|
درباره وبلاگ ![]() یا رب المحبوب سلام عزیز دل من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد... ******************** تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66. اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم. و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد... ****************** ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود... ******************* فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری... ******************** به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا ******************** عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران.. از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان... عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد... ******************** سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست ******************** کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند ******************** خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد ******************* گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من ******************** آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل (ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن) ******************** تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم... ******************** امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ... ******************** این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ... ******************** اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین... ******************** و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا ******************** و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز.. ******************** در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین... ******************** این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز... ************* در پناه او یا علی... آبجی سمیه موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
88/08/19 :: 14:50 :: نويسنده : آبجی سمیه!
زره گسسته ز اسب اوفتاده و خسته سپر به خاک نشسته شکسته شمشیرم هنوز گرچه ز خورشید هنوز گر چه ز برگ در این غروب خزان چشم بر نمی گیرم بگو در آید مرگ صدای قهقهه ای گنگ می رسد از دور کجا شنیده ای کز روبرو در آید مرگ؟ همیشه وقتی خنجر ز پشت سر ناگاه میان کتف تو بنشست و راه آه تو بست نشان ای است که بی گفتگو در آید مرگ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شعری زیبا از فریدون مشیری... پ.ن.1...به خواست عزیزی،برای مادر مریم فشندی عزیزم یه ختم قرآن می گیرم.دوستانی که مایلند در ختم قران شرکت کنن تو قسمت نظرات بنویسند تا سهم هر کسی مشخص بشه... تو پست بعدی اعلام می کنم.. سهم هرکس از ختم قران قبلی http://boghz1.blogfa.com/post-274.aspx88/08/17 :: 21:0 :: نويسنده : آبجی سمیه!
می گن مرگ شتری که در خونه همه می خوابه...گفتنش آسون و فهمش سخته خیلی سخت...از خیلی وقت پیش می دونستم که مادر مریم عزیزم در بستر بیماری هست.. و امروز و در این پائیز مادر مریم عزیزم مسافر آسمان شد... مریم ماهم می دونم که هیچ کس نمی تونه حجم بی انتهای این درد رو درک کنه....اما همه ما این درد رو تجربه کردیم...می دونم جای خالی این فرشته مهربون و هیچ واژه ای پر نمیکنه... و تنها از خدای مرگ و زندگی می خوام که برای روح مادرت آرامش و به شما فرشته صبر هدیه کنه.... کاش می تونستم در کنارت باشم ...تسلیتم رو پذیرا باش. دعای آرامش و صبر بخونیم بلاگ مریم فشندی http://taentehaa.blogfa.com/88/08/09 :: 11:12 :: نويسنده : آبجی سمیه!
ما چون ز دری پای كشیدیم ،كشیدیم امید ز هر كس كه بریدیم ، بریدیم دل نیست كبوتر كه چو بر خاست نشیند از گوشه بامی كه پریدیم پریدیم فردا جشن تولد معصومه است...و اومدنش به تنکابن 88/08/06 :: 14:16 :: نويسنده : آبجی سمیه!
1)
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی . .................................... 2) شوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم ز سر برآمد زین آتش نهانی ای بر در سرایت غوغای عشق بازان همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خوای گر بر عمل ببخشی ور بی گنه برانی .......................................... 3)میلادت مبارک ای در وطن خویش غریب!!!به امید دیدار... البته اگر خاطر همیشه عزیزتان بخواهد http://masomeabbasi.blogfa.com/ وبلاگ معصومه ام...
88/07/28 :: 20:37 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام.گفتم که خبری در راه است... جای خبر بگذار یک فرشته کوچک و معصوم که پاهایش چند دقیقه هست به زمین رسیده ...دیشب که خواستند روز دختر را تبریک بگویند گفتند خدا لبخند زد و دختر آفریده شد....حالا لبخند خدا به ما تابید....در این روز قشنگ..روز میلاد حضرت معصومه(س) معصومه کوچک ما هم دنیا آمد...
کوچولوی دوست داشتنی ما که بی تاب دیدنش هستم امشب به آغوش دنیا پرید... معصومه دختر برادر نازنینم مهدی....و اولین نوه پدر و مادرم.... خدا رو بی نهایت شکر به خاطر سلامت بود معصومه و مادرش که خیلی اذیت شد این روزها....
....... پ.ن.1...یووووووووووووهووووووووووووووو عمه شدممممممممممممم....خیلی خیلی خیلی شادیم....تا بی نهایت..خدایا این شادی ها رو مانا کن...
پ.ن.2...خبرهای واصله!!! از شباهت عجیب غریب معصومه به مهدی خوشگلم خبر می ده...!!!فک کن... با آهنگ وب شدیدا شاد باشید معصومه خانوم کوچولو
اینم معصومه کوچولو که خفن متفکره
نی نی خوابه!!!!!
88/07/28 :: 14:6 :: نويسنده : آبجی سمیه!
خ ب ر ی د ر ر ا ه ا س ت!!! پ.ن.بی ربط...با دیدن تو دست و دلم می لرزد....زیبایی تو چقدر وحشتناک است!!! 88/07/20 :: 11:2 :: نويسنده : آبجی سمیه!
از دل کویر عطر باران می آید...می شنوی...؟ از راه دور قامت مردی از تبار باران نمایان می شود...می بینی؟ از هر لبخندش عطر بهار می رسد.... باران از شانه هایش می بارد..خیس ترنم باران اویم... از سلاله سادات...هم نام محمد(ص)...خاتم انبیاء...در نامش غرق می شود...سید محمد خاتمی.. مردی که فلسفه را از بر بود و هست...در اجتهاد هم سر آمد...رها شده از هیاهوی سیاست، لابلای کتاب ها در کنج کتابخانه روزگار می گذراند....تا آنکه از راه دور صدایی آمد...فیلسوفی(ساموئل هانتینگتن) عَلم خونینی از اسلام بلند کرده بود...اسلام دین جنگ و خونریزی ست...تمدن اسلام تمدن خونخواهی ست...می گفت اسلام فقط دست هایش روی ماشه است و زبانی برای سخن گفتن ندارد... او شنید..دلش گرفت..اشک هایش را پشت عینک بی فِر ِِمش قایم کرد...با آه و ناله و نفرین نمی شود...عینکش را جابجا کرد...در بحر تفکر غرق..نه اسلام اینگونه نیست... اسلام آئین گفتگوست...فقط صدای اسلام را در قفس کرده اند... از لابلای کتاب ها سر برآورد...و از کتابخانه پا بیرون گذاشت... همان روزها گوش ایران و ایرانی در انتظار صدایی بود که با شنیدنش در دل جوانه امید برویاند... صدایی آمد.صدای مردی که سالها منتظر بودند...در انتظار مردی صبور،سراپا ادب ،لبریز از حجب و حیا... آن مرد آمد.. با کلامی مختصر و ژرف و کمر همت بست برای ایرانی آباد،آزاد و مسقل.... چهره اش چون آسمان...لبخندش به غایت دلنشین بود و هست... یادت هست روزهای خوب آمدنش...آن روزها که انگار شوری عجیب در دل مردم خانه کرده بود...یادت هست دیوار شهر عکس او را قاب گرفته بود؟ یادت هست برای اینکه خرابش کنند عده ای را اجیر کردند که عکس او را بگیرند و در شب عاشورا به نام خاتمی جشن بگیرند..چه کسی ایست که نداند این را؟مشتشان خالی بود... همان روزها...وقتی انگشت های جوهری شده به او اشاره کرد، نامش به عنوان هفتمین و هشتمین رئیس جمهور ایران در تاریخ سبز شد...مردم نفسی عمیق کشیدند و جماعتی که اسلام را برای منفعتشان در قفس کرده بودند تا می توانستند کفن!!!! اجاره کردند. همان روزها مجتهد فیلسوفی که سالها در آلمان امام جماعت شیعیان بود باید در مقابل یکه تازی فیلسوفی امریکایی قد علم می کرد....رفت در سازمانی که تمام روسای جمهور دنیا در خیال خود کسی را می دیدند که ریشه در اسلام خونین دارد....او رفت و ایستاد و گفتبه نام جمهوری اسلامى ایران پیشنهاد مى کنم که به عنوان گام اول ، سال 2001، از سوی سازمان ملل سال گفت وگوی تمدن ها نامیده شود.همه پذیرفتند....نامیدند سال گفتگوی تمدن ها...باور کردنی نبود اسلام زبانی برای حرف زدن دارد... یادش بخیر دست های ممتد سیاستمدارانی که در مقابل ایران و اسلام جبهه گرفته بودند..کسانی که بعد از در کنار ایران نشتند..به احترام او ایستادند...کلاه از سر کودک عقلشان افتاد......و امروز در تمام دنیا به جز ایران دفتر گفتگوی تمدن ها وجود دارد...خنده دارست مگر نه؟ او پرده دروغین خشم را که بر چهره اسلام نهاده بودند را کنار زد و اسلام مهربان از پس آن پرده طلوع کرد و دوباره ایرانی عزت مند شد و اسلام وایران دوباره نفس کشیدند... نام ایران در گوش جهان دلنشین نشست. یادش بخیر آن روزها...از لاک انزوا بیرون آمده بودیم...ایرانی بودن افتخار شده بود... یادم می آید ان روزهای خوب.روزهایی که قرار بود کاخ الیزه میزبان قدوم او شود...او نرفت....به خاطر اسلام...در هیچ کجای دنیا سابقه نداشت چنین کاری...او نرفت تا سر میزی که او می نشیند کسی شراب سرو نکند...ماند و عزت مند تر رفت...رفت در کاخ الیزه ای که رئیس حمهورش برای اولین بار و به افتخار او و به احترام او از پله هایش پائین آمد و سید محبوب ما را در آغوش گرفت...و انگار کسانی که انقدر چشمنشان قوی ست برای دیدن هاله نور این روزهای پررنگ را ندیدند که کتمانش کردند...که کمتر کسی ایست که نداند صاحب این سخن چه ید طولانی برای اینگونه سخن راندن ها دارد... یادش بخیر آن روزهایی که پی در پی سیاستمدارانی که ایرانی را ترسناک می دانستند کمر خم می کردند در مقابل سید بزرگوار ما...کمتر جایی بود که نرفته باشد...می رفت تا ایرانی آباد داشته باشد...آزاد داشته باشد....دنیا فهمیده بود این مرد اهل جنگ نیست..اهل سوال های بی جا نیست..این مرد وقتی حرف می زند که گوش شنوایی وجود داشته باشد..مردی که مردمش را مقدس ترین و محترم ترین مردم دنیا می دانست... از حافظه تاریخ پاک نمی شودروزی که حافظ اسد به دیار باقی شتافت فرزند او و رئیس جمهور کنونی سوریه بی اعتنا به روسای و نمایندگان کشورهای مختلف،می گفت تا سید محمد خاتمی نباشد پدرش را به خاک نمی سپارد...از یادمان نرفته صحبت خصوصی که 3 ساعت بین این دو رد و بدل شد. کجاست آن همه عزت؟کجاست آن همه افتخار و احترام.... اما عده ای زهاد خشک مغز که نه از اسلام ورقی را بلد بودند و نه از سیاست سر رشته ای داشتند کفن به تن بر علیه او شعار می دادند...شعارهایی که هیچ شعوری پشت سرش نبود...که افراد معلوم حال که در سلامت روانی شان شک است پشت سرشان حمایت می کردند. همان هایی که امروز چشم بر روی انسان ملحد که دوست صمیمی شان هست بسته اند،کسانی که انگار کور بودند آن همه به حرمتی به ساحت پیامبر در وزارت خانه ها، هم اکنون می گویند باافتخار که ما کفن هایمان را برای اصلاح طلبان بیرون می آوریم....متاسفم برای مردمی که روحانی اش انقدر کوته فکر باشد... اما کیست که نداند که عزت و احترامی که دنیا برای سید محمد خاتمی قایل است برای هیچ مرد ایرانی قائل نیست... کسی که هنوز گره هایی که بسیاری با دندان هم نمی توانند باز کنند با انگشتانش می گشاید....کسی که در پشت این پرده ضخیمی برای او کشیده اند،هنوز برای ایران گره گشایی سیاسی می کند.. همه این ها را گفتم تا برسم به فرداکه 21 مهر ماست ..همان روزی که خدا باران را از دل کویر فرستاد. مردی که از چهره اش ایمان و اخلاص می بارد...روشنفکری که نه از راه نفاق و دروغ که از راه راستی و صداقت بیشماری را شیفته خودش کرده است..او مرد گفتگو ست...هراسی ندارد از صحبت کردن...مشتش پر است از دلیل و منطق..مردی که با لبخندش جهانی را مبهوت خودش می کند...مردی که هر روز که از عمرش می گذرد زیبا تر می شود...بر خلاف عده ای...!!! مردی که عده ای قلیل از دانایی او در هراسند و به خیال خامشان می پندارند تریبون را از او گرفتن یعنی حذف کردن او...که عجیب در بحر خامیشان فرو رفته اند...چه کسی ست که نداند شوق مردم به او بود که ترس بر جان همان ها انداخت که حرفهای سید محمد خاتمی در شبهای قدر یعنی رسوایی آنان... او "سید محمد خاتمی" اسطوره همیشه زنده زندگی من است..محبوب زیبا رویی که من برای دیدن لبخندش ثانیه شماری می کنم...مردی که آرزو دارم تا دوباره در سایه دولت او زندگی بگذرانم....که او همیشه رئیس جمهور من است...منی که زیباترین لحظه های زندگی ام را در روزگار او پشت سر گذاشتم. به یادم می آید سخن ناب منیژه حکمت را که در روزگار حضور او نوشته بود:"آقای خاتمی من عاشق شما هستم...." و من با بلندترین صدا تکرار می کنم این سخن را که " آقای خاتمی من عاشق شما هستم" ................... تفالی زدم به حضرت حافظ برای سید محبوبم..خودم در عجبم....باور کن باور نمی شود این پاسخ حضرت حافظ... ای خون بهای نافه چین خاک راه تو خورشید سایه پرور طرف کلاه تو نرگس کرشمه می برد از حد برون خرام ای من فدای شیوه چشم سیاه تو خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال از دل نیامدش که نویسد گناه تو آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو با هر ستاره ای سرو کار است هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو یاران هم نشین همه از هم جدا شدند مائیم و آستانه دولت پناه تو حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت آتش زند به خرمن غم دود و آه تو
![]() ![]() متن سخنرانی سید محبوبم در سازمان ملل در ادامه مطلب...بخوانید و لذت ببرید ................... پ.ن.سبز...پیش از شما به سان شما بی شماره ها با تار عنکبوت نوشتند روی باد کین دولت خجسته جاوید زنده باد! شفیعی کدکنی
هپ.ن.تولدانه....22 مهر تولد یه نیلوفر ِِ سبزه..که آبی هم هست....نیلوفر سبز و آبی ام تولدت مبارک..سبز بمانی 11 مهر هم تولد یه دختر آسمانی بود..دختر سبز دنیای مجازی و واقعی....تولد پریسا....صاحب جاودانه ها...پریسای جاودانه ام....تولدت با تاخیر مبارک...ببخش این تاخیر رو بر من پ.ن.... بگم خدمت دوستانی که برای ختم قرآن شرکت کرده اند چون هنوز سی نفری که برای ختم قران لازم هست تکمیل نشده،فعلا مشخص نمی کنم چه جزء ی رو بخونید.به محض تکمیل شدن خبرتون می کنم..هر کس دیگه ای هم مایل هست در ختم قرآن شرکت کنه برام کامنت بذاره ..ممنون ادامه مطلب ... 88/07/14 :: 20:45 :: نويسنده : آبجی سمیه!
نيازمند يك عدد دانشگاه آزاد اسلامي!!واحد چالوس مي باشم همراه با تمامي دانشجويان علوم سياسي ورودي سال 84.....من دلم براي تك تك شون تنگ شده....من تمام روزهاي دانشجويي مو مي خواااااااااااااام دم بچه هاي دانشكده علوم سياسي گرممممممم
............................. پ.ن.۱////آخه کی میای؟وقتی بهت فکر می کنم ته دلم قنج می ره..... پ.ن۲...دست همه دوستاني كه پست قبل برام كامنت گذاشتن درد نكنه...و تموم كسايي كه بنده رو مخاطب كثيف ترين توهين ها قرار دادن به شخص شخيص خداوند واگذار مي كنم... جناب موسوي گفتن تولدشون 7مهر نيست..انشالله يازده اسفند بازم براي تولدش مي نويسم...
اسپیکرا روشن....شاد باشید 88/07/06 :: 17:19 :: نويسنده : آبجی سمیه!
هيجان دارم...قلبم قرار نمي گيرد...حس اين روزها و اين لحظه هاي من همين است كه مي خواني.. ديشب تا ساعت2 مورد هجوم حرف و واژه و تشبيه و تحسين بودم...چه بنويسم...از كدام زاويه ببينمت..؟با كدام قلم مشقت كنم..اصلا چند بار از تو بنويسم كه اگر بباغازم تن كاغذ كبود مي شود.چگونه مي شود اين عشق را فرياد زد؟ پائيز از راه رسيده اما عطر بهار پيچيده در جانم... تقويم لحظه به لحظه به تو نزديك مي شود.فردا كه آفتاب هفتمين روز مهر به طلوع بنشيند شصت و هشتمين سال آمدنت را جشن مي گيرد....سربلند كردي تقويم را مرد...خوش آمدي... فردا روز تولد توست كاش مي شد مثل آدمهاي آن سوي آبها برايت تولدي مي گرفتيم بي نظير....كه حسرتش روي دل هيچ كس نماند...مي داني چقدر خوشحالم از آمدنت...بايد شهر را اذين بست..بايد تا نهايت خنديد...بايد شكر كرد و شكر ... حرفها دارم برايت...كمي اش را مي نويسم كاش به دستت مي رسيد... اي با من و پنهان چو دل از دل سلامت مي كنم.... اسمت را زياد شنيدم لابلاي خاطرات پدر...از لب هاي مادر....گاهي از لابلاي دوربين هايي كه هميشه منهاي تو بود طلوع ميكردي...همين منها كردن ها بود كه فرياد زدند عده اي بيست سال كجا بودي...بيست سال سكوت كردي؟نه...سكوت نبود...اين عادت بد ماست كه عادت داريم فقط پررنگ ها را ببينيم و صداي بلند را بشنويم...اما تو بودي....ملايم و آرام...پست و مقام هم داشتي ولي رسم تو اين نبود كه آسمان را به زمين بياوري كه بگويي من هم هستم... كساني كه رنگ صدايت را مي شناختند در عقل تو شريك بودند...مي ديدنت و مي شنيدنت...اما فهم مردي آرام و صبوري چون تو از عهده هر كسي بر نمي آيد... همان روزها كه پدران ما سرشار از حس شيرين انقلاب، ناگهان طعم تلخ جنگ زير دهانشان مز مزه شد، و بني صدر جبهه را متلاشي مي كرد مردم در دل دعاي آمدن يك مرد را مي خواندند. شنيده ام تو آنقدر صبور و آرام بودي كه سربازان زير باران گلوله و حضور تانك و شيميايي، آرام و صبور بودند.آن روزها تو مردي بوي با لباسي خاكي كه در جبهه ها مي رفتي..از سويي دل بي تاب خط مقدم، از سويي نگران مردمي كه چشم به دست و فكر تو دوخته بودند...چه كسي جز تو مي توانست در آن قحطي و تلاطم و ترس بياستد كه هر روز مشتاقانش را بي تاب تر كند. اگر تو نبودي..اگر صداقت تو نبود كجا مرداني چون همت ها و باكري ها،خرازي ها و جهان آرا ها و از دل جبهه بيرون مي آمد...اگر خيالشان جمع پشت جبهه ها نبود كجا راه سلوكي شهادت را مي پيمودند. همان كساني كه اينروزها شده اند آدم بده قصه بعضي ها....اينجا هر كس از تو حرف بزند زبانش را چون فرخي مي دوزند. خواندم و شنيدم روزي كه اسطوره شكست ناپذير من امام روح الله نام تو را پيشنهاد كرد كه نخست وزير باشي در ميان بحبوحه جنگ و خون گفتند حكم حكومتي مي خواهيم....امامم گفت من به عنوان يك شهروند ايراني ميرحسين موسوي را انتخاب مي كنم چون اگر او نباشد مرزهاي اسلام به خطر مي افتد...و ناراضيان خشمگين از عشق امام به تو سكوت كردند....درست مثل خشمگيناني كه اينروزها دلشان پر از نفرت نوه امام شده...آدمهاي كوته فكري كه همين چند سال قبل كه دور نشديم از آن، حسرت گونه و پر مدعا فرياد مي زدند چرا خاندان روح الله زيبا صورت هستند و گويا چشم ظاهر بينشان، زيبا سيرتيشان را نمي بيند.. چقدر تاريخ زود به زود تكرار مي شود...
روزگار گذشت و گذشت...ديگر باران بمب نمي باريد..وجبي هم كم نشد از خاك مقدس ايران....تو رفتي ..امام هم رفت...روزگار با تمام سختي هايش مي گذشت...اما قابل تحمل بود...عزتي داشتيم...گوش هايي بودند كه حرفهايمان را بشنوند..خوب بود..بد هم بود...سختي بود...اشتباه بود ولي ايراني بودن افتخار بود...عزت بود...بزرگي بود... اما روزگاري آمد كه هر جا اسم ايراني امد انگشت سبابه اش را جوهري كردند...آبرويش را بردند...زخم روي دل مردم گذاشت....آرام نصيحت كردي..نشنيدند... و آمدي از راه دور....ابتدا سيد محبوبم آمده بود، ياد روزهاي خوب گذشته در من زنده شد اما وقتي قرار شد تو بيايي...عشقت در من جوانه زد.. دوستت داشتم .اما كمتر از امروز.... آمدي گفتي دروغ نمي گويم...قول دادي...و گفتي و گفتي كه چقدر ما پر شده بوديم از دروغ...دست ما را گرفتي و تا اوج بردي و رنگ سبز روي بوم ما كشيدي...حرف دكتر شريعتي آنروزها كه گفته بود درست از آب در آمد....اين دو نفر(شما و بانو) آينده درخشاني داريد...و داشتيد و خواهيد داشت... ميرحسين نازنينم...من از تو ممنونم كه با صداقت و راستي تو، بهترين روزهاي عمر همه ما را به ما هديه دادي...روزهايي كه توسل جستيم به جد تو،از خشم، ناممان را رياكار گذاشتند....وقتي خيابان ها سبز شد..ترسيدند از ريشه دواندن ما..آدم هاي هم سن و سال من كه انقلاب را نچشيده بودند ولي از گوشه كنار مي شنيدمم كه حس اين روزهاي ما شبيه همان حس و حال پس از پيروزي انقلاب است... رد پاي اشك شوق آدمهايي كه موهايشان را در آسياب سفيد نكرده بودند روي گونه هاشان ديدني بود وقتي ما را سرشار و سبز مي ديدند...و ما چقدر سبز شديم...آن روزها كه گفتند نام تو از صندوق ها بيرون نيامد خنديديم...باز هم دروغ ديگر...تو آمدي و تنها نگذاشتي كساني را كه دوستت داشتند...آمدي..از راه قانون...گفتند چيزي كه تو مي خواهي قانون نيست...اما در همين كتاب مقدس قانون اساسي نوشته بودند چيزي كه تو مي خواهي عين قانون است...آن روزها گريه كرديم...غصه خورديم..اما از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان كه اينرزوها از شادي در پوست خود نمي گنجم كه وقتي نام سبز تو را سر بريدند، رقيبان تو كه عجيب هم با هم رفيقند چنان هم ديگر را به رسوايي كشاندند كه مدام اين حرف خدا را زمزمه مي كنم كه مكروا و مكروالله والله خير الماكرين..كه هر چه مي كنند بوي گندشان بيشتر هم مي خورد و بلند مي شود. اما روزگار غريبيست نازنين....مي دانم كه سينه ات پر از داغ است.يارانت به كنج زندان افتادند...دوستانت را تهمت مي زنند.نامت را گذاشتند خائن...ولي اين ها به قامت تو راست نمي آيد...اين برچسب ها به تو نمي چسبد. تاريخ زودتر از موعد تكرار مي شود....اعتراف گرفتند درست شبيه روزنامه نگاري كه در دوران محمد رضا شاه شكنجه شد و جلوي تلويزيون آمد و اعتراف كرد و نام انقلاب سفيد را فرياد زد و اعتراف كرد و نادم شد...ولي نادم نبود اما طاقت بياور....كه ما هستيم...نسلهاي ديگر هم هستند.... راه و باور و هدفمان را سبز كردي.... تنها نيستي مرد.... مي دانم كه طعم تولد شصت و هشتمين سال آمدنت شيرين نيست ....اما تو به رسم همه تولد ها شمعي روشن كن....كه راه ما روشنتر شود....
HAPPY BIRTHDAY MR PERESIDENT
گناه اول ما افتتاح پنجره بود.....گناه ديگر ما انهدام ديوار است...
ميرحسين محبوب من ..از حافظ خواستم تا از تو برايم بگويد گفت: جمالت آفتاب هر نظر باد ز خوبي روي خوبت خوبتر باد هماي زلف شاهين شهپرت را دل شاهان عالم زير پر باد كسي كو بسته زلفت نباشد چو زلفت در هم و زير و زبر باد دلي كو عاشق رويت نباشد هميشه غرقه در خون جگر باد بتا چون غمزه ات ناوك فشاند دل مجروح من پيشش سپر باد چو لعل شكرينت بوسه بخشد مذاق جان من زو پر شكر باد مرا از تست هر دم تازه عشقي ترا هر ساعتي حسني دگر باد بجان مشتاق روي تست حافظ ترا در حال مشتاقان نظر باد
نازنين در اين روزهايشلوغ،راهي را بلدم كه عجيب زيباست..زل مي زنم به عكس نازنينت و مي خوانم حرفهاي قيصر را كه زيبا گفت و زيبا نوشتند كنار عكست: بعضي از كتابها برامون قصه مي گن تا بخوابيم و بعضي قصه مي گن تا بيدار شيم.بعضي از كتابها پر حرفن ولي حرفي براي گفتن ندارن و بعضي ساكت و آرمون ولي يك عالم حرف گفتني در دل دارن... پ.ن.1....توهين ممنوع.... عکسای تولد میرحسین در ادامه مطلب
ادامه مطلب ... 88/07/05 :: 23:7 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام...
خوبین؟خوشین..خزونتون مبارک....
کلی سوژه از دست دادم این روزها به خاطر یه رعد و برق.....از تولدها بگیر....عید فطر و مهر و این روزها... ولی یه سوژه تاپ و سبز دارم که می خوام بنویسم....
فقط بگم هیچ کس حق توهین نداره..وگرنه بی جواب نمیمونه
فعلا تا بعد
در پناه حق سبز باشید 88/06/23 :: 12:35 :: نويسنده : آبجی سمیه!
داشتم بر می گشتم خونه دیدم یه آقا پسری همسن و سال خودم جلوی در خونه اش نشسته و بلند داره به دوستش می گه فلان پفک رو بگیره... یه نگاه معمولی بهش انداختم، دیدم دوباره داد زد:پفک بگیر واسه افطار !!بعد افطار بخوریم...خنده ام گرفته بود...بعد صدای خنده اش به گوشم رسید...صدای مسخره کردنم رو.... تو این ماه مبارک مهجور،بیشتر از اینکه گرسنگی و تشنگی اذیتم کنه، روزه خوردن بقیه متعجبم می کنه...که چقدر تو این بیست و چند روز دیدم آدمایی که روزه نگرفتن هیچ، بلکه تو خیابون هر چی دلشون می خواست خوردن...فک کنم امسال عید فطر رو باید به تعداد خیلی کمی تبریک گفت و در چند سال آینده باید یواشکی روزه گرفت. ............. پ.ن.1...من دیگه به روغن سوزی افتادم و هی پت پت می کنم...........انقده گشنه تشنه ام می شه!!! پ.ن.2...قسم می خورم 90درصد این حرمت شکنای ماه رمضون هیچ مشکلی ندارن واسه روزه گرفتن.فقط براشون بی معنی شده که یعنی چی از اذون صبح تا اذون مغرب چیزی نخورن...البته این رو هم می دونم که برای من روزه گرفتن شاید جز همین گرسنگی و تشنگی چیز دیگه ای نداشته باشه ولی.... ...پ.ن.۳...جیک جیک جان تبریک می گم علوم سیاسی قبول شدی....نترس باش و برو ثبت نام کن..عجیب شیرین این رشته پ.ن.۴عجیب این باغکوچه رو دوست دارم 88/06/20 :: 22:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سه سال پیش 20 شهریور زنگ گفت:سمی فردا میام برای خداحافظی....عادتم شده بود..چهار سال از دوستی مون گذشته بود و هر سال تابستون می گفت سمی من امسال می رم...منم می شستم و تموم خاطراتمو می ریختم رو دایره و هی می باریدم و باریدم تو روزای بی بارون تابستون. اما سه سال پیش مطمئن بودم که این خداحافظی از اون خداحافظیا نیست..ایندفه رفتینه...باید بره دست خودش نیست..بره برنمی گرده سهمم از شب رفتنش گریستن و گریستن بود و بود... بیست و یک شهریور که رسید اومد...گریه نکردم...یه یادگاری واسه فراموش نشدن یه دنیا بغض که بایگانی شد و یه خداحافظی که قورت دادم و صداشو در نیاوردم حالا فردا سه ساله میشه این جدایی...نمی دونم اسمشو چی بذارم...دوست،آبجی،عزیز،نازنین حسنیه بچه کرمانشاه بود اول مهر اول دبیرستان شد رفیق..دوست ...آبجی...عشق...مثل مهسا از وقتی حسنیه رفت خیلی روزها گریه کردم براش...خیلی شبها خاطراتش هجوم آورد به من...دلم تنگشه...نمی دونم کی،کدوم سال،تو چه سنی دوباره می بینمش...کاش این روزای جدایی زود تموم بشه...حتی برای یکبار....دیگه حتی شنیدن صداش هم آرومم نمی کنه...چشم تو چشم..دست تو دست...می خوامش... همیشه این آهنگ به یادش گوش می دم.. آرزومه که یه لحظه روبروی من بیاستی آخه قلبم نگرونه توی شهری که تونیستی تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهره توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره توی شهری که تونیستی همه جا رو غم گرفته هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه دارم از نفس می افتم مث یه گیاه هرزه .......................... پ.ن.1..ببین رفتن رفتنت رو به روی خودم نمیارم..با اینکه می دونم می ری...وقتی که می گی میری می بینی خیسی چشمامو..لمس می کنی لرزیدن صدامو....با اینکه بری ویرون می شم....ولی این ویرونی رو به خاطرت تحمل می کنم.... ..................................... پ.ن.2....ببخشید اگه کامنتا رو فعال نمی کنم...زحمت میشه ولی برید تو دو تا پست پائینی کامنت بذارید...اگر خواستید البته
88/06/19 :: 17:49 :: نويسنده : آبجی سمیه!
"علی،میثم خرما فروش را که خرما های خوب را از بد سوا کرده بود و به دو قیمت مختلف می فروخت می بیند و برآشفته به او می گوید: چرا بندگان خدا را تقسیم می کنی؟! و با دستهایش خرماهای بد و خوب را مخلوط می کند و می گوید نه همه اینها را یک قیمت میانگین بفروش" از قلم من بر نمیاد که از علی(ع) بنویسه. فقط بذار بگم که علی(ع) اون روزی که سینه اش از جور زمانه تنگ شد و دستای پینه بسته اش سمت آسمون خدا گرفت و گفت خدا منو از این جماعت بگیر...خدا استجابت کرد و علی (ع) رو گرفت...عدالت رو هم با علی گرفت.. چون راه عدالت از علی می گذشت... اینو نوشتم واسه این روزای آشفته....که کم بلند داد بزنیم علی(ع) یه کم به داد علی(ع) برسیم.... عوض ضجه زدن و سینه زدن بی فایده برای علی(ع) یه کم به علی(ع) فکر کنیم.... .... پ.ن.1 :...زمانه بر سرجنگ است يا علي مددي...: :...مدد به غير تو ننگ است يا علي مددي...: :...گشود كار دو عالم به يك اشاره توست...: :...به كار ما چه درنگ است ياعلي مددي ...: .... شبای قدر.. :..آسمان رشک برد بهر زمینی که در او....دو نفر یک دو نفس بهر خدا بنشینند..:
88/06/17 :: 20:49 :: نويسنده : آبجی سمیه!
در انتظار روز مبادایی بودم که شاید روزی جایی کاری کنم که توی چشم خدا بیاید و بعد توی این شبها سربلند مشتم را پیش روی خدا باز کنم بگویم اینبار پوچ و خالی نیست، اما از سر شرمندگی مشتم را باز نمی کنم که پوچ و پوچ است. خودم را میبینم در بیکران تا بیکران تاریکی...در این بیکرانگی تنها دارائیم شمشیریست در نیام که نه هجوم برم که بنشینم و زانو بزنم. خالق من جنگی بین من و تو نیست در این ماه حرام ، اما من برای این شبهای مبادا سلاح آورده ام. حضور اشک در چشمانم بسان سلاحی در نیام است که فوران می زند از چشمه چشمم این بغض های بایگانی شده در این سحرهایی که عطر تو به مشام می رسد. مثل تمام سالهایی که رفت، قطره قطره های بغضهای من هجوم می آورند امشب و راه نفس را می بندند و تنها راه فرارشان همین راه باریکه چشم است...که رها شوند در سراشیبی گونه ام...که دوباره سر بر سجده بگذارم و بخواهم هر آنچه که لایقش نیستم.... خون این ضعیف همیشه در زیان را در همین ماه حرامت بر زمین بریز حلالت باد خالق من...دوباره از نو برویانم.. بی تابم کن در این شبهای مبادا...مثل تمام شب های مبادایی که پشت سر گذاشتم و قول و قرار گذاشتم...مثل تمام آن شبها که آمده ام که عذر تقصیر بیاورم و در انتها فقط خواستم و خواستم ..امشب هم دوباره بر درت می آیم یعنی دوباره خودت دست مرا می گیری و حتی نمی گذاری بر درت بکوبم و مرا مهمان آغوش همیشه بازت می کنی و می گویی حرف بزن بنده ضعیف من...که تو جز من کسی را نداری...این شانه های من و این گریه های تو...حرف بزن..صدایت را بشنوم...و من پشیمان از غفلت هایم اعتراف می کنم با صدایی که به گوش تو رسد... من زمزمه های زیر لبم را به دست فرشتگانت می سپارم تا به گوش تو برساند و تو می گویی از دلت عبور نکرده بود این زمزمه ها به گوشم رسیده بود..خودم آن را روی لبانت مهمان کردم ، و من چشم می دوزم به دستانت که این پرونده به شب رسیده را دوباره صبح کنی.... خدایا ساده و صمیمی: برای پاک کردن پرونده من پاکن جوهری بیاور....با خودکار نوشته ام گناهانم را خدایا من چند می ارزم ؟انقده آبرو دارم که منو ببخشی؟ ............................................. پ.ن.1...ابن ملجم می دانستی شق القمر کردی؟ پ.ن.2..تو این شبای مبادا دعام کن..دعات می کنم....حلال کنید اگر گاهی حرمتی شکست... بیا امشب از روی دست خدا رو نویسی کنیم و بگذریم از گناه هم... 88/06/11 :: 21:33 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
کاش یکی به گوش تو می رسوند که انتظار سخته سخت عزیز دل من !!!! .پ.ن سبز.اینجا موج سبز آزادی ماست
88/06/06 :: 6:13 :: نويسنده : آبجی سمیه!
6 شهریور تولد یکی یه دونه ترین و دردونه ترین داداش دنیاست. داداش یکی یکی دونه من،داداش مهدی گلم تفلدت مبارک تولدت مبارک داداشی من ______________________ 4شهریور هم تولد آقا عباس کوهنورد بود....تولد شمام مبارک.... قرار گذاشته بودم حالا حالا ها ننویسم اما تولد مهدی بود دیگر.... دلم لک زده برای خودم 88/05/31 :: 6:55 :: نويسنده : آبجی سمیه!
وقتی خدا بی نهایت باشد(که هست) و هنگامی که بخواهد لطف کند(که می خواهد)،بی دریغ لطف می کند. برایش فرقی نمی کند که رمضان باشد یا نه...اصلا کار خدا این است که بی دریغ ببخشد.کریم است دیگر. اما من فکر می کنم رمضان، درشت خط خداست برای چشمان ضعیف اشراف مخلوقاتش...آدمیزاد به حکم آدم بودنش یک فراموشکار ازلی ایست...پس باید به یاد او آورد...یک تلنگر کوچک شاید کفایت کند...رمضان که می آید صفات خودش را درشت و زیبا می نویسد توی تابلوی رمضان و صاف می گذارد جلوی چشمانمان....می گوید بخوان...بخوان به نام پروردگارت خلیفه فراموشکار من...پیامبری کوه و بیابان و غار نمی خواهد...بخوان ... بیا به سوی من...ارجعی الی ربک.... یک قیامت کوچک و زیبا برپا کرده ام... دوباره برگرد...رها شو از این روزمرگی ها...رها شو توی آغوش من و بیآغاز های های پشیمانی را که اشک هایت را دوستر می دارم حتی ز فوج فوج دعاهایت... باور کن هیچگاه هیچ راه فراری نیست از حکومتش.( ولا يمكن الفرار من حكومتك) من که می گویم حکومت لطف اوست که راه فراری ندارد.... من فکر می کنم چقدر زیباتر بود تحمل گرسنگی ها و تشنگی ها وقتی که روزه هایمان نه از شوق بهشت و نه از ترس جهنم بود..کاش روزه هایمان به خاطر ِ خاطر عزیز خودش بود و بس...کاش انقدر طلبکار در خانه اش نمی رفتیم به خاطر تحمل چند ساعت گرسنگی و تشنگی... آنگاه خودش نه از روی عدل که از روی لطفش چشم می بست روی پرونده ی که تنها خود و خدایمان از آن با خبریم... از راه رسیدن رمضان، بهونه دوباره دیدن خدا، دیدنی ترین ماه خدا مبارکتون باشه... پ.ن.1..ما را به دعا کاش فراموش نسازند...رندان سحرخیز که صاحب نفسانند. پ.ن.۲...۳۱ مرداد و اولین روز رمضان امسال تولد آقای حمید امامی پ.ن.۳از این به بعد تو هر پست جدید یک پی نوشت سبز می گذارم..اولین پی نوشت هم شعر خواهرم هستش. پ.ن.سبز! من از قعر زمین از انتهای خانه ای دلگیر برگشتم تو را دیریست می فهمم سلام ای میر امّید ای سوار راه سبز و خوشه ی زرین گندمزار آزادی و سرداری نمی گویم که تو مانند برخی بندگان از آسمان از عرش اعلی از ملائک از خدا پروانه ی اللّهیت داری تو را چنگال خونخواران نمی فهمند وفا را جز وفاداران نمی فهمند بمان تا ما همین گل خوشه های سبز گندمزار آزادی طلا گردیم برای ماندنت در این کویر تشنگی دفع بلا گردیم به دردت مبتلا گردیم و سیلی خورده ی بازار این پرمدعا گردیم « تا[1] » گردیم خرد و نرم زیر سنگ سخت آسیا گردیم نان گرم در دست تمام قرن ها گردیم. 88/05/25 :: 19:48 :: نويسنده : آبجی سمیه!
عطا رفت...همین کامنت دو کلمه ای آتیشم زد....
عطا کجا رفتی؟ هنوز چند روز از ۱۷ مرداد نگذشته..از اون گزارش..از اون جسمی که دیدیم آب شده ...عطا دعات کردیم....عطا دعا کردیم که نری که بمونی....عطا دعا کردیم که خاطره نشی....ولی انگار مرغ آمین دریغ کرد از آمین گفتن....
عطا.....خداحافظی سخته.....
عطا ۳۷ سالگی خیلی زوده واسه تموم شدن
عطا حالا خودت خبر شدی...بیا گزارشی.. حاشیه ای از خودت....
خداحافظی سخته سخت عطا 88/05/20 :: 22:5 :: نويسنده : آبجی سمیه!
قبل از این روزهای بارونی مرداد که هوا بس ناجوانمردانه گرم بود، دلم عجیب بی قرار روزهای سرد زمستان بود و حالا چند روز و چند شب هست که دلم قرار گرفته! اینجا تا دل بخواهد باران هست و باران..کفش ها پر از بارن،سقف همسایه از هجوم باران خیس و کوچه ها شبیه زمستان که به حس روزهای قشنگ مدرسه رفتن می ماند...برای من فقط شاید! همین دیروز دم دمای غروب به سرمان زد(یعنی به سر من و مهسا) به مهمانی دریا برویم.غروب که باران بیاید کنار تنهایی دریا بودن لذتی دارد که آدمهایی که دریا را در روزهای صاف و آبی و شبهایش را غرق ستاره می خواهند حس نمی کنند... دیروز می شد مثل دریا زیر باران خیس خیس شد...آنقدر خیس که وقتی دریا را با باران تنها گذاشتیم و دوباره به میان مردم آمدیم می شد از چشمانش خواند که دارند توی دلشان دنبال واژه ای مثل دیوانه برای توصیف ما می گردند.. دیروز دم دمای غروب مردمی که از چشمانشان تعجبی می بارید ، شاید هیچ وقت به فکرشان خطور نکرد که ما در غروب بارانی مرداد شکایت و گله و بغض و خنده و دعاهامان را نزد خدای باران رسانیدم و او را به قطره قطره بارانهایش قسم دادیم و دلمان را شبیه دریا کردیم و کمی قرار گرفتیم....که اگر قرار بود از این باران به زیر چتر و سایه بان ها فرار می کردیم دلمان می پوسید... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن.1...سلام....گفتم که نوشتن از یادم رفته.... پ.ن.2...جای همه تون زیر بارون های قشنگ این روزها و شبها سبز.... پ.ن.3...من نوشتن از یادم رفته ولی 17 مرداد روز خبرنگار رو یادم نرفت...این چند روز اینترنتم مشکل داشت و اصلا نتونستیم این روز رو به خبرنگارهای عزیز(البته بعضی هاشون) تبریک بگم..منو ببخشند...تقصیر من نبود.... پ.ن.4...نوشتن از یادم رفته..گفته بودم اما تولدها نه... ۲۴مرداد که بیاد روز تولد زهرا-ض عزیز از راه می رسه...و 20 ساله میشود به گمانم... زهرای نازنینم، صاحبخونه قاصدک،از خدای قشنگمون می خوام حالا که از روزهایی که سنت دهگان داشت عبور کردی و به بیست سالگی رسیدی، تمام قاصدک های دنیا رو قاصد خبرهایی خوش برات قرار بده و یه قاصد مهربونت رو قلبت بشینه و تموم حرفای دلت رو به گوش خدا برسونه که مطمئنم می رسونه و دعا میکنم خدا تو شب تولدت یه نمره بیست به آرزوهای قشنگت بده و دعاهای قشنگنت رو مستجاب کند.
تولدت مبارک آبجی زهرای عزیزم.... اما 24 مرداد هم تولد داداش عزیزم علی آقاست...علی آقا کلید خونه آبی گلپونه های وحشی رو تو دستش داره! یه داداش خوب و مهربون که یه خصوصیتی داره که خیلی خاصه که اون استقلالی بودنشه....خود خدا می دونه تو این دو سه سال چقدر سر تیم هامون کل کل کردیم...گذشته از شوخی داداش علی یه دل آبی قد دریا داره که همیشه می تونی روش حساب کنی که راهنمائیت کنه، که کمکت کنه و که آرومت کنه... داداش علی تولدت رو بهت تبریک می گم و از خدا می خوام هر چه زودتر از دست این مشکل جسمیت به سلامتی خلاص شی و پرسپولیسی شی....و سبز بمانی...
88/05/15 :: 21:12 :: نويسنده : آبجی سمیه!
فردا که بیاید تو هزار و چند ساله می شوی... و تو هزار و چند سال در انتظار مانده ای مرد تنهای قرن ها چه بی اعتنا از کنار این همه جمعه رد شدیم و می دانی که فردا هم رد می شویم چقدر غریبی در شب میلادت امام روزهای جمعه ............................................................................................ بسم الله الرحمن الرحیم سلام.یه اتفاق که نه چند اتفاق بد افتاد که رفتم یک حرف همین روزها برگشتم داد به این دنیای مجازی. از تو ممنونم...امیدوارم اونجوری که گفتی برگردم نوشتن از یادم رفته... ... دعا می کنم که دیگه کسی پیدا نشه که بشکنه منو..تو هم دعا کن...
دوباره می نویسم....دعا می کنم که مخاطبم بمونید. سبز بمانید 88/03/01 :: 19:54 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تا آخر بخوانيدش حتما :...سلام براي آخرين بار...: دو سال و تقريبا 8 ماه و سه روز پيش اسم كاربري وبلاگم روboghz انتخاب كردم و الان هم بغضي مرا انتخاب كرده.يعني الان بغضي راه نفس كشيدنم را بسته. اول كار يك بسته دستمال كاغذي گذاشتم روي ميز كامپيوتر تا وقت سرازير شدن اشكم به اين سو و آن سوي ندوم. بگذريم.قرار گذاشته بودم اين حرفهايي را كه قرار است بزنم را چند روز قبل از 28 شهريور بنويسم يعني روز سه سالگي بلاگم.بعد گفتم قرار كه بر نماندن باشد چرا اين همه دل دل. چند روز قبل از 28 خرداد هم خوب بود كه اين هديه را در روز تولدم به خودم بدهم.اما حسي مي گفت وسوسه مي شوي و مي ماني.تصميم گرفتم هر چه زودتر را انتخاب كنم براي رفتن. خب حالا انتخاب من چيست.؟ قصد سفر دارم كه راه برگشتي در آن وجود ندارد.سفر از اين دنياي مجازي. تا چند روز ديگه وقتي تمام چشمان مهربان دوستان مجازي اين خط خطي ها را خواند يعني بعد از مطمئن شدنم سري به قسمت حذف وبلاگم مي زنم و رمز عبور وبلاگم را وارد مي كنم و با اطميناني كه مي دانم خيلي غريب است وبلاگي را كه 19 سال و چند ماه از من كوچكتر است را حذف مي كنم. اصلا هم فكر نكن آسان است.نه به هيچ وجه.اينجا را دوست دارم زياد.حس آدمي را دارم كه انگار قرار است يكي از اعضاي بدنش را قطع كنم.سخت است دل كندن.مخصوصا اين روزها كه انقدر حرف براي گفتن داشتم كه نگو.اما همه شان را ساكت مي كنم و ميريزم توي حلقوم تقويمم... بايد رفت...مي روم حتي اگر نيست شوم... چرا؟ 28 شهريور 85 روزي بود كه من چيزي از وبلاگ و اينجور چيزها نمي دانستم به خاطر دوستي كه يك هفته قبلش براي ادامه تحصيل از شهر ما رفته بود اين وبلاگ را درست كردم تا از هم بي خبر نباشيم. البته او اين كار را نكرد و من ماندم و دنيايي كه نمي شناختمش.كم كم ياد گرفتم،دوستاني پيدا كردم، وبلاگم برايم مهم شد،مقدس شد،دوستش مي داشتم،جزء زندگي ام شد. اينروزها گذشت با اتفاقات خوب و بد.و من همان آدمي بودم كه ساده بود.درست شبيه آدمي كه داشت توي دنياي واقعي اش زندگي مي كرد.و اين راز شكستنش بود.من ياد نگرفته بودم كه اينجا بايد آدم مجازي باشم.بايد مبهم باشم. بگذريم حالا بعد از گذشتن اين روزهاي خوب و بد من به جايي رسيدم كه بار تمام تهمت ها، فحش ها،بي ادبي ها،بي حرمتي ها،خستگي هاي اين 2 سال و اندي روي قلبم سنگيني مي كند.پس تصميم گرفتم كه بروم.تا دوباره آدمي شوم با دغده هايي كه براي خودش بود.آدمي كه ديگر سفره دلش را توي يك دنياي مجازي باز نمي كرد.مي روم تا دوباره سميه اي بشوم كه تمام دنيايش كتاب بود و خودكار و دفتر.سميه اي كه بي خبر از همه چيز بود.سميه اي كه فقط خواهر تتغاري سه نفر بود.مي روم تا دوباره به دنياي خودم رنگ واقعيت بزنم و كوچكش كنم.مي روم تا دور از اين دنياي دروغين نفس بكشم.مي روم تا كسي به من و به خانواده ام توهين نكند.مي روم تا كسي سادگي ام را مسخره نكند.مي روم تا ندانم...مي روم تا نفهمم. مي روم تا نفس بكشند.مي روم تا خيال خيلي ها راحت بشود.مي روم تا بودنم ديگران را آزار ندهد.مي روم تا لبخند شادي نبودنم روي لبان خيلي ها بنشيند. مي روم با اينكه مي دانم دلتنگ خواهم شد.مي روم با اينكه سنگيني خاطرات خوب با آدمهاي خوب از خاطرم نمي رود. مي روم تا فراموش كنم اين 2 سال چند ماه را. مي روم تا سميه اي ديگر شوم.سميه اي كه 19 سالش بود و هنوز پا به اين دنياي مجازي نگذاشته بود.مي روم تا دوباره برايم آواز دهل از دور خوش باشد... توي زندگي ام از فراموش شدن مي ترسيدم اما مي دانم رسم و عادت دنياي مجازي را...وقتي بروم كسي نه دلتنگم مي شود نه به خاطر مي سپاردم.اما فراموش شدن اينبار، خوشحالم مي كند.خوبي اينجا اينطوريست كه سنگ قبري ندارد كه نامت را مثلا آبجي سميه را روش بنويسند حك كنند تاريخ ولايتش 28 شهريور 85 بود و مردنش 1 خرداد 88... اما قبل رفتن يك خواهش و التماس از شما:به رسم تمام مسافران قبل از رفتن من را به خاطر تمام بدي هايم حلال كنيد.اگر روزي حرفي زدم كاري كردم چه در ظاهر چه پنهان يا هر چيز ديگري من را ببخشيد.اگر دوست داشتيد و براي آخرين بار برايم كامنت گذاشتيد بگويئد كه حلال كرديم.البته تصميم با شماست اگر حلال نكرديد منتظر عدل الهي در اين دنيا و قيامت مي مانم كه خدا عذابم كند... راستي چند روز ديگر كه اين وب را حذف كردم سيم كارتم را دور مي ندازم البته شماره هاي شما را هم پاك مي كنم.و دوباره مي شوم ادمي كه از تلفن همراه متنفر بود.اما دوستاني كه شماره خانه مان را دارند خواهشا زنگ نزنند.بگذاريد حرمتها نشكند.بگذاريد توي دنياي خودم بمانم...ببخشيد كه دوستتان داشتم.ببخشيد كه برايم مهم بوديد.ببخشيد كه خواهرتان بود.ببخشيدم.قول مي دهم كه بروم و پشت سرمم هم نگاه نكنم.قول مي دهم كه اصلا پايم را توي وبلاگتان نگذارم.اگر رازي يا چيزي از من مي دانيد بماند پيش خودتان... مي روم تا هيچ وقت باز نگردم لبخند بزنيد و شاد باشيد. اين آخرين بغض نوشته من بود... خداحافظ براي هميشه... آخرين پ.ن....اين وبلاگ به خاطر يك دوست ساخته شد خوشحالم كه آخرين پستم هم(شعر ميم) براي دوستم بود ..مهساي عزيزم... خدا رو شكر ميرحسين فرشته نجاتم شده.تمام وقتم توي ستاد هستم و اينجا را زودتر فراموش مي كنم.. در این روز پر از گریه و بغض نتایج کارشناسی ارشد هم اومد و با رتبه ۴۵۰مجاز شدم ..که البته به درد چیزی هم نمی خوره من نمی دونم چرا نمی تونم تو وبلاگهای بلاگفایی نظر بذارم....! حلالم كنيد..حلالم كنيد ..حلالم كنيد... راستي هيچ كس اينجا را دوباره ثبت نكند....اميدوارم اگر روزي كسي دلش خواست boghz1 را انتخاب كرد قدرش را بداند.... 88/02/27 :: 20:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بعضي انسان ها هستند كه روي زمين بي جانشينند. بعضي انسانها هستند كه روي زمين تنها مي مانند بعضي انسانها هستند كه به منتها درجه انسانيت مي رسند. بعضي انسانها هستند كه ستون محكم جهان مي شوند. اي كاش هيچ وقت اين صفحه آخر شناسنامه اين انسانها خط خطي نمي شد اينجور انسانها نفس كشيدنشان بهانه دست خدا مي دهند كه غضبش را عقب بياندازند شنيدن خبر رحلت آيت الله بهجت براي من يك شوك بزرگ بود...كاش زمين از صالحين خالي نمي شد. كاش مي شد از خدا خواست كه بعضي انسانها را هيچ وقت پيش خودش نبرد... آيت الله بهجت به سوي خدا رفت و حالا سفر در خدايش آغاز شد. 88/02/20 :: 7:39 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اگه از اون دو تا اردويي كه با بچه هاي دانشگاه رفتم چشم بپوشم فك كنم آخرين بار، وقتي بچه دبستاني بودم شعر مي ريم اردو دو دو...رو خونده باشم....همون موقع هايي با يه مقنعه سفيد مثل كلاه قرمزي آقاي راننده رو مي خونديم...همون موقع ها كه موقع برگشتن نزديك مدرسه مي شديم داد مي زديم تو راه بوديم خوش بوديم سوار لاكپشت بوديم و ميني بوس آقاي راننده كه اون همه مهربون بود تبديل به لاكپشت مي شد. از اون روزها هم كه بگذرم امروز دوباره قسمت شد!برم اردو اونم با بچه هاي كلاس سومي...دعا دعا مي كنم كه بهم خوش بگذره...شما هم دعا كنيد اينهمه بچه رو سالم و سلامت برگردونيم .... سعي مي كنم از اين اردو وقتي برگشتم بنويسم...
اردو نوشت! سلام.خوبين.جاتون خالي ديروز اردو كلي خوش گذشت و بچه ها، خدا رو شكر صحيح و سالم برگشتند. فكر مي كردم كه اردو رفتن با بچه هاي اين دوره خيلي سخت شده باشه اما فهميدم هر چقدر هم روزگار بگذره صداقت و خوبي و سخاوت بچه ها تغيير نمي كنه. مقصد ديروز ما منطقه سه هزار بود.ارتفاعات اطراف شهرمون...جايي كه يك طرفش كوههاي سر سبز بود و يك طرفش جنگل و رود خونه كه فاصله شونم خيلي كم بود...بالا رفتن از اين كوه ها براي من كه خيلي سخت بود و هي نفسم مي گرفت...خوب مجبور بوديم چون بايد هيزم جمع مي كرديم!(فك كن)
اما تو مسيرمون يه جايي بود معروف به آب نما..كه واقعا قشنگ بود.دو طرف جاده رودخونه در جريان بود و محل وصل اين دوتا خود جاده بود. در روزي كه بارون نم نم مي باريد و هوا مه آلود و سرد بود...و همه غير از من از اين بارون و هوا ناراحت و شاكي بودن. اما اتفاق با نمك ديروز اين بود من چند تا اسم مختلف داشتم. خانم معلم،سميه خانوم،خاله سميه و آبجي سميه! بچه ها از ساعت 10 صبح منتظر ناهار بودند! دوستايي صميمي كنار هم مي نشستند.و همه شون ازم قول گرفتن كه بايد ناهار رو مهمون اونا بشم منم در جواب بايد و بايد شون حتما حتما مي گفتم.....صداي گروهي آبجي سميه هي هي كلي خوش به حالم مي كرد.باز هم به معرفت اين فسقلي ها...نمي دونم اين چه خاصيتي كه بچه ها دارند كه بي بهانه هر آدمي رو دوست دارند و براي هر آدمي بهترين ها رو دعا مي كنند و به راحتي هر چيزي رو كه دارند تقسيم مي كنند. ديروز كلي برام دعا كردند خانوم معلم بشم چون خيلي مهربونم!دعا كردن دكتر بشم،يكي هم گفت رياضي بخون تا دكتر شي...چقدر آرزوي بچه ها لطيف بود.
..........................................
ديروز اون منطقه خيلي شلوغ بود و براي خيلي ها جاي تعجب داشت.(چه پا قدم خوبي!)از مدارس مختلف به اونجا اومده بودن.اما يه سري از بچه هاي دبيرستاني كه بساط بزن و برقص راه انداخته بودند انگار خيلي رو اعصاب بچه هاي ما راه رفتند و بچه هاي كلاس مون داد مي زدن:نرقصيد شهادته.!يكي شون برگشت و گفت خاله انگار اينا جشن تكليف نگرفتن...منم مونده بودم چي جوابشونو بدم.چي بگم اينا هم يه روزي مث شما بودن. اما اين اردو اتفاقات ديگر هم داشت.اين فسقلي ها چيپس و پفك و پفيلا به دست با اون تعارافات پي در پي كه الا و لله بايد از چيپس و پفك و...جلوي چشمشمون بخوريم كار دستمون داده و حسابي اوضاع گلو و حنجرمون رو بهم ريخته...به همراه يك تب كه احيانا بايد منتظر يك سرما خوردگي درست و حسابي باشم.
.................................
ديروز فكر مي كردم كه نه ساله شدم دوباره.وسطي و واليبال بعد از چند سال هيجان خاصي بهم داد....اينكه دوباره تو ميني بوس آقاي راننده رو مي خونديم.اينكه هنوزم هنوزه تو راه بوديم خوش بوديم سوار لاك پشت بوديم.اينكه همه چيز سر جاش بود...خيلي خوب بود.
پ.ن.1...قابل توجه اوني كه برام كامنت خصوصي گذاشته...هر چيزي كه گفتي لايق خودت بود...در ضمن فكر نكن كه انقدر نفهمم كه نفهمم اون كامنتا كار خودت بوده...پيغام شما رسيده بود دو دلیل داشت که سکوت کنم.. ۱:جواب ابلهان خاموشیست ۲:چون مطمئن بودم از سكوتم اتيش مي گيري سكوت كردم...حالا شما شيرفهم شدي؟ نقدي بر سال اصلاح الگوي مصرف...به روز شد 88/02/18 :: 21:26 :: نويسنده : آبجی سمیه!
88/02/17 :: 21:26 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تاريخ مثل هميشه وقتي كه بايد حرف مي زد سكوت كرد.و تنها يه حرفي زد و گفت شايد شبيه امشب بود كه علي(ع) تو مسجد داشت ام ان يجيب مي خوند... تاريخ فقط گفت شايد امشب بود كه بانو چشماشو مي بست و هي باز مي كرد .مدينه هم ساكت بود غرق خواب...از وقتي محمد(ص) پر كشيده بود،علي (ع) رو خونه نشين كردند،فاطمه(س) هر چه توان داشت گذاشت كه بگه علي(ع) حقه! تاريخ سكوت كرد و فقط گفت شايد يه شبي شبيه امشب بود كه بچه ها دور مادرشون حلقه زده بودند و از خدا مي خواستن كه خدايا غروب مادرمون نزديك نباشه..خورشيدش هنوز جوونه... تاريخ سكوت كرد و گفت اون شب مدينه غرق خواب بود...بعد از محمد(ص) فقط چند تا مرد باقي مونده بود..همون چند تا مرد، جسم بي جان ميوه دل محمد(ص) رو سپردن دست خاك...به خاك هم گفتن كه مبادا حرفي بزني...سكوت كن تا وقتش... حالا تاريخ با خاك سكوت كردند و ما مونديم و يه دنيا بغض و گريه كه نگه داشتيم واسه روزي كه بشينيم دور مزار بي بي و بباريم و بباريم... ________________________________ من شرمنده بانو هستم....پستي رو كه گذاشته بودم بماند براي بعد... خدا منو ببخشه كه تو شب گريه هاي آقا امام زمان(عج) تو اين شبايي كه چشماش غرق خونه با حرفام زخم به قلب صبورش زدم.نمي دونم چرا دچار فراموشي شدم...بانو ببخش..مولا ببخش...
88/02/12 :: 21:12 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اين روزها احساس مي كنم شبيه كيسه بوكسي شده ام كه خدا دارد با من تمرين مي كند...هر چند روز يكبار يك بلايي همچين سنگين بر نازل مي كند كه بيا و ببين. خوبي اين كار اين است كه هيچ بلايي آن چنان له نمي كند.چون درگير اتفاق جديد مي شوم و بلايي قديمي فراموش مي شود.هر روز مي گويم با خودم اگر اينبار يك بلايي نازل شد حتما قلبم بي طاقت مي شود و مي ايستد. اما خداي دوست داشتني من يك بلايي ديگر مي فرستد تا بگويد"سميه! ديدي هنوز قلبت مي تپد و تو هنوز داري و مي خندي،دختر من دوستت دارم" آخر مي داني خنديدن توي زندگي من خيلي مهم است. اين روزهاي اينجوري خدا از هر طرف مشت نوازششت را بر من مي نوازد. اما خوشحالم.مي داني چرا؟ چون خدا دارد تمرين هايش را توي دفتر من مي نويسد. چون خدا نگاهم مي كند و انتخاب مي شوم. چون سنگيني نگاه خدا را دوست مي دارم عجيب خوشحالم كه تاوان برخي اشتباهاتم را همين جا و توي همين چند روز عمر پس مي دهم... و چون هاي ديگر و خوشحالم هاي ديگر! خداي يكي يه دانه من: ارادتمندتان هستم و همچنان تخته گاز دوستت مي دارم ها. راسي خدا اين روزها كمي تا قسمتي نگران آن سه روز هستم...نا اميدم نكني ها... __________________________________ پ.ن.1..سلام....خوبين؟...انشالله در پناه پروردگار هميشه شاد باشيد... اخي امروز روز معلمه و من چقدر معلمامو دوست مي دارم...خدا همه معلما رو براي همه مون نگه داره.اما من چند سال پيش يك روز كه داشتم با مهسا تو خيابون قدم مي زدم يه اعلاميه توجه م رو به خودش جلب كرد..خيلي تلخ بود اسم معلم كلاس اولم روي اون اعلاميه بود...خانوم گلرو جات راحته؟ من الان كلي منتظر فردام ببينم شاگرداي خواهرم چي براش ميارن من دو دره كنم.... پ.ن.2...امروز تولد مهساست......چقدر خاطره دارم من باتو دختر....خيلي چيزا هست براش بنويسم... اصلا مي خوام يكي از موضوع هاي وبلاگم مهسا باشه.... پ.ن.3...14 ارديبهشت تولد يه گل پسره خيلي خوشگل و خيلي ناز به اسم عليرضا ست...اين آقاي محترم پسر آقاي مهدي صادقي هستش كه بر خلاف پدر بزرگوارشون خيلي پرسپوليسي هستش...(قربون اين پسر خوشگله برم من تك و تنها) آقاي صادقي تولد عليرضا جون رو هم به شما و هم به خانومتون تبريك مي گم...خدا نگه داره براتون هميشه شاديشونو ببينيد...
بقيه عكساي اين گل پسر رو اينجا و اينجا ببنيد.راسي اقاي صادقي يه اسپند براي عليرضا دود كنيد ها... البته اينجا هيچ كس چشمش شور نيستا پ.ن.3...خب نظرتون درباره آهنگ وبلاگم چيه؟خيلي فوق العاده است مگه نه؟....خيلي ها مي خواستن بدونن خواننده اين ترانه كيه... خب خواننده اين ترانه كه 16 ارديبهشت تولدش هست آقاي سعيد شهروزمي باشند!اين ترانه براي آلبوم بي خوابي هستش كه بعد از دو سال دوري ايشون از دنياي موسيقي به بازار اومده.كه فوق العاده زيباست.يه پيشنهاد خواهرانه دارم براتون كه اين آلبوم رو از دست نديد... من خيلي خاطره هاي خوبي از آلبوم هاي ايشون دارم..مي دونيد توي هشت آلبومي كه روانه بازار كردند كمترين نقد ها بهشون شده.آدم فوق العاده بي حاشيه و پاكي هستند.اين رو با دليل و مدرك مي گم... آقاي شهروز كه با موج اول خواننده هاي پاپ وارد دنياي موسيقي شدند اهل استان لرستان هستند.به همين خاطر توي تمام آلبوم هاش به اين پايبند بودند كه يك شعر فولكلور محلي بخونند. آقاي شهروز با صداي گرمشون هميشه محبوب بودن.من برايشون از صميم قلب آروزي موفقيت مي كنم. تولد ايشون رو هم به همه دوستدارانشون (اولش خودم) تبريك مي گم... محض اطلاع ايشون توي يكي دو قسمت فيلم شهيد فهميده هم بازي كردند.... پ.ن آخر!...من هفته پيش رسما فارخ!التحصيل شدم.به زودي در اين مكان هيچ اتفاقي نمي افته فقط من چند تا عكس از دانشگامون مي ذارم 88/02/09 :: 20:33 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سخت است براي كسي كه خيلي دوستش مي داري چيزي بنويسي كه در شأنش باشد.تازه آن هم اينكه خدا عنايت كرده هر روز كه مي گذرد بيشتر از قبل ارادتمندش ميشوي... خيلي سخت است براي كسي بنويسي كه اگر بخواهي عظمتش را پيش چشمت مجسم كني مطمئني كه كلاه از سر كودك عقلت مي افتد... سخت است سخت اگر بخواهي براي بانوي صبر بنويسي... بانويي كه هر چه از او مي داني خلاصه مي شود در مصيبتهاي بسيار... سخت است نوشتن درباره كسي كه تمام تاريخ در برابر صبرش سكوت مي كند.... سخت تر است هنگامي كه او فرزند علي(ع) و فاطمه(س) باشد و تو درمانده بماني! سخت مي شود وقتي هر چه واژه،هر چه حرف رديف مي كني هيچ كدامشان ياري ات نكند كه وصف كني بانويي را كه نامش زينب باشد! سخت مي شود باور كن! اما بانو:چقدر شرمنده ام از اينكه بگويم ارادتي از صميم قلب دارم در صورتي كه هنوز سردرگم هجي كردن نامت هستم...حالا كه ميلادت شده اي بانوي مدينه برايم سخت شده برايت بنويسم... با اينهمه ادعا، كاش كمي از صبر تو را داشتم. يك رساله منتشر كرده خدا در باب علم .....كه به نام آيت الله معظم زينب است! ميلاد بانوي صبر مبارك... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام....انشالله كه خوبين. امسال ميلاد حضرت زينب (س) و مامان خانوم من تو يك روزه.يعني دهمين روز ارديبهشت.... منم كه كلي ذوق كردم...اما حيف از اينكه مامان من سالهاست كه بيماره و وقتي از چند روز قبل همه اش بهش مي گم: مامان تولدته به جاي خوشحالي ناراحت مي شه.... خب بگذريم روز تولد جاي حرف هاي ناراحت كننده نيست اينها بماند پيش خودمان.فقط اينكه واسه مامانم و همه پدر و مادرها دعا كنيد.... مامان من كه فردا تولدشه وتولدش هم زياد زياد مبارك باشه يه سري خصوصيات داره كه براي من خيلي جالبه...بعلاوه اينكه تيكه كلام هاي منحصر به فرد هم واسه خودش داره.... يكي از خصوصيات مامان من اينه كه يه حس فوق العاده اي داره در زمينه اينكه كي مهمون قراره بيايد.شديدا سنسورهاي قوي داره كه براي من هم عجيب جاي سواله كه هر وقت مامانم گفته كه امروز مهمون مياد رد خور نداشته كه مهمون اومده...به تجربه ثابت شده!خب اين ويژگي مامان خيلي عاليه واسه خونواده! يكي ديگه از خصوصيت هاي مامان من اينه كه هر چيزي رو كه بخواي ازش پنهون كني سه سوته خواب مي بينه و لو مي ريم به همين راحتي!خيلي جالبه ها...هر اتفاقي كه قراره بيافته مادرم چند روز جلو تر در جريانه!يا هر بنده خدايي مي ره اون دنيا پيغوم پسغومش! رو به مامانم مي گه تا حامل اين همون پيغوم پسغوم به فرد مورد نظر باشه... خب همين دوتا بسه براتون...تولد مامانم مبارك باشه...بهترين هديه براي تولدش اينه كه براش دعا كنيد تا حالش خوب بشه....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوازده ارديبهشت تولد عزيزترين منه...من ِ من!مهسای من!خيلي حرف داشتم واسه تولدش ولي چون چند روز پيش يك اتفاقي براش افتاده كه بابتش خيلي ناراحته (اون اتفاق مرگ يه پسر 15 ساله بود كه براي خونواده اش مثل يك عضو جدا نشدني بود)و منم از غمش غمينم چيزي نمي نويسم تا روزي كه دوباره شاد بشه... پ.ن.1...روز معلم رو به همه معلم ها تبریک می گم اولش به آبجی خانوم خودم....که دو ساله معلم شده...بعدش به تموم معلم هایی که داشتم..هم به چند تا معلم دنیا ی مجازی:داداش علی داداش سهراب و سید مهدی شریفی و آقای خلیلی و سرباز معلم جنوبی و آقاي بهمن ابراهيمي پ.ن.۲...روز پرستار رو هم تبریک می گم مخصوصا به فاطمه جونم که امسال خانوم پرستار شده پ.ن.۳كري هاي پرسپوليس و استقلال تو پست قبل بيشتر شبيه شوخي بود.زياد جدي نگيريد..وقتي رو تيم محبوبت تعصب داشته باشي اين اتفاقات مي افته.مگه نه؟ 88/02/06 :: 14:17 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام....حال و احوال خوبين خدا رو شكر؟ امروز براتون دو تا عكس مي ذارم كه اصلا تزئيني نيست،جديد هم نيست.راستش رو بخواين مشكل اينجا بود كه هر وقت مي خواستم اين پست رو بذارم يك سوژه اي جلو پامون سبز مي شد كه مانع ام مي شد.خلاصه براي خودم كه جالب بودن براي شما رو نمي دونم والله. خب بريم سراغ عكس ها كه دو تا هم بيشتر نيست. ۱)
عكس اول: اين ماشين زاقارت رو كه مي بينيد براي چند وقت پيشه كه به طرز جالبي زينت شهر ما شده بود و كلي كلاس شهرمونو آورده بود پائين. اون پارچه نوشته كه خودش گوياي همه چيزه. اين ماشينه شئونات اخلاقي رو رعايت نكرده.البته راننده اين ماشين كه يه جوونه به قول مامان جاهل بوده و سرنوشتت هم مشخص نيست.احيانا مث سايرين يه پارتي پيدا كرده و داره خوش و خرم به زندگي خودش و عدم رعايت شئونات اخلاقي ادامه مي ده!چون اين چيزا تو شهر ما عاديه...گنده تر از اين جوون جاهل هم بودن كه دست به كارهاي.... زدن و بعدشم ترفيع گرفتن چه جورم.ولي گذشته از اين حرفها اون چيزا كه براي من جاي سواله اينه كه آخه آدميزاد با اين پيكان قراضه شئونات اخلاقي رو رعايت نمي كنه؟ اين جوون جاهل اگه زير پاش ماشين آخرين سيستُم بود چه مي كرد؟ ۲)
خب دومين عكس كه كاملا شخصي و خونوادگيه!بله اين عكسي رو كه مي بيند قبض محترم برق منزل ماست كه اولش بگم بنده به هيچ وجه حوصله نداشتم اين قبض رو اسكن كنم و به يه عكس ازش قناعت كردم.بگذريم شما درست مي بيند.مبلغ واريزي صفر ريال مي باشد(راستي صفر رياله يا تومن؟) بازم بگذريم غرض از گذاشتن اين عكس يه آرزو بود.بله آرزو...آروزم اين بود كه اي كاش به جاي قبض برق،قبض تلفنمون صفر(ريال يا تومنش فرق نمي كنه) ميومد.بعد اونوقت چي مي شد.چه خوش به حال من مي شد...حيف..واقعا حيف از اين بدشانسي...
پ.ن.1..ليگ هم تموم شد و ما هر چي توان داشتيم گذاشتيم براي دعا و تشويق براي تيم پيام و ذوب آهن.. شبيه بازي آخر پرسپوليس ليگ پارسال و بازي كثيف و تباني فولاد و پيام و رجوع قلعه نوعي استقلالي هاي شاه پرست قهرمان شدن...چقدر هم خوشحالن اوه اوه مث این ...تازه با پرسپوليس و اما: پرسپوليس پرسپوليس تيم تاج گفت پرسپوليس خاك عالم بر سرم
88/02/02 :: 23:21 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اين روزها كه هيچ كس حوصله عاشقي ندارد و حتي جرئت ديوانگي، يك نفر پيدا شده كه دورتر از اين حوالي عاشق شود! اين روزها كه هيچ خودش را دوست ندارد يك نفر پيدا شده به قول سهراب دچار شود. خب دچار يعني عاشق! اين روزها كه آدميزاد كوله بار امانت الهي را بر زمين گذاشته يك نفر هست كه بار امانت را به دوش بگيرد. براي دوستي عزيزي كه اين روزها عــــــــــاشـــــــــق شده مي نويسم... مي نويسم براي تويي كه وقتي گفتي عاشق شدي حس عجيبي پيدا كردم.شايد آنقدر عجيب كه باور نمي كني.آسوده خاطرم كردي كه هنوز آدم هايي هستند كه ارزش معشوق شدن را داشته باشند.حتي اگر خيلي اندك باشند. راستش را بخواهي اولين روزي كه خبر از عشق دادي نگران بودم كه مبادا دل نازكت يك طرفه هواي عاشقي به سرش زده باشد اما حالا كه مي دانم كه خودت هم يك پا معشوق شدي بيشتر شادم. تو را خوب مي شناسم و مي دانم انقدر پاكي كه اين احساس را بازيچه چند روزه نداني. اطمينان دارم به عاشق شدنت چون هميشه ديگران را دوست مي داشتي و ديگران هم دوستت مي داشتند!مثل خود خودم. خب تنها كسي كه دوست داشتن ديگران را تجربه كرده باشد عاشقي را مي فهمد چون قلبش ناشي نيست،چون قلبت ناشي نيست. مي دانم كه طعم روزهايت عوض شده.روزهايت از جنس روزهاي رفته عمرت نيست.ايمان دارم كه توي تقويم امسالت يك خبرهايي هست. مطمئنم بعضي روزهايت يلدا مي شود و شايد هم روزي باشد كه انقدر برايت دلچسب بوده كه دلگير مي شوي از ثانيه ها و تو در گذر اين روزها بزرگ مي شوي. راستي ببينم تو يك حس مبهم نداري؟ مي دانم كه اين حس در تو جوانه زده. حسي كه اگر تمام فرهنگ لغت هاي دنيا را جلوي چشمت باز كني نمي تواني لغتي را برايش انتخاب كني و بگويي اين لغت حرف دلم را مي زند. عشق بي تفسير است مي دانم اين حس مبهم و مرموز دل نشين،لحظه اي رهايت نمي كند. طبيعت عاشقيت اين است كه تمام عاشقان دنيا يك چشمشان اشك باشد و يك چشمشان خون. بي بهانه غمگيني.بي بهانه مي باري.بي بهانه مي خندي.بي بهانه مي روي،مي آيي... عاشقيت يعني همين. همه چيز بي بهانه مي شود.خنديدن،گريه كردن،بغض كردن،رفتن دعا مي كنم اين حس دلهره آور دوست داشتني هميشه در كنارت باشد.اين دل نگراني و اضطراب.كه در اوجش شيرين است.دعا مي كنم به تكرار و عادت نيافتي روزهاي عاشقيت كه بيايد تمام زندگي روي مدار دوست داشتن مي گردد.كسي راست مي گفت شايد حتي كاكتوس را هم نوازش كني! هر چيزي را دوست داري.احساس مي كني كه دنيا را فهم مي كني.همه چيز را زيبا مي بيني...هر روز نو مي شوي.هر روز احساس مي كني متولد شدي.روزهاي عاشقيت يعني فهميدن اينكه چشم ها هم حرف مي زنند احساس مي كني كه حوا شدي و براي آدم شدن معشوقت بايد يك سيب بيابي و او را وادار كني هبوط كني.و اين يعني ابتداي انسانيت يك معشوق! اينها را نوشتم تا خودت را اماده كني براي گريه ها، بغض ها،قهر و آشتي ها،دلواپسي ها،خواب ديدن ها و نخوابيدن ها،خستگي ها، دعا خواندن ها،براي خود فراموشي ها...براي شوق ديدن و در انتظار ماندن..اصلا عشق يعني انتظار اين روزها تمام تو در يك قلب خلاصه مي شود.اين را مي توان از تپشهاي نصفه نيمه اش فهميد.. بي تابي اش اعتراف مي كند......هواي قلبت را داشته باش حواي اين روزها... حواي اين روزها: دعا مي كنم كه عاشق بماني....و عاشقتر شوي... دعا مي كنم كه با اين عشق اوج بگيري..آنقدر اوج كه قلبت هم قد آسمان شود. عاشقيتت مبارك حالا مي داني چرا مي گويم بيشتر از هميشه دوستت دارم؟
88/01/26 :: 10:59 :: نويسنده : آبجی سمیه!
آرزو نوشت 1: فلاني آرزوي اول! مي داني ؟ خواب چند شب پيش را دوست مي دارم كه در خوابم حالت خوب بود مي داني؟ شبيه يك رويا شده وقتي كسي جايي سراغت را از من مي گيرد بگويم حالش خوب است! ____________________ آرزو نوشت 2: فلاني آرزوي دوم مي داني؟ چقدر دوست دارم شبيه چند روز پيش كه حواست پرت شد و گفتي سميه دوباره حواست پرت شود و بگويي "سميه" سميه را از دهان تو دوست تر مي دارم _______________ پ.ن.1:سلام....اين هم يك جور نوشتن از دلتنگي هاست ديگر...چون بس عميق بود نه سطحي.دلتنگي را مي گويم ديگر. معذرت مي خوام كه ناخواسته مجبورين اين حرفها را بخونيد....و بعد به جاي اينكه حرف دلتان را بزنيد هواي دلمان را نگه مي داريد و تعريف مي كنيد.چيزهايي كه ارزش تعريف ندارد....مي دانم.و معذرت مي خواهم و تشكر مي كنم... راسي تا يادم نرفته بگويم محض اطلاع توي معرفي وبلاگم نوشته ام كه اينجا زياد تولد مي گيرم.فكر كنم عادت كرده باشيد ديگر.پس لطفا.....در اين زمينه سكوت را رعايت كنيد! پ.ن.2:براي كسي كه 27 فروردين تولدش است كتاب فروغ را باز مي كنم....از لابلاي آنهمه واژه و شعر اين را برايش(برايت) مي نويسم... تو از ميان نارونها،گنجشكهاي عاشق را به صبح پنجره دعوت مي كردي وقتي كه شب مكرر مي شد وقتي كه شب تمام نمي شد تو از ميان نارونها،گنجشكهاي عاشق را به صبح پنجره دعوت مي كردي تو با چرغهايت مي آمدي به كوچه ما تو با چراغهايت مي آمدي وقتي كه بچه ها مي رفتند و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند و من در آينه تنها مي ماندم تو با چرغهايت مي آمدي... تو دستهايت را مي بخشيدي تو چشمهايت را مي بخشيدي تو مهربانيت را مي بخشيدي تو زندگانيت را مي بخشيدي تو مثل نور سخي بودي انگار فروغ بهترين تصوير را براي مخاطب من روي صفحه هاي سفيد سالها پيش كشيده...كسي كه قلبش مهربان، روحش به غايت لطيف و قلمش بسيار صميمي و مثل نور سخي ايست. كسي كه بسيار دوستش داشتم و مي دارم...مخاطب مهربان كسي نيست جز خانوم ميترا لبافي عزيزم. ميتراي عزيزم تولدت رو از صميم قلب تبريك ميگم....و بهترين ها رو برات آرزو مي كنم __________________________ بعد نوشت:.ماري كه ناخواسته توي آستينم پرورشش داده بودم افعي از كار در اومد و نيشم زد و دنيا ساعاتي ست روي سرم خراب شده.به همين راحتي. به روی خودم نمیارم نوشت....دیشب لیورپولم دقم داد و نبرد.چه بدشانسی بزرگتر ا زاین که تیم محبوبت توسط تیمی که یه نفرت تاریخی اززش داری یعنی چلسی صعود نکنه 88/01/17 :: 21:11 :: نويسنده : آبجی سمیه!
مي دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد.ضربات پتكي را كه زندگي بر من وارد كرده پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي كنم. انگار فولادي شده باشم كه از آبديده شدن رنج مي برد.اما تنها چيزي كه مي خواهم اين است: خداي من: از كارت دست نكش تا شكلي را كه تو مي خواهي به خود بگيرم.به هر روشي كه مي پسندي ادامه بده،هر مدت كه لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به كوه فولاد هاي بي فايده پرتاب نكن.* *پائلو كوئليو پ.ن.1.. اين رو 16 فرودين 84 تقويمم نوشته بودم.تقويمي كه بعد از چهار سال دوباره به دستم رسيد و عجيب چسبيد.جالب اينكه اين متن رو در صفحه 28 خرداد نوشته بودم...! پ.ن.2... خدا رو شاكرم كه دوستان زيادي دارم.دوستان ديده و نديده ايي كه عزيزند و از صميم قلب دوستشان دارم و شايد تنها راهي كه براي اثبات اين دوست داشتن بلد باشم، ياد آوري و تبريك گفتن روز شكفتنشان باشد. تو اين پست مي خوام تولد دو تا دوست كه در حكم خواهر براي من هستند رو تبريك بگم.خواهراني كه دوستشان دارم... اول تولد خانم طاهره قیومی رو از صميم قلب بهشون تبريك مي گم.تولد ايشون 18 روز بعد از شكفتن بهاره... در نگاهت همه مهرباني هاست قاصدي كه زندگي را خبر مي دهد! تولدت مبارك
تبريك بعدي هم براي مهدیای عزیز منه تولد مهدياي نازنينم 21 روز بعد از تولد هر سال جديدیه که به ما تحویل می دن مهدياي خوبم تولدت مبارك... هميشه سبز و بهاري باشي
88/01/04 :: 21:44 :: نويسنده : آبجی سمیه!
فقط پنج روز از بهار گذشت كه توي آغوش پدر و مادر آرام گرفت...و گريه كرد و خنديد و بزرگ شد...پدر و مادر هم خنديدند و خنديدند و خنديدند...و او شد پنجمين عضو خونواده...پنجمين عضو خانواده ما يه دختر خانوم خوشگل بود...كه انگار از برادرش كپي شده بود!!!....پنجمين عضو خانواده يعني آبجي من...زهره جوووووون...كه تنها دختر فرورديني خانواده ماست! خدا تو فصل هجوم بارون و بهار به خونواده ما هديه داد... سيل شادي است و شادباش ها! سيل گل بريز و گل بپاش باز در دلم شكوفه مي كند باغ كاغذين شادباش ها تولد آبجيم مبارك!!!! پ.ن.1...يه سلام عيدانه به همه تون....خوبيد؟روزگارتون خوش.خوش مي گذره ديگه تو اين روزهاي عيد و عيدي...انشالله كه دلتون شاد شاد باشه....اين اولين پست تولدانه! من در سال جديد بود تولد آبجي گل خودم كه امسال به مناسبت تولدش برام يه گوشي خريد..دسش درد نكنه....آبجي دستت درد نكنه ها..البته درباره آبجيم بايد بگم كه ايشون خيلي شاعره...خيلي فيلميه...يعني خفن فيلم دنبال مي كنه...كل تيتراژ ها رو حفظه + كل ديالوگها..تك تك سكانس ها رو.اگه يه فيلمي رو ده سال پيش ديده باشه در عرض يك ثانيه كل بازيگرا و عواملش رو براتون رديف مي كنه.اگه يه بازيگري رو طوري گريم كنند كه خودشم خودشو نشناسه ايشون مي گه كيه.!كلا مي شه ايشون رو در اين زمينه ها نخبه دونست.نخبه سينمايي...تولد مبارك آبجيم پ.ن.2. اميدوارم امسال تو خونه ام فقط از شادي و تولد و جشن بنويسم...حالا كه روزها روزهاي شادي هستش بايد بگم كه سه تا تولد ديگه رو هم بايد تبريك بگم... اولش تولد سمانه حسینی عزيزم.آبجي نازنين خودم كه ماه هاست كه دنياي نت رو ترك كرده...اما من اميدوارم كه دوباره برگرده وقتي درساش سبك تر شد...سمانه عزيزم تولدت مبارك دومين تولد واسه پریای مهربون هستش كه اونم مث سمانه تو نت خبري ازش نيست...و من نمي دونم چرا؟ مخصوصا اينكه گوشي خودش هم خاموشه..اميدوارم به زودي يه خبري به من بده.پرياي خوبم تولدت تو هم مبارك. سومين تولد هم تولد كژال خانومه...كه برخلاف سمانه و پريا تو نت مياد و قبلا وب داشت اما حذفش كرد ولي به من كم لطفي مي كنه....(اينو خودش مي دونه براي چي مي گم)تولد اين خانوم خانوما رو هم تبريك مي گم....انشالله كه هميشه شاده شاد باشه....مثل پريا و سمانه..... باز هم تولد اين 4 تا آبجيم رو تبريك مي گم از ته ته دلم....انشالله كه به همه ارزوهاشون برسن...شما هم دعا كنيد براشون
88/01/01 :: 16:34 :: نويسنده : آبجی سمیه!
حاج خانم خدیجه ثقفي همسر امام(ره) هم پر كشيد و رفت تا جوار حق...امروز پايان چند سال دوري ايشون از امام(ره) آقا سيد مصطفي(ره) و سيد احمد آقا(ره) بود...باور کنید برکت مملکت همین خانواده است! خدا رحمتشون كنه....خدا به سید حسن اقا سلامتی بده....باز مانده این خانواده است با دلی که غرق خونه...خدا نگهش داره برای ما...
وبلاگ کیمیا ضامن آهو...کلیک کنید! 87/12/29 :: 17:36 :: نويسنده : آبجی سمیه!
چند روز پيش بود؟يادم نمي آيد.داشتم به تنها درخت و درخت تنهاي خانه فكر مي كردم كه چند روز ديگر به آمدن بهار نمانده پس چرا اين شاخه ها هنوز خالي ايست؟.پس كي شكوفه ها مهمان حياط خانه مان مي شوند تا آنوقت ما را مهمان لبخند هاي سفيد و صورتي اش كند و ببينم كه چقدر ذوق دارد براي پوشيدن لباس سبزش. اما دير شده بود.شكوفه ها از راه نرسيده بودند.انتظار عبثي بود به اين فكر مي كردم در روزهاي رفته امسال وقتي آسمان بغض مي كرد اما نمي باريد .خب شكوفه ها حق داشتند نيايند. هر شب تك تك شاخه ها را نگاه مي كردم.نه ...!خبري نبود. اما مي داني وعده آمدن بهار دروغ نبود و انگار تنها دلخوشي درختمان هم همين بود.پس چشمان التماس قهوه اش را به چشمان آبي خدا دوخت.. هر شب صداي دعاهايش را بلند تر مي كرد. . . . تا اينكه چند روز پيش دست نيايش درخت به شكوفه نشست.باور نمي كني جشن شكوفه ها برپاست روي شاخه شاخه درخت جوانمان.و هر روز وسعت خنده هايش بيشتر مي شود.و من خوشحالم. و اما فردا بهار مي آيد! مهماني كه ناخوانده نيست.حتي اگر تو نخواهي اش مي آيد. نگاه كن چشمان سبزش را دوخته به تو و دستان منتظرش تكان مي دهد تا دستت را درازكني و آن وقت در آغوشش بگيري و زير گوشش بگوئي خوش اومدي بهار! و من هم بايد بهار را به گوشي اي بكشم و يواشكي زير گوشش بگويم كه بهار كوچك خانه ام: هواي ما را داشته باش....زياد سخت نگير.بگذار از تو خاطره اي روشن داشته باشم. فردا سر ساعت پانزده و سيزده دقيقه و سي و نه ثانيه بهار مي آيد!ادرست در همين لحظه بايد تحويلش بگيري و گرنه او هم تحويلت نمي گيرد! اما مي داني كه احوالات هر كسي فرق مي كند. عده اي دور سفرهايي كه هفت سينش به راه است مي نشينند و مهمان دلهره هاي تولد بهار مي شوند و لبخند مي زنند و عده اي هم سر به زانوي خودشان مي گذارند و بغض مي كنند يا به خاطر جاي كسي كه خالي شد يا شايد پدري باشد كه اشكهايش را از روي گونه هايش مي چيند و دستهاي خالي اش را پنهان مي كند و يا شايد هاي ديگر... اما عادت همه ماست كه وقتي بهار آمد دستهاي خالي مان را به سوي گرداننده روزگار بلند كنيم و زير لب دعا بخوانيم...و بخواهيم و بخواهيم و بخواهيم..تا برسد به گوش ستاره هاي اجابت خدا تا آن ها آماده چيدن شوند. اما من هم براي تو دعا مي كنم....برايت دعا مي كنم توي اين سال و همه سالهايي كه پروردگارمان قرار است به تو هديه بدهد بيشتر از آن كه تو با خدا باشي خدا با تو باشد! دعا مي كنم كه امسال همه مان احسن الحال بشويم بعد از آنكه مقلب القلوب و الابصار شديم. دعا مي كنم براي اجابت دعاهايت.... ساده و صميمي مي گويم عيدت مبارك مهربان اگر يادتان بود دعايم كنيد! ............................. اين چند خط را براي دل خودم مي نويسم. چون كامت تلخ مي شود نخوان لطفا! مي نويسم براي خودم كه امسال عيدي ندارم چند ماه پيش،بابابزرگ وقتي رفتي عيد ما شد نو عيد..پدر بزرگ مي داني كه عادت داشتيم بعد طلوع هر روز عيد مهمان تو باشيم.و تو آنجا توي قاب در مي نشستي و در خانه ات هم كه هميشه باز بود و تا دست تكان دادن هاي ما را مي ديدي مي رفتي تو اتاق تا خودت براي ما چاي بريزي.تما لحظه ها دارد از جلوي چشمانم رژه مي رود.تو الان توی یک قاب عکس جا گرفتی اين روزها فكر مي كردم كه هر روز پنجشنبه است و ما بايد بيايم. امروز آخرين پنجشنبه سال آمديم خانه جديدت.يعني مزارت.آرام خوابيده بودي.وقت خوابت بود ديگر...كاش مثل قديم ها بلند مني شدي....آمديم خانه تكاني كرديم! چه دردي داشت.چه تلخ بود لحظه اي كه مي خواستم براي مزارت سبزه اي بخرم....انگار توي آن لحظه دنيا روي سرم آوار شده بود.اگر نرفته بودي فردا مهمانت بوديم...وقتي فردا همه جمع مي شديم و تو هم بودي....كاش بودي..كاش..كاش ...كاش دل بي تو درون سينه ام مي گندد غم از همه سو راه مرا مي بندد امسال بهار بي تو يعني پائيز تقويم به گور پدرش مي خندد! .................. پ.ن.1...عيدت مبارك پ.ن.2...اگر خط خطي هاي آخر را خواندي و ناراحت شدي معذرت مي خواهم.... پ.ن.۳..دعا کنیم بیاید مسافری که نیامد....خدا کنه امسال اخرین سال انتظار باشه پ.ن.۴...آدرس جدید وبلاگ ضامن آهو واسه کیمیا جون..کلیک کنید! 87/12/24 :: 20:6 :: نويسنده : آبجی سمیه!
حوالي غروب دم دماي اذان باد عجيبي مي وزيد بادي كه عجيب گرم بود. هواي غريبي بود....دلم گرفت...حال غريبي بود نمي دانم كي بود داشتم فكر مي كردم به غريبي محمد(ص).به اينكه محمد(ص) غريبتر از حسن(ع) بود حتي اگر او توي بقيع باشد و محمد(ص) مسجدي داشته باشد عظيم.هركسي بعد محمد(ص) آمد غريب شد.نام سر سلسله غريبان برازنده اوست.مگر نه؟ ابتداي اذان بود كه باد شديد شد..انگار داشت نام محمد(ص) را از گلدسته ها قرض مي گرفت...انگار باد از نام محمد(ص) گر گرفته بود...نامش توي همهمه مردم شهر گم شد.هيچ كس نشنيد اشهد ان محمد الرسول الله.... نداي موذن كه مي گفت عجل بالصلاة بي جواب ماند. در اين بازار مكاره نبايد نام محمد(ص) را آورد... آسمان تا چادر سياهش را سر كرد نفس سردي كشيد.هوا سرد شد... انگار نام محمد(ص) در شب ميلادش دوباره آتشكده ها را خاموش كرد. نه آتشكده فارس را...آتشي كه درون ما بود.. كه اي كاش خاموش مي شد... الله اکبر و الحمدلله کثیراً سبحان الله بکرة و اصیلاً داشتم و دارم فكر مي كنم كه چقدر نشناختم كسي را كه توي نمازهايم شهادت دادم كه فرستاده خداست...چقدر توي اذان و اقامه ها و نمازهاي ناقبولم از نامش گذشتم. احید، احمد ، ماحی، محمود، محمد...اگر در تورات.زبور، آسمان، قرآن، بين ترسايان رد اسمش را بگيري مي رسي به حمد.ريشه محمد مي رسد به خدا آه كه چقدر من ابله م. اخ كه من چقدر محمد(ص) را نشناختم!هر چه از محمد(ص) مي داني برايم بگو.... ميلاد غريب عالم بر تو مبارك رهگذر خانه من! نمی دونم چرا هیچ وقت نتونستم برای امام صادق(ع) بنویسم.ولی می تونم تولدشون رو تبریک بگم..مبارکت باشه مسلمون شیعه 87/12/15 :: 15:58 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام..نمي دونم چه جوري بنويسم؟ فقط مي دونم هنوز تو شوكم.هنوز نمي تونم باور كنم چيزي رو كه خوندم.وقتي پست جدید آقای دلاوری رو در باره آقاي حمید امامی خوندم تا چند دقيقه گيج گيج بودم.برام قابل باور نبود و نيست.خبر تلخي بود...وقتي اين خط رو خوندم: هنوز دو روزي از گلايه هايم از جاده هاي مسلخ گونه نگذشت که خبر دادند دوست و برادرم حميد عزيز ،ستون هاي خيمه جانش را در يکي از جاده هاي اين خاک جا گذاشت....ستون خيمه جان يعني پدر و مادر! برادر خوبم اقاي امامي پدر و مادر بزرگوارشون رو تو سانحه تصادف از دست دادن.فقط از خدا مي شه خواست تا به ايشون و ساير اعضاء خونوادشون صبر جميل بده.من هم جز تسليت گفتن چيزي نمي تونم بگم.با اينكه مي دونم تسليت واژه كوچيكيه در برابر اين درد عظيم...اما جز اين... خداوندا به حق هر چه مردانند ببين يك مرد مي گريد! ____________________________ پ.ن.1...من تصميم گرفتم كه براي شادي روح پاك پدر و مادر آقاي امامي يه ختم قرآن بگيرم.هركسي تمايل داره كه تو اين ختم قرآن شركت كنه تو نظرات بنويسه تا تو اولين فرصت اين ختم قرآن صورت بگيره. لطفا فقط بگید شر کت می کنید یا نه.... ____________________________________ سایه ای بود و پناهی بود و نیست................شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد.............سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر......................" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر باورم شد ، این من ناباورم..............................روی دوش خویش او را می برم! می برم او را که آورده مرا..................................پاس ایامی که پرورده مرا می برم در خاک مدفونش کنم................................از حساب خویش بیرونش کنم
87/12/11 :: 18:31 :: نويسنده : آبجی سمیه!
وقتي ده روز از آخرين ماه سال بگذره احساس خوبي به من دست مي ده. اينكه دو سه روز بعد از اين ده روز خاطره اي شيرين تكرار مي شه.خاطره اي شيرين كه براي من عجيب دوست داشتني ست.هماني كه شما هم مي دانيد. يعني تولد. دوازده و سيزدهم اسفند ماه يكي دوسالي هست كه برام مهم و عزيز شده.اينكه يكي دوسالي هست در اين دور روز من خوشحالم.مثل تمام روزهاي تولد كساني كه برايم خيلي مهم اند. دوازدهم اسفند تولد كسي هست كه درست عين يك خواهر براي من هست.كسي كه از همين دنياي مجازي پيداش كردم و خوشحالم كه خدا اون رو وارد زندگي من كرد و اين سعادت رو به من داد كه تو يه جاي خيلي خوب و قشنگ همديگر رو ببينم و كنار هم باشيم.دوازده اسفند تولد فرزانه(صاحبخونه صاحبدل بيدل) همون آبجي مهربون منه.ما همديگه رو تو حرم حضرت معصومه (ع) ديدیم.روزي كه براي اولين بار به حرم بانو رفتم فرزانه هم در كنارم بود.اون روز من و فرزانه و فائقه تو حرم بانو با هم بوديم.روزي كه هيچ وقت خاطره اش از ذهنم پاك نمي شه.و خيلي روزها به اون روز فكر مي كنم.من فرزانه رو خيلي خيلي N x دوست دارم.و از خدا مي خوام هميشه از بهترين ها نعمتها و خوبي ها كه در دستش داره براي فرزانه من دست چين كنه.دوزاده اسفند رو به خاطر تولد فرزانه مهربونم خيلي دوست دارم. فرزانه تولدت رو از صميم قلب همونجايي كه خودت هستي تبريك ميگم. ترا كنار چه بگذارم كه يكدستي چشم اندازت به هم نخورد ماه من؟ *********************************** و اما سيزده اسفند.روز خوب...روزي نزديك بهار...و فصل رويش بنفشه ها و نرگس ها و گلهاي رنگارنگ.... شايد كه بايد اين فصل ميزبان آمدنش باشد...شايد معناي واقعي اين حرف باشد كه از روي بعضي آدم ها بايد مشق نوشت، بعضي آدم ها را بايد جلد گرفت...از كسي حرف مي زنم كه از اين دست آدم هاست.آدمي كه وجودش براي دنيا ضروريست...سيزده اسفند تولد كسي هست كه براي من برادر است.تولد برادر خوبم محمد دلاوری ... تولد ايشون رو هم به خودشون و هم به خوانواده گل شون و دوستان و دوستدارانشون تبريك مي گم... و اين تبريك رو تا بي نهايت تكرار مي كنم.... من تو را شناختم صداي تو همان صداست برخاسته از دلي كه همواره نزديك خداست
______ *نام شعري از قيصر در خاتمی مردی از تبار باران....با اجماع قبل از اصلاح به روزم 87/12/11 :: 10:7 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام.خوب و خوش و سرحال هستین؟بعد از یه مدت غیبت اجباری حالا که اومدم از دیدن وبلاگم دارم شاخ در میارم.قالب وبلاگم کوش؟آمار گیرم؟اینا یعنی چی؟ فعلا من برم 87/11/21 :: 19:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اين روزهايي كه داره از جلوي چشماي ما رد مي شه خواه نا خواه مثل هميشه عادي نيست. مثلا تو همين دنياي مجازي كه بچرخي مي بيني خيلي ها از همين روزهاي غير عادي مي نويسن! اين روزها براي من هم مثل هميشه نيست..به خيلي دلايل..اما يه دليلي هست كه مشتركه كه اون هم روزاي بهمنه...روزايي كه همه چيز حول و حوش انقلاب مي چرخه...حتي اگه نخواي نمي توني بي تفاوت باشي...اصلا همين آهنگ هايي كه همه ازش حرف مي زنن...همين فيلم هاي تكراري كه از روزاي اول انقلاب هر سال پخش مي شه.هم براي كسايي خاطره انگيزه كه اون روزها را نفس كشيدن و هم براي مايي كه اون روزها رو شنيديم. ..... اين روزها من به كاغذ رنگي اون روزها فكر مي كنم...به اينكه شايد تو دوران مدرسه خيلي بيشتر از الان روزهاي بهمن رو حس مي كرديم.چون خودمون تو تب و تاب بوديم.اينكه از چند روز قبل از 12بهمن بايد كلاس ها رو تزئين مي كرديم با كاغذ رنگي ها مخصوصا كسايي كه قد بلند تر بودن و بايد مي رفتن رو ميز و نيمكت ها...استرس درست كردن روزنامه ديواري...پيدا كردن قشنگ ترين عكساي امام كه شايد از تو صفحه اول كتاب ها كش مي رفتيم..روزايي كه انگار قحطي چسب هاي رنگي بود.روزهاي حفظ كردن آهنگاي انقلاب كه الحق سخت نبود..كي بود كه بلد نباشه.؟..شور و هيجان مسابقه هاي ورزشي..كه اين يكي رو خيلي دوست داشتم...دلم لك زده براي مسابقه هاي واليبال كه از كلاسا مي زديم تا تمرين كنيم...اينكه صبح هاي زود تو روزهايي باروني و يخ زده حتي روزاي تعطيل قيد هه چيزو بزنيم تا بيشتر آماده شيم.....تا بين مدرسه هاي شهر اول بشيم.... اين نوستالژي مشترك همه بچه هاي ايرانه..مطمئنم..همه دوست داشتن و دارن اين روزها رو..حداقل براي فرار از سوال جواباي معلم ها...يعني روزايي كه به اميد برنامه هاي مدرسه درس نمي خونديم! روزايي كه به اندازه تمام روزها اسم امام رو مي شنيديم!به اندازه تمام روزها احساس غرور مي كرديم.به اندازه تمام روزها سرود ايران رو مي خونديم.روزهايي كه خيلي دوست داشتني بود و هست! ايران تولدت مبارك.... ........... اما براي خونواده ما بيست و دو بهمن يه جور ديگه اس....يه اتفاق خوبي كه تو روز انقلاب و در همون سال افتاد! اونم اينكه خواهرم متولد شده..(جوجه تيغي) آزاده دلسوزترين آدميه كه تو عمرم ديدم.شايد بگيد كه چون خواهرشم دارم اين حرف رو مي زنم ولي اين همون خصوصيتي كه همه كسايي كه مي شناسنش بهش اعتراف مي كنن. آزاده بهترين آبجي دنياست همين رو مي تونم بگم...و اينكه خيلي بهش مديونم....ديني كه هيچ وقت نمي تونم جبرانش كنم... آزاده جونم تولدت مبارك اينم عكس دوسالگي آبجي جونمه...الهي فداش بشم...قرار بود اين عكس تكي باشه ولي ايشون از بس گريه كردن كه تنهايي عكس نمي گيره چون مي خواست تو بغل بابام باشه ............ امروز مريم (هموني كه تو پست پائيني براش تولد گرفتم...سكوت) خاله شد...خاله يه دختر نخودي(خودش مي گه ها!) به اسم هديه...چشم همه تون روشن هديه كوچولو خوش اومدي! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ براي هديه كوچولو دعا كنيد...براي موندنش _________________________ پ.ن.1.تولد آبجي آزاده ام رو اينجا مي تونيد بهش تبريك بگيد پ.ن.2..پرسپوليس مي بره....حالا ببنيد 87/11/12 :: 22:19 :: نويسنده : آبجی سمیه!
چند سال پيش متولد شد....در چهارده بهمن! دوستش دارم.خيلي زياد....بي حد و بي نهايت... از بين تمام آدمهاي دنيا رازي را كه فقط قبل از او يك نفر مي دانست به او گفتم... هم قدم دلم بود و هست.... حرفهايش سبز! حتي سكوتش هم سبز! رنگ غم و شادي ام را مي شناسد! به احساسم احترام مي گذارد! به او زياد بد كردم اما هميشه مي بخشد! خيلي بزرگوار است به غايت مهربان است و صبور! برايم مقدس است چون مريم رفيقي كه با او گريه كردم و خنديدم هم پاي دردهايم بود و من نبودم هم پاي او اطمينان دارم كه بسيار براي او كم گذاشتم رفيق نديده ام است! اما هميشه گرمي دستانش را توي دستانم حس مي كنم صدايش چون آب روان آرامم مي كند و حرف هايش رامم دستم را مي گيرد كه گم نشوم و اما من... حرفهاي بسيار داشتم براي اين روز اما سكوت مي كنم به احترام سكوتش سكوت مي كنم مي دانم كه سكوتم مانند سكوتش سبز نيست اما... اما در يك كلام به مريمم مي گويم كه مريمم...نازنينم...طلوع دوباره ات مبارك اولين سال تولدت هست كه هستم اما نه در كنارت مريم نديده ام... شادم كه در اين طلوع دوباره ات شاخه اي از نورت بر من مي تابد.... پ.ن.1فكر كنم اين شعري كه پيدا كردم حرفهاي دل من باشد براي تو مريم نازنينم
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غم هاتو آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غم هاتو فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم پ.ن.2....12 بهمن تولد حميد محمدي بود...اين روز رو بهشون از صميم قلب تبريك مي گم... پ.ن.3..امروز آسمون واسه چند لحظه ما رو سنگ صبور خودش دونست و باريد...خيلي وقت بود بغض كرده بود.وقتي آسمون غريد من از شادي نمي دونستم چه كنم!اين روزها از نبودن باران غم سنگين به دل داشتم....
87/11/05 :: 19:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
هي دانشگاهم تموم شد…يعني 99 درصد دانشگاه… اون يه درصد هم با نمره هاي اين ترم (كه فوق العاده است)و يه امتحان تموم مي شه…(به خاطر يه اشتباه آموزش مجبورم يه امتحان اضافي بدم نگاه كن چقدر من خوش شانسم.) تموم امتحاناي اين ترمم رو به بدترين شكل ممكن كه مي شد دادم و براي اولين بار هم مزه تقلب كردن رو چشيدم... حس ميكنم خستگي كه از مهر 84 شروع شده يه جا تو تنم جمع شدم… و منم نياز دارم به يه استراحت طولاني... اما مگه مي شه....؟با استرس كنكور چه كنم؟ اما خيلي ستمه روز آخر دانشگاهي تصويرت تو ذهن بچه ها خال خالي باشه آره جانم خال خالي!!!! آبله مرغون افتاده به جونم... و من تبديل شدم به يه خال خالي خالي… آخه تو اين سن و سال ؟سر پيري.. يعني ديگه اعصاب برام نذاشته... مي خوام خودمو از درد دار بزنم... اعصابم از يه وري نگاه كردن اين و اون ديگه خط خطيه! مي خوام اصلا داد بزنم...آي جماعت من ايدز نگرفتم كه اينجوري نگام مي كنيد.... خوب چهار روز ديگه خوب مي شه ديگه... حالا من دارم درد مي كشم.من دارم عذاب مي كشم شما ها چرا اينجوري نگاه مي كنيد...؟ اي مرغاي محترم چرا به هجوم آوردين؟من اخه چه كار به كار شما داشتم آخه؟ هيچ كس هيچ راه حلي نداره به من بگه؟اگه حالم خوب بود يه پست خيلي بهتر مي ذاشتم..ولي مرغا نمي ذارن
اينم يه نما از دانشگامون...البته ما تو اين ساختمون نبوديم..اين مال بچه هاي مهندسيه 87/10/30 :: 18:58 :: نويسنده : آبجی سمیه!
امروز يه نظر داشتم كه يه خبر خوش داشت و اونم اين كه آقاي شاهسون صاحب سه تا دختر شدن....(اي جاااااااااااااان) من تولد اين سه تا فرشته كوچولو رو به ايشون و خانومشون تبريك مي گم.... انشالله اين خونواده پنج نفره هميشه سالم و شاد باشن!!!!!!
87/10/23 :: 18:41 :: نويسنده : آبجی سمیه!
فرجه بس طولاني بود. 1-ساعتهاي خوابمان زياد زياد مي شه 2-كمي هم به سلامت روحمان فكر مي كنيم 3-كمي هم به روياها و تصميماتمان 4-يك نگاهي به تقويم و فهميدن اين نكته كه فرجه ها دارد تمام مي شود 5-يك ستاد روحيه دهي باز مي كنيم و تكرار اين حرف كه ما مي توانيم 6-يك نگاهي به جزوه ها مي ندازيم 7-زود زود خسته مي شويم 8-زماني كه مغرمان error مي دهد 9-وقتي كه كلا هنگ كرديم 10-روز كه شب مي شود...يعني شب مخوف امتحان 12-صبح كه شد.در راه دانشگاه 13-وقتي دوستانمان را ديديم 14-وقتي استاد رو يهو در حياط دانشگاه مي بينيم و دليل مي آوريم كه مثلا فاميلمان مرده 15-بعد از امتحان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به جوجه تيغي حتما حتما سر بزنيد!آبجيمه خوب! 87/10/03 :: 22:48 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اول سلام... دوم معذرت..ببخشيد اگر اين روزها بر روح دلتان با قلمم خراش كشيدم...سعي مي كنم اين چند روز مانده به محرم حال و هوايتان را ابري نكنم... اينكه مرگ و زندگي همسايه ديوار به ديوار هم هستند حرفي ايست تكراري...اما واقعيتي ايست پذيرفته شده چهار دي ماه بهانه اي شد تا دوباره از تولد بنويسم.... و هم يادي كنم از تولدهايي كه فراموش نكرده بودم ولي نشد ثبت كنم... اما امروز 4 دي ماه تولد يكي از خبرنگار هاست...البته يكي آن طرف تر از مرزهاي اين وطن... من تولد جناب آقاي حميد روحاني عزيز رو كه در مالزي خبرنگار هستند رو بهشون تبريك مي گم...و از صميم قلب براي ايشون بهترين روزها و آرزوها رو دارم....اميدوارم كه هر جاي اين دنياي هستند قاصد خبرهاي خوش باشند... _ اما تولدهايي كه جا ماندند...تولد دو خواهر عزيزم مريم سليمي(دلنوشته ها) و زهرا(قاصدك) كه تولدشون 29 آذر ماه بود رو با تاخير تبريك مي گم..با عرض معذرت از اين تاخير...
پ.ن...ممنون از فاطمه مهربونم بابت ختم قرانی که برای پدربزرگ مرحومم گرفت...فاطمه جان بازم ممنون 87/09/26 :: 19:23 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بعضي وقتا تو زندگي يه حرف هايي هست كه سرنوشت دنيا و آخرت آدم رو تعيين مي كنه...يه حرفايي كه اگه نگي زندگيت از اين رو به اون رو مي شه...از عرش مي رسي به فرش...حتي اگه بهترين بنده خدا باشي... واسه خدا، پيامبرش خيلي عزيزه...علي(ع) هم....اما اين دليل نمي شه كه عزيزانش رو آزمايش نكنه.. اون روزايي كه ديگه بايد دفتر دنيايي محمد بسته مي شد خدا آخرين تمرين رو هم به روسولش داد... حرفي رو بايد بزنه كه اگه نگه تمام زحمتاش بر باد مي ره... تموم زحمتاش يعني تمام خوبي هايي كه قبل از پيامبر شدنش داشت بر باد مي ره...يعني اگه محمد(ص) از اين يكي سربلند بيرون نياد اون 23 سال كه شب و روزش رو با خون دل خوردن گذرونده ارزشي نداره...فقط يه جمله...فقط و فقط يه جمله مساوي تموم اون كارهاست! خيلي سخته محمد(ص) بايد تو يه روز گرم حاجي هايي كه دور خونه خدا طواف كرده بودن رو يه جا جمع مي كرد و حرفي رو كه چند سال قبل تو يه مهموني گفته بود رو تكرار كنه...تو همون مهموني كه گفته بود كي جانشين من مي شه و علي(ع) بلند شد و گفت :من...سه بار هم گفت... اما اينبار ديگه لازم نيست از كسي بپرسه از علي(ع) قابل اعتماد تر كسي نيست محمد(ص) مي ره بالاي يه تپه اي كه از جهاز شترهاست دست علي(ع) رو مي گيره تو دستش اونقدر دستاي علي رو بالا گرفته مي گيره كه آسمون داشت به قفل دست اين دو تا مرد بوسه مي زد. اون دستاي اون بالا يعني اي مردم ببنيد من دست كي رو گرفتم تو دستم حالا كه مي بينيد بريد و به بقيه هم بگيد ديده ها و شنيده ها رو! محمد(ص) آماده است آخرين خط تمرينش رو پر رنگ فرياد بزنه...اونقدر بلند كه هنوزم كه هنوزه صداش تو تاريخ يادگار مونده... هنوزم مي شه از راه دور دستشون رو ديد... محمد(ص) گفت:هر كي من مولاي اويم علي مولاي اوست... يعني هر كي تا امروز منو پيامبر و آقاي خودش مي دونسته حالا بايد واسه علي(ع) سنگ تموم بذاره... بعد همه ميان دست مي ذارن تو دستاي علي و بهش تبريك مي گن... خب آزمايش بزرگ محمد(ص) همين يه حرفه...البته يه حرف و بي نهايت معنا.. محمد(ص) بايد يه جانشين انتخاب مي كرد ... امتي كه محمد براشون گريه كرده بود داشت پدرش رو از دست مي داد و حالا بزرگترش شده علي(ع)..اون مردم لياقت انگار نداشتند بهونه درست كردن كه علي(ع)؟ علي(ع) جوونه..بريم تو سقيفه اونجا جاي خوبيه واسه اينكه دل علي(ع) رو خون كنيم.... اما خدا يه نمره بيست تو دفتر محمد(ص) گذاشت...اين است بهترين بنده من...من واسه همه تون سنگ تموم گذاشتم شماها نخواستين...من امروز دینتون رو کامل کردم...
_______________________________ پ.ن.1...سنگ تموم بذاره مي دوني يعني چي؟!اونم واسه علي(ع) پ.ن.2...عيدت مبارك رهگذر.... پ.ن.3...سادات مقيم دنياي مجازي! حالا وقته عيدي دادنه....يه دعا كفايت مي كنه... پ.ن.4..ببخشيد كه زياد به وبتون سر نمي زنم يا اصلا سر نمي زنم...لطفا خرده نگيريد...سعي مي كنم بيشتر از نيم ساعت در روز از نت اسفاده نكنم! پ.ن.۵....هفته دیگه تموم می شه...دارم به این سه سال فکر می کنم و به سه شنبه هفته بعد..به اینکه دیگه صندلی های دانشگاه جایی برای من نداره و هیچ کلاس درسی نیست که من شاگرد اون باشم..هفته دیگه کلاسام تموم می شه و بعد از اون امتحانات...غمگینم که با همکلاسی هام نیستم...این همه خاطره خوب..روزای شاد و غم در کنار هم بودیم..خیلی سختمه 87/09/20 :: 23:15 :: نويسنده : آبجی سمیه!
8 سال پيش بود...اول دبيرستان...چند روز مونده بود به 21 آذر..كلاس يه شور و شوقي داشت واسه همه مون منتظر يه اتفاقي بوديم غير از يه نفر... ساعت پژوهش بود...از ته كلاس الهام رو كاغذ چيزي نوشت واسه معلم كه دست به دست رسونديم دستش... معلم كه نوشته رو خوند به حسنيه گفت برو منگنه رو بيار..اونم تعجب كرده بود چون اون كنار ديوار نشسته بود..اون موقع من و مهسا و حسنيه ميز اول مي نشستيم..يكي كوتاه يكي بلند يكي چاق!!! بالاخره اون رفت بيرون كلاس و به محض اينكه از پله ها رفت پائين، تو كلاس انگار بمب منفجر كرده بودند....يه ميز بزرگ بيرون كلاس بود..با كلي زحمت از در كوچيك كلاس وارد كلاس آورديم..سريع ميوه و شيريني رو با كادو ها گذاشتيم رو ميز.... وقتي حسنيه اومد تو كلاس همه جيغ مي زديم تولد تولد تولدت مبارك مبارك....و حسنيه گريه مي كرد... خاطره اون روز هيچ وقت از يادم نمي ره...تنها تولدي كه تو كلاس گرفتيم...روز فوق العاده خوبي بود... حسنيه اولين سالي بود كه به شهر ما اومده بود از كرمانشاه...اون هر سال تحصيلي كه تموم مي شد مي گفت سمي من امسال مي رم و روزهاي من بهم مي ريخت ..هر سال جور نمي شد كه بره اما دو سال پيش جور شد.قبولي تو دانشگاه ماهشهر "مهندسي برق" و رفتن خونواده اش از اين شهر تقريبا من رو نا اميد كرده از ديدن دوباره اش.اما هنوز اميدوارم. هنوز چند روز به 21 آذر خوشحالم... من و حسنيه و مهسا اولين سال دوستيمون هشت سال پيش بود...روزهايي فراموش نشدني در كنار هم ...با اينكه دو سال هست از حسنيه دورم ولي اين فاصله ها نتونست حريف خاطره هاي ما بشه...هنوز هم مي شه حرفهاي در گوشي رو در گوش هم بگيم..هنوز مي شه غصه ها و شادي ها رو اول از همه به هم خبر بديم..هنوز هم مي شه واسه هم دعا كنيم...هنوز هم مي شه دلتنگ هم باشيم...هنوز هم مي شه اولين كسي باشيم كه تولد هم رو تبريك بگيم واسه ما فرقي نداره كه چقدر فاصله داريم هر جاي دنيا كه باشيم واسه هم پر در مياريم ____________________ مي دونم كه حسنيه گاهي به خونه من سر مي زنه ...مي خوام تبريك تولدش رو بارها تكرار كنم.. تا بي كران ها روز اومدنش رو، روزي كه خدا اون رو به من! هديه دارد رو بهش تبريك مي گم يادش بخير روزهايي كه در كنار هم بوديم..يادش بخير خنده ها و گريه ها... يه عمره زير اين سقفيم همه با من تو رو ديدن بري هر جاي اين دنيا بهت شك مي كن بي من ____________________
21 آذر تولد يكي ديگه از دوستاي ناز و مهربونه منه...تولد يه گل.... يه بهانه خوب واسه اينكه اين روز براي من دوست داشتني تر بشه..يه روز شيرين براي من... تولد نرگس حسینی عزيزم .... نرگس نازنيم... گل خنده هايت به وسعت بي نهايت و شمع شادي ات هميشه روشن روزگارت هميشه پر از عطر زيباي نرگس تولدت مبارك..... _____________________________ پ.ن.1...سلام..خوبين؟ يه معذرت خواهي بهتون بدهكارم كه نتونستم عيد قربان رو بهتون تبريك بگم...همه اش زير سر كامپيوتر گرام بود كه خراب شده بود.... پ.ن.2...
87/09/14 :: 14:49 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بعد از سه سال هنوز هم نمي توان به آساني نوشت...هنوز بايد واژه قرض گرفت ..هنوز هم قلم را بايد وادار كرد تا بنويسد قلمي كه هنوز ضجه مي زند از به ياد آوردن روزي كه آسمان دلش ستاره مي خواست... سه سال پيش بود؟ نه! به گمانم همين ديروز بود... وقتي هنوز عبور پرستويي در باد ما را مي رساند به لحظه اي كه به ابديت گره خورد... وقتي هنوز درد دامنه دارد ،وقتي هنوز رد خاطره ها دفتر ذهن را خط خطي مي كند نمي توان گفت اين حادثه،خاطره روزي فراموش شده است.. هنوز قصه تازه است باور كن... قصه قصه عبور بود... قصه روزي كه آسمان ستاره مي چيد براي شبهايش ...انگار كه از تكرار اينهمه ستاره يي كه به دامن داشت خسته شده بود..و دلش ستاره هاي تازه مي خواست قصه قصه دل بود نگاهش اين سو و آن سو مي دويد كه ناگهان تيك تاك چشمانش ايستاد روي مرداني از جنس صبح. در چشمش مي آمد كه انگار اينان نسبتي قديمي با او دارند ...و همين شد كه دست آسمان رسيد به دست مرداني از جنس خودش و آنها را در آغوش كشيد... قصه قصه انتظار بود فكر مي كنم آسمان لحظه اي فكر نكرده بود به نگاه هاي نگراني كه در اضطراب آمدن دوباره مسافرشان منتظر مانده اند..اگر به اينهمه انتظار مي انديشيد شايد پا پس مي كشيد فكر مي كنم آسمان لحظه اي درنگ نكرد حتي به خاطر جاده هايي كه منتظر قدوم عابرانشان بودند فكر مي كنم آسمان فكر نكرده بود آنچه دلش مي خواهد تولد يك فاجعه است قصه قصه رفتن بود و فصل، فصل كوچيدن...پائيز بود..چند روز مانده بود به رفتنش .پائيز كه آرام آرام سفره اش را جمع مي كرد ناگهان از پرستوهايش كم شد....و پرواز شد اخرين عكس يادگاريشان با پائيز
قصه فقط قصه نبود قصه غصه بود..قصه اشك.قصه درد.. هر زمان هم كه بخواني اش درد دارد ... مي دانم كه با هيچ كلمه اي نمي شود جاي خالي نبودشان را پر كرد... اما مي توان دل بست به اين كه جايشان در چشمان آسمان امن است،اينكه آن بالا همنشين شده اند با ابر با ماه با مه... مي توان دل بست به اينكه آنها هر وقت بخواهند از نخ باران مي آيند پائين و پشت پنجره ها مي مانند مي توان دل بست يه طلوع دوباره هر صبحشان مي توان دل بست به اين كه آن بالا بالا ها ديگر حجم هيچ قفسي پايشان را نمي بندد و آزادند مي توان دل بست به خنده هاي آن زمانيشان و آن را قاب كرد و گذاشت رو طاقچه ذهن مي توان دل بست به قلك خاطرات كه هر زمان بشكني اش دوباره جان مي گيري مي توان دل بست حتي اگر وقتي تقويم را باز مي كني و مي بيني 15 آذرش بوي سوختن مي دهد مي توان دل بست و .... مي توان هنوز ....
87/08/30 :: 18:18 :: نويسنده : آبجی سمیه!
1/9/70.... 17 سال پيش چنين روزي....يه فرشته كوچولو پا به اين دنيا گذاشت... يه فرشته كوچولو كه تو اولين روز آخرين ماه پائيز مسافر شد فرشته ها تا توي آغوش مادرش بدرقه اش كردند و امروز تكرار دوباره تولد اين فرشته اس كه هنوز مثل فرشته هاست براي تولدش درختا برگهاي طلائي شون رو به پاش مي ريزن اين فرشته كوچولو اسمش مريمه...خانم تا انتها....
براي تو از خدا مهربوني ها روزگاري پر شادي و لبخند آرزو دارم روزگارت پر از خاطره هاي رنگين كماني روزگارت پر از تكرار طراوت باران
پ.ن.1....سلامممممممممممم پ.ن.2...مريم جوني بازم تفلدت مبارك گلم.... پ.ن.3...من اولين باري كه با اين مريم خانوم فشندي گل صحبت كردم باورم نمي شد انقدر كم سن و سال باشه( به قو ل خودش الله اكبر و استغفرالله) باش مريم جوني....باش پ.ن.4...رسيده بود بلايي ولي به خير گذشت...عمو جان عملش به خوبي انجام شد خدا رو شكر..ممنونم از دعا هاي شما پ.ن.5..توي آبان ماه دو تا تولد بود كه من نبودم...تولد يه زوج جوان...تولد داداش ابوالفضل(داداش استقلالي من) و مرضيه خانوم.من تولد آقا و خانوم آباني رو با يه عالمه تاخير تبريك مي گم...از خداي بزرگمون براتون دنيا دنيا شادي و سعادت و سلامتي رو مي خوام....
پ.ن.6...مخاطب خاص و بزرگوار من رو كه يادتونه؟ايشون هر لحظه من رو داره حسابي شرمنده مي كنه...ايشون در يه عمل انتحاري واسم يه بزغاله و كتاب فرستاده...(انگار نه انگار من يه اشتباه گنده كرده بودم) مخاطب زيادي بزرگوار من يه دنيا ممنووووون
........ مطالب قدیمیتر >>
|
||||||