاي اين مانده ايي و زانوي غم به بغل گرفته اي و سر به زانوهايت مي گذاري و مي باري؟قلب پنجره ها از تپش ايستاده و آينه هاي شكسته تكرار مي كنند قامت خونين برادرانمان را

كجاي اين دنيا مانده ايي مرد سبز پوش منتظر؟جاده رنگ خون گرفته و آفتاب از شرم ديدن مرگ غنچه ها خودش را حبس كرده است.و ماه صورتش را زير چادر سياه پنهان

كجاي اين دنيا مانده ايي؟ مي دانم كه تو همانجا در غزه ايي!كجايند ياران تو

من به فداي قلب صبور تو كه اين روزها به درد آمده است...

در اين قرن خونين كسي صداي هل من ناصر ينصرني تو را نمي شنود...

پ.ن.3شعر از فروغ



87/10/10 :: 16:51 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

عيب نداره ديگه از اين به بعد تا تو خلوت بايد  بشینم

مي گم آقا باشه مام خدا داريم

باشه آقا

اما چه بگي بيا چه بگي برو مي گم دوست دارم دوست دارم

با همه بدبختبام با همه روسياهيام بازم جار مي زنم آي حسين دوست دارم

با خماري حرمت مي سازم اين خماري رو از من نگير

عيب نداره بازم مي گم اگه كربلا رام ندادن اگه مدينه رام ندادن

اگه نتونتستم نجف رو ببينم سامرا و كاظمين و خاكشو ببوسم

مي گم دلم گرفت مي رم پيش امام رضا سرمو رو سنگ حرمش مي ذارم و عقده دلمو وا مي كنم

مي گم همه رفتن كربلا و من جا موندم

مي گم همه رفتن شيش گوشه رو ديدن و من نديدم

مي گم همه اومدن بين الحرمين راه رفتن و من نرفتم

چه نقشه هايي كشيده بودم بين الحرمين هروله مي كنم تو حرمت مي شينم.....*

______________

پ.ن.1...*نوايي اين خانه كه دل مي برد..دل بده...

پ.ن.2......اينجا تكيه ها و ديوار ها ،لباس مشكي و پرچم قرمز يا حسين،تمسال هاي عمو عباس، پيشوني بندها ، صداي مداحي ها،دسته ها،طبل و سنج،همه فرياد مي كنن كه محرم اومده...و امروز هوا سرده سرده..اين بادها وقتي مي وزند انگار دارن گريه مي كنن..باور كن هواي سرد اينجا يه جور ديگه است..انگار پريشون شدن..وقتي مي وزند يه حس دلهره غم انگيز مياد سراغت...دلت گريه مي خواد و چشمهات بي تابي مي كنه...

پ.ن.3..اين جا محرمه..غزه كربلاست...كربلايي پر از علي اصغر و رقيه و علي اكبر و قاسم...كربلايي پر از حسين و عباس و زينب...كربلايي پر از شمر و يزيد ..كربلايي در كنار آب!...اونجا انگار كسي نمي خواد حر بشه...

پ.ن.4.آهايي اونايي كه اين روزا مهمون كربلاي حسين هستيد،آهايي اونايي كه سر سفره امام رضا مي شينيد يادي از خواهرتون بكنيد...



87/10/08 :: 19:28 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

آتش، بس است

لطفا آن وجدان به خواب رفته تان را بيدار كنيد

و اين قصه را تمام ...

بگذاريد تا كمي كودكان اين شهر خواب گل ببينند نه گلوله

بگذاريد زنان اين شهر عمر دل بستنشان طولاني تر شود

بگذاريد دختران اين شهر قد بكشند

بگذاريد پدرها در ذهنشان روياي عروس شدنشان را بپرورانند

لطفا روياشان را با تانك له نكنيد

بگذاريد پسران اين شهر اندكي پشت لبشان سبز شود

بگذاريد مادرها براي يك روز هم شده قربان صدقه قد رعناي پسرشان بروند

لطفا آرزوهاشان را بمباران نكنيد

بگذاريد اين شهر، شهر بماند نه جايي براي جسد ها

بگذاريد درختان به سبزي بنشيند

تا بهار كه آمد بشود تاب كودكان شهر

نه تابوتي براي جسم كوچكشان

اينجا خنده را به گلوله مي بندند

اينجا وجدان را به بالاي طناب دار مي برند

اينجا زنان، صبح در آستانه در با چشمان گريان وداع مي كنند

و اندكي بعد نه زني هست نه آستانه دري

و مردي يا باز نمي گردد يا اگر بازگشت راه خانه اش را نمي داند

اينجا دفتر مشق بچه ها را به رگبار مي بندند

اينجا بچه ها از روي ناله مادر املا مي نويسند چند بار بي غلط

اينجا نعش برادر هايشان را انشاء مي كنند

اينجا آتش،بس نمي كند

آتش، بس است...

لطفا سكوتهايتان را بشكنيد

غرورتان را بشكنيد

نفس پرستيتان را هم

آتش،بس است

________________

ما بين تصاويري كه از غزه پخش مي شود يك صحنه بدجور درگيرم كرده..جايي كه جواني نعش كسي را به آغوش كشيده و فرياد مي شند حسبنا الله و نعم الوكيل

وبلاگ برادرم را بخوان



86/10/28 :: 15:12 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

آن روز قحطی آب نبود.قحطی عاطفه بود...قحطی رحم و مروت...

آن روز روز شکستن بود...روز شکستن حرمت خاندان محمد(ص) ،روز شکستن بغض عباس.روز شکستن کمر حسین...

روز دهم آمد...روز دهم ماه محرم الحرام!!!...

حسین(ع) در این میدان جنگ با یارانی اندک در آن طوفان تشنگی، یا یارانی اندک!!!!

در این سوی کارزار حسین است یارانش و در آن سو یزید و کوفیانی که حسین را به زر و سیم فروختند

در میان آن کوفیان فقط حر خواست که شهید شود...همان اول کسی که آب را به روی قافله حسین بست

حسین همه را رهسپار می کند.در آغوششان می کشد.آنها گلان گلستان حسین اند وقت رفتن زیر گوششان می خواند که من هم می آیم به زودی

هر که رو سوی میدان می کند رجزی می خواند..

و اما صدای کسی می آید

 کسی در آنجا دم به دم رجز می خواند

و اما...

کسی پشت خیمه هاست در اضطراب...زنی است گویا..زنی مضطر... اما باید صبر و قرار زنان بی تاب خیمه ها باشد....چشم آنان به صبوری اوست...

و تشنگی امان همه را بریده...

و اما صدای کسی می آید

کسی در آنجا دم به دم رجز می خواند

گلهای خوشبو به خون خضاب شده اند می آیند...خوشبو تر از همیشه... چون ماه می درخشند

ظهر می شود...

وقت نماز می رسد..نماز روز عطش و گرما...

حسین می ایستد... الله اکبر... اشهد ان لا اله الله، اشهد ان محمد رسول الله،اشهد ان علی ولی الله

دو رکعت نماز به جا می آورد...آخرین نماز حسین روی این خار و خس....

 و...حسین تنها می شود...کسی نمانده انگار...اما هست یاور  و باور حسین ...ابوالفضل بی تاب میدان است اما او سقاست.... کودکان تشنه اند و زنان بی تاب... دریای دل ابوالفضل متلاطم شد...برادر  آب...آب...آب...مشک را بردار...

قامت عباس قیامت می کند رو به سوی آب می کند... او رجز می خواند و حسین هم...آوای دو برادر  یعنی آرامش  خیمه هاست...

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد     من و ساقی به هم سازیم و بنیادش بر اندازیم...

دست در آب می زند ...آب تشنه لبان ابوالفضل است

و اما صدای کسی می آید

کسی در آنجا دم به دم رجز می خواند

او بی اعتنا به خواهش آب...مشک را پر از آب می کند..اما ... کسی آنجا کمین کرده و برق چشمان ابوالفضل چشمان او را کور می کند انگار و تیری بر چشمان او بوسه می زند... دستان خود را می طلبد... اینجا داستان همان داستان بازوان زخمی عباس است

حسین بی قرار و بی تاب...ابوالفضل..برادرم..ماه من...جانم به فدایت... بلند شو...و انکسر ظهری...

او رو به سوی خیمه ابوالفضل می کند... عمود خیمه را می نشاند ...این خیمه دیگر مردی ندارد...

و اما صدای کسی می آید

کسی در آنجا دم به دم رجز می خواند

هر که رو به سوی میدان رفت رجز خواند اما کسی هست که دم به دم رجز می خواند...آخرین سرباز..رجز علی اصغر گریه اوست ...او انگار از همه بی تاب تر بود برای شهادت... اما...لطافت جسم او طاقت تیر سه شعبه را نداشت نامرد....

و حسین فرمانده لشکر. عشق... باز رو به سوی میدان می کند...لباسی کهنه می پوشد زیر لباسهایش که بعد از شهادتش آن را از تنش بیرون نکنند ..لعنت بر این جماعت بی رحم...حسین :این جماعت زر پرست آنکه لباس بود..انگشتت را قطع می کند به طمع انگشترت

و حسین سردار بی سر می شود...

در آن صحرای خون و عطش آن کوفیان نفرین شده هر کدام دنبال سر هر سروری بودند که به نیزه کشند...

و تو ای ابو ایوب غنوی...تو انگار سری نداری که به نی کنی...بگرد آن زمین خونین را ...آنجا کنار خیمه ها سری کوچکی ایست...تو هم بی زر نماندی سر کوچک علی اصغر. همانجا کنار خیمه هاست....

و زینب قافله سالار شد.... او در جلوی قافله می رود با لشکری که لباس اسیری به تن کرده...

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم       جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها...

اما نگاهش به روی نیزه هاست.. رقیه یادگار برادرم بشنو..صدای قرآن می آید.با خودش زمزمه می کند: آنجا هنوز علمدار روی نی علمداری می کند اما چشمانش بغض دارد...آن بالا روی نی یک نفر چقدر شبیه جدماست... آن یکی یادگار برادرم نیست؟...رباب آن بالا را نگاه کن..اصغر توست سری که کوچک است روی نی اما لبانش تشنه نیست... سیراب شده...

و زینب ماند و تنهایی و صبر و کاخ یزید.... و طشتی که سر حسین و علی اصغر در آن است...

سری به نیزه بلند است در برابر زینب

خدا کند که نباشد سر برادر زینب

نمانده تن که نلرزد نمانده دل که نسوزد

به روی نیزه نشسته تمام باور زینب

 

این  طالب بدم المقتول بکربلا؟

 



86/10/25 :: 6:19 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

 

 

زینب ایستاده است و لحظه لحظه ها را با دیده های گریان خود ثبت می کند. محرم ماه اوست.ماه اضطراب زینب.

زینب این روزهای آخر را قدر می داند. یک دل سیر عزیزان خود را می نگرد. چند روزی بیشتر نمانده برای وداع... وداع با محبوب خدا....خون خدا...

زینب تاریخ را ورق می زند.تاریخی که ثابت می کند اینان که میوه دل پیمبر اند، اینان که از نسل فاطمه اند اینان که بر سفره علی بزرگ شده اند،ایستاده اند در مقابل نا کسان تاریخ، کسانی که خود را مومن دین محمد می دانند.

زینب خون می خورد و دم نمی زند. به یاد آورد ناله های پیامبر را که بارها بر حسین گریه کرده بود و بر گلوی او بوسه زده بود.به یاد می آورد آخرین حرف های مادر را در بستر مرگ که در گوش او چه زمزمه کرده بود. به یاد آورد اشک های علی را هنگامی که نامی از کربلا می آمد.آمد آن روزهایی که پیغام آمدنش را داده بودند. و او زن با شرم عرب است و باید صبوری کند...

این ده روز را با اضطراب می گذرد اما هنوز حسین هست، هنوز قامت رشید عباس دیدنی ایست ، هنوز علی اکبر را در رد نگاهش می بیند. قاسم هست، علی اصغر بی تابی می کند اما هست.... همه هستند. اما همه می دانند روز آخر که بیاید زینب می ماند یک دنیا غم...یک دنیا تنهایی...یک دنیا صبوری....همه دل نگران زینب اند. این زینب است که باید خون شهیدانش را تا ابد جاوید نگه دارد....زینب این روزهای آخر را چگونه می گذراند؟ خدا می داند....

ملجاء اهل حرم تا ظهر اگر عباس بود

شب نگهبان در کنار نهر علقم زینب است

مدعی دیگر مزن بیهوده لاف عاشقی

             این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا کاشِفَ الکَرَبِ عَن وَجه الحُسین(ع) اِکشِف کَربی بِحَق اَخیک الحسین(ع)

(آمین)

التماس دعا