تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
88/07/05 :: 23:7 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
سلام...

 

خوبین؟خوشین..خزونتون مبارک....

 

کلی سوژه از دست دادم این روزها به خاطر یه رعد و برق.....از تولدها بگیر....عید فطر و مهر و این روزها...

ولی یه سوژه تاپ و سبز دارم که می خوام بنویسم....

 

فقط بگم  هیچ کس حق توهین نداره..وگرنه بی جواب نمیمونه

 

فعلا تا بعد

 

در پناه حق سبز باشید



87/11/24 :: 20:20 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

اگه تو تقويم نگاه كني مي بيني واسه 13فوريه يا 25 بهمن هيچ مناسبي نوشته نشده.ولي اين روز چند ساليه كه به طور  غير رسمي غلغله به پا كرده! ولنتاين  تو  تقويم خيلي ها يه روز رسمي خيلي مهمه و حسابي نون خيلي ها رو تو روغن انداخته.

اما من كاري به فلسفه اين روز صادراتي ندارم.اينكه اين روز شرقي نيست. اينكه اين روز كپي سپندارمزگان ما  هست ندارم.اين كه امروز خيابونا شلوغ پلوغ بود.اينكه دست دخترا و پسرا عروسك و شكلات و خرس ولنتاين بود.اينكه خيلي ها براي رسيدن اين روز لحظه شماري مي كردن.كاري به اين همه ندارم.ولي قرمزي ولنتاين رو دوست دارم!

پ.ن.۱..كنكور به شدت سخت بود..صد در صد مجاز نمي شم.

پ.ن2....شب مي گذرد رو مي بينم.با تمام استرسي كه وارد مي كنه بر من.و با تمام محير العقول بودن بعضي سكانس ها.شايد مهم ترين دليل ديدنم بودن مجيد مظفري توي اين فيلم باشه.مجيد مظفري از معدود بازيگر هايي هست كه فوق العاده براش احترام قائلم و بهش علاقه مندم.انقدي كه حتي تو فيلم هايي كه ازش مي بينم دوست ندارم بميرد.صميميت و رواني بازي كردنش منو هميشه ميخكوب مي كنه....توي شب مي گذرد وقتي حيدر (مجيد مظفري)كشته شدحس غريبي سراغم اومد....باور كن حتي توي فيلم هم دوست ندارم بميرد.

 

پ.ن.۳.پرسپوليس

پ.ن.۴..هرجا به اسم آبجي سابق كامنت گذاشتم اشتباهي بوده.يعني اشتباه من بوده.من همون آبجي سميه ام..!


باز هم مساوي!



87/07/14 :: 15:19 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

اينهمه اسم تو دنياست چرا آخه اسم سميه رو گذاشتين رو كشك؟

    کاش پیشنهاد دهنده این اسم دم دستم بود تا

راستي الك دولك  يادت نره..يه سري بزن..نوشتم



87/05/11 :: 20:3 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سلام

حلول ماه مبارك عزیز و میارک شعبان رو به همه تون تبریک می گم. چه ماه ماهی این ماه....یه لحظه چشماتو ببندی می بینی که بهانه های آفرینش تو همین ماه قدم به دنیا گذاشتن و به زمین شرافت دادند.ماه پیامبر، نور چشمای علی و فاطمه...قرار دل زینب،منجی من و تو..خدا کنه قدر این ماه رو بدونیم....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب می دونم این مطلب پائینی به حال و  هوای وب من نمی خوره.واسه همین تصمیم گرفتم یه وبلاگ  درست کنم ومخصوص سیاسی نوشته هام.فعلا اسمش هست +x-  تا بعد ببینم چه اسمی می تونم براش انتخاب کنن.اگه دوست دارید لینکش کنید.

البته این رو هم باید بگم که وبلاگ های دیگه من هم به نام مهدی زین الدین و نامه های امام به سید احمد آقا به روز شد....سر بزنید.


روزهایی که گذشت برگزاری اجلاس عدم تعهد در صدر خبرهای مهم بود.. جنبشی که دارای 118 عضو هست به معنای دیگر تعداد خیلی زیادی از کشورهای جهان را در بر می گیرد که ترکیبی از کشورهای جهان سومی است.

به لحاظ تاریخی این جنبش برای مباره با استعمار از سال 1955 در باندونگ آغاز به کار کرد و موجب شد که در دهه 70 تعداد زیادی از کشورها از یوغ استعمار گران خارج بشود.در ابتدا که اهداف تعیین شده مشخص بود  و همچنین وجود منافع مشترک  عزم کشورها برای رسیدن به آن اهداف جزم شده بود.

یکی از اصول مهم یا مهمترین اصل برای عضویت در  عدم تعهد عدم سر سپردگی به بلوک شرق و غرب در دوران جنگ سرد بود.که اغلب حس ناسیونالیستی و هدف مشترک می توانست به موفق بودن فعالیت ها کمک کند اما در همان زمان هم شوروی و امریکا در پی ایجاد تفرقه در بین اعضای جنبش بود.

اما امرزه شاهدیم که به مرور زمان این جنبش دچار رکود شده و مشکلاتی که از همان ابتدا به آن توجه نشده بود در حال نشان دادن خود است.یکی از مشکلات ریشه ای این جنبش نبود ضمانت اجرا و ارائه کردن قطعنامه و بیانیه های صرف است که کشورهای عضو خود را متعهد به انجام آن نمی دانند.و بیشتر در پی دستیابی به اهداف ملی خودشان هستند. البته باید به این نکته توجه کرد که قدرتهای جهانی به نحوی سعی در کارشکنی میان اعضا دارند.

از طرفی ساختار متنوع کشور های عضو هم یکی دیگر از مشکلات است. همسو کردن کشورهایی با ساختارهای متفاوت اقتصادی،نظام های متفاوت سیاسی،تفاوت های فرهنگی و اجتماعی کار بسیار سخت و دشواری ست.از سویی تعداد زیادی از کشورهای عضو وابستگی شدیدی به قدرتهای بزرگ مخصوصا امریکا دارند.

به همین دلیل برگزاری اجلاس عدم تعهد صرفا یک گردهمایی تشریفاتی ست به همین دلیل کمتر می تواند نقش فعالی در مناقشات و موضوعات مهم بین المللی داشته باشد.

اما سوالات دیگری هم مطرح است از جمله:

پس از پایان جنگ سرد که بلوک بندی ها از بین رفت عدم تعهد به کدام بلوک مطرح است؟

سوالات دیگر در مورد این کشورها این است

پس از فروپاشی شوروی و تبدیل شدن امریکا به یک ابرقدرت و امروزه هم که شاهد یک نظام چند قطبی هستیم آیا این سازمان تغییری در اهداف خود داده و اهداف خود را به روز کرده؟

آیا سازمان نیازهای جدید خود را شناسایی کرده است

آیا بین کشورهای عضو همگرایی وجود دارد؟

آیا در دنیایی که که تعهد و پایبندی به معاهدات حرف اول را می زند عدم تعهد می تواند کار آمدی داشته باشد؟

                              

----

 

 



87/04/15 :: 14:22 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

 

چنین روزی بود که امام حسن عسکری(ع) طعم یتیمی رو چشید..

شهادتش امام علی نقی(ع) تسلیت...

 

×××××××××××××××××××××××××××

سلام.خوبید؟خوشید؟سلامتید؟خوب خدا رو شکر که خوبید. چون فکر نمی کردم به این زودی ها بیام نت هیچ چیزی برای نوشتن ندارم.به همین سادگی

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

امروز سه تا از نمره هامو گرفتم که خیلی خوب بود...خدا کنه چند تای بعدی هم همین جوری خوب باشه تا اون دو تا امتحانی رو که خیلی بد دادم  آبروی منو نبره....حیف که معدل الفی رو به خاطر این دو تا از دست دادم...

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اینروزهای من فقط با کتاب خوندن و کتاب خلاصه کردن داره می گذره..شدیدا استرس دارم واسه کنکوری که قراره آخر سال بدم...با اینکه می دونم سال اول امکان قبول شدن با رتبه خوب برای من خیلی کمه ولی ترسم اینه که اینقدر رتبه ام بد بشه که سال بعد هم نتونم قبول شم...

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

هیچ اتفاق جالبی نیافتاده همه چی تکراریه غیر از کتابها....

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

تو این چند وقتی که بیکار شدم یه بار هم نشد یه خبر رو کامل ببینم...راستی داداش کامران آپید.(خبر سوخته)..تو بیست و سی چه خبره؟هان؟

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

ماه رجب هم حلول کرد...بعطر خوش ماه رمضان داره میاد...این سه ماه یعنی رجب،شعبان و رمضان رو خیلی خیلی دوست دارم....واسه همه دعا کنید.این پنجشنبه شب آرزوهاست...از الان آرزوهاتون رو بنویسد.

دعای ندبه این هفته تو شهر ما بود.خیلی صفا داشت.اگه دیده باشید دعا توی خیابون برگزار شد. پشت سر جمعیت دریا بود.وقتی دعای ندبه تموم شد و خواستن دعای فرج بخونن بارون نم نمی گرفت تا وقتی دعاها تموم شد بارون هم تموم شد.بعد از دعا،دریا خیلی چسبید.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^

پ.ن.:باید به کار عشق نزاکت به کار برد.....یوسف به زور یار زلیخا نمی شود

^^^^^^^^^^^^^^^^^

فعلا

یا علی

 

 



87/02/14 :: 8:14 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

پل چشمه کیله

 

 

 

 

 

 



87/02/06 :: 6:44 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

مصاحبه با محمد  دلاوری اینجا

اگه حوصله داری و کمی تا قسمتی بیکاری چرت و پرتای منو بخونی.. بخون....(ببخشیدا)

Rico توی آسمونه یک هو سقوط می کنه و با مخ می ره توی دریا...سرش به صخره می خوره پیام میاد rico: killed...

دوباره از اول....

 Rico توی آسمونه...دستم به یه کلیدی می خورد چتر نجات باز می شه... rico زنده می مونه می رسیم به خیابون.نجاتش می دم...کلید  Eبود

یه جاده صاف و  آسفالت شده......طبیعت بکری بود...همه جاآروم..صدای موج دریا هم میومد آسمون هم آبی بود با ابر های قشنگ... Rico رو هل می دم که بره ...چیزی که می رفت رو اعصابم صدای فرمانده  ricoبود...یه چیزایی می گه...انگار rico زبان خارجکی بلد نیست یا نمی خواد بچه حرف گوش کنی باشه...منم که هیچ...

 Rico می دوئید...فقط می تونه بدوئه...دنبال هر کلیدی می گردم... کلید راه رفتن رو صفحه کلید نبود...تمام کلید ها و تمام F ها رو امتحان کرده بودم.

طفلک rico محکوم به دویدن بود ولی بالاغیرتا... مرد خستگی ناپذیری بود...با اونهمه تجهیزات خوب می دوئید

به پل می رسیم... Rico رو مجبور می کنم بایسته تا من صدای موج دریاچه رو بشنوم...و قایق هایی که از زیر پل می رفتن...جاده ها شبیه جاده هایی رویاهام بود....چه کیفی داشت.......چه دلپذیر...چه هوایی...حس می کردم باد خنکی داره تو وجودم راه می ره...اروپا هم رفتیم.... (چه توهمی)

باز رفتیم...تازه فهمیده بودم چه جوری می شه تفنگ به rico داد.بهش تفنگ می دم.عجب اشتباهی کرده بودم.اینو بعدا فهمیدم

باز رفتیم... به کلبه رسیدیم.هیچ کس نبود..کلبه ای هم نبود که بگم صابخونه رفته روز نشینی!!!...یاد حرف استادم افتادم..بی خیال که چی می گفت...در کل منظورش این بود که اجانب همسایه ندارن واسه همین راحتن

چند تا کلبه دیگه هم رفتیم فقط صدای مرغ و خروس میومد.ولی از آدم خبری نبود...درها رو بلد نبودیم باز کنیم..ما که دزد نبودیم..فضول هم

باز rico می دوئه...صدای گنجشک میومد..چه جیک جیکی!!!..اما. این فرمانده rico هزار بار پیام داد که من فقط دشمن خارجی رو می فهمیدم...می رفتیم خوش و خرم.... می رسیم سر دو راهی..سرمون رو می اندازیم پائین از یه طرفی می ریم دیگه...چپ و راستش رو یادم نمیاد

باز rico می دوئه...یه کم هوا تاریک شده بود..درختها توی تاریکی سایه هاشون رو پهن کرده بودن رو زمین...!!!!

می رسیم به یه جایی ... Rico تو راه چند بار تفنگ هاشو امتحان می کرد...چندبار جاده ها رو کشت!

رسیدیم به یه بازار محلی..دوتا ماهی فروش داشتن باهم دیگه آواز می خوندن.آوار اونها انگار rico رو اذیت می کرد.. Rico شلیک کرد...اونها زل می زدن و می نشستن...تعجب می کردم چرا فرار نمی کردن.؟چرا مقاومت نمی کنن..یکی فقط زار می زد.... Rico کلی شلیک کرد ولی چرا اون کلتش تموم نمی شد نمی دونم.شاید کلت جادویی بود...انقدر زد تا مردن...اون تا دستش رو میاورد پائین تفنگش پر می شد!!!!!

یه نفر هم اون پشت ها بود.داشت تمشک می فروخت.از همه پیر تر بود.انگار  همه آدمها کر بودند..انقدر می زنه rico تا اونم می میره...وجدان نداشت انگار

باز صدای آواز اون دوتا مرد ماهی فروش میاد..ایندفه بیشتر شلیک می کنه...تا می میرن..چه قسی القلب

اما بخدا اونا دفعه اول مرده بودن...تازه هر کی می مرد محو می شد!!!خودم دیدما...شاهدم

Rico میاد بیرون...یک زن می بینه...شلیک می کنه و زن پا به فرار می گذاره... Rico شلیک می کنه و می دوئه... اونم می دوئه و فرار می کنه.و من تعجب می کنم...چرا این زن فرار می کرد...مقاومت می کرد...زن راهبه بود... Rico خوب نشانه گیری می کنه تا زن هم می میره

حس کردم rico خسته اس...دنبال یه کلید می گشتم تا rico یک جایی بشینه یه آبی به دست و صورتش بزنه یا چیزی بخوره..ولی پیدا نبود...

بردمش دریاچه..تا زانو رفت توی آب...به آب شلیک کرد...خدایا این فرمانده هزار بار همون پیام تکراری رو می فرسته....عصبانی بود خیلی ...رو اعصابم رژه می رفت

ولی تو صورت rico هیچ حسی نیست...می دونم اگه فرمانده پیداش می کرد با یه تیر خلاصش می کرد اگر rico نمی کشتش...

باز rico می دوید...باز rico رو مجبور کردم روی پل بایسته تا من قایق ها رو ببینم... Rico شلیک می کرد...به قایق ها...دیوانه بود...؟؟؟

Rico شلیک می کرد به آسمون...می خواست به ابرها و پرنده ها شلیک کنه...رسیدیم به پمپ بنزین بسته بود...اصلا ما ماشین ندیدیم پمپم بنزین واسه چی؟!یادم رفت ازش بپرسم کارت سوختش رو گرفته یا نه؟

Rico تبلیغات هم می خوند...انگار قرار بود یه فستیوال برگزار بشه...ولی Rico همه رو کشته بود

رسیدیم در یک خونه ...مردی اونجا داشت در رو باز می کرد... Rico اونو کشت

باز رفتیم یه کلبه دیگه..یه کارگر اونجا بود rico اون رو هم کشت...اولش مقاومت کرد..ریکو با مشت و لگد بعد با کلتش کشتش..اونم محو شد...چه روستای عجیب غریبی بود ها...

از دست rico خسته شدم.چقدر صلح نطلب بود..همه رو می کشت ...خسته شدم از شنیدن صدای فرمانده rico....از دیدن خونی که پخش می شد...بردمش دوباره تو اون دریاچه ...

با rico 4005 متر دویده بودم... با کلیدS سرش را کردم زیر آب...از اون زیر نمی دونم چه جوری پرید توی یه قایق..به قایق به آب شلیک می کرد

دوباره سرش رو کردم زیر آب با Wسرش رو کوبوندم به یه صخره..انقدر منتظر پیام rico :killed... موندم دیدم خبری نیست...اون مردنی نبود.بی خیال شدم.گفتم بالاخره خفه می شه.البته چد باری به سرش زده بود خودش رو بکشه....

روی exitکلیک کردم..خسته شده بودم از بس کلید Wرو فشارده بودم....تا اون بدوئه

طفلک rico گناه نداشت من هی می گفتم rico بکش. Ricoبدو....

اما....

من می دویدم...من شلیک کردم...من فرمانده rico بودم...من قصی القلب بودم...من وجدان نداشتم...من دیوانه بودم...من عصبانی بودم...

من rico بودم...

--------

اینم خود rico

-------------

خدا رو شکر این کشتن ها عذاب وجدان نمیاره

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز میلاد تو روز شادی قاصدک هاست

روزی که آنها ها پیام آمدنت را به صد شوق بر زبان هجی می کردند

روزی که آنها گوی سبقت می ربودند از هم

تا بگویند که یک دخترک اردیبهشتی از دیار بهشت آمد.

زهرای نازنیم من هم چون قاصدک ها شادم از میلاد تو

نازنین آغاز هجدهمین بهار زندگی ات مبارک تا مثبت بی نهایت

تولدت تا مثبت بی نهایت مبارک

 

 



86/09/06 :: 7:23 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سلام رفقا....دیروز سر صبجی به سرم زد برم تو کلاسایی که خالی هست ببینم چی نوشته رو در و دیوار و صندلی و تریبون...محصول این دفتر و خودکار به دست  شدن شد این:

یا صاحب الزمان دوست دارم

خوش آمدید گاگولها

این چشم های توست/در چشم هایت چه می گذرد که من نمی دانم تو همانی هستی که می خواستم در وجودم تو را حس می کنم اشک نریز که قلبم می گیره

کالج

Iخدایا چنان کن سر انجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار

چشم انتظارم

ای نگاهت رونق فردای من/در تو معنی می شود دنیای من/ای نگاهت بهترین اثبات عشق/ با تو ماندن آرزوی...من(این یه تیکه رو نتونستم بخونم)

عشق یعنی زندگی را باختن/چند سالی با هر الاغی ساختن

حیف تو بود ای گل من...

خیلی سختگیری استاد

من از اقبال خود ننالم/که دست بی نمک دارم

استاد قربانی خسته نباشی

جدایی حریف خاطره ها

بهترین مترجم کسی ایست که سکوت را ترجمه کند

در بیکرانه زندگی 2 چیز افسونم می کند یکی آبی آسمان را که می بینم که هست ولی نیست و خدایی که نیست و می دانم هست

ــــــــــــــــــ به طرف قبرستون

استاد قیافه نگیر

گروه گورکن ها

سلطان قم

آه جبهه کو برادر های من؟؟سنگر خوب و قشنگی داشتیم/روی دوش خود تفنگی داشتیم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذاشتم

یادت نره دوست دارم

نمی دانم آنچه می نویسم چیست ولی هر گز یاد بودن در کنارت از خاطرم محو نمی شود.عزیزم عاشقانه دوستت داشتم به امید دیدار.......(چند خط پائین تر یکی جواب داده بود) چه خوب منم دوست دارم

به مدپوشان بگو آخرین مد کفن است

دلم گرفت ای همنفس

از تو تا ویرونی من

0911991 اگه مردی تو زنگ بزن

سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی/قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

مرگ بر دانشگاه آزاد

زندگی دردسر است

فقط نوری ریکا(دختر)

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

گذشت زمان ویرانگر است

خداحافظ همین حالا

یا علی مدد

جهنم و بهشت هر دو زیباست

شهر من نور

تیزهوشان علوم تربیتی

پای ثابت اکثر صندلی ها انواع و اقسام چشم و ابرو بود.بعضی ها رو هم نمی شه نوشت....

ــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.1:اینم سرخوشای دانشگاه ما ...حالا خوبیش اینه که صندلی ها و تریبون رو تازه عوض کردن.اگه قبلیا بود یادگار فسیل های دانشگاه جالب تر بود...

پ.ن2. بچه ها جدیداً به من می گن چقدر شیطون شدی ولی خبر ندارن .من خیلی شیطون تر از این حرفام.سرگرمی من سر کلاس شده (یعنی درسای عمومی)می رم ته کلاس یکی یکی به بچه ها زنگ می زنم صداشون که درمیاد استاد ها قاط می زنن.هیچ کس هم نمی تونه مچ منو بگیره

پ.ن.3:خدایا هر چه زودتر این ترم رو تموم کن نه نه نه خدا هیچی درس نخوندم

پ.ن.4:دیروز تو دانشگاه سمیناهار بود(سمینار بدون ناهار و حتی یه چکه آب) برای علوم سیاسی.دو تا استاد...که یک ساعت و نیم حرف زدن.ما هم وسط سمینار رفتیم ته سالن نشستیم و شروع کردیم به آجیل خوردن.از طرفی تنها کسی هم که از استادا سوال می کرد من بودم.چون ته بودم باید داد نی زدم تا صدا می رسید..هر سوالی که می کردم چون جوابوشو می دونستم می شستم تخمه می شکوندم یا با موبایل ور می رفتم و با بر و بچ می خندیدم.

پ.ن.5:داداش دوستم فوت کرد.باورم نمی شه.فقط 26 ساله بود

پ.ن.6: احتمالا یه دهه نیستم .یعنی کم میام....تا 15 آذر

پ.ن.7.چهارتا تا گزارش تواین دو هفته باید ارائه لدم.یکی نیست بگه مجبور بودی تحقیق برداری که هنوز یه دونه کتاب درباره اش ننوشته ان

پ.ن.8: این روزا خیلی زیاد خسته می شم.یعنی زود کم میارم....مثلا رفتم دکتر بهتر شم بدتر ضعیف تر شدم.

پ.ن.9.اینجا هوا حسابی پائیزیه.بارون نم نم،باد سرد و من لذت می برم همراه با احساس آرامش...

پ.ن.10.نداریم...



86/08/22 :: 13:53 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

دوستای عزیزم سلام....

راستش رو بخواید من می خواستم تو این پست درباره نفت بنویسم اما فعلا این کار رو نمی کنم .

چون توی این دو روز تو منطقه ما یه مسئله ای پیش اومده که خواستم اینجا مطرح کنم.

 دیروز تو دانشگاه یه اتفاقی افتاد.یه پارچه نوشته ای بود که توی اون گفته شده بود که مردم بیمار چالوس نیازمند خون هستند و مسجد دانشگاه رو آماده کرده بودن که بچه ها برن اونجا و خون بدن. امروز هم که برای یه کاری رفته بودم آزمایشگاه متوجه شدم که بیمار ها مخصوصا بیمارای تالاسمی بابت این قضیه شدیدا دچار مشکل شدن.از صحبتهای یه خانم پرستار متوجه شدم که بانک خون کاملا خالی شده بود و منتظر رسیدن خون o مثبت بودن و اینکه هیچ کدوم از گروههای خونی رو در اختیار ندارن.و باید از شهرهای دیگه خون رو به بیمارستان انتقال بدن

 واقعا من نمی تونم خودم رو یک لحظه جای بیمارهای تالاسمی بذارم که وقتی میاد و با نبود خون مواجه می شن  چه حسی داره.

غرض از گفتن این مطالب این بود که از شما دوستای مهربون بخوام هر کدومتون که شرایط اهدا خون رو دارید این کار رو انجام بدید و در این کار کوتاهی نکنید.چون هم به نفع شماست و هم این که بیمارای چشم انتظار رنج کمتری رو می بینن.اگر خودتون نمی تونید به اشخاص دیگه که می تونن این مسئله رو گوشزد کنید.مخصوصا اگر کسی رو در این منطقه می شناسید بهش اطلاع بدید.خواهش می کنم...

جدای از اینکه این مسئله از لحاظ سلامتی برای بدن خیلی مفید لذت شیرینی که توی این کار هست. اینکه حس کنی همون خونی که تو رگ تو جریان داره و خیلی وقتها بهش فکر نمی کنی می ره تو رگ کسی که شاید خیلی از لحظاتش به این می گذره که این دفعه آیا بهش خونی می رسه یا نه. و وقتی خون تو می ره توی رگش احساس آرامش می کنه... واقعا لذت بخشه...

بیایم مثل همون آدمایی که به خاطر ما جون و خون خودشون رو دادن تا ما آرامش داشته باشبم ما هم بیام به خاطر کسایی که هر روز از کنارمون رد می شن و محتاج قطره ای از خون ما هستن  حداقل برای چند روز بهشون آرامش رو هدیه بدیم  اگر چه نمی تونیم دردشون رو دوا کنیم

بیایم فراموششون نکنیم.



86/06/17 :: 16:25 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

بالاخره امروز به هر بدبختی بود انتخاب واحد و ثبت نام ترم جدید به پایان رسید اما چگونه.؟پوستمان را کنند. آن هم غلفتی.چه چیزها امروز که ندیدیم از این بوروکراسی های اداری از این پارتی بازی ها از این اشتاباهات مزخرف... از این بی برنامگی ها...از این دولت نا الکترونیک...

هنگام خروج از خانه ساعت 45/5 دقیقه بود.من و هری پاتر(خواهرم گفت این جوری بگم.نیس خیلی شبیه اونه، تفاوت از زمین تا آسمان است حالا خوبه یه دونه از کتابای هری رو نخونده مث خودم)... بعد مدتها سر صبحی از پل چشمه کیله رد شدیم.سمت راست صورتم توسط بادی که از سمت کوه می وزید خنک می شد و سمت چپ صورتم توسط خورشید آرام سمت دریا گرم می شد.شهر فقط شهسوار...

 آری بعد از عمری با سواری تشریف بردیم به چالوس چون به مینی بوس نرسیدیم... رفتیم و رفتیم تا رسیدیم!!!! به چالوس رفتم آتش باریده بود.دانشگاه خلوت سوت و کور.برق ها هنوز خاموش ولی از راهرو طبقه هم کف می شد صدای همکلاسی ها را در طبقه بالا تشخیص بدهم و به من مثل همیشه ثابت شد بر و بچ علوم سیاسی همیشه عاشق تجمع هستند و قبل از هر موجودیتی اعلام وجود می کنند. خلاصه نه رئیس آموزش آمده بود نه مدیر گروه... پشت درهای بسته آموزش بودیم و گرم گپ و گفت.به قول یک عزیزی در امامزاده بسته بود... خلاصه کار ثبت نام آغاز شد و من 22 واحد برداشتم و آقای مسئول هی گیر می داد و ما مجبور شدیم  دفتر مضحک معدل دانشجویان را نشان دهیم که آره آقا می توانم بیشتر از 20 واحد برگزینم...در این گیر و دار مشخص شد دوستم شاگرد اول شده و من شاگرد دوم با ده صدم فاصله و باید به ما تخفیف دهند اما آنها قبلا اشتباه نمرات را رد کرده بودند و خبری از اسم ما نبود... گفتند باید منتظر مدیر گروه بمانیم تا بیاید و نامه تخفیف را بدهد و ما هی منتظر ماندیم و هی منتظر ماندیم و الخ...

خلاصه آمدند و ما را اصلاحیه به دست به پیش رئیس امور دانشجویی عودت دادند و مخلص کلام ایشان گفتند که کاری برایتان نمی کنیم چون نامه مربوطه سلانه سلانه رفته است دبیر خانه بگوید مسئولتان خودش بیاید و کار خراب شده را درست کند.خلاصه سرتان را درد نیاورم گفتم بی خیال هر چه تخفیف دادند بماند برای ترم بعد البته با شرایطی خاصی که این تخفیف دادن داشت من می توانستم آن 25 درصد تخفیف را بگیرم و بی خیال شدم و دوستم آن را گرفت و به همان 15 درصد قناعت فرمودم.هری پاتر را فرستادیم پی کارها و خودم در دفتر آموزش با خیال راحت زیر آن پنکه سقفی کذایی به خواندن همشهری جوان مشغول شدم(چه خواهر خائنی هستم) خلاصه هری پاتر کارها را انجام داد (طفلی داغون شد هوای به این گرمی)و ما منتظر دوست عزیز ماندیم تا او کارش را انجام دهد و ما هم عین آب ندیده ها پریدیم سمت آب سرد کن داخل حیاط و یه چند دقیقه ای هی آب نوشیدیم و راه افتادیم سمت منزل.ساعت از یک گذشته بود.دیدیم هر چه می مانیم ماشینی گیر نمی آید ما را به خط 8 برساند با خط یازده رفتیم داخل شهر وه چه هوای گرمی بود...در ایستگاه بودیم که دیدیم یه بانوی گرام غش فرمودند و رفتیم بالای سرش هری پاتر و دوستم او را بلند کردند در این میان یکی گفت چادر سیاه، مقنعه سیاه و لباس سیاه آخرش می شود همین... ما که نفهمیدیم اینها چه ربطی به  غش کردن دارد خلاصه آن خانوم را رساندند به یک پاساژ که باز غشیده شدند و نزدیک بود ضربه مغزی شود که هری پاتر به دادش رسید و اینجانب پریدم رفتم برایشان یخ در جهنم!!!!  گرفتم که نخورد و خودم خوردم که فکم آمد پائین چون تا چند دقیقه پیش داشتیم یخ در جهنم!!!! تناول می کردیم...خلاصه رفتیم سمت گاراژ مینی بوس.سوار شدیم و راننده محترم هم در داخل مینی بوس همگان را با چند فحش آب نکشیده مورد تلطیف قرار داد....

هیچ کس نمی داند من برای چه اینگونه می نویسم .آخر این چه زبانی ایست.شاید ویروس جدید است که از کامپیوتر پا در هوایمان به ما منتقل شده...



86/06/15 :: 7:22 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

روز شنبه هفته جاری در یک سانحه ناگوار حول و حوش ساعت 8 صبح صدای انفجاری در منزل پیچید که همراه با آن برق خانه به طور سراسر قطع و فیوز کنتور برق با اجازتون پرید...جونم براتون بگه که عامل این انفجار گروهک های تروریستی یا گروهک منافقین یا القاعده و مریم و مسعود رجوی و یا  هر نوع گروهک دیگری نبودند و شرمنده از اینکه نمی توانم نام عاملان را به صراحت بگویم فقط یک اشاره کوتاه آن هم اینکه زوج جوانی بودند که خود را خدای کامپیوتر می دانستند.

از همه یاوران عزیز استدعا دارم حتی در مخیله خود این فرافکنی را انجام ندهند که شخص شخیص بنده این عمل را انجام داده چون در آن صورت به هیچ وجه این وبلاگ بروز رسانی نمی شد  حتی تا صبح قیامت و اینجانب هم اکنون تخت سینه قبرستان خسبیده بودم و مراسم چهلم بنده به صورت MP3   هم برگزار شده بود .

بعله ما هم از درد دوری کامپیوتر که روزانه ساعاتی را در پشت آن می گذراندیم حالا یا درون نت یا خارج از آن داستانی،شعری می نوشتیم یا آف می خواندیم از هرگونه مقاله و شعر و وبلاگ و ... بیکار شدیم.گفتیم چه کنیم که دارد دپسردگی بر ما مستولی می شود .دست به کاری فرهنگی زدیم.اینجانب که از آغاز تعطیلات خود شروع به خواندن کتاب می کردم دیدم دیگر چاره ای ندارم روزانه یک کتاب می خواندم که در عرض هشت روز نه کتاب خواندم و به تنهایی آمار کتابخوانی را در سراسر مملکت بالا بردم و در کنارش هی رادیو گوش می کردم و کارهایی دیگر... خلاصه گهگاهی دلتنگی می کردیم از غم فراق دوری که حسابی رفته بود رو nerve ما  و آن کسی که قرار بود کیس کامپیوتر را درست کند هی در این چند روزه فرت و  فرت به رزمایش می رفت و هر روز خبر می داد آن هم سوخت ، آن یکی هم سوخت(فکر کنید خوب فکر کنید من چه حالی داشتم) من دیگر دچار قات زدگی شدیدی شدم و...............

خلاصه دیشب این کیس کامپیوتر بر سر جای خود برگشت و جای خالی اش پر شد.. البته در این روزها دوبار به کافی نت رفتم(استغفر الله)  که یکبار آن پست قبلی را گذاشتم...

حال در این میان آن چیزی که باز مرا اذیت کرد خبر آغاز سال تحصیلی از 20 شهریور بود که آی من قاتی کردم که یعنی چه ما همیشه هفته اول مهر را دودر می کردیم. که یعنی چه تعطیلات ما تازه شروع شده ما هنوز حتی انتخاب واحد نکردیم. یعنی چه ما کلی برنامه ریخته بودیم در ماه عزیز رمضان حداقل دهه اولش را مثل بچه آدم زیر کولر دراز بکشیم و استراحت کنیم روزه بگیریم تا زمان افطار شود.حالا کی می رود....؟(دشمن)

خب به ما گفتند با کامپیوتر گرام مث آدم برق گرفته رفتار کنیم... دیگر کمتر این را هی روشن و هی خاموش گردانیم...

ولی خدائیش بی کامپیوتر بودن بد درد یست.غمی  جانکاه ست.

مواظب خود و کامپیوتر های خود باشید...

راستی معذرت از دوستانی که اس ام اس دادند و جوابی نگرفتند. خب چه کار کنم مادر جان دپسرده شده بودم و تصمیم گرفته بودم کمتر اس ام اس بدهم ولی دوباره شروع خواهم کرد....

 



86/06/13 :: 9:1 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
سلام

به علت منفجر شدن کامپیوتر این وبلاگ تا اطلاع بعدی تعطیل می باشد

دوستون دارم.قررررررربون همه تون

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا حق

گپی با حمید محمدی، گوینده جوان خبرهای ورزشی تلویزیون

ادا در نمی آورم

احسان ناظم بکائی

گویندگی خبر به صورت زنده، آن هم در 23 سالگی کار سنگینی است، کاری که حمید محمدی از پس اش برآمده.

نشانه اش هم همین است که در مدتی کوتاه کلی طرفدار پیدا کرده و کلی نامه و ای میل برای گفتگو با او به مجله رسیده.

محمدی دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه کرج است. او دستی بر آتش نویسندگی هم دارد مطالبش را می توانید در وبلاگش

 

 

 relevision.blogfa.comبخوانید.

*چی شد گوینده شدید؟

از بچگی دوست داشتم بازیگر، خواننده یا گزارشگر فوتبال شوم. همه اش هم می دانستم که باید مدرک بگیرم، زبانم خوب باشد و بعد بیایم تهران، خیابان جام جم. اما خانه مان کرج بود، وسیله نداشتم بیایم تهران. تابستان 82، رفتم رادیو کرج با این دید که این رادیو است دیگر، خودش یک پله است.

*پس از رادیو کرج شروع کردید؟

نه به این راحتی. اول سرم را انداختم پایین، رفتم تو. حراست گفت: «کجا».گفتم:«می خواهم تست بدهم».گفت مگر پنی سیلینه؟ باید ثبت نام کنی تا صدات کنیم».بالاخره تست دادم . به ام گفتند رد شدی.خورد تو ذوقم.داشتم می آمدم بیرون که خانم عبدالحسینی (یکی از رادیو کرجی ها)  من را به جوادی نیا(گوینده ورزشی شبکه خبر و تهیه کننده «ورزش از رادیو کرج»)معرفی کرد.جوادی نیا قبول کرد.شهریور به عنوان گزارشگر افتخاری «ورزش در مطبوعات» را خواندم.بعد هم تست گزارش گری در رادیو دادم و قبول شدم.بعد از 2 ماه کارآموزی،آذر ماه در برنامه «صبح و زندگی» برنامه زنده اجرا کردم.

 *چطور سر از تلویزیون در آوردید؟

شهریور 83، به ام گفتند شبکه جام جم تست می گیرد.من رفتم تا فقط ببینم دوربین چیه؟خبر مهم نبود،دوربین مهم بود.جمعیت را که دیدم کپ کردم؛ از همه کوچک تر بودم .از پشت حفاظ شیشه ای به ام زل زده بودند.خبر دوچرخه را به عنوان تست خواندم.پاراگراف اول گفتند قبولی.بین 3 هزار نفر جزء 13 نفر اول شدم.فکر کردم خبر خوانی هم مثل رادیو ،پله است اما هر دو جذبم کردند. تست و کلاس تا مرداد 84 طول کشید.آبان گفتند شبکه های داخلی نیرو می خواهند.محمود احمدی_مدیر وقت جام جم و مجری نگاه یک_ گفت:برو اما اگر تو را نخواستند،برگرد همین جا»

*خیلی جوان بودی؛برخورد  قدیمی تر ها چطور بود؟

من را پس نزدند و خیلی کمکم کردند.دادن آنتن به جوان بیست ساله دل می خواهد.بیشترش را مدیون رادیو هستم،چون رادیو پیش تلویزیونی ها قداست دارد و ته دلشان قرص می کند. مطمئنا اگر مستقیم می خواستم به تلویزیون بروم، یک سالی طول می کشید.موقع اجرا هم استرس داشتم اما دست و پایم را گم نکردم چون به شرایط در رادیو عادت داشتم.4 ماه،بعد از خواندن خبر روی تصاویر(نریشن)، اولین بار در خبر 22 رفتم جلوی دوربین.رضا حسین زاده با تعجب گفت :«شما؟» گفتم:«محمدی هستم».گفت:« بله خوشوقتم.22 می خوانی؟موفق باشی».بعد از اینکه خبرهای ورزشی را خواندم،آمد و تشویقم کرد.

* با فضای سنگین خبر چه کار می کنی، چه در نوع پوشش و چه در نوع اجرا؟ خیلی با حال و هوای جوانی هماهنگ نیست.

من در فوتبال خودم را خالی می کنم.در زدن شوت.لباس هر چی دوست داشته باشم می پوشم و .آستین کوتاه می پوشم و ژل می زنم و جلوی دوربین می روم.آدم پشت میز نشینی نیستم؛ می خواهم خبر بخوانم و بروم و برگردم.اما به هر حال قاعده هم داشته باشد،رسمیت خبر مهم است چون خبر است،شایعه نیست؛بنابراین نمی شود با آستین حلقه ای بسکتبال جلوی دوربین رفت.

*بازخوردها چطور بوده؟

از هر 100نفری که بشناسند نظر 95 نفر خوب بوده،3 نفر نظری ندارند و 2 نفر مخالفند.می گویند «چرا نمی خندی؟» .راستش جلوی دوربین خودم هستم و ادا در نمی آورم.

*جایی هم بوده که باخت ها را گردن شما بیاندازند چون خبرش را گفته ای؟

آره یک بار یک استقلالی از ونک تا کرج مسئولیت تیم ملی را انداخت گردن من؛کجای قیافه ام شبیه برانکو بود نمی دانستم.آخرش هم گفت« برو بینیم بابا»

*دوست داری خبرهای دیگر راهم بخوانید؟

یک موقع انقلابی فکر می کردم  که می آیم و خبر 21 را اکشن اجرا می کنم.ولی الان مطمئن نیستم تا دو ماه دیگر باشم یا نه.

*اما می گویند خوب پولی به شما می دهند؟

این ذهنیت گذشته است که صدا و سیما در کنار بانک و وزارت نفت،جزء مشاغل با کلاس است. الان صدا و سیما معمولی رو به پائین است، درآمد متوسطم 350 هزار تومان است و بیشتر از خانه در تلویزیون هستم.

*خانواده راضی هستند؟

برخلاف خیلی ها که می گویند مشوق اصلی من پدر و مادرم بودند،من اصلا مشوق نداشتم.اولین باری که می خواستم بروم،پدرم با ابروهایش اشاره کرد که یعنی مادرت دارد می آید، چیزی نگو. اولین حقوقم 6 هزار و 500 تومان بوده؛ همین دو سال پیش را می گویم؛ به قدیم ها ربطی ندارد، پدرم گفت:«اگر به درست لطمه نمی زند برو».مادرم هم می گوید:«از خواب و خوراک افتاده ای».

*ایده ای برای احرا دارید؟

یک برنامه که فکرش با خودم باشد؛مثل «مردم ایران سلام».شکل و شمایلش را نمی دانم اما با یک اکیپ قوی و اجرای خودم.

 



86/06/05 :: 18:27 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
سلام
تعطیلات تابستونی من تازه شروع شد.یعنی از امروز... خدائیش چه روزایی بود. ساعت پنج یا زودتر بیدار شدن. با مینی بوس هلک و هولوک رفتن به چالوس....سر کلاس چرت زدن...برای اولین بار سر کلاسا تحلیل نوشتن. سر گزارش دادن بچه ها مچ شونو گرفتن. سوال کردن. هی قسمت می دن نپرس بذار بریم...هماهنگ کردن که سوال نپرسی....هی بگی استاد خسته نباشید... هی خمیازه کشیدن. تو صف سلف وایستادن. با این همه گرما...
نمی دونم چند سال هی تابستونا دارم امتحان می دم. نه تو اون دبیرستان که به خاطر تغییر رشته تابستون امتحان می دم نه به این دانشگاه . ترم تابستونی هاش....امتحان آخریه هم دادم... سه روز داره سرم منفجر می شه.هر کاری می کنم خوب نمی شه. تو دانشگاه می خواستم خودمو از درد دار بزنم... ولی وقتی خبر آمد قهرمان شدیم در والیبال یه کم سرم آروم شد...فک کنم یه روزی می میرم!!!!!.حلالم کنید
کلی برنامه واسه این روزا دارم.کتاب نخوانده فراوان است. سهراب،قیصر،حمید مصدق، کوئلیو ،مرادی کرمانی...
آرشیو مجله...همشهری جوان،شهروند امروز، همشهری دیپلماتیک...
کی من می خوام اینا رو بخونم.؟؟؟؟
6/6/1360.در چنین روزی داداش مهدی من دنیا اومد.بابام به علت علاقه وافر به شهید چمران می خواست اسم داداشم رو بذاره چمران ولی چون اون شب جمعه دنیا اومد گفت اسمش با خودش اومد یه دونه داداشم شد مهدی....
داداش مهدی ام
نفسم تولدت مبارک.
امسال هفت نفری جشن می گیریم.هوراااااااااااااااااااااا



86/05/27 :: 9:13 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

دوستای عزیزم سلام...

اول اعیاد شعبانیه رو خدمت همتون تبریک بگم.خیلی برنامه داشتم برای این روزها ولی نشد....

دوم یه تشکر ویژه دارم ازتون.خیلی ممنون از نظرات محبت آمیزتون. انشاءالله همتون خوشبخت بشین... امیدوارم بتونم جبران کنم... روزای خوبی بود.جای همتون خالی....

سوم اینکه احتمالا یه چند روزی باز زیاد نمی تونم بیام این دو رو بر.چون امتحاناتم داره شروع می شه و من هم هیچی نخوندم و از طرفی این چند روزه سرمون خیلی شلوغه و منم خیلی خسته ام .چون به شدت این چند روز جیغ و دست زدیم که دیگه نگو و نپرس...

فعلا با اجازه رفع زحمت می کنیم...

قربون همه تون: آبجی سمیه

یا علی... التماس دعا



وقتی شیش تا امتحانتو با اون درسای سنگین عالی می دی و بعدش در عرض دو روز سه امتحان تبدیل بشه به گندمان با جشن و سرور بر می گردی.؟

وقتی استادا یه دفه ای قاطی می کنن سوالای چرت و پرت می دن انتظار نداری که سرحال باشم

وقتی کلی ذوق داری که یکشنبه بیاد و اونم میاد با این همه  اتفاقات گندخودت بگو چی کار کنم؟

وقتی سوار ماشین می شی راننده بعد دو ساعت که ظرفیتش تکمیل می شه می گه کرایه 1300 میاین یا نه ما هم می گیم نه ، همین دیروز 1000 تومن بود تو بودی قاطی نمی کردی؟

وقتی پیاده می شی می ری تو اون یکی ماشین راننده با تو دعوا داره و تو هم با راننده سر بنزین و این چرت و پرتا باید گل از گلت بشکفه؟

وقتی میای به شهرت کلی مغازه های بسته و باز شهرو می گردی دنبال یه کارت اینترنت فکر می کنی باید سرحال باشم؟

وقتی میای خونه می بینی تو این هوای به این گرمی کولر روشن نیست چه جوری می خوای ناهار  بخوری اونم غذای مورد علاقه رو با این اعصاب خراب.

آخ که چقدر حرف داشتم ولی بابت این امتحانا دیگه مزه نداره گفتن نداره.

راستی ممنون از همه کسانی که تو این مدت منو تنها نذاشتنو اومدن نظر دادنو و تولدمو تبریک گفتن.ولی اینو بدونن که برای اولین بار تو عمرم وقتی تولدمو تبریک می گفتن نه خوشحال می شدم نه ذوق می کردم الکی زورکی می خندیدم.چقدر از بیست سالگی بدم میاد.

از همه بدتر اینکه تلفنمونم داره قطع می شه. سعی می کنم تا قطع نشده به همتون سربزنم.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز مهسا اومد خونمون برنامه ام این بود که ده تیر فقط بخوابم ولی چون عزیزترینم پیشم بود خواب کنسل شد.

دیشب کتاب دکتر شریعتی رو دستم گرفتم زیاد حس کتاب خوندن نداشتم ولی دو سه تاش حسابی حالمو جا آورد.

تصمیم داشتم اولین روز حسابی بخوابم ولی شیش و نیم بیدار شدم(ضد حال اساسی) مردم ایران سلام و می دیدم وپشت کامپیوتر بودم و در به در یه قالب برای وبلاگ که پیدا نکردم.

به خودم قول داده بودم آخرین روز امتحانم آلبوم ماندگار ناصر عبداللهی رو بخرم نشد و امروز رفتم گرفتم و می دونم هر وقت دلم بگیره گوش می کنم و بعد گریه الان هم که داره منو ببخش رومی خونه.خدایا ناصر هنوز زود بود بره.

همشهری جوان بعد حدوداً یک ماه و نیم خریدم و می خونم حالا... به همراه مجله چلچراغ برای اولین بار.

بعد از ظهر هم که انشاءالله پیاده روی رو با مهسا دوبار شروع می کنم...

 



86/02/28 :: 8:7 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
 

یه با دیگه تولدت مبارک داداشی

امروز دیگه آخرین روز هفته کامرانیه است. جماعت حامی ایشون دو تا روایت واسه تولدشون ارائه کردن.یکی 22 اردیبهشت و یکی هم 29 اردیبهشت. ما که جزء حمایت از روایت اول بودیم 22 اردیبهشت جشن گرفتیم. (دروغ نمی گم.اون پایین هست). حالا بهمون می گن روایت دوم معتبر تره. ما  هم بار دیگه یه جشن  تولد کوچولو می گیریم.

داداش کامران گلم :

فرزند خلف فصل بهار نارنج تولدت مبارک.

 دعا می کنم تویی که از کوچه اردیبهشت به این دنیا پا گذاشتی مث بهار سبز و با طراوت باشی

دعا می کنم هر جا که نامت می آید شکوه شادی بتراود

دعا می کنم همیشه از چشمانت ستاره طلوع کند

دعا می کنم هیچ وقت و هیچ جا دعایت پشت چراغ قرمز نماند و همیشه استجابت شود

دعا می کنم آسمان بارانش را از تو و دستانت دریغ نکند

و دعا می کنم که  هیچ وقت فراموش نکنی که هنوز هم هستند کسانی که ترا قدر طراوت تکرار باران دوست دارند

 

 



86/02/21 :: 10:43 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

تولدت مباررک

بیست و دومین شکوفه اردیبهشت به بار نشست .

و زمین خندید وقتی لبخند سرخ او را تفسیر کرد.

و آسمان عطر بهار نارنج را از پنجره بی غبار چشمان او در جهان تکثیر کرد.

و خدا دستان کوچک او را در دستان فرشته مهربان گذاشت و زیر گوشش زمزمه کرد من به دست و چشم تو اعتماد دارم و برو ...

برو که دستانت پر از جوانه شادی ست

و چشمانت پر از شور زندگی

و امروز  بار دیگر تولد فرزند فصل بهار نارنج است

ای اهالی کوچه اردیبهشت و پر از عطر بهار نارنج تولدت مبارک.

 



86/02/14 :: 8:7 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

1_ما معتاد می شویم.

در راستای اینکه قراره کلی جایزه و وام و دفترچه بیمه به معتادین گرام تقدیم شود در تصمیمی ابتدا صغری و سپس کبری مبنی بر اینکه در درمانگاه ترک اعتیاد آشنا داریم بریم پرونده تشکیل بدیم و به عنوان معتاد خودمون رو اونجا جا بزنیم.البته قول دادم که معتاد نشم. اه کارها به این منوال پیش بره دو سال دیگه که من درسم تموم شه می تونم هم بیمه بشم، هم برم تو این خونه های مخصوص معتادین و هی رفت  آمد نکنم.(والله دیگه جونم در رفت هم خستگی راه هم کرایه ها) و بعد هم یه وام بگیرم. و بعد........ زندگی زیبا می شود.

2_جامعه در امن و امان است.

3-استادی که توهین کرده بود به اون خانوم چادری دستش با اجنبی ها و بوش و بلر تو یه کاسه است. سربازهای گمنام اینو کشف کردن.

4- دانشگاه امیر کبیر هم هیچ اتفاقی نیفتاده.این اجنبی های بیشعور که طاقت ندارن ما پیشرفت کنیم دانشجوهای ما رو قلقلک دادن.البته دانشجو نما ها رو که قراره اونها به سلابه کشیده بشن

5-در دانشگاه بابل هم در این مدت هیچ اتفاقی نیفتاده فقط به جای اون پونزده ملوان زبلی که به آبهای ایران تجاوز کردن و جایزه گرفتن، پونزده تا دانشجو رو بردن تا جای خالی اونا حس نشه.

6- داداشم اومد.کلی خوشحالم