|
درباره وبلاگ ![]() یا رب المحبوب سلام عزیز دل من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد... ******************** تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66. اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم. و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد... ****************** ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود... ******************* فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری... ******************** به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا ******************** عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران.. از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان... عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد... ******************** سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست ******************** کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند ******************** خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد ******************* گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من ******************** آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل (ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن) ******************** تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم... ******************** امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ... ******************** این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ... ******************** اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین... ******************** و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا ******************** و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز.. ******************** در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین... ******************** این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز... ************* در پناه او یا علی... آبجی سمیه موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
88/08/16 :: 13:23 :: نويسنده : آبجی سمیه!
ق.ن.سلام...این شعر رو سر وقت و با حوصله تا آخرش بخونید...شاید تکراری باشه ولی می ارزه که بارها بخونیدش... _______________________________________ اي ستاره ها كه از جهان دور چشمتان به چشم بي فروغ ماست نامي از زمين و از بشر شنيده ايد درميان آبي زلال آسمان موج دود و خون و آتشي نديده ايد اين غبار محنتي كه در دل فضاست اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست در پي تباهي شماست گوشتان اگر به ناله من آشناست از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه از مسافري كه ميرسد ز گرد را ه از زمين فتنه گر حذر كنيد پاي اين بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سياست اي ستاره اي كه پيش ديده مني باورت نميشود كه در زمين هركجا به هر كه ميرسي خنجري ميان پشت خود نهفته است پشت هر شكوفه تبسمي خار جانگزاي حيله اي شكفته است آنكه با تو ميزند صلاي مهر جز به فكر غارت دل تو نيست گر چراغ روشني به راه تست چشم گرگ جاودان گرسنه اي است اي ستاره ها سلام مان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است در زمين زبان حق بريده اند حق زبان تازيانه است وانكه با تو صادقانه درد دل كند هاي هاي گريه شبانه است اي ستاره باورت نمي شود درميان باغ بي ترانه زمين ساقه هاي سبز آشتي شكسته است لاله هاي سرخ دوستي فسرده است غنچه هاي نورس اميد لب به خنده وانكرده مرده است پرچم بلند سرو راستي سر به خاك غم سپرده است اي ستاره باورت نميشود آن سپيده دم كه با صفا و ناز در فضاي بي كرانه مي دميد ديگر از زمين رميده است اين سپيده ها سپيده نيست رنگ چهره زمين پريده است آن شقايق شفق كه ميشكفت عصر ها ميان موج نور دامن از زمين كشيده است سرخي و كبودي افق قلب مردم به خاك و خون تپيده است دود و آتش به آسمان رسيده است ابرهاي روشني كه چون حرير بستر عروس ماه بود پنبه هاي داغ هاي كهنه است اي ستاره اي ستاره غريب از بشر مگوي و از زمين مپرس زير نعره گلوله هاي آتشين از صفاي گونه هاي آتشين مپرس زير سيلي شكنجه هاي دردناك از زوال چهره هاي نازنين مپرس پيش چشم كودكان بي پناه از نگاه مادران شرمگين مپرس در جهنمي كه از جهان جداست در جهنمي كه پيش ديده خداست از لهيب كوره ها و كوه نعش ها از غريو زنده ها ميان شعله ها بيش از اين مپرس بيش از اين مپرس اي ستاره اي ستاره غريب ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم پس چرا به داد ما نميرسد ما صداي گريه مان به آسمان رسيد از خدا چرا صدا نمی رسد بگذريم ازين ترانه هاي درد بگذريم ازين فسانه هاي تلخ بگذر از من اي ستاره شب گذشت قصه سياه مردم زمين بسته راه خواب ناز تو ميگريزد از فغان سرد من گوش از ترانه بي نياز تو اي كه دست من به دامنت نمي رسد اشك من به دامن تو ميچكد با نسيم دلكش سحر چشم خسته تو بسته ميشود بي تو در حصار اين شب سياه عقده هاي گريه شبانه ام بر گلو شكسته ميشود شب به خير
پ.ن.1.شعر از فریدون مشیری پ.ن.2.از من خرده نگیرید که به وبتون سر نمی زنم..باور کنید نه وقتش هست ونه حوصله ای...اما شما رهگذر رو فراموش نکنید...بعد کنکور جبران می کنم حتما. پائیزتون دلچسب باشه... 88/08/03 :: 20:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی
پ.ن...خوابی و چشم حادثه بیدار می شود....هفت آسمان به دوش تو آوار می شود این تنها حالتیه که معصومه می خوابه..دستاش کنار گوشش...
88/07/25 :: 14:34 :: نويسنده : آبجی سمیه!
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد پ.ن.1...سلام...همین...
پ.ن.2...سهم هر کس از ختم قران در ادامه مطلب...
پ.ن. 3فعلا تا بعد..یا علی...
ادامه مطلب ... 88/07/15 :: 10:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
باورم نميشه اصلا...سه روزي هست كه پدر خانم طاهره قیومی به رحمت خدا رفتند... طاهره عزيزم...كه مثل يه دوست و يه خواهر براي من مي موني و خودت هم مي دوني كه چقدر براي من عزيزي... مي دونم توي اين روزهاي خزون زده هيچ حرف و صحبتي نمي تونه تسكيني براي قلب تو باشه...و هيچ چيزي نمي تونه جاي خالي پدر رو برات پر كنه ... مي دونم كه تو اين روزها و شبها فقط اشك و خاطره و تنهايي است كه بهت هجوم مياره... شايد بشه راحت گفت در غمت شريكم ولي خودم با تمام وجودم درك مي كنم كه هيچ كس نمي تونه در اين غم شريك تو باشه... و هيچ كس جز خدا نمي تونه به قلبت صبر بده.... از خدايي كه صاحب صبر هست مي خوام كه در مقابل اين فراق عظيم، صبر جميل بهت بده....
اگر موافقید یه ختم قران برای پدر خانم قیومی بگیریم؟هر کی موافقه بگه تا سهم هر کسی مشخص بشه.کامنت رو تو پست قبلی بذارید ....................... اي ساربان آهسته ران، کارام جانم مي رود 88/07/14 :: 20:45 :: نويسنده : آبجی سمیه!
نيازمند يك عدد دانشگاه آزاد اسلامي!!واحد چالوس مي باشم همراه با تمامي دانشجويان علوم سياسي ورودي سال 84.....من دلم براي تك تك شون تنگ شده....من تمام روزهاي دانشجويي مو مي خواااااااااااااام دم بچه هاي دانشكده علوم سياسي گرممممممم
............................. پ.ن.۱////آخه کی میای؟وقتی بهت فکر می کنم ته دلم قنج می ره..... پ.ن۲...دست همه دوستاني كه پست قبل برام كامنت گذاشتن درد نكنه...و تموم كسايي كه بنده رو مخاطب كثيف ترين توهين ها قرار دادن به شخص شخيص خداوند واگذار مي كنم... جناب موسوي گفتن تولدشون 7مهر نيست..انشالله يازده اسفند بازم براي تولدش مي نويسم...
اسپیکرا روشن....شاد باشید 88/06/20 :: 22:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سه سال پیش 20 شهریور زنگ گفت:سمی فردا میام برای خداحافظی....عادتم شده بود..چهار سال از دوستی مون گذشته بود و هر سال تابستون می گفت سمی من امسال می رم...منم می شستم و تموم خاطراتمو می ریختم رو دایره و هی می باریدم و باریدم تو روزای بی بارون تابستون. اما سه سال پیش مطمئن بودم که این خداحافظی از اون خداحافظیا نیست..ایندفه رفتینه...باید بره دست خودش نیست..بره برنمی گرده سهمم از شب رفتنش گریستن و گریستن بود و بود... بیست و یک شهریور که رسید اومد...گریه نکردم...یه یادگاری واسه فراموش نشدن یه دنیا بغض که بایگانی شد و یه خداحافظی که قورت دادم و صداشو در نیاوردم حالا فردا سه ساله میشه این جدایی...نمی دونم اسمشو چی بذارم...دوست،آبجی،عزیز،نازنین حسنیه بچه کرمانشاه بود اول مهر اول دبیرستان شد رفیق..دوست ...آبجی...عشق...مثل مهسا از وقتی حسنیه رفت خیلی روزها گریه کردم براش...خیلی شبها خاطراتش هجوم آورد به من...دلم تنگشه...نمی دونم کی،کدوم سال،تو چه سنی دوباره می بینمش...کاش این روزای جدایی زود تموم بشه...حتی برای یکبار....دیگه حتی شنیدن صداش هم آرومم نمی کنه...چشم تو چشم..دست تو دست...می خوامش... همیشه این آهنگ به یادش گوش می دم.. آرزومه که یه لحظه روبروی من بیاستی آخه قلبم نگرونه توی شهری که تونیستی تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهره توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره توی شهری که تونیستی همه جا رو غم گرفته هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه دارم از نفس می افتم مث یه گیاه هرزه .......................... پ.ن.1..ببین رفتن رفتنت رو به روی خودم نمیارم..با اینکه می دونم می ری...وقتی که می گی میری می بینی خیسی چشمامو..لمس می کنی لرزیدن صدامو....با اینکه بری ویرون می شم....ولی این ویرونی رو به خاطرت تحمل می کنم.... ..................................... پ.ن.2....ببخشید اگه کامنتا رو فعال نمی کنم...زحمت میشه ولی برید تو دو تا پست پائینی کامنت بذارید...اگر خواستید البته
88/06/19 :: 17:49 :: نويسنده : آبجی سمیه!
"علی،میثم خرما فروش را که خرما های خوب را از بد سوا کرده بود و به دو قیمت مختلف می فروخت می بیند و برآشفته به او می گوید: چرا بندگان خدا را تقسیم می کنی؟! و با دستهایش خرماهای بد و خوب را مخلوط می کند و می گوید نه همه اینها را یک قیمت میانگین بفروش" از قلم من بر نمیاد که از علی(ع) بنویسه. فقط بذار بگم که علی(ع) اون روزی که سینه اش از جور زمانه تنگ شد و دستای پینه بسته اش سمت آسمون خدا گرفت و گفت خدا منو از این جماعت بگیر...خدا استجابت کرد و علی (ع) رو گرفت...عدالت رو هم با علی گرفت.. چون راه عدالت از علی می گذشت... اینو نوشتم واسه این روزای آشفته....که کم بلند داد بزنیم علی(ع) یه کم به داد علی(ع) برسیم.... عوض ضجه زدن و سینه زدن بی فایده برای علی(ع) یه کم به علی(ع) فکر کنیم.... .... پ.ن.1 :...زمانه بر سرجنگ است يا علي مددي...: :...مدد به غير تو ننگ است يا علي مددي...: :...گشود كار دو عالم به يك اشاره توست...: :...به كار ما چه درنگ است ياعلي مددي ...: .... شبای قدر.. :..آسمان رشک برد بهر زمینی که در او....دو نفر یک دو نفس بهر خدا بنشینند..:
88/06/17 :: 20:49 :: نويسنده : آبجی سمیه!
در انتظار روز مبادایی بودم که شاید روزی جایی کاری کنم که توی چشم خدا بیاید و بعد توی این شبها سربلند مشتم را پیش روی خدا باز کنم بگویم اینبار پوچ و خالی نیست، اما از سر شرمندگی مشتم را باز نمی کنم که پوچ و پوچ است. خودم را میبینم در بیکران تا بیکران تاریکی...در این بیکرانگی تنها دارائیم شمشیریست در نیام که نه هجوم برم که بنشینم و زانو بزنم. خالق من جنگی بین من و تو نیست در این ماه حرام ، اما من برای این شبهای مبادا سلاح آورده ام. حضور اشک در چشمانم بسان سلاحی در نیام است که فوران می زند از چشمه چشمم این بغض های بایگانی شده در این سحرهایی که عطر تو به مشام می رسد. مثل تمام سالهایی که رفت، قطره قطره های بغضهای من هجوم می آورند امشب و راه نفس را می بندند و تنها راه فرارشان همین راه باریکه چشم است...که رها شوند در سراشیبی گونه ام...که دوباره سر بر سجده بگذارم و بخواهم هر آنچه که لایقش نیستم.... خون این ضعیف همیشه در زیان را در همین ماه حرامت بر زمین بریز حلالت باد خالق من...دوباره از نو برویانم.. بی تابم کن در این شبهای مبادا...مثل تمام شب های مبادایی که پشت سر گذاشتم و قول و قرار گذاشتم...مثل تمام آن شبها که آمده ام که عذر تقصیر بیاورم و در انتها فقط خواستم و خواستم ..امشب هم دوباره بر درت می آیم یعنی دوباره خودت دست مرا می گیری و حتی نمی گذاری بر درت بکوبم و مرا مهمان آغوش همیشه بازت می کنی و می گویی حرف بزن بنده ضعیف من...که تو جز من کسی را نداری...این شانه های من و این گریه های تو...حرف بزن..صدایت را بشنوم...و من پشیمان از غفلت هایم اعتراف می کنم با صدایی که به گوش تو رسد... من زمزمه های زیر لبم را به دست فرشتگانت می سپارم تا به گوش تو برساند و تو می گویی از دلت عبور نکرده بود این زمزمه ها به گوشم رسیده بود..خودم آن را روی لبانت مهمان کردم ، و من چشم می دوزم به دستانت که این پرونده به شب رسیده را دوباره صبح کنی.... خدایا ساده و صمیمی: برای پاک کردن پرونده من پاکن جوهری بیاور....با خودکار نوشته ام گناهانم را خدایا من چند می ارزم ؟انقده آبرو دارم که منو ببخشی؟ ............................................. پ.ن.1...ابن ملجم می دانستی شق القمر کردی؟ پ.ن.2..تو این شبای مبادا دعام کن..دعات می کنم....حلال کنید اگر گاهی حرمتی شکست... بیا امشب از روی دست خدا رو نویسی کنیم و بگذریم از گناه هم... 88/06/11 :: 21:33 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
کاش یکی به گوش تو می رسوند که انتظار سخته سخت عزیز دل من !!!! .پ.ن سبز.اینجا موج سبز آزادی ماست
88/05/20 :: 22:5 :: نويسنده : آبجی سمیه!
قبل از این روزهای بارونی مرداد که هوا بس ناجوانمردانه گرم بود، دلم عجیب بی قرار روزهای سرد زمستان بود و حالا چند روز و چند شب هست که دلم قرار گرفته! اینجا تا دل بخواهد باران هست و باران..کفش ها پر از بارن،سقف همسایه از هجوم باران خیس و کوچه ها شبیه زمستان که به حس روزهای قشنگ مدرسه رفتن می ماند...برای من فقط شاید! همین دیروز دم دمای غروب به سرمان زد(یعنی به سر من و مهسا) به مهمانی دریا برویم.غروب که باران بیاید کنار تنهایی دریا بودن لذتی دارد که آدمهایی که دریا را در روزهای صاف و آبی و شبهایش را غرق ستاره می خواهند حس نمی کنند... دیروز می شد مثل دریا زیر باران خیس خیس شد...آنقدر خیس که وقتی دریا را با باران تنها گذاشتیم و دوباره به میان مردم آمدیم می شد از چشمانش خواند که دارند توی دلشان دنبال واژه ای مثل دیوانه برای توصیف ما می گردند.. دیروز دم دمای غروب مردمی که از چشمانشان تعجبی می بارید ، شاید هیچ وقت به فکرشان خطور نکرد که ما در غروب بارانی مرداد شکایت و گله و بغض و خنده و دعاهامان را نزد خدای باران رسانیدم و او را به قطره قطره بارانهایش قسم دادیم و دلمان را شبیه دریا کردیم و کمی قرار گرفتیم....که اگر قرار بود از این باران به زیر چتر و سایه بان ها فرار می کردیم دلمان می پوسید... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن.1...سلام....گفتم که نوشتن از یادم رفته.... پ.ن.2...جای همه تون زیر بارون های قشنگ این روزها و شبها سبز.... پ.ن.3...من نوشتن از یادم رفته ولی 17 مرداد روز خبرنگار رو یادم نرفت...این چند روز اینترنتم مشکل داشت و اصلا نتونستیم این روز رو به خبرنگارهای عزیز(البته بعضی هاشون) تبریک بگم..منو ببخشند...تقصیر من نبود.... پ.ن.4...نوشتن از یادم رفته..گفته بودم اما تولدها نه... ۲۴مرداد که بیاد روز تولد زهرا-ض عزیز از راه می رسه...و 20 ساله میشود به گمانم... زهرای نازنینم، صاحبخونه قاصدک،از خدای قشنگمون می خوام حالا که از روزهایی که سنت دهگان داشت عبور کردی و به بیست سالگی رسیدی، تمام قاصدک های دنیا رو قاصد خبرهایی خوش برات قرار بده و یه قاصد مهربونت رو قلبت بشینه و تموم حرفای دلت رو به گوش خدا برسونه که مطمئنم می رسونه و دعا میکنم خدا تو شب تولدت یه نمره بیست به آرزوهای قشنگت بده و دعاهای قشنگنت رو مستجاب کند.
تولدت مبارک آبجی زهرای عزیزم.... اما 24 مرداد هم تولد داداش عزیزم علی آقاست...علی آقا کلید خونه آبی گلپونه های وحشی رو تو دستش داره! یه داداش خوب و مهربون که یه خصوصیتی داره که خیلی خاصه که اون استقلالی بودنشه....خود خدا می دونه تو این دو سه سال چقدر سر تیم هامون کل کل کردیم...گذشته از شوخی داداش علی یه دل آبی قد دریا داره که همیشه می تونی روش حساب کنی که راهنمائیت کنه، که کمکت کنه و که آرومت کنه... داداش علی تولدت رو بهت تبریک می گم و از خدا می خوام هر چه زودتر از دست این مشکل جسمیت به سلامتی خلاص شی و پرسپولیسی شی....و سبز بمانی...
88/05/15 :: 21:12 :: نويسنده : آبجی سمیه!
فردا که بیاید تو هزار و چند ساله می شوی... و تو هزار و چند سال در انتظار مانده ای مرد تنهای قرن ها چه بی اعتنا از کنار این همه جمعه رد شدیم و می دانی که فردا هم رد می شویم چقدر غریبی در شب میلادت امام روزهای جمعه ............................................................................................ بسم الله الرحمن الرحیم سلام.یه اتفاق که نه چند اتفاق بد افتاد که رفتم یک حرف همین روزها برگشتم داد به این دنیای مجازی. از تو ممنونم...امیدوارم اونجوری که گفتی برگردم نوشتن از یادم رفته... ... دعا می کنم که دیگه کسی پیدا نشه که بشکنه منو..تو هم دعا کن...
دوباره می نویسم....دعا می کنم که مخاطبم بمونید. سبز بمانید 88/03/01 :: 19:54 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تا آخر بخوانيدش حتما :...سلام براي آخرين بار...: دو سال و تقريبا 8 ماه و سه روز پيش اسم كاربري وبلاگم روboghz انتخاب كردم و الان هم بغضي مرا انتخاب كرده.يعني الان بغضي راه نفس كشيدنم را بسته. اول كار يك بسته دستمال كاغذي گذاشتم روي ميز كامپيوتر تا وقت سرازير شدن اشكم به اين سو و آن سوي ندوم. بگذريم.قرار گذاشته بودم اين حرفهايي را كه قرار است بزنم را چند روز قبل از 28 شهريور بنويسم يعني روز سه سالگي بلاگم.بعد گفتم قرار كه بر نماندن باشد چرا اين همه دل دل. چند روز قبل از 28 خرداد هم خوب بود كه اين هديه را در روز تولدم به خودم بدهم.اما حسي مي گفت وسوسه مي شوي و مي ماني.تصميم گرفتم هر چه زودتر را انتخاب كنم براي رفتن. خب حالا انتخاب من چيست.؟ قصد سفر دارم كه راه برگشتي در آن وجود ندارد.سفر از اين دنياي مجازي. تا چند روز ديگه وقتي تمام چشمان مهربان دوستان مجازي اين خط خطي ها را خواند يعني بعد از مطمئن شدنم سري به قسمت حذف وبلاگم مي زنم و رمز عبور وبلاگم را وارد مي كنم و با اطميناني كه مي دانم خيلي غريب است وبلاگي را كه 19 سال و چند ماه از من كوچكتر است را حذف مي كنم. اصلا هم فكر نكن آسان است.نه به هيچ وجه.اينجا را دوست دارم زياد.حس آدمي را دارم كه انگار قرار است يكي از اعضاي بدنش را قطع كنم.سخت است دل كندن.مخصوصا اين روزها كه انقدر حرف براي گفتن داشتم كه نگو.اما همه شان را ساكت مي كنم و ميريزم توي حلقوم تقويمم... بايد رفت...مي روم حتي اگر نيست شوم... چرا؟ 28 شهريور 85 روزي بود كه من چيزي از وبلاگ و اينجور چيزها نمي دانستم به خاطر دوستي كه يك هفته قبلش براي ادامه تحصيل از شهر ما رفته بود اين وبلاگ را درست كردم تا از هم بي خبر نباشيم. البته او اين كار را نكرد و من ماندم و دنيايي كه نمي شناختمش.كم كم ياد گرفتم،دوستاني پيدا كردم، وبلاگم برايم مهم شد،مقدس شد،دوستش مي داشتم،جزء زندگي ام شد. اينروزها گذشت با اتفاقات خوب و بد.و من همان آدمي بودم كه ساده بود.درست شبيه آدمي كه داشت توي دنياي واقعي اش زندگي مي كرد.و اين راز شكستنش بود.من ياد نگرفته بودم كه اينجا بايد آدم مجازي باشم.بايد مبهم باشم. بگذريم حالا بعد از گذشتن اين روزهاي خوب و بد من به جايي رسيدم كه بار تمام تهمت ها، فحش ها،بي ادبي ها،بي حرمتي ها،خستگي هاي اين 2 سال و اندي روي قلبم سنگيني مي كند.پس تصميم گرفتم كه بروم.تا دوباره آدمي شوم با دغده هايي كه براي خودش بود.آدمي كه ديگر سفره دلش را توي يك دنياي مجازي باز نمي كرد.مي روم تا دوباره سميه اي بشوم كه تمام دنيايش كتاب بود و خودكار و دفتر.سميه اي كه بي خبر از همه چيز بود.سميه اي كه فقط خواهر تتغاري سه نفر بود.مي روم تا دوباره به دنياي خودم رنگ واقعيت بزنم و كوچكش كنم.مي روم تا دور از اين دنياي دروغين نفس بكشم.مي روم تا كسي به من و به خانواده ام توهين نكند.مي روم تا كسي سادگي ام را مسخره نكند.مي روم تا ندانم...مي روم تا نفهمم. مي روم تا نفس بكشند.مي روم تا خيال خيلي ها راحت بشود.مي روم تا بودنم ديگران را آزار ندهد.مي روم تا لبخند شادي نبودنم روي لبان خيلي ها بنشيند. مي روم با اينكه مي دانم دلتنگ خواهم شد.مي روم با اينكه سنگيني خاطرات خوب با آدمهاي خوب از خاطرم نمي رود. مي روم تا فراموش كنم اين 2 سال چند ماه را. مي روم تا سميه اي ديگر شوم.سميه اي كه 19 سالش بود و هنوز پا به اين دنياي مجازي نگذاشته بود.مي روم تا دوباره برايم آواز دهل از دور خوش باشد... توي زندگي ام از فراموش شدن مي ترسيدم اما مي دانم رسم و عادت دنياي مجازي را...وقتي بروم كسي نه دلتنگم مي شود نه به خاطر مي سپاردم.اما فراموش شدن اينبار، خوشحالم مي كند.خوبي اينجا اينطوريست كه سنگ قبري ندارد كه نامت را مثلا آبجي سميه را روش بنويسند حك كنند تاريخ ولايتش 28 شهريور 85 بود و مردنش 1 خرداد 88... اما قبل رفتن يك خواهش و التماس از شما:به رسم تمام مسافران قبل از رفتن من را به خاطر تمام بدي هايم حلال كنيد.اگر روزي حرفي زدم كاري كردم چه در ظاهر چه پنهان يا هر چيز ديگري من را ببخشيد.اگر دوست داشتيد و براي آخرين بار برايم كامنت گذاشتيد بگويئد كه حلال كرديم.البته تصميم با شماست اگر حلال نكرديد منتظر عدل الهي در اين دنيا و قيامت مي مانم كه خدا عذابم كند... راستي چند روز ديگر كه اين وب را حذف كردم سيم كارتم را دور مي ندازم البته شماره هاي شما را هم پاك مي كنم.و دوباره مي شوم ادمي كه از تلفن همراه متنفر بود.اما دوستاني كه شماره خانه مان را دارند خواهشا زنگ نزنند.بگذاريد حرمتها نشكند.بگذاريد توي دنياي خودم بمانم...ببخشيد كه دوستتان داشتم.ببخشيد كه برايم مهم بوديد.ببخشيد كه خواهرتان بود.ببخشيدم.قول مي دهم كه بروم و پشت سرمم هم نگاه نكنم.قول مي دهم كه اصلا پايم را توي وبلاگتان نگذارم.اگر رازي يا چيزي از من مي دانيد بماند پيش خودتان... مي روم تا هيچ وقت باز نگردم لبخند بزنيد و شاد باشيد. اين آخرين بغض نوشته من بود... خداحافظ براي هميشه... آخرين پ.ن....اين وبلاگ به خاطر يك دوست ساخته شد خوشحالم كه آخرين پستم هم(شعر ميم) براي دوستم بود ..مهساي عزيزم... خدا رو شكر ميرحسين فرشته نجاتم شده.تمام وقتم توي ستاد هستم و اينجا را زودتر فراموش مي كنم.. در این روز پر از گریه و بغض نتایج کارشناسی ارشد هم اومد و با رتبه ۴۵۰مجاز شدم ..که البته به درد چیزی هم نمی خوره من نمی دونم چرا نمی تونم تو وبلاگهای بلاگفایی نظر بذارم....! حلالم كنيد..حلالم كنيد ..حلالم كنيد... راستي هيچ كس اينجا را دوباره ثبت نكند....اميدوارم اگر روزي كسي دلش خواست boghz1 را انتخاب كرد قدرش را بداند.... 88/02/28 :: 13:56 :: نويسنده : آبجی سمیه!
مي خواست دل بسازد شعري براي يك ميم تا اندكي بگويد شرح وفاي يك ميم اي كاش او بداند دل بيقرار مي شد در وقت بغض چشمش يا هاي هاي يك ميم وقتي كه روح ِ تنها، سيبي به دست او ديد شايد هبوط كردم من در سراي يك ميم وقتي كه مي نشيند در خلوت خيالم بي وقفه مي كنم من شكر خداي يك ميم در كوچه باغ قلبم عطر بهار جاريست باغ شكوفه دارم در ردپاي يك ميم من آرزوي خود را گوش خدا رساندم "من زندگي نخواهم جز در هواي يك ميم" يك شب فرشته اي گفت مرغي به روي دوشش آمين هميشه گويد وقت دعاي يك ميم دل گفت هديه اي را در شأن او بياور گفتم چرا نباشد جانم فداي يك ميم؟ مي خواستم بگويم شاعر كه نيستم من اما چه مي شد اين شعر باشد بهاي يك ميم اين شعر،اين غزل را در وصف ميم گفتم تا شعر كوچك من گيرد صفاي يك ميم خودم!!! جمعه شب 25/ادريبهشت/88 "ميم"جزء حرفهاي زندگي نيست اما زندگي من "ميم" دارد!
پ.ن....تولد ته تغاري هاي ارديبهشت رو تبريك ميگم. 29 ارديبهشت تولد كامران نجف زاده عزيز...و سي ارديبهشت تولد كيمياي نازنينم... اين چند خط از شعر حميد مصدق رو براي كامران عزيز مي نويسم... وقتي به دوش خود رداي شهامت برقلب خويش ناوك تهمت هموار مي كند من؛ تنها به جز سپاس و ستايش سرودنم كاري نمي كنم افسوس مي خورم كه چرا هرگز در اين دقايق بحراني اسطوره شهامت و رادي را ياري نمي كنم! :::...تولدت مبارك برادر هميشه عزيزم...::: كيمياي نازنينم چندين ماهه زياد توي دنياي مجازي پر رنگ نيست اما هميشه دوست داشتني هست. اميدوارم به همين زودي ها دوباره پيشمون برگرده...كيمياي عزيزم تولدت مبارك سي ارديبهشت تولد يه خبرنگار سياسي باشگاه جواني هستش كه من بايد اعتراف كنم يادم رفته بود.
دو همایش در یک روز رادر وب دیگرم بخوانید 88/02/24 :: 10:23 :: نويسنده : آبجی سمیه!
در بين ماه هاي سال، ارديبهشت را دوست تر مي دارم. ارديبهشت كه از راه مي رسد بيصبرانه منتظر مي مانم كه شكوفه ها هم از راه برسند... بي وقفه تمام روزهاي ماضي را دوست دارم و روزهاي آينده را نيز هم.. مي خواهي برايت بگويم ازصبح هاي ارديبهشت؟ صبح هاي ارديبهشت پيش از اينكه شهر درست و حسابي از خواب بيدار شود،وقت خميازه درخت، درست سر ساعت نيايش گنجشك ها و در ابتداي سفر خورشيد از شرقي ترين سمت آسمان مي توان با عطر بهار نارنج و گل هاي سرخ و محمدي گيج شد.لذتي شيرين مثل خون مي دود توي رگ هايت. در تمام طول روز نمي تواني لحظه اي بي تفاوت از كنار اين همه زيبايي رد شوي. حتي اگر صداي بوق ممتد ماشين ها نگذارد،حتي اگر لابلاي روزمرگي ها گم شده باشي، مطمئن باش كه تسليم مي شوي در برابر سلام اول صبح گلهاي محمدي كه از ديوار همسايه براي ديدنت سرك كشيده اند. گلهايي كه ريشه در زمستان دارند، در بهار از راه مي رسند. شايد چند ورق از اين گلها به رسم قديم لاي كتابهايت به يادگار بگذاري تا كتابخانه ات در تمام سال ارديبهشتي بماند!...خاطره ها يادت آمد...گلهاي خشك شده لاي كتاب؟ حُسن بودن توي شهرهاي شمالي اين است كه ساعتي از ظهر بگذرد تب شلوغي شهر فروكش مي كند و دوباره سكوت و صداي گنجشك ها مهمان كوچه پس كوچه ها مي شود...و تو در اين آرامش، روياهايت را مثل يك پازل كنار هم بچين! از ساعت روشنايي ها كه بگذريم دم دماي غروب خورشيد حس مبهمي سراغت را مي گيرد.براي من كه شبيه دلهره است.دلهره هايي كه عجيب دوستشان مي دارم! اگر هوا مثل دلت ابري باشد با اين عطر بهارنارنج ها مي تواني تا ملكوت خدا پرواز كني.باور كن غمي كه به خدا مي رسد شيرين مي شود. اگر كه بارن ببارد، عطر خاك باران خورده با مشتي از عطر بهارنارنج و گلهاي سرخ و صورتي و سفيد و زرد دست تو را مي گيرد و تا كوچه ي خاطرات كودكي ات مي برد.براي من كه اينگونه تداعي مي كند. اما.. درمانده ام از توصيف شبهاي ارديبهشت.سخت است توصيف هجوم اين همه زيبايي... وقتي تمام شهر در خواب مي رود وقت آمدن است زير آسماني كه چادر سياه نقره كوبش را بر سر كرده. وقت بيداري شكوفه ها و لبخند گلهاي محمدي ايست. تا مي تواني نفس بگير..باور كن شكوفه مي زني در سكوت مهربان شب. اين شبها، عطر بهار نارنج خواب را از سرم مي پراند.در حياط خانه سرم را روي شانه آسمان مي گذارم، چشمانم را به ستاره ها وصله مي زنم و در حياط كوچك خانه، در ميان رقص برگهاي سبز درخت تنهايمان ، ماه را به نظاره مي نشينم...ماه در ميان بازي برگها تكه تكه سبز ميشود! ارديبهشت براي من يعني اينكه ساعتها راه بروم و هر جا ديدم درختي به شكوفه نشسته آنجا بياستم و نفس بگيرم...تا عطر نفس هاي خدا را حس كنم...خدا نفس مي كشد تا من جوانه بزنم و فراموش كنم هر چيزي را كه دوست داشتني نيست... در بين ماه هاي سال ارديبهشت را دوست تر مي دارم... ارديبهشت براي من يعني اينكه حسرت بهشت به دلم نماند وقتي راهي جهنم مي شوم! تو فكر نمي كني شايد ارديبهشت تمثيلي از بهشت باشد؟ به گمانم باشد! پ.ن.۱..این پست رو قبلا گذاشته بودم ولی موقتش کرده بودم به خاطر شهادت بانو پ.ن. تولدانه....تولد فرزندان ارديبهشت رو هم از ته ته ته قلبم تبريك مي گم... اقای طلاجوران آقای مهدی صادقی و پائیز و زهرای نازنیم ...همیشه با طراوت ارديبهشتي بمانيد.... پ.ن. نقره اي....برنامه نقره رو خيلي دوست داشتم!دوست داشتم از علاقه ام به اين برنامه بنويسم. اما امروز با پخش گزارش صندوقخانه اش يك علامت سوال گنده روي سرم سبز شد.نفهميدم دليل پخش گزارش گلايه هاي مردم در دوران جنگ كه مردم از گراني ها ناله مي كردند(سال 63) چه بود.واقعا اتفاقي بود يا غرضي پشت اين كار بود؟
با گزیده ای از سخنان خانوم فاطمه رجبی در تنکابن به روزم 88/02/15 :: 22:10 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل النقم اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلا اللهم اغفرلی کل ذنب اذنبته و کل خطیئه اخطاتها دلم امشب هواي خدا دارد....دلم براي آغوش خدا تنگ شده! خداياتوي بغض امشبم رد تو پيداست دلم عجيب با هوايت نجيب شده مولانا رضا(ع)... 88/02/02 :: 23:21 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اين روزها كه هيچ كس حوصله عاشقي ندارد و حتي جرئت ديوانگي، يك نفر پيدا شده كه دورتر از اين حوالي عاشق شود! اين روزها كه هيچ خودش را دوست ندارد يك نفر پيدا شده به قول سهراب دچار شود. خب دچار يعني عاشق! اين روزها كه آدميزاد كوله بار امانت الهي را بر زمين گذاشته يك نفر هست كه بار امانت را به دوش بگيرد. براي دوستي عزيزي كه اين روزها عــــــــــاشـــــــــق شده مي نويسم... مي نويسم براي تويي كه وقتي گفتي عاشق شدي حس عجيبي پيدا كردم.شايد آنقدر عجيب كه باور نمي كني.آسوده خاطرم كردي كه هنوز آدم هايي هستند كه ارزش معشوق شدن را داشته باشند.حتي اگر خيلي اندك باشند. راستش را بخواهي اولين روزي كه خبر از عشق دادي نگران بودم كه مبادا دل نازكت يك طرفه هواي عاشقي به سرش زده باشد اما حالا كه مي دانم كه خودت هم يك پا معشوق شدي بيشتر شادم. تو را خوب مي شناسم و مي دانم انقدر پاكي كه اين احساس را بازيچه چند روزه نداني. اطمينان دارم به عاشق شدنت چون هميشه ديگران را دوست مي داشتي و ديگران هم دوستت مي داشتند!مثل خود خودم. خب تنها كسي كه دوست داشتن ديگران را تجربه كرده باشد عاشقي را مي فهمد چون قلبش ناشي نيست،چون قلبت ناشي نيست. مي دانم كه طعم روزهايت عوض شده.روزهايت از جنس روزهاي رفته عمرت نيست.ايمان دارم كه توي تقويم امسالت يك خبرهايي هست. مطمئنم بعضي روزهايت يلدا مي شود و شايد هم روزي باشد كه انقدر برايت دلچسب بوده كه دلگير مي شوي از ثانيه ها و تو در گذر اين روزها بزرگ مي شوي. راستي ببينم تو يك حس مبهم نداري؟ مي دانم كه اين حس در تو جوانه زده. حسي كه اگر تمام فرهنگ لغت هاي دنيا را جلوي چشمت باز كني نمي تواني لغتي را برايش انتخاب كني و بگويي اين لغت حرف دلم را مي زند. عشق بي تفسير است مي دانم اين حس مبهم و مرموز دل نشين،لحظه اي رهايت نمي كند. طبيعت عاشقيت اين است كه تمام عاشقان دنيا يك چشمشان اشك باشد و يك چشمشان خون. بي بهانه غمگيني.بي بهانه مي باري.بي بهانه مي خندي.بي بهانه مي روي،مي آيي... عاشقيت يعني همين. همه چيز بي بهانه مي شود.خنديدن،گريه كردن،بغض كردن،رفتن دعا مي كنم اين حس دلهره آور دوست داشتني هميشه در كنارت باشد.اين دل نگراني و اضطراب.كه در اوجش شيرين است.دعا مي كنم به تكرار و عادت نيافتي روزهاي عاشقيت كه بيايد تمام زندگي روي مدار دوست داشتن مي گردد.كسي راست مي گفت شايد حتي كاكتوس را هم نوازش كني! هر چيزي را دوست داري.احساس مي كني كه دنيا را فهم مي كني.همه چيز را زيبا مي بيني...هر روز نو مي شوي.هر روز احساس مي كني متولد شدي.روزهاي عاشقيت يعني فهميدن اينكه چشم ها هم حرف مي زنند احساس مي كني كه حوا شدي و براي آدم شدن معشوقت بايد يك سيب بيابي و او را وادار كني هبوط كني.و اين يعني ابتداي انسانيت يك معشوق! اينها را نوشتم تا خودت را اماده كني براي گريه ها، بغض ها،قهر و آشتي ها،دلواپسي ها،خواب ديدن ها و نخوابيدن ها،خستگي ها، دعا خواندن ها،براي خود فراموشي ها...براي شوق ديدن و در انتظار ماندن..اصلا عشق يعني انتظار اين روزها تمام تو در يك قلب خلاصه مي شود.اين را مي توان از تپشهاي نصفه نيمه اش فهميد.. بي تابي اش اعتراف مي كند......هواي قلبت را داشته باش حواي اين روزها... حواي اين روزها: دعا مي كنم كه عاشق بماني....و عاشقتر شوي... دعا مي كنم كه با اين عشق اوج بگيري..آنقدر اوج كه قلبت هم قد آسمان شود. عاشقيتت مبارك حالا مي داني چرا مي گويم بيشتر از هميشه دوستت دارم؟
88/01/30 :: 7:4 :: نويسنده : آبجی سمیه!
جناب آقاي قيصر امين پور! سلام قبل از هر چيز بگويم كه مي خواهم اصول تمام نامه ها را زير پا بگذارم و با صميميتي كه در تو سراغ دارم برايت نامه بنويسم. نامه اي كه ساده و صميمي است...بوي شعر و داستان نمي دهد...يادم هست صفحه 98 آينه هاي ناگهان اين را نوشته بوديد. بر خلاف تمام نامه ها حالتان را نمي پرسم.چون مي دانم كه خوب است. و مي دانم كه شادي و يك سطر در ميان آزادي.. صفحه 26 دستور زبان عشق ...از خاطرم نرفته. بهانه نامه ام را كه مي دانيد.يك بهانه ارديبهشتي است مي داني عطر ارديبهشت مي آيد. روزهاي ارديبهشتي كه برايش صفحه 68 آيينه هاي ناگهان اسپند دود كرده بودي را دوست مي دارم.اما اين نامه را در يكي از ساعات فروردين برايت مي نويسم. روزهايي را مي گذرانم كه سقف خانه و چتر همسايه خيس باران است. چقدر جايتان سبز است.به يادتان صورتم را زير آسمان گرفتم...باران باران دوباره باران باران هشتاد و نهمين صفحه دستور زبان عشق....را خواندم بگذريم روزگار بر شما چگونه مي گذرد؟به گمانم دردواره هاتان به پايان رسانيده و روزهاي خاكستري تان ته كشيده و دردهايتان را مثل يك جامه نزار از تن بيرون كشيده ايد...درست است كه توي پانزدهمين صفحه آينه هاي ناگهان اين را كتمان كرده بوديد. راستي يك سوال داشتم؟ از ما گلايه نداريد كه حواسمان به سوت قطارتان نبود؟باور كنيد صداي سوت را نشنيدم. خيلي زود راه افتاده بود و ما را هم براي بدرقه خبر نكرده بودند. تازه خبر سفرتان را با يك اس ام اس فهميدم آن هم سه شنبه تلخ بي حوصله كه عجيب شبيه سه شنبه هفتاد و چهارمين صفحه همه گلها آفتابگردانند تو بود..خدا شاهد است آن روز مثل اين روزها باران مي آمد و من در پياده رو خيابان از آسمان تقليد باريدن مي كردم. قصد توجيه ندارم، اما شما بي بال پريده بوديد.باور كنيد نمي دانم بالهايتان را كجا جا گذاشته بودي.آخر گفته بوديد شب ها كه مي خوابيد خواب بالهايت را مي بيني و صبح كه مي شود جاي خالي بال را روي دوشتان احساس مي كنيد. توي صفحه 133 آينه هاي ناگهان اين خوابت را تعريف كرده بوديد...نمي دانم شايد هم گم شده بود. اگر بالتان را جايي جا نگذاشته بوديد يا گم نمي شد، لااقل صداي پر زدنتان را مي شنيديم و به بدرقه تان مي آمديم و دستي از روي ادب و ارادت و علاقه برايتان تكان مي داديم. اما باور كن وقت رفتنت مانند بيست و نهمين برگ دستور زبان عشق از تعجب دهانمان باز بود و از آن پرواز پرواز مي باريد... مي داني كه هنوز باور نكرده ام رفتنت را. هنوز حس مي كنم حضورت را.دلم خوش است كه توي صفحه 15 دستور زبان عشق سر به مردن زده اي و من منتظرم تا روزگار ديگري دستور زبان عشق را دوباره از سر بگيري و شعر نا گفته ات را بسرائي. راستي من يادم رفته بود كه بگويم توي آن عصر خستگي و بي عصب،"هماني كه خودت توي صفحه 126 آينه هاي ناگهان نام گذاري اش كردي "در روزنامه ها از نامت خبرها بود....و تو تكرار شدي تكرار مثل صدو بيست و ششمين صفحه آينه هاي ناگهان اما هنوز مثل يك عشق مي ماني كه هر چه تكرار شود تكراري نمي شود. حال بگذار كمي از دلتنگي هايم برايت بگويم. راهمان دور است و گرنه در حضورت مي نشستم و بقچه دلم را باز مي كردم و دردهايم را مي ريختم وسط كنار دردواره هايت.و گلايه مي كردم كه بعد از تو هنوز مثل صفحه شصت و ششم آينه هاي ناگهان درد دامنه دارد و از هر سويش كه مي خوانم درد است. مي گفتم از نبردهايي كه نمي دانم در آن پيروزم يا شكست خورده.مي گفتم از قلبي كه چند روزيست عجيب فشرده است،از چشمي كه احساس مي كنم با عينك تار مي بيند،و روحي كه رد زخمي عميق تا قلبم بر آن نشسته است. مي گفتم چقدر حسم شبيه حس صفحه شانزده كتاب آينه هاي ناگهانت شده. مي گفتم كه چقدر مثل تو: خسته ام چقدر مثل تو:جلد كهنه شناسنامه ام درد ميكند چقدر مثل تو: تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده سرودنم درد مي كند و مي گفتم برايت كه مثل تو صفحه صفحه فصل فصل گيسوان من سفيد مي شود...درست عين شصت و ششمين برگ آينه هاي ناگهان تو. مي داني؟آرزو داشتم روزي روزگاري بيايم پيش تو و دفترم را بگذارم زير دستت و تو ورق بزني و بخواني و بخواني اما از بخت بد من بود كه تو حوصله ماندن نداشتي .من ماندم و آن حسرت هميشگي صفحه 49 آينه هاي ناگهان. ديدي چقدر زود دير شد و من به تو نرسيدم؟ و بعد از تو هيچ شاعري نتوانست حجم درد را بسرايد.چون تنها تو دردهايت، درد مردم زمانه بود... هماني كه جنسش نهفتني و نگفتني بود.همان صفحه شانزده آينه هاي ناگهان قيصر كاش به اين زودي ها شناسنامه ات باطل نمي شد.كاش شمع هاي تولدت را باد سر مزارت فوت نمي كرد.اما عزیزی راست مي گفت مرده ها براي هميشه جوان مي مانند و تو هم براي هميشه چهل و چند ساله مي ماني . مرا ببخش كه به جشن تولدت آمده بودم اما نمي دانم چرا شبيه تو سر از مجلس ختم در آوردم همانطور كه تو توي صفحه 22 دستور زبان عشق سر از مجلس ختم در آورده بودي. بگذريم وقتتان را زياد گرفتم و سر مباركتان را درد آوردم.نامه نوشته بودم كه تولد دوباره تان را تبريك بگويم... و تبريك مي گويم... و اين چند واژه ناقابل هديه تولدتان: خوش به حال خاك ها خوش به حال سنگ روي سينه ات كه مدتيست پشت ميز درس تو نشسته اند من خيال مي كنم ترانه هاي تازه ات بوي شبنم و ستاره مي دهد شب كه مي شود ستاره از لبت عروج مي كند ماه پيش چشم تو هبوط مي كند من خيال مي كنم شب كه مي شود زير سنگ قبر تو شاعران خسته دل در ميان عطر خاك پشت ميز سنگ شعرهاي تازه را مرور مي كنند راستي، راستي قيصر، بالت؟ بالت چطور است؟ با احترام...سميه فروردين 88 88/01/26 :: 10:59 :: نويسنده : آبجی سمیه!
آرزو نوشت 1: فلاني آرزوي اول! مي داني ؟ خواب چند شب پيش را دوست مي دارم كه در خوابم حالت خوب بود مي داني؟ شبيه يك رويا شده وقتي كسي جايي سراغت را از من مي گيرد بگويم حالش خوب است! ____________________ آرزو نوشت 2: فلاني آرزوي دوم مي داني؟ چقدر دوست دارم شبيه چند روز پيش كه حواست پرت شد و گفتي سميه دوباره حواست پرت شود و بگويي "سميه" سميه را از دهان تو دوست تر مي دارم _______________ پ.ن.1:سلام....اين هم يك جور نوشتن از دلتنگي هاست ديگر...چون بس عميق بود نه سطحي.دلتنگي را مي گويم ديگر. معذرت مي خوام كه ناخواسته مجبورين اين حرفها را بخونيد....و بعد به جاي اينكه حرف دلتان را بزنيد هواي دلمان را نگه مي داريد و تعريف مي كنيد.چيزهايي كه ارزش تعريف ندارد....مي دانم.و معذرت مي خواهم و تشكر مي كنم... راسي تا يادم نرفته بگويم محض اطلاع توي معرفي وبلاگم نوشته ام كه اينجا زياد تولد مي گيرم.فكر كنم عادت كرده باشيد ديگر.پس لطفا.....در اين زمينه سكوت را رعايت كنيد! پ.ن.2:براي كسي كه 27 فروردين تولدش است كتاب فروغ را باز مي كنم....از لابلاي آنهمه واژه و شعر اين را برايش(برايت) مي نويسم... تو از ميان نارونها،گنجشكهاي عاشق را به صبح پنجره دعوت مي كردي وقتي كه شب مكرر مي شد وقتي كه شب تمام نمي شد تو از ميان نارونها،گنجشكهاي عاشق را به صبح پنجره دعوت مي كردي تو با چرغهايت مي آمدي به كوچه ما تو با چراغهايت مي آمدي وقتي كه بچه ها مي رفتند و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند و من در آينه تنها مي ماندم تو با چرغهايت مي آمدي... تو دستهايت را مي بخشيدي تو چشمهايت را مي بخشيدي تو مهربانيت را مي بخشيدي تو زندگانيت را مي بخشيدي تو مثل نور سخي بودي انگار فروغ بهترين تصوير را براي مخاطب من روي صفحه هاي سفيد سالها پيش كشيده...كسي كه قلبش مهربان، روحش به غايت لطيف و قلمش بسيار صميمي و مثل نور سخي ايست. كسي كه بسيار دوستش داشتم و مي دارم...مخاطب مهربان كسي نيست جز خانوم ميترا لبافي عزيزم. ميتراي عزيزم تولدت رو از صميم قلب تبريك ميگم....و بهترين ها رو برات آرزو مي كنم __________________________ بعد نوشت:.ماري كه ناخواسته توي آستينم پرورشش داده بودم افعي از كار در اومد و نيشم زد و دنيا ساعاتي ست روي سرم خراب شده.به همين راحتي. به روی خودم نمیارم نوشت....دیشب لیورپولم دقم داد و نبرد.چه بدشانسی بزرگتر ا زاین که تیم محبوبت توسط تیمی که یه نفرت تاریخی اززش داری یعنی چلسی صعود نکنه 88/01/21 :: 16:36 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بـ ـــراي شـ ــادي روحــ ـت انـ ـقـ ـدر فــاتحـ ـه مـي خـ ـوانـ ـم كـه بــ ـه رقـــ ــص آيــ ـد! ـــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن.۱...کسی نمرده..محض اطلاع. پ.ن.2... كي مي دونه من چه جوری مي تونم قرآني رو كه اول يوزارسيف پيامبر، كريم منصوري مي خونه رو دانلود كنم؟ پ.۳..به دلمان نشست این قسمت یوسف پیامبر عجیب پ.ن۴....چقدر خوبه آدم تو هر پستی تولد یه نفر رو تبریک بگه.. تولد داداش خوبم آقای محمد مهدی حاجی پروانه نویسنده دوست داشتنی همشهری جوان ۲۳ فروردینه که من همین الان فهمیدم.... خیلی تبریک می گم بهتون....من که خیلی نوشته هاتونو دوست دارم.هر وقت که همشهری جوان می خرم اول نگاه میکنم شما و آقای الف.نون.ب...احسان ناظم بکایی تو صفحه یادداشت نوشتین یا نه...مث امروز...که البته هیچ کدوم ننوشته بودین
88/01/09 :: 23:3 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام....حال و احوال؟خوبين؟خوشين؟سلامتين!؟حسابي تو عيد داره بهتون خوش ميگذره ديگه..خب خدا رو شكر... چون خيلي مظلوم افتاديم يه گوشه دنيا و هيچ كس هم ازمون نمي پرسه كه حالت چطوره ما هم خودمونو يه كم تحويل مي گيريم و مي گيم ما حالمون خوبه خوبه...روزگار به خوشي مي گذره.خدا رو شكر از وقتي بهار جان تشريف آوردن قدمش مبارك بوده و چشم حسود كور و گوش حسود كر بشه حس خوبي دارم.بزنم به تخته.اسپند دود كنم براي خودم خدا رو شكر سر حالم...تمام حس هاي بد ازم دور شده بازم خدا رو بي نهايت شكر.اين روزا حسابي مي خوابم و كم ميام نت... امسال عيد تا الانش هيچ جا نرفتيم عوضش مهمون مياد...بعضي هاشون كه انقدر به آدم انرژي مي دن كه آدم كلي خوش به حالش مي شه.كلي آدماي خوب و مهربون...مخصوصا يه خونواده كه.... تو اين چند روزه دوبار رفتم دريا.كلي هم بهم انرژي مثبت داد بر عكس دفعات قبل كه من بهش انرژي منفي مي دادم.يه چند تا عكس هم ازش گرفتم كه تو همين پست مي ذارم. اما يه چيز خيلي خوب اينه كه من از هفت سالگي تا تعطلات عيد پارسال يا سرم به پيك نوروزي حل كردن چه خونه خودمون چه خونه مردم گرم بوده يا داشتم تحقيق مي نوشتيم و درس مي خوندم.ولي خيلي خوبه كه بعد از 15 سال يه عيد رو بدون درس مي گذرونم.اما فك نكنيد درس ندارم،درس هست ولي من دلهره شو ندارم.خب بازم خدا رو شكر...شما هم دعا كنيد كه من حالم خوب بمونه.... اگه شما هم مث ما تو خونه بودين حتما يه سري به دريا بزنيد ...فك كنم اينجوري هم بشه... خب بريم عكسا رو نشونتون بدم...قبل از ديدن عكسا بي كيفيت بودنش رو ببخشيد...هم دم غم غروب بود و هم مه گرفتگي..ولي خيلي خوب بود عكسا رو نمي گما حال و هواي خودمو مي گم... رودخانه چشم كيله كه محبوب منه....خيلي زيباست مخصوصا وقتي پرنده ها پرواز مي كنن يه صفايي داره كه بايد پخش زنده!حسش كني..
اينجا جايي كه رودخانه چشمه كيله به دريا مي ريزه.پرنده ها جمعشون جمعه...
اين دو تا عكس هم عكس درياست...تو مه گرفتگي چيزي معلوم نبود....اما عجيب آروم بود.حس توصيف ناپذيريه كه وقتي چشماتو مي بندي و گوش مي دي به تصنيف سنگ و موجها!
.اينم عكسه يه اسكلت يه ماهي بخت برگشته ايه كه احيانا از توليد به مصرف بوده.طفلي دلم براش عجيب سوزيد!
اينم يه لنگه كفشه كه خدا مي دونه چه جوري سر از اينجا در آورده.
خب از دريا كه بگذريم اينم قوري محترمي هستش كه نشونه مهمون نوازي مردم شهر ماست....قبلا آبي بود.الان رنگارنگ شده.
تصوير صندلي هست كه ما نشسته بوديم.خب خاطره است ديگه..ماندگار شده توسط كي نمي دونم.!
اينم يه درخته خوشگله كه تقديم به شما...اسمشو هر كي مي دونه بهم بگه...در راستاي اينكه هر كي به گل دست بزنه شاپره نيشش مي زنه و گل روي شاخه زيباست دست نزنيد بهش.نگاه كنيد و لذت ببريد. خب خوش گذشت؟بيان به شهر ما...قشنگتر از اين حرفهاست جوجه تیغی به روز شد.سر بزنید خوب آبجیم دیگه... مریم عزیز من الان نجف هستش....دلم براش تنگ شده عجیب.خدا رو شکر تونستم امروز صداشو بشنوم آقای سید ابراهیم نیاکی هم امروز راهی خونه خدا می شن....خوش به سعادتشون پست جدید جاودانه ها رو حتما بخونید حافظه من گویا نم کشیده اساسی...و تولد یه دوست رو یادم رفت!تولد یه دوست یه آبجی یه همکلاسی...یه دختر شاد و پر انرژی..یه دختر ایرووووووونی ...پریجونم ببخش که یادم رفت ولی تولد زیاد زیاد مبارک باشه در پناه حق 87/12/18 :: 21:7 :: نويسنده : آبجی سمیه!
يادم هست سال قبل يك روز مانده به تولدش نوشته بودم:" هنوز که مشتت را برای ما باز نکردی امیدوارم توی مشت بسته ات برای همه ما گل داشته باشی." اما ديدم توي مشتش پوچ پوچ بود. سال 87 را مي گويم... اين روزها ،به روزهاي رفته امسال فكر مي كنم...سالي كه روزهايش جانم را كند تا رفت.سالي كه توي تقويم نوشتم :سال لعنتي...وقتي صفحه هاي سياه شده تقويم87 را نگاه مي كنم مي بينم كه از اول بهارش سخت گيري كرد...هنوز حس هاي بد آن روزها با من است.يكسال تمام + يك روز اضافه...كبيسه نحس! اين روزها كه به روزهاي رفته امسال فكر مي كنم شبيه علامت تعجب مي شوم.و كمي هم شكل علامت سوال...باور كن! تعجب مي كنم از اينهمه اتفاقي كه افتاد و سوال مي كنم از خودم من و اين همه تحمل؟....چه رنجي كشيدم! وقتي به اين روزهاي پژمرده فكر مي كنم نمي توانم به روزهاي نيامده 88 اعتماد كنم...مگر سلفشان چه كرد؟ گاهي دلم تنگ مي شود براي سالهايي كه هنوز انقدر بزرگ نشده بودم و براي آمدن بهار دعا مي خواندم.آن احساس هايي كه قبل از آمدن بهار سراغم را مي گرفت...آن روزهايي كه چقدر برام مهم بود ببينم كه كي و درست توي چه لحظه ايي كودك بهار را به ما تحويل مي دهند... انگار همين چند سال پيش بود كه همصداي فرهاد زمزمه مي كردم..بوي عيدي...بوي توپ..بوي كاغذ رنگي..بوي ياس جا نمازه ترمه مادر بزرگ!!!! هزاران آه و هزاران دريغ... ولي قلب كسي مثل من كه زير آوار اين همه درد ويران شده ديگر براي ته كشيدن زمستان و طلوع بهار به تپش نمي افتد چرا بنشيند و دروغ ببافد و بگويد كه "مي داني چقدر حالم خوب است؟!" اما فكر نكن كه توي اين سال لعنتي روزهايي كه بد نباشد نبود اما فقط اينكه زور هيچ كدام از اين روزهايي كه بد نبود به روزهاي بد نمي چربيد! اين روزها هر جا كه سرك مي كشي نوشته اند دلمان را بتكانيم...غم و غصه را دور بريزيم...اما من....توي خانه تكاني دلم خيلي ها را انداختم بيرون...ماه هاست...آدم هايي كه ارزش نداشتند كه اسم آدم روي شان باشد...مي خواهم كه اين بار نبخشم...كاري كه از دستم بر نمي آيد فقط واگذراشان مي كنم به عدل خداوندي....آدم هايي كه له ام كردند....اما ايمان دارم كه له شدنشان را مي بينم...(من انقدر سنگ نبودم،سنگ شدم!)! چقدر خودم را خوردم كه به روي خودم نياورم....چقدر زحمت كشيدم ابرهاي توي چشمهايم به سرشان هواي باريدن نزند....چقدر نباريدم...چقدر شكستم!چقدر خنديدم آن هم دروغكي... ________________________ پ.ن.1من تكه تكه از دست رفته ام،در روز روز زندگاني ام....فكر نمي كنم كسي چون من اين حرف حسين پناهي رو با پوست و گوشت و استخوان لمس كرده باشه! پ.ن.2من دلم سخت گرفته است از اين ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك....فرهاد.... پ.ن.3.دل ما اونقده پاره س..موندنش مرگ دوباره اس..آسمون سينه ما...خيلي وقته بي ستاره اس. پ.ن.5.اگر كسي خدا را ديد بگويد كسي اينجا................................................... پ.ن.6.در حیرتم از این همه تعجیل شما از این همه صبر و طول و تفسیر شما ما خیر ندیدیم از این سال قدیم این سال جدید تحویل شما... پ.ن.7...روزگار غريبيست نازنين!
87/11/30 :: 19:50 :: نويسنده : آبجی سمیه!
توي زندگيم هميشه غبطه خوردم به حال آدمهايي كه آرامش دارند اين آرامشي كه ار آن حرف مي زنم هيچ شباهتي به آرامش قبل از طوفان ندارد و حتي آن آرامشي كه بعد از طوفان سراغ دريا مي آيد! حرفم آرامش بعد از ايمان است! آرامشي كه عجيب، غريب است! گفتم غبطه مي خورم چون من از آن دست آدمهايي هستم كه هميشه چون بيد بر سر ايمان خود لرزيدم . يك نا آرامي و تلاطم دائمي كه هميشه با من بوده و هست كه از هماني كه گفتم آب مي خورد. آدميزاد به حكم آدم بودنش دوست دارد چيزهايي را كه ندارد.منم به حكم آدم بودنم(علي الظاهر) دوست دارم اين آرامش را. غبطه مي خورم به حال آدم هايي كه خدا آنقدر دوستشان داشت كه اين آرامش بعد ايمان را هديه شان كرد. پ.ن.1 مخاطب اين پست من كسي ايست كه نديدمش اما ايمان دارم به اين آرامش بعد از ايمانش!آرامشي كه عجيب،غريب است! پ.ن.۱..................وب خواهرم به روز شد 87/11/26 :: 13:51 :: نويسنده : آبجی سمیه!
براي دومين بار بعد چند سال امروز ديدمش...رفتم جلو.دستش را فشردم گرم گرم...گفتم چقدر خوشحالم از ديدنش تو چند دقيقه اي كه توي پياده رو پيش هم بوديم با هم خنديديم...از هم پرسيديم...از دوستان قديم!اما اين آشنايي قديمي اسمش از خاطرم رفته..همكلاسي بوديم.ولي نمي دانم كي؟..تو دبيرستان بود اين را مطمئنم...اما اسمش يادم نمي آيد حتي يادم نمي آيد كدام پايه توي يك كلاس نفس كشيديم. راستش را بخواهي برايم مهم نيست..همين كه دوباره كسي از روزهاي گذشته مي آيد و مي بينمش برايم لذتي دارد عجيب.حتي اگر دستش را گرم گرم بگيرم و با او بخندم و اسمش از خاطرم رفته باشد. _________________________________________ وبلاگ سياسي ام تغيير نام داد...از روشنگري به خاتمی:مردی از تبار باران ..خاتمی:مردی از تبار باران به روز شد با خرداد امتحان داريم...منتظر نظراتتون هستم... 87/11/09 :: 8:45 :: نويسنده : آبجی سمیه!
از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند و.... اين حرف دكتر شريعتي داره ديونه ام مي كنه 87/11/03 :: 13:20 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سر صلاة عيد غدير رفتي... سي و اندي روز پيش... رندش نمي كنم كه بشود 40...كه حجم روزهاي دور شدنت سنگين تر بشود! تو رفته اي و خاطره هايت چشمهاي ما را آبديده كرده.. و دلم براي چشم هايت كه مثل عسل شيرين بود تنگ شده من تو را درون قاب روي طاقچه باور نمي كنم..با آن قد بلند چگونه در يك قاب عكس جا گرفتي و زل زدي به ما؟ من باور نمي كنم اين مراسم هاي ختم را...ختم يعني پايان...يعني پايان تو؟ من فكر مي كنم آن پائين زير خروار خروار خاك ابتداي راه تو باشد... اما تو خودت بايد باشي...خوده خودت...كه دستانت را در دستم بگيرم...حتي اگه نايي در آن براي فشردن دست هايم نداشته باشي.اما من دستانت را مي بوسم... اصلا مي داني دلم مي خواهد دوباره كودك شوم و تو دوباره دست مرا بگيري و مرا از تمام بي راهه ها ببري و ساعت ها مرا هم قدم خود كني.؟ حاضري براي شروع اين بازي؟خودت مي داني كه كدام بازي را مي گويم... كه من دوباره كودك شوم و تو دوباره بابابزرگي كه دست نوه كوچكش را مي گرفت و از تمام بي راهه ها ساعت ها او را هم قدمش مي كرد ؟و من قول مي دهم كه نگويم خسته شدم و دوباره بخندم كه و بيايم داخل خانه و ذوق كنم و بگويم چقدر هم قدم شديم.... من فكر مي كنم كه تو به من لذت قدم زدن را ياد دادي.... يادت هست آن روز را كه من و تو بوديم داخل اتاق و راديو پخشي كه هميشه كنار دستت بود. يك نوار داشتي كه يك مداحي كوتاه از بچه هايي كه مهمان امام رضا (ع) بودند و هي اين مداحي تكرار مي شد...و ما زديم زير گريه... نبودي ببيني وقتي رفتي و ما گرد از روي اين راديو كه مدتها بود سراغش را نگرفته بودي گرفتيم و وقتي پخشش روشن شد دوباره همان مداحي بود...نديدي اشك هاي ما را... اقاجان:چرا در اين روزها كه رفته اي به خواب هاي من سر نزدي؟قبل از رفتنت خواب پروزات را ديده بودم نه فقط من بلكه خيلي ها.... از وقتي رفتي خواب خيلي ها را سبز كردي الا من!...همه در خواب ديده اند كه تو داري يك جاي سبز قدم مي زني... يعني به خاطر تو خيلي ها خواب بهشت مي بينند...من هم دلم براي تو تنگ شده آخر..يادي از نوه كوچكت نمي كني.؟ يادت هست هميشه صدايم مي كردي سُمَي...و من چقدر حرصم مي گرفت..و هر كس مي خواست سر به سرم بگذار اين گونه صدايم مي كرد...اما من پشيمانم...دوباره صدايم مي كني؟ بابا بزرگ...نه به رسم قديمي آقاجان... بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود به زهد همچو تويي يا به فسق همچو مني ز تند باد حوادث نمي توان ديدن در اين چمن كه گلي بوده است يا سمني* آقاجانم باورم نيست كه قاب شدي... آفتاب شدي...با زندگي بي حساب شدي... در اين سي و اندي روز كه رندش نمي كنم بشود 40 خاطراتت چشم هاي ما را آبديده كرده است. راستي آقاجان آن بالا عسل چشم هايت را به كي فروختي؟ ------------------ *اين شعر تفال شب يلدا براي پدربزرگم بود..كه حك شد روي سنگ قبرش..! سنگ قبرش؟خنده ام مي گيرد...! تا مه راه و نپوشونده نگام كن.....اگه رو قله سردت شد صدام كن يه رنگ مرده از رنگين كمونم.......من اين پائين نمي تونم بمونم!
سيسموني به رنگ سال..به قلم خواهرم ...(جوجه تيغي) به روز شد..
87/10/11 :: 21:37 :: نويسنده : آبجی سمیه!
انتفاضه یعنی انقلاب سنگ....چند قدم آن طرف تر تا همین چند روز پیش مردم با سنگ هاشان انقلاب می کردند. حالا این روزها حتی سنگ ها توان انقلاب ندارند یعنی کسی نمی تواند نه شاید درست نباشد کسی نیست تا سنگ ها را رها کند.. اما ایمان دارم همین خانه های ویران شده سنگ های فردا هستند..این خانه آوار می شوند روی سر اسرائیلی ها.. کاش یک نفر دوباره خالد اسلامبولی را زنده می کرد ..تا اینبار حسنی مبارک را به درک واصل می کرد. .... 87/10/02 :: 21:52 :: نويسنده : آبجی سمیه!
7 روز مي گذرد و تو عصايت را جا گذاشتي 7 روز مي گذرد كه من فكر مي كنم كه تو رفته اي و دو قدم آن طرف تر قدم بزني 7 روز مي گذرد كه من منتظرم كه از پله ها بالا بيايي داخل خانه 7 روز مي گذرد كه من كه نه، ما باور نمي كنيم كه تو نباشي 7 روز است زل زده ايم به عكس تو و من خنده ام مي گيرد از ديدن عكست كه هي در گوشي مي گويي من رفتم ... 7 روز است..7 شب است... 7 روز و 7 شب است..اصلا معلوم است تو كجايي...؟ من نگران توام..دلم آشوب است...صداي خنده ات پيچيده در گوشم اما چشمانم تو را نمي بيند من فكر مي كنم كه اين روزها در كما هستم...و تو هم هستي..منتظرم كه از خواب بيدار شوم و تو دوباره مرا صدا كني من فكر مي كنم اين روزها دارند به ما شوخي مي كنند..آن قبر،آن اعلاميه رفتنت،آن پارچه هاي سياه... يعني واقعا تو رفتي؟آن هم 7 روز و 7 شب سر صلاة ظهر عيد آرام آرام سرت را خم كردي اوستا...بدون هيچ سكراتي....رفتي... عمو كه مي گفت از صبح آغوش باز كردي بودي و انگار كسي روبرويت نشسته بود كه در آغوشش بكشي..انگار فرشته مرگ مهمانت بود... آخ كه من باور نمي كنم....آقاجان... آن لحظه كه روح آب را مي بردند تصوير درون قاب را مي بردند آنقدر هواي دلمان ابري بود انگار كه آفتاب را مي بردند.... شاعرش را نمي شناسم اما حك شده روي اعلاميه بابابزرگ ___________________ پ.ن.1...من دلتنگم و ناراحت...چيزي جز غم نمي توانم مشق كنم...ببخش اگر روحت را مي آزارم. 87/09/30 :: 19:9 :: نويسنده : آبجی سمیه!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!باور نمي كنم هنوز... يادش بخير يلداي پارسال وقتي پدربزرگ هنوز بود....
87/09/27 :: 22:32 :: نويسنده : آبجی سمیه!
امروز رفت...امروز تنهايمان گذاشت و حسرت ديدنش را به دل من يكي گذاشت..امروز مي خواستم بعد دو سه هفته بروم به ديدارش..بروم و دستي به شانه هايش بكشم.......گفتند نروي بهتر است طاقت نمي آوري..امروز قرار بود بروم و ببنمش..اما حسرت ديدارش ماند با من تا زماني كه توي آن دنيا ببينمش... پيرمرد چشم ما بود...پيرمرد چشمانش را بست..پيرمرد خداحافظي نكرد.. پير مرد بعد از مدتها امروز شير نوشيد...پيرمرد فقط زير لب علي(ع) مي گفت.. پير مرد هيچ حجمي از فضا را اشغال نمي كرد..چند پاره استخوان با پوششي نازك از پوست..با چشماني كه مدتهاست درون آن اشك حلقه بسته بود...پيرمرد پدربزگ من بود..من همين يكي را داشتم... امروز آقاجانم ما را تنها گذاشت...نه..ما او را تنها گذاشتيم با خروار خروار خاك....خاكي كه سرد است اين روزها...مخصصا جايي كه پشتش پر از كوه هاي برفي ايست... آقاجان به او مي گفتيم...آقا جانم امروز رفت..آقا جانم اين روزها سردش بود...هوا اين روزها سرد است و خاك هم...امشب كاش باران نمي آمد..آخر بابابزرگ من...كاش اشك هاي ما تنش را گرم مي كرد... امروز آقاجانم ما را تنها گذاشت...نه..ما او را تنها گذاستيم با خروار خروار خاك سرد.... بابابزرگم درد داشت.نمي دانم چرا خاك شد دواي دردش..يعني امشب بدون درد مي خوابد؟ آقا جانم به من ميگفت سٌمَي...آقا جانم ديگر به من نمي گويد سٌمَي... چرا اين شبهاي سرد انقدر طولاني ايست؟بابابزرگ من سردش است.... آقاجانم راه خانه ات دور شد...خيلي هم طولاني....از اين به بعد بايد براي سلام به جاي چشمانت چشم بدوزيم به خاكي و سنگ قبري؟ باور نمي كنم از اين به بعد تو روي آن ايوان ننشسته باشي...يادش بخير هر موقع كه مي آمديم روي ايوان نشسته بودي چشم انتظار و چشم دوخته بودي به در خانه ات كه هميشه باز بود..تا چشمانت به ما مي افتاد لبخند مي زدي و بساط چاي را آماده مي كردي...من دوباره آن روزها را مي خواهم كه تو برايمان چاي درست مي كردي..بروي از تو باغ برايمان ميوه بچيني...من روزهايي را مي خواهم كه تو از جمع ما كم نشده بودي.امشب همه بوديم و تو نبودي..با اينكه تو بهانه بودي... آقاجانم كاش كمي درنگ...امروز تا چشم به هم زديم رسيديم به انتهاي آن راه طولاني...كاش كمي صبر تا لااقل دوباره ببنميت..مي داني حسرت ديدنت آن چهره اي كه از درد به هم پيچيده بود بر دلم ماند..امروز آنقدر داد زدم كه انگار به گوش تو نرسيد كه من نديدمت... آقا جانم آن چند تكه پارچه سفيد گرمت مي كند؟ _________________ پدربزرگم پر كشيد...رفت تا آن بالا بالاها...غسلش دادند ،نماز خواندند...تلقين هم...براي آرامش روحش يك فاتحه..اگر خواستي... 87/09/03 :: 22:41 :: نويسنده : آبجی سمیه!
كاش گاهي زمان روي خوش نشان مي داد به خواهش هاي ما و لحظه ها انقدر كورس نمي گذاشتند براي رفتن و كمي تب تند نماندنشان آرام مي گرفت. كاش لحظه ها مي فهميدند كه ما چيزي را جايي جا گذاشتيم و دلتنگي امروزمان تقصير بي امان رفته ديروز آنهاست. كاش ثانيه ها مي ايستادند و نفس تازه مي كردند..كه در نفس تازه كردنشان كسي جاني دوباره مي گرفت.... كاش كسي اين ساعت لعنتي را معطل مي كرد تا ما دزدانه عقربه هايش را روي خاطره هايمان كوك مي كرديم بر مي گشتيم و روزهاي گم شده مان را دوباره وصله مي زديم به هم ... كاش ساعتها لحظه اي به خواب مي رفتند و خواب مي ديدند كه ما به رفتن راضي نيستم و آن وقت براي تعبير خوابشان ما را تحويل روزهاي دوست داشتني مان مي دادند كاش لحظه ها لمس مي كردند دلتنگي مان را...اگر آنها مي دانستند عقوبت چه گناهي را به دوش مي كشيدند كمي درنگ مي كردند... اينكه دارند مي روند و پشت سرشان را نگاه نمي كنند و هي دارند تند و تند تقويم ها را ورق مي زنند لحظه اي گمان نمي كند كه كسي شايد دارد زير آوار روزهايي طلائي اش آب مي شود... كاش اين دقيقه ها يك لحظه به التماس قلبمان نگاه مي كردند آنوقت شايد دستمان را مي گرفتند توي دستانشان و مي رسانند به صندوقچه اي كه خاطره هاي ما را بايگاني كرده اند...كه ما هم قانع ايم به مرور سر سري آن روزها... كاش كسي مي توانست ثانيه ها را به اسارت بگيرد و هر چه از ما دزديده را به ما برگرداند..حرف هاي خوب،روزهاي خوب،خاطرات خوب را مي گذاشت كف دستمان... كاش لحظه ها در جا بزنند و انقدر پا بكوبند براي رفتن و نروند آنوقت روزهاي ما از جيبهايشان مي ريخت بيرون... كاش ساعتها مي مردند و تا ما سهم الارث مان را از او مي گرفتيم تا دوباره سرمايه مان بشود با هم بودن ها كاش ساعتها هم دلتنگ مي شدند و پايشان يك جايي گير مي كرد و از سفر حضر مي كردند كاش ساعتها كر نبودند و مي شنيدند خواهش ما را و گاهي روي خوش نشان مي دادند به خواهش هاي ما ___________________________________________ پ.ن.1...اين پست دلتنگي روزهاي خوب من با يك دوست بود..يك دوست عزيز تر از جان...يك دوست كه روزهاي خوب،خاطرات خوب زياد با هم داشتيم و داريم...دوستي كه هميشه در كنارم بود،هست و....!!!! پ.ن.2...اين دوست انقدر برايم ارزش دارد كه حد ندارد...گاهي انقدر دلم برايش تنگ مي شود كه حرف زدن هم با او آرامم نمي كند پ.ن.3...آه كه چقدر فاصله ما دور است فكر مي كنم هيچ وقت نرسي و من كنار اين دنيا تنها بمانم (دكتر شريعتي) پ.ن.4....گر تو با من سرد بنشيني سنگ سنگ دشت شعرم گريه خواهد كرد برگ برگ باغ شعرم اشك خواهد ريخت (منوچهر آتشي) پ.ن.5...دنگ...دنگ... ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ. (سهراب) پ.ن.6... از ازل تا به ابد پرسش آدم اين بود...دست بر ميوه حوا بزنم يا نزنم؟؟؟؟(قيصرم) پ.ن.7..اگر لب ها دروغ مي گويند از دست هاي تو راستي ها هويداست و من از دست هاي توست كه سخن مي گويم(شاملو) پ.ن.7..وقت است همه را بيدار كن همه را جز تاك ها كه دارند خواب شراب مي بينند (حسين منزوي) پ.ن.8...اين عكس حكايت من و دنيايتان است
پ.ن 9...دلم مي خواد تا بي نهايت پ.ن بنويسم پ.ن.10..يا حق و ياعلي 87/08/26 :: 6:29 :: نويسنده : آبجی سمیه!
خيلي دردناكه كه آدم نتونه خودشو ببخشه به خاطر اشتباهي كه ناخواسته موجبش شده... و خيلي سخت تره اينه كه كسي كه به خاطر اشتباهت خرد شد به روت نياره و هنوز پا به پات باشه و محبتش رو ازت دريغ نكنه.... من شدم اون آدمي كه نمي تونه خودشو ببخشه و مخاطب خاصه من شده اون آدمي كه به روم نمياره... مخاطب خاص من كه داري با بزرگواري خودت يه جوراي تنبيه ام مي كني يعني دوست دارم كه اينجوري باشه...يعني كاش تو يك جوري دق و دليت رو روم خالي كني...يا بكشي كنار و من بيام منتت رو بكشم و بخوام كه ببخشي منو....كه شايد اون وقت هم منم بتونم خودم رو ببخشم ولي با اين وسعتي كه قلبت داره من تا هميشه تا اون لحظه اي كه قراره زندگي كنم شرمنده مي مونم...باور كن نمي تونم با خودم بيام كنار....اگه جاي تو بودم انقدر صبوري نمي كردم... كاش انقدر مهربون و وسيع القلب نبودي... ببخش منو كه به خاطر اشتباه من.... چشمهاي زيباي تو گريون بشه مخاطب خاص من كه بيشتر از اين حرفها دوستت دارم حاضرم تاوان اشتباهام رو بدم هر چقدر هم كه سخت باشه.... اين كار من مي طلبه كه تا هميشه برات پيام عذر خواهي بفرستم.... تنها كاري كه مي تونم بكنم كه لابلاي وزن و قافيه ها حرف رو بهت بگم: مخاطب خاص من: خيسم از هجوم گريه زير اين هق هق بارون منو اينهمه شكستن مي رم از ياد تو آسون؟ توي اين حادثه تلخ گله از من بي شماره شومي كلاغ قصه داره مي كنه اشاره كاشكي بگذري عزيزم از منو و سادگي من شوق زندگي بدي باز به ترانه هاي اين تن _______________________________________ پ.ن.....اين روزها خيلي به دستاي خدا نياز دارم...كاش به سراغم بياد و اين پازل بهم ريخته رو دوباره مث روز اولش كنه.....خدا تنهام نذار دعا كن دعا 87/08/20 :: 11:13 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تو كه يك گوشه چشمت غم عالم ببرد حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد
87/07/23 :: 12:9 :: نويسنده : آبجی سمیه!
مجنون به هوای روی لیلی در دشت درد دشت به جستجوی لیلی می گشت می گشت همیشه بر زبانش لیلی لیلی می گفت تا زبانش می گشت ــــــــــــــــــــــــــــــــــ با خودم قرار گذاشته بودم که هر وقت خواستم اینجا رو خط خطی کنم دستامو بسپارم به دلم تا بنویسه...اما این روزها پر از حرفم...اما سکوت می کنم....خیلی حرف داشتم که بنویسم اما لغتها مثل یه پرنده از قفس ذهنم پرواز کردن. احساس می کنم که ذهنم شدیدا نیاز به یه ALT+CTRL+DELET داره تا خیلی چیزها رو end task کنم. خیلی حرفها خیلی اتفافات رو.... خیلی دوست دارم خودمو تا یه حدی از دنیای مجازی دور کنم تا به دنیای واقعی ایم برسم.به دنیای خودم.زندگیم خیلی زیاد تحت تاثیر این دنیا شده.ذهنم درگیر شده.یه عادت خسته کننده. عادتی که ترک کردنش واسم خیلی سخته.این وابستگی شدید دیگه شیرین نیست منتظر یه اتفاق خوب هستم که می دونم خوب ترین اتفاق نیست.یعنی منتظر اتفاقی که نمی افته هستم...که نیافتدنش غرور و قلبم رو خواهد شکست. به شدت بی حوصله هستم از اینکه قلبم سکوت کرده ،از یاد آوری خاطرات خوب و بد، از دل مشغولی های مجازی،از نیفتادن اتفاق از این بی تکلیفی محض...از این سکون... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن.۱..از این بی اعتمادیتان دیروز یکریز گریستم....ح و س و ه... آره شما سه نفر....واسه خودم متاسفم پ.ن.۲...هوا ابری شده و سر درد های من شروع شد.... پ.ن.۳سکوت می کنم و عشق در دلم جاریست.....و این شگفت ترین نوع خویشتن داریست(سهیل محمودی)
87/07/17 :: 13:30 :: نويسنده : آبجی سمیه!
حديث عشق را بر من رها كن تو مجنون شو كه من ليلايم اي دوست شنيدم عاشقان را مي نوازي مگر من زين ميان بيرونم اي دوست؟ نگفتي گر بيافتي گيرمت دست از اين افتاده تر مي خواهي اي دوست؟ مرا از تو نشاني در دلم هست همان ياد تو كافي در دلم دوست ـــــــــــــــ كسي نمي دونه شاعر اين شعر كيه؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــ بالاخره امروز كليد اشك، قفل بغضم رو باز كرد...راحت شدم...
حوصله کل کل ندارم. ــــــــــــــــــــــــ اینم بدون شرح.
87/07/03 :: 4:38 :: نويسنده : آبجی سمیه!
به آسمون كه نگاه كني مي بيني ماه داره هر شب لاغر تر مي شه...اين يعني اينكه كم كم بايد خودمونو واسه وداع با ماه رمضون آماده كنيم...چشم رو هم گذاشتيم ماه رمضون از دستمون رفت... ديگه سحري نيست كه بخواي دعاي ابوحمزه اي بخوني و دعاي سحري که نصف شب اعتراف کنی و خدا بگه بنده شنیدم و بخشیدم...ديگه سفره افطاري نيست كه بشيني دعا كني....دیگه الهی العفو ها رو زبونت جاری نمی شه... فقط خودمونو و خدامون مي دونيم چه كرديم...و فقط خدا محرم ماست كه آبرو داري كنه و باز صبر جميلش روبه ما نشون بده و بشه ستارالعيوب.يه دونه كه خدا بيشتر نداريم ولي مي دونم كه بندگي شو نكردم.يه بنده اي بودم كه عصيان كردم و باز تو اين شبا سرمو انداختم پائين و رفتم در خونه اش و توبه رو ورد زبونم كردم.خودش مي دونه كه اينها همه بازي لبهاست و من همون عاصي هميشگي ام.رفتم و خواستم چيزهايي كه با اين پرونده سياه لايق نيستم اما رحمت تو من رو حريص كرده تو اين شبا به تمامي نامهاي زيبايت كه فقط خوده خودت لايقشي قسمت دادم كه ببخشي، كه بگذري،كه بدوني طاقت آتيش جهنمت رو ندارم كه حتي وقتي لحظه اي كمش رو تصور مي كنم زياد مي سوزم.اونم تو جهنمي كه آتيشش از گناهاي خودمه... اومدم و گفتم كه چقدر از تنهايي بعد از مرگم وحشت دارم اومدم گفتم كه تنهام نذار...چون خودت فقط مي دوني چقدر بي تو بودن سخته...حتي اگه منو تو آتيش گناهام بسوزوني دلم خوشه پيشوني كه باهاش براي تو سجده كردم نمي سوزوني...خودت گفتي اخه..من به حرفاي تو اعتماد دارم.... شباي قدر هم كه تموم شد.تو تمام اين شبها گناهانم از جلوي چشمام رژه رفت و نديدم كاري خوبي كه بخواد با اين سيل گناها برابري كنه حتی کار خوبی نکرده که قد یه رود بشه که بره تو دل گناهامو یه دونه شو پاک کنه....ترسيدم از اون دنياي خودم...بهش مي گم اين پرونده كه رسيد دستت،خودت و خودم مي دوني كه توش چه خبره، دورش بندازي ممنون مي شم.يك پرونده ديگه باز كن برام..مي دوني كه چه زود سياهش مي كنم خيلي زود...چه كنم كه تو خدايي و من بنده.مثل هميشه با لطفت بيا سراغ من نه با عدلت...چون هر چي از تو سراغ دارم لطف و رحمته و مي ترسم از غضبت...تو لحظه هاي گناه فراموشت كردم يعني هر روز اما تو فراموشم نكردي... تو بينايي...بيناترين بينا و مي ديدي بازيچه دست دشمنت شدم اما صبوري كردي...بهانه اي جز لطف تو نبود كه چشم ببندي و مهلت بدي چون من كاري نكرده بودم كه به خاطرش چادر لطفت رو بندازي رو سرم...خب تو مهربانترين مهرباناني... مهربان من تو خداي مني....انقدر از خوبي تو شنيدم كه گاهي فكر مي كنم نيازي نيست بيايم به در خانه ات...تو بي وقفه مي بخشي ..تو كه بي نيازي از من ..منم آن نياز مندي كه به تو نياز دارم...خدای از تو بزرگتر هیچ چیزی نیست و گناهان من بزرگتر از رحمتت نیست پس رحم کن... از تو اميد بخشش دارم... نا اميدم نكن خواهشاً...به حق اين اسماي قشنگ خودت... پرسپوليس زلزله همينه همينه.... 87/06/31 :: 20:41 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام...
خواهم آمد...مثل قبل اما تويي كه بدن نام و فقط با .... نظر مي گذاري اگه منو بشناسي مي دوني با آدمي كه ازم من پيش خودت ساختي زمين تا آسمون فرق مي كنم و اگه منو نمي شناسي و به حرفات ايمان داري با اسم واقعيت نظر بگذار و حرفات رو اثبات كن.. چه راحت تهمت مي زني و توهين مي كني...لااقل حرمت اين ماه رو نگه دار.... من خدا دارم و او شاهد كارها و نيت هاي من هست...از چيزي هم ترس ندارم چون آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است... خوشحال مي شم دليل حرفات رو بدونم.... ــــــــــ خدايا ممنون از اينكه اينقدر به من لطف داري...آقا داداش ها و آبجي خانوم هاي گل من ببخشيد از اينكه اذيتتون كردم چون واقعا بعضي حرفا خردم كرد...حلالم كنيد
87/06/26 :: 21:42 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام....تو پست قبليم نوشته بودم كه 28 شهريور تولد وبلاگمه...فكر مي كردم خيلي خوشحال خواهم شد ولي به دلايلي نشد..يعني فكر مي كنم اين فشاري كه اين دو سال بهم وارد شد رو نتونم تحمل كنم...حداقل براي مدتي مي خوام ديگه مثل سابق نباشه.. تو اين مدت خيلي ها تعجب مي كردن از اينكه چرا من تو خيلي از وبلاگ ها نظر مي گذاشتم و چرا رد پاي من تو وبلاگ همه خبرنگار ها هست.فكر مي كردم كه به همه ثابت شده باشه كه من علاقه خاصي به خبرنگاري داشتم و دارم...كه انگار براي خيلي ها قابل هضم نبود...به همين خاطر لينك همه خبرنگاراي عزيز رو از وبلاگم پاك مي كنم با اينكه خيلي برام سخته ولي منو ببخشند.و باور كنند كه من با هيچ كس سر و سري نداشتم و هيچ وقت هم نخواستم واسه كسي مشكل ايجاد كنم.... از طرفي خيلي ها فكر مي كنند اسم آبجي سميه يه ريا كاريه يا جاباز كردن...به همين خاطر اين اسم رو هم بر مي داريم به همراه معرفي نامه ام...ترجيح مي دم با اسم بغض رهگذر كار كنم... بدي هاي منو فراموش كنيد.... باز هم معذرت مي خوام... حالا به حرفهای غریبت رسیده ام ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان 87/06/19 :: 23:35 :: نويسنده : آبجی سمیه!
مفرد مذكر غائب كي حاضر مي شوي ؟
___________ پ.ن.1...بيشتر از دوستت دارم ،دوستت دارم
پ.ن.۲... چه بسيار اي معبودم از غمزدگي هايي كه برطرف نمودي و اندوهايي كه به تحقيق زدودي و لغزشهايي كه ناديده اش گرفتي و رحمتي كه گستردي و حلقه بلايي كه حقيتا گشودي... پ.ن.۴...به اینجا سر بزن....(چه خواهر شوهر خوبی ام) پ.ن دلتنگي....خيلي سخته دلت واسه يكي خيلي خيلي تنگ شده باشه و دلت بخواد باهاش حرف بزني ولي نتوني بهش بگي....و هر روز بگي امروز ديگه زنگ مي زنه و اون روز شب مي شه و ... پ.ن. دلتنگي 2...سه سال پيش همچين روزي زنگ زد گفت فردا مي آيم براي خداحافظي...5 سال گفت خداحافظ و نرفت اما اينبار واقعا رفت..مثل تمام آن 5 سالي كه گفت مي روم گريه كردم...21 شهريور آمد كه آمد او رفت...بغلش كردم اما خداحافظي نكردم...به سه نقطه بعد از خداحافظ اعتماد ندارم ..ترسيدم خداحافظي او را از من بگيرد...فردا كه بيايد مي شود سه سال...من و سه سال نديدن تو....حسنيه جان دلم برايت تنگ شده...سه سال از نديدنت مي گذرد....و سه سال از روزي كه تو تقويم 21 شهروير حك كردم: او رفت ولي نه طبق قانون وداع يك بار فقط به شيشه پنجره زد من هميشه دلتنگ تو ام...چه وقتي در همين شهر و در كنارم بودي و خاطره ها ساختيم،خنده ها بر لب نشانديم و گريه هايي كه به پاي هم ريختيم...سه سال گذشت...يازده روز ديگر دوستيمان هشت ساله مي شود و من و مهسا تنهايي جشن مي گيريم...يادش بخير اولين روز دبيرستان..دخترك كرمانشاهي دلم را بردي يادت هست؟.همان روز اول ما سه تا شديم جدا نشدني ها.... چقدر ثانيه ها نامردند گفته بودند كه بر مي گردند برنگشتند و پس از رفتنشان بي جهت عقربه ها مي گردند.... حسنيه جان.....من شمال تو جنوب...راه دستانمان دور و راه قلبمان نزديك... به اميد ديدار روي ماهت.... سه سال خيلي سخت بود...خيلي ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود
87/06/08 :: 0:20 :: نويسنده : آبجی سمیه!
آري تقديم به "تو" تويي كه تمام شاعران جهان را تسخير كردي سند صفحه هاي اول را به نام تو زدند تويي كه در همه جامه ها در امدي اما هنوز بي تن پوشي تن پوشت فقط انبوه كاغذهاي سپيد كه با تن خسته و خيس عرقت چرك شان مي كني و منتظر مي ماني تا دوباره سپيده اي از ميان برگه تو را به خود بخواند و بعد چون برهنه اي كه تن به موج دريا مي سپارد تن به عرياني مي دهي تا در آغوش برگه اي سپيد بيارآمي تا خستگي ات در برود بعد آنگاه و در تاب قلم بالا مي روي و بعد مي نشيني ميان هجاها تا معني شان دهي.... تا بزرگشان كني و آن هنگام كه به بلوغ رسيدند و به روح تو دل دادند تنهايشان بگذاري و باز بروي تا در سپيده اي ديگر هبوط كني... و حالا آمده اي از ناكجا آبادت سوي من "تو"يي كه سرگراني با شعرهاي تب كرده من از شعر كدام شاعر خسته اي شده اي؟ كه آمدي سراغ كسي كه فقط گاهي قافيه چيني مي كند كسي كه روح خودش را به سايه ها فروخته از سطر چندم كدام غزل سرازير شدي به ترك شعر هاي من؟ مرا از بند قافيه ها رها كردي كه سپيد شوي؟ قدم زنان آمدي كه تو را بسرايم فواره زدي كه به اوجت برسم... سوار موج ها شدي كه بياسايي اما غرق عرقي در تب تند شعرهاي من بيهوده نخ لحظه هايت را به جاي خالي شعرهاي من فرو نكن من تن پوشي براي تو ندارم سردت مي شود و آنگاه مي لرزي و يخ مي كني و مي ترسم بميري در قافيه هاي نمور من.... مرا به بند نكش كه من خود اسيري ترين و بي قافيه ترين شعر زمانم من كسي ام همانند تو و شايد همزاد تو كسي كه چون تو سرائيده نمي شود هرگز و حتي به وقتش هم نمي سرايندش و من اين چنين دندان به گره تو نمي دهم چون آنقدر عريضي كه حتي قافيه به تنگ آمده در غزل گريه ها براي تو قافيه بافتند و قصيده ها تو را نيافتند گويا همه شعر ها تو را آبستنند اما هيچ شعري پايش به ماه رسيدنت نرسيده من فقط گاهي به تو فكر مي كنم من فكر مي كنم تو همان دست نيافتني ترين "تو" شعرهايي آن نيمه گمشده... كه چنگ اندختي بر دفترها و جا خوش كردي آنجا مثل كودكي بازيگوش كه در هيچ مصرعي آرام نمي گيري شايد هم حرفي باشي كه هيچ لبي براي هجي كردنت باز نشده همان كه شاعران به احترامت سكوت مي كنن شايد حرفي كه هيچ كس براي نامت به توافق نرسيده بي قرار و بي قراردادي هيچ زباني واژه اي به اندامت صيقل نداده من فقط گاهي به تو فكر مي كنم كه "تو" همان سايه بي همسايه اي همان گم شده ايي كه نامت را به تمام روزنامه هاي صبح و عصر سپرده اند اما هنوز يافت نشدي و مژدگاني ها دارند در ته جيب ها خاك مي خورند دو حرف محترمي كه از ميان الفبا براي خودت "ت" و "و" را انتخاب كردي اما به هزان شكل و صورت در آمدي و شدي خواستني ترين شدي رويايي كه فقط يكبار و دمي پا به خواب كسي مي گذارد و بعد مي شوي تصويري مبهم تصوير خط خطي تصوير به ابعاد مختلف تصويري تو در تو مي شوي پازلي كه با هيچ تكيه اي كامل نمي شود من گاهي فكر كنم كه "تو" حتما همان روياي رفته از يادها هستي همان جا گذاشتني روزهاي رفته همان تپش داغ جاده ها شايد هم نبض پنجره اي در هجوم باد و شايد هم حبابي رها شده در آسمان كه گاهي بزرگي و گاهي كوچك و انقدر دل نازك كه با تلنگري مي شكني و دور مي شوي شايد شبي در هيبت عابري بيايي روزي هم مسافري با چمداني در دستهايش و منتظر عبور.... لحظه اي مي آيي و روح را با خودت به اسارت مي بري نمي دانم در ناكجا آبادت چند روح را ميخكوب كردي به صندلي هايت كه بسرايندت اما هنوز هيچ وزن و قافيه اي تو را قانع نكرده شايد هم... شايد هم نمي دانم فقط مي دانم كه "تو" تمام شاعران جهان را تسخير كردي... همين.... 87/04/23 :: 21:42 :: نويسنده : آبجی سمیه!
دلم این روزها خیلی برای حسنیه "دوستم" که 2 سال و 10 ماه و 2 روزه ندیدمش تنگ شده... خیلی خیلی زیاد...دلم به این عید و تابستان خوش بود برای دیدنش....که با نیامدنش ناخوش شد.... راستی از اینجا تا اهوازه چقد راهه؟ ***************** دلم برایت یک ذره شده کی می شود که ساعت وقارش را با بیقراری من عوض کند ****************** به همان سادگی که کلاغ سالخورده با نخستین سوت قطار سقف واگن متروک را ترک می کند دل، دیگر در جای خودش نیست به همین سادگی! *********************** شعرها از :"حسین منزوی" 87/03/09 :: 22:6 :: نويسنده : آبجی سمیه!
قطره ها دوان دوان خود را به ساحل می رسانند و چنان محکم خود را به آغوش سنگ می اندازند که چشمان سبز سنگ خیس می شود.لباس سبزی پوشیده با لباسهایی همیشه تر. قطره ها وقتی به ساحل می رسند خسته از آن همه راه جز سنگ، صبوری پیدا نمی کنند و سنگ هم گوش شنوای آن هاست و آغوش همیشه بازش میزبان دلتنگی شان. قطره ها چنان محکم خود را در آغوش سنگ رها می کنند که می میرند. سنگهای بالایی تا وقتی که باران نیاید همیشه تشنه اند و آرزو می کنند این موجهای برهنه لحظه ای وحشی شوند و بلند تر بر ساحل سنگی تعظیم کنند تا اندکی تن خشکشان مهمان آبی دریا شود.. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیرگاهی ست آرزو دارم با دلی کمی شاد خود را به دریا برسانم اما این روزها که وقتی مهمان دریا می شوم که همه ابرهای تاریخ در دلم می گریند. وبلاگ مهدی زین الدین و از پدر به پسر وبلاگهای دیگر من به روز شد 87/02/19 :: 15:15 :: نويسنده : آبجی سمیه!
شنیدم گریه کردی..تو؟ من دارم دق می کنم .... تو نمی گی من بشنوم که گریه کردی می میرم. من تا به حال ندیده بودم تو این همه سال تو چشات خیس شه. من اگه می دیدم چشات خیسه می مردم.. باور کن آخه من مگه چند تا...؟؟؟؟؟؟!!!هان ...خودت می دونی ؟چند تا؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی تو واقعا گریه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلت واسه ما تنگ شده؟ من دلم داره می ترکه. می فهمی یعنی چی؟می دونی چند روز ندیدمت... می دونی این چند روز چقدر برات گریه کردم. می دونی این چند روز چقدر ماها گریه کردیم؟ می دونی چند روزه ندیدمت بیا می خوام یه دل سیر ببینمت.من و طاقت ندیدن تو؟؟؟؟؟؟؟ وای خدا تو گریه کردی..؟؟؟الهی من برات بمیرم بذار من جای تو گریه کنم.مث تمام این روزها که دارم برای تو گریه کنم هنوز توان دارم که به جای تو گریه کنم. من الان هم دارم گریه می کنم. از صبح بغضم رو خوردم تا گریه نکنم ولی الان دیگه نمی تونم تحمل کنم چه جوری تونست اشکاتو ببینه و طاقت بیاره.خیلی تحمل داشت. واقعا تحمل داشت چشمای قشنگ تو و گریه...؟؟؟؟ شنیدم تو هم مث من هرچی آهنگ غمگین داری گوش می کنی و گریه می کنی. مث الان من مث این روزای من اما تو گریه نکن... من فقط شنیدم و دارم دق می کنم من می مردم اگه گریه هاتو می دیدم بیا بخند تا من برای خنده های تو بمیرم من دلم برای خنده هات تنگ شده من دستام توان نوشتن نداره می دونی این چند روز و چند شب چقدر گریه کردم بشمار ببین چند روزه ندیدمت شاید اما طاقت داری من طاقت ندارم که من قرار ندارم که از تو دیده بپوشم این شبها من فقط گریه کردم دیشب که شنیدم گریه کردی... دیگه نای گریه کردن هم نداشتم بغض کردم و خوابم برد راستی چرا به خوابهای من سر نمی زنی؟ من چرا تو رو توی خوابهای خودم نمی بینم بیا ببینمت دلم برات تنگ شده دل همه ما برای تو تنگ شده می دونم دل تو هم برای ما تنگ شده می دونی چند روزه صداتو نشنیدیم خدا لعنت کنه کسی رو که اومد این کار رو کرد همه می دونستن ماها چقدر به هم وابسته بودیم چرا این کار رو کردن. خدا لعنتشون کنه چرا؟؟؟؟؟ بین من وتو اکنون دریا و کوه هامون بی من تو در کجایی من بی تو درکجایم؟؟؟ من بی تو در کجایم؟ ببین راه ما طولانی نیست... اون بی معرفتا چنان کاری کردن که... آخه مگه اونا نمی دوستن که ما ها... ببین خوابم تعبیر شد خوابی که دیده بودم رو نشد برات تعریف کنم نذاشتن که تعریف کنم خواب دیدم طوفان اومد تو خوابم فقط اسم خدا رو می بردم از خواب پریدم و دیدی طوفان شد... دیدی همه چیز از بین رفت منم این روزا فقط دارم خدا رو صدا می کنم ای کار و کس من ای هم نفس من وقتی تو نباشی دنیا قفس من می دونی چند روز اسمم رو صدا نکردی. نگفتی سمیه بگو سمیه تا جون بدم برات اسم هیچ کدوم از ماها رو نیاوردی با معرفت لا اقل جواب پیامی رو که داده بودم می دادی کاش دروغ بود که تو گریه کردی یعنی این چند شب تو هم گریه کردی؟؟؟ یعنی چشمات..!!!! یعنی تو هم دلت واسه ماها تنگ شده خدا لعنت کنه کسایی که با ما این کار رو کردن نمی دونی چقدر دلم داره بهونه تو رو می گیره یعنی می شه باز ما ها با هم باشیم خودت می دونی من جلوی هیچ کس گریه نمی کنم حالا می بینی دارم گریه می کنم من از ندیدن تو خسته ام بیا اینجا بیا ببینمت بیا با هم دعا کنیم بیا دیگه ماها گریه نکنیم... بذار فقط آسمون گریه کنه... فک کنم اون به خاطر ماها نمی باره بیا یادش بدیم چه جوری بباره بیا جان سمیه بیا.... بیا یه دل سیر فقط نگاهت کنم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...................................................... درباره این حرفها هیچ چی ننویس.نه نظر بده نه هیچ امیدی...فقط دعا کن بیاد.....اگه بیاد این پست رو حذف می کنم .. قابل توجه دوستای خودم...بعضی ها فکر کردید این متن رو به خاطر مسائل عشق و عاشقی نوشتم...اما اشتباه فکر کردید...نیازی هم به ابراز تاسف کردن نیست....اگه می خواید دعام کنید....همین... 87/02/17 :: 2:18 :: نويسنده : آبجی سمیه!
الدعا یرد البلا دعا می کنم اما هنوز سیل بلا نازل می شه... دعاهام سالهاست به گوش خدا نمی رسه انگار. خیلی وقته چراغ سبز استجابت جلوی چشمام روشن نشده خیلی وقته پشت چراغ قرمز دعاها ایست کردم... من آدم صبوری نیستم... اما تا به حال خیلی صبر کردم خودش گفته.خود خودش گفته که شرمش میاد دعاها رو رد کنه پس چرا موقع من میشه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! و گاهی شک می کنم که: الا بذکر الله تطمئن القلوب ؟؟؟؟ حیف که محکومم به صبر کردم وگرنه من آدم صبوری نیستم...
87/01/10 :: 6:31 :: نويسنده : آبجی سمیه!
حیاط کوچک ما پر شده بود از شکوفه ها...نمی دانستم این از سخاوت درخت بود که هر چه زیبایی داشت بخشیده بود به زمین یا دست نوازش آسمان بود بر سر درخت که ناچارش کرده بود دوباره به عریانی تن دهد...درخت تازه چند وقتی بود عریانی اش را با شکوفه های سفید و قرمز قایم کرده بود...مثل روزهایی که لباسی از برف پوشیده بود و زیبا شده بود.اما من فکر می کنم درخت تنهای خانه ما چشم خورده بود...امسال زیباتر از همیشه عروس شده بود...چشم همه را می گرفت...بارها گفته بودم چه زیبا شده ای درخت من... دو روز از بهار گذشته بود...
برای اولین بار در عمرم رفته بودم آب توی تنگ ماهی را عوض کنم....از اینکه به تن قرمز و پولک های لیز ماهی دست بزنم ابا دارم.آب توی تنگ را عوض کردم. شاید تنگ آبی، ماهی قرمز را یاد دریای ندیده اش می انداخت...شاید البته... ماهی از روز اول خسته بود و تنگ برایش دنیایی کوچک...و ماهی چون من بی حوصله...از چشمهایش می خواندم... دو روز از بهار گذشته بود... تنگ ماهی را جایی گذاشته بودم که زیاد زیارتش کنم...دلم برایش می سوخت. اصلا دوست ندارم ماهی قرمز توی عید مهمان ما باشد...طفلک مجبور بود برای ما عروسک خیمه شب بازی باشد... مجبور بود بی خودی توی تنگ برقصد اما به ساز دلتنگی خودش...
وقتی آمدم ماهی مثل قوس رنگین کمانی توی تنگ آبی افتاده بود ..آفتاب کم رمقی روی پولک هایش می دوید...چشمانش درشت شده بود.لبهایش در طلب آب باز و بسته نمی شد...به ضربه های که به تنگ می زدم جواب نمی داد. می توانستم مثل این دکترها بگویم..مردمک ها درشت و ثابت...نبض ندارد و قلبش مطمئنا نمی زند... ایست قلبی کرده بود ... ماهی قرمز کوچولو...چند بار تکرار می کنم...داشتم فکر می کردم به اسمی که دارد..ماهی قرمز کوچولو ...ماهی قرمز کوچولو که اصلا سین ندارد !!!! ـــــــــــــــــــــــــ
پرنده که روی تنگ ماهی نشسته بود گفت: پرواز کن سقف قفست خراب شده است.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت فوری چه دفاعی دارم از خودم بکنم آقای قاضی، من بی دفاعم من شریف تربیت شدم.من شریف بزرگ شدم.نه کسی منو می شناخت نه کسی بنده را می دید.نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه.همه سهم من از زندگی کارکردن در زیر زمین اداره بایگانی بود لای پرونده ها.من ساده بودم.من همه چیز را باور می کردم.من با هیچ چیز مخالفت نمی کردم.سرم به کار خودم بود و شریف بودم.من نمی خواستم به بانک برم.من نمی توانستم طبابت کنم.من نمی خواستم سرهنگ باشم.من نمی توانستم شعر بگم.من مقاومت کردم تا حد توانم.اما من توانم کم بود.بنده ضعیف بودم.هم برای خودم هم برای دیگران.و من به همه احترام می گذاشتم. و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن.بعضی وقتها یادم رفت که کجام. و همه اینها مال من نیست.حق من نیست.و من اشتباهی ام.من از اولش اشتباهی بودم..بله من یادم رفت اینها مال من نیست.تقصیر من بود.تقصیر دیگران هم بود.اما خدایا تو شاهدی که هیچ چیز را برای خودم برنداشتم.من هیچ چیزی توی جیبم نگذاشتم.من از سهم کسی نخوردم.من فقط اشتباهی بودم.خدایا تو شاهدی من چیزی را خراب نکردم.خدایا تو شاهدی من کسی رو اذیت نکردم.من چه دفاعی دارم از خودم بکنم.من بی دفاعم.حالا من ماندم و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم.جناب قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم.خدایا تو منو ببخش
86/12/23 :: 17:45 :: نويسنده : آبجی سمیه!
چه روزهای غریبی ایست این آخرین روزهای سال.آخرین جمعه سال آمد با تمام غربتش...اوی نیامده که قصد آمدن ندارد انگار .اما تو دعا کن این آخرین جمعه نیامدنش باشد... ــــــــــــــــــــــــــ دل تو اولین روز بهار دل من آخرین جمعه سال و چه دورند و چه نزدیک به هم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ در حیرتم از این همه تعجیل شما از این همه صبر و طول و تفسیر شما ما خیر ندیدیم از این سال قدیم این سال جدید تحویل شما...
يا حق (1) اين روزها احساس مي كنم بايد شناسنامه اي را كه درست هم سن و سال من است گم كنم و سراغ المثنييش را هرگز نگيرم اينروزها فكر مي كنم شناسنامه ام يعني چه؟ شناس+ نامه؟ اين روزها احساس مي كنم شناسنامه ام چه چيز مزخرفيست (2) از صفحه اولش سمت راست يك تذكر دروغ شناسنامه هويت شماست! از صفحه دومش سمت چپ! يك شماره! نام و نام خانوادگي! سال يكهزار و سيصدو.. نام مادر و پدر! شهر و روستاي تو سومين صفحه سمت راست! مشخصات همسرو كودكان بعد از او و صفحه چهار صفحه طلاق! و صفحه هاي بعد صفحه هاي انتخاب مهرهاي مختلف... مهرهاي اضطرار صفحه آخرش چه خوب صفحه ايست! صفحه وفات... صفحه رهايي از دروغ هاي اين شناسنامه دروغكي عمر ما همين قد است؟ چند صفحه كاغذ كلفت بودن و نبودنت چقدر فاصله كم است! (3) اين روزها احساس مي كنم بايد شناسنامه ام را گم كنم اگر شناسنامه كسي را پيدا كردم آن را بياندازم توي جوي آب تا هويتش مچاله شود و گم شود! شايد انسانيت كسي را نجات دادم شايد خودش را پيدا كرد من اين هويت كاغذي را نمي خواهم از اينهمه دروغ در همين چند صفحه كلفت نام و فاميلي ام===== دروغ! نام مادر و پدر====== دروغ! شهر من========= دروغ! حق من =========دروغ! از سازمانيكه براي ثبت اين احوال دروغ درست كرده اند بيزارم سازماني كه حق انحصاري ثبت دروغ دارد من: بي نامم و بي نشان پدرم آدم مادرم حوا توي سرزمين خدا بي هيچ مرزي و سرنوشتي كه من تعيينش نمي كنم تا وقتي جناب محترم تقدير هست چه دردناك است اين انسانيت كاغذي! چه حقارتي ايست وقتي اين به اصطلاح هويت من مي رود توي دستگاه كپي آن هم فقط صفحه اولش! و هويتم تكثير مي شود و گم مي شوم لابلاي پوشه ها و پرونده ها من بايد شناسنامه ام را گم كنم و اين هويت كاغذي ام را به آتش بكشم و سراغ المثنيش را نگيرم بگذار بي اعتبار شوم... من انسانيتم از اين هويت دروغين درد مي كند!
86/12/21 :: 6:53 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تو را تا چند روز دیگه به دست آرشیو تقویم های دوست داشتنی ام می سپارم.تقویم های من که این چند سال یک همدم همیشگی برای من شده اید،تقویم های من که در دل خود تمام دوست داشتنی های من را قایم کرده اید مسافری در راه است. تقویم های رنگین کمانی من: من همانم که سفیدی هایتان را خط خطی کردم و به سیاهی وصله.نبض تپنده شما خاطرات این چند سال من است...هنوز عطر گلهای خشک کرده از میان شما جیغ می کشند...هنوز کارت پستال های که به خاطر بعضی ها چسباندم ،برایم شادی می آورد... تقویم های صبور من: نمی دانم چند بار با نوشته ها و شعرها شما را قلقلک دادم ..مغرورتان کردم...ذوق زده تان کردم.غافلگیرتان کردم..نمی دانم چند بار با قلم قلبتان را خط خطی کردم، دلتان را شکستم...یا چند بار سر را روی صفحه صفحه تان گذاشتم و گریه کردم ولی شما اشکتان را پنهان کردید ولی می دانم دور از چشم من بغض تان را افطار می کردید... تقویم های من که فرقی با ثبت احوال ندارید.. ای پر از روزهای تولد و مرگ...چقدر دوستتان دارم. شما تنها کسانی بودید که از نگاه من حرفم را می خواندید وقتی جرات نوشتن شان را نداشتم یا واژه ها با من قهر می کردند یا باید منت قلم ها را می کشیدم.. ولی تو بی هیچ ناز و منتی در ذهنت می سپردی ناگفته های من را.راز دار بودی عزیز ای تمام خاطره های من.لااقل شما ها من را بی معرفت نمی دانید مثل بعضی ها..همیشه سراغتان را می گیرم ...نمی گذارم لای بقیه کتابها گم شوید می دانید حسابی حسابتان از بقیه جداست.... تقویم های همیشه جوان من نمی گذارم پیر شوید ...ای که سینه هات پر از رازها و دلتنگی ها و شادی ها و گریه های من، خودتان می دانید چقدر روی شما حساسم و طاقت دوریتان را ندارم و اگر چند روزی از من دور می شوید چقدر بی تابیتان می شوم تقویم های دریا دلم ...یک تقویم دیگر در راه است.تقویم 86..زیاد با این تقویم درد دل نکردم ولی هوایش را داشته باشید..گوشهایتان را بیاورید جلو یواشکی می گویم که غصه نخورد:می دانم صفحه های سفیدش خیلی بیشتر از شماست و توی ذوق می زند.تقویمی اینچنین عریان؟ اما ناراحت نباشید و بین خودمان بماند زیاد پایه نبود انگار یا من زیاد حوصله اش را نداشتم ولی حداقل اینقدر شبیه شماست که تولدها در آن نوشتم....حسودیتان نشود یک چند تایی اضافه شده...و مرگ چند عزیز که خوشحالم آنها را در شما ننوشتم... تقویم86 که خیلی غریب بودی توی کتابخانه ام برو لای آن تقویم های دیگر من...می دانم قدر تو را ندانستم ولی برو..می دانم دلم برایت تنگ می شوم ولی مطمئن باش می آیم سراغت...و تو می شوی محبوب من...برو بوی بهار می آید این را تک درخت خانه با شکوفه هایش دارد داد می زند...برو که مسافر 87 در راه است و تو دیگر نمی توانی همراز من باشی..حرفهای 87 بماند برای خودش... تقویم 87: من باز به سنت قدیمی ام اول در تو تولدها را می نویسم...کاش می شد من هیچ روز مرگ را در تو ننویسم و تقویمم پر باشد از روز میلاد .کاش... ـــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت1:وقتی بوی بهار میاد دو تا آهنگ رو با خودم زمزمه می کنم که خیلی دوستشان دارم.... یکی اش آهنگ بهار بهار تورج شعبان خانی ، یکی هم آهنگ بوی عیدی فرهاد ... ــــ بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد اما خودت کجایی؟ بهار بهار یه مهمون قدیمی یه هم صدای ساده و صمیمی ـــــ بوی عیدی... بوی توپ...بوی کاغذ رنگی...بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ...با اینا زمستونو سر می کنم.. با اینا خستگی مو در می کنم... با اینا بهار و باور می کنم... ـــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت2:نمی دانم چرا اول فروردین 86توی تقویم این حرف دکتر شریعتی را نوشتم: آدمی زاد هر چه انسان تر می شود چشم به راهتر می شود این حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد. اول فروردین 87 چی بنویسم؟ ـــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت 3: سخت است و عجیب و بی نظیر امسال یا می گذرد چقدر دیر امسال... سالی که من از خودم کتک خوردم گفتم به خودم برو بمیر امسال... از سایه خود شکست ها خوردند مردان شکست ناپذیر امسال 86/11/30 :: 7:14 :: نويسنده : آبجی سمیه!
این روزها تمام واژه ها از من فراری اند ... و هیچ کدامشان دست دوستی به سویم دراز نمی کنند... من بدون لغت و واژه ته می کشم... .................. این روزها حجم لحظه ها چه سنگین است... و چه سرد عبور می کنند ثانیه ها ... حس می کنم به پوچی نزدیکم... .................. این روزها حوصله مهمان ندارم.. انگار نه انگار دارد پیمانه امسال پر می شود انگار نه انگار دارد بهار به مهمانی ما می آید بهار... در چندمین کوچه اطراق کرده ای ؟ چند ردپا مانده تا تو؟ ................. این روزها حس می کنم دیگر هیچ چیز و هیچ کس را دوست ندارم.. نمی دانی چه زجری دارد این دوست نداشتن ها... .............. این روزها دلم دعای باران می خواند ... باران که می بارد فرار می کنم از او... باران تو را هم دوست ندارم این روزها نبار لطفا... ........... این روزها ترجیح می دهم از خودم فاکتور بگیرم در سه نقطه خلاصه می شوم.همین ... ـــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت1- دمار از روزگار من در آورده است درد دل ***** دریغا این چنین دردی ندار هیچ درمان* پی نوشت2- خاطراتی شسته دارم زیر اشک ابرها**** بارها با گریه ی باران به خود خندیده ام* *شاعر..حسین جوانروح... پی نوشت ۳ـبرای هوشنگ مردای کرمانی عزیز دعا کنیدخالق «قصههاي مجيد» در بستر بيماري است 86/11/17 :: 5:43 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تو چقدر امیدواری آقای کارگردان چند وقت است داری تمرین می کنی با من من سوپر استار نمی شوم من استعداد ندارم.... قرار نیست در هر فیلمت یک سوپر استار داشته باشی باشد باشد همه می دانند... که در هر فیلمت یک سوپر استار داری نشستی آنجا بازی مرا نگاه می کنی... که چه بشود که دوباره ... که دوباره کات بدهی و بگویی... دوباره می گیریم اما... فقط همین یکبار... کات آخر را بگو زودتر از همیشه دیگر نگو تکرار... من نمی خواهم نقش اول باشم من می خواهم... می خواهم کنار دست تو باشم من می شوم تدارکات اصلا آقای کارگردان... خسته ام ... بگذار بروم... فیلمت را خراب کردم زحمت نکش... حرص نخور... درست نمی شود دیگر... فیلمنامه را بازبینی نکن می دانم خیالت راحت است وقتی خودت تهیه کننده ای قَسَمت می دهم لا اقل جای مرا عوض کن من نمی خواهم نقش اول این فیلمت باشم کی می خواهی کات بدهی؟ بیست سال تمرین کردی با من نشد از خیر این فیلم بگذر نمی شود یک فیلم یک بازیگر داشته باشد نمی شود یک کارگردان داشته باشد نمی شود... فیلمت فروش نمی رود از من گفتن آقای کارگردان من خسته ام می شنوی خســـــــــــــته ام... اگر کات ندهی خودم می روم ... ... ... ... .. . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت 1: دلم به وسعت یک دشت گریه می خواهد... پی نوشت2: امروز صبح فرشته مرگ آمد سر کوچه ما .در اولین خانه را زد و خانم همسایه را با خودش برد...سه خانه با من فاصله داشت.... 86/11/08 :: 6:24 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بدون شرح… مارگرت لیونگستون ، که استاد دانشگاه هاروارد است اظهار می کند : زمانی که داوینچی در قرن شانزدهم این اثر(لبخند مونالیزا) را خلق کرد، اجزای صورت را طوری شکل داد که وقتی یک نفر به طور مستقیم به لبها نگاه میکند ، در یک لحظه خنده ناپدید شده و درست در همان لحظه ، وقتی به بخش دیگری از تصویر نگاه می کند ، خنده پدیدار میشودمارگرت لیوینگستون نظریهی خویش را در کنگره اروپایی ادراک بصری در اسپانیا عنوان کرد. این نظریه، کلیدی بر کشف راز پانصد سالهی مشهورترین نقاشی لئوناردو داوینچی است.. آهای دخترک فلسطینی .... آهای پسرک عراقی .... آهای مادر لبنانی .... آهای پدر افغانی ... آهای تویی که در آفریقا جز اسکلت،هیچ ازت مانده تو نام مونالیزا و لبخند معروفش را شنیده ای یا نه؟ آیا شنیده ای کسانی این گوشه و آن گوشه دنیا برای اینکه بفهمند او خندیده چه کارها نمی کنند تمام لحظه ها را بیدار می مانند، فکر می کنند، تصاویر سه بعدی درست می کنند، طرح می ریزند که آهای مونالیزا بالاخره تو خندیده ای یا نه؟؟؟ در منجلاب فکری خنده مونالیزا گیر کرده اند و دست و پا می زنند...خنده دار است مگر نه... ببین نظریه ارائه می کنند. کنگره تشکیل می دهند. گوش کن چه می گویند: بی گمان هیچ اثری در طول تاریخ نقاشی محبوبیت مونالیزا را ندارد. افرادی که به موزه ی لوور فرانسه رفته اند می گویند از در ورودی این موزه خط زردی روی زمین کشیده شده است که شما با دنبال کردنش ، به سمت تابلوی مونالیزا راهنمایی می شوید. خط راهنما را که دنبال می کنید ، هر چند متر یکبار یادآوری می شود : 100متر مانده به مونالیزا ، 80 متر مانده به مونالیزا ، 20 متر مانده به مونالیزا ، تا اینکه شما به عنوان بازدید کننده به یک اتاق بزرگ می رسید که فقط در آن تابلوی«مونالیزا » آویخته است. دیدی؟ حالا باز دلت به آن قطعنامه ها و کنوانسیون ها گرم باشد حقوق بشر... منع استفاده از سلاح های شیمیایی... عدم تهدید و توسل به زور...همه دروغ است بی خیال بیانیه حقوق کودک شو...کودک تو هیچ حقی ندارد.نگاهی به تن سوراخ سوراخش بیانداز تو هیچ حقی در تعیین سرنوشتت نداری. خیال کردی آنها که بیایند در جعبه های رنگی شان برایت دموکراسی هدیه می آورند. تو مشمول این قوانین نمی شوی...دل خوش مباش تو در نقشه جغرافیای آنها جای نداری.تو فقط یک زنگ تفریحی برای خالی کردن عقده های این جماعت تو فقط در حد یک صفحه دارت ی که بیایند سوراخ سوراخت کنند،تفریح کنند،لذت ببرند با آن قهقهه مستانه شان. آنها را که می شنوی؟ حالا تو به من بگو آیا کسی آمده است برای لحظه ای به تو فکر کند آنها برای کشتن تو و لذت خودشان برنامه ها دارند برای مرگ تو جایزه می دهند.مدال می گیرند.بودجه تصویب می کنند اصلاً آنها تو را می شناسند؟ می دانی؟ تو برای آنها از یک تابلو نقاشی بی ارزش تری امید نبند به آنکه در فکر تو نیست اندکی فکر کن... آنها برای ویران کردن خانه ات که با اشک و خاک خونین عزیزانت ساخته ای لحظه شماری می کنند به من بگو... تا به حال کسی سراغ راز چشمان ترت را گرفته؟ تویی که هیچ کس از هیچ زاویه ای لبخندت را ندیده به من بگو... کسی سراغ آغوشی که روزی برای تو باز بود را گرفته؟ به من بگو... آنها برای دیدن روز عذابت ثانیه شماری می کنند وقتی جگر گوشه ات را می برند کسی به این فکر نیست که تو مادری.جای سیلی روی صورتت را اگر آیینه پیدا کردی نگاه کن ببین.... تویی که وقتی بر خاک می افتی هیچ تصویری از تو نمی ماند جز در نگاه آنکه تنها تو را دارد تویی که سهمت از دنیا مانند لحظه دنیا آمدنت بغض و اشک و گریه بود لبخند تو در کجای این خاک و دنیای خاکستری گم شده به من بگو... تا به حال کسی وسعت لبخند تو را اندازه گرفته؟؟؟ ....
........ مطالب قدیمیتر >>
|
||||