تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
88/06/20 :: 22:25 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سه سال پیش 20 شهریور زنگ گفت:سمی فردا میام برای خداحافظی....عادتم شده بود..چهار سال از دوستی مون گذشته بود و هر سال تابستون می گفت سمی من امسال می رم...منم می شستم و تموم خاطراتمو می ریختم رو دایره و هی می باریدم و باریدم تو روزای بی بارون تابستون.

اما سه سال پیش مطمئن بودم که این خداحافظی از اون خداحافظیا نیست..ایندفه رفتینه...باید بره دست خودش نیست..بره برنمی گرده

سهمم از شب رفتنش گریستن و گریستن بود و بود...

بیست و یک شهریور که رسید اومد...گریه نکردم...یه یادگاری واسه فراموش نشدن یه دنیا بغض که بایگانی شد و یه خداحافظی که قورت دادم و صداشو در نیاوردم

حالا فردا سه ساله میشه این جدایی...نمی دونم اسمشو چی بذارم...دوست،آبجی،عزیز،نازنین

حسنیه بچه کرمانشاه بود اول مهر اول دبیرستان شد رفیق..دوست ...آبجی...عشق...مثل مهسا

از وقتی حسنیه رفت خیلی روزها گریه کردم براش...خیلی شبها خاطراتش هجوم آورد به من...دلم تنگشه...نمی دونم کی،کدوم سال،تو چه سنی دوباره می بینمش...کاش این روزای جدایی زود تموم بشه...حتی برای یکبار....دیگه حتی شنیدن صداش هم آرومم نمی کنه...چشم تو چشم..دست تو دست...می خوامش...

همیشه این آهنگ  به یادش گوش می دم..

آرزومه که یه لحظه روبروی من بیاستی

آخه قلبم نگرونه توی شهری که تونیستی

تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهره

توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره

توی شهری که تونیستی همه جا رو غم گرفته

هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه

دارم از نفس می افتم مث یه گیاه هرزه

..........................

پ.ن.1..ببین رفتن رفتنت رو به روی خودم نمیارم..با اینکه می دونم می ری...وقتی که می گی میری می بینی خیسی چشمامو..لمس می کنی لرزیدن صدامو....با اینکه بری ویرون می شم....ولی این ویرونی رو به خاطرت تحمل می کنم....

.....................................

پ.ن.2....ببخشید اگه کامنتا رو فعال نمی کنم...زحمت میشه ولی برید تو دو تا پست پائینی کامنت بذارید...اگر خواستید البته

 



88/05/20 :: 22:5 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

قبل از این روزهای بارونی مرداد که هوا بس ناجوانمردانه گرم بود، دلم عجیب بی قرار روزهای سرد زمستان بود  و  حالا چند روز و چند شب هست که دلم قرار گرفته!

اینجا تا دل بخواهد باران هست و باران..کفش ها پر از بارن،سقف همسایه از هجوم باران خیس و کوچه ها شبیه زمستان که به حس روزهای قشنگ مدرسه رفتن می ماند...برای من فقط شاید!

همین دیروز دم دمای غروب به سرمان زد(یعنی به سر من و مهسا) به مهمانی دریا برویم.غروب که باران بیاید کنار تنهایی دریا بودن لذتی دارد که آدمهایی که دریا را در روزهای صاف و آبی و شبهایش را غرق ستاره می خواهند حس نمی کنند...

دیروز می شد مثل دریا زیر باران خیس خیس شد...آنقدر خیس که وقتی دریا را با باران تنها گذاشتیم و دوباره به میان مردم آمدیم می شد از چشمانش خواند که دارند توی دلشان دنبال واژه ای مثل دیوانه برای توصیف ما می گردند..

دیروز دم دمای غروب مردمی که از چشمانشان تعجبی می بارید ، شاید هیچ وقت به فکرشان خطور نکرد که ما در غروب بارانی مرداد شکایت و گله و بغض و خنده و  دعاهامان را نزد خدای باران رسانیدم و او را به قطره قطره بارانهایش قسم دادیم و دلمان را شبیه دریا کردیم و کمی قرار گرفتیم....که اگر قرار بود از این باران به زیر چتر و سایه بان ها فرار می کردیم دلمان می پوسید...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.1...سلام....گفتم که نوشتن از یادم رفته....

پ.ن.2...جای همه تون زیر بارون های قشنگ این روزها و شبها سبز....

پ.ن.3...من نوشتن از یادم رفته ولی 17 مرداد روز خبرنگار رو یادم نرفت...این چند روز اینترنتم مشکل داشت و اصلا نتونستیم این روز رو به خبرنگارهای عزیز(البته بعضی هاشون) تبریک بگم..منو ببخشند...تقصیر من نبود....

پ.ن.4...نوشتن از یادم رفته..گفته بودم اما تولدها نه...

۲۴مرداد که بیاد روز  تولد زهرا-ض عزیز از راه می رسه...و 20 ساله میشود به گمانم...

زهرای نازنینم، صاحبخونه قاصدک،از خدای قشنگمون می خوام حالا که از روزهایی که سنت دهگان داشت عبور کردی و به بیست سالگی رسیدی، تمام قاصدک های دنیا رو قاصد خبرهایی خوش برات قرار بده و یه قاصد مهربونت رو قلبت بشینه و تموم حرفای دلت رو به گوش خدا برسونه که مطمئنم می رسونه و دعا میکنم خدا تو شب تولدت یه نمره بیست به آرزوهای قشنگت بده و دعاهای قشنگنت رو مستجاب کند.

تولدت مبارک آبجی زهرای عزیزم....

اما 24 مرداد هم تولد داداش عزیزم علی آقاست...علی آقا کلید خونه آبی گلپونه های وحشی رو تو دستش داره! یه داداش خوب و مهربون که یه خصوصیتی داره که خیلی خاصه که اون استقلالی بودنشه....خود خدا می دونه تو این دو سه سال چقدر سر تیم هامون کل کل کردیم...گذشته از شوخی داداش علی یه دل آبی قد دریا داره که همیشه می تونی روش حساب کنی که راهنمائیت کنه، که کمکت کنه و که آرومت کنه...

داداش علی تولدت رو بهت تبریک می گم و از خدا می خوام هر چه زودتر از دست این مشکل جسمیت به سلامتی خلاص شی و پرسپولیسی شی....و سبز بمانی...



88/02/20 :: 7:39 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

 

اگه از اون دو تا اردويي كه با بچه هاي دانشگاه رفتم چشم بپوشم فك كنم آخرين بار، وقتي بچه دبستاني بودم شعر مي ريم اردو دو دو...رو خونده باشم....همون موقع هايي با يه مقنعه سفيد مثل كلاه قرمزي آقاي راننده رو مي خونديم...همون موقع ها كه موقع برگشتن نزديك مدرسه مي شديم داد مي زديم تو راه بوديم خوش بوديم سوار لاكپشت بوديم و ميني بوس آقاي راننده كه اون همه مهربون بود تبديل به لاكپشت مي شد.

از اون روزها هم كه بگذرم امروز دوباره قسمت شد!برم اردو اونم با بچه هاي كلاس سومي...دعا دعا مي كنم كه بهم خوش بگذره...شما هم دعا كنيد اينهمه بچه رو سالم و سلامت برگردونيم ....

سعي مي كنم از اين اردو وقتي برگشتم بنويسم...



اردو نوشت!

سلام.خوبين.جاتون خالي ديروز اردو كلي خوش گذشت و بچه ها، خدا رو شكر صحيح و سالم برگشتند.

فكر مي كردم كه اردو رفتن با بچه هاي اين دوره خيلي سخت شده باشه اما فهميدم هر چقدر هم روزگار بگذره صداقت و خوبي و سخاوت بچه ها تغيير نمي كنه.

مقصد ديروز ما منطقه سه هزار بود.ارتفاعات اطراف شهرمون...جايي كه يك طرفش كوههاي سر سبز بود و يك طرفش جنگل و رود خونه كه فاصله شونم خيلي كم بود...بالا رفتن از اين كوه ها براي من كه خيلي سخت بود و هي نفسم مي گرفت...خوب مجبور بوديم چون بايد هيزم جمع مي كرديم!(فك كن)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اما تو مسيرمون يه جايي بود معروف به آب نما..كه واقعا قشنگ بود.دو طرف جاده رودخونه در جريان بود و محل وصل اين دوتا خود جاده بود.

در روزي كه بارون نم نم مي باريد و هوا مه آلود و سرد بود...و همه غير از من از اين بارون و هوا ناراحت و شاكي بودن.

اما اتفاق با نمك ديروز اين بود من چند تا اسم مختلف داشتم. خانم معلم،سميه خانوم،خاله سميه و آبجي سميه! بچه ها از ساعت 10 صبح منتظر ناهار بودند! دوستايي صميمي  كنار هم مي نشستند.و همه شون  ازم قول گرفتن كه بايد ناهار رو مهمون اونا بشم منم در جواب بايد و بايد شون حتما حتما مي گفتم.....صداي گروهي آبجي سميه هي هي كلي خوش به حالم مي كرد.باز هم به معرفت اين فسقلي ها...نمي دونم اين چه خاصيتي كه بچه ها دارند كه بي بهانه هر آدمي رو دوست دارند و براي هر آدمي بهترين ها رو دعا مي كنند و به راحتي هر چيزي رو كه دارند تقسيم مي كنند. ديروز كلي برام دعا كردند خانوم معلم بشم چون خيلي مهربونم!دعا كردن دكتر بشم،يكي هم گفت رياضي بخون تا دكتر شي...چقدر آرزوي بچه ها لطيف بود.

..........................................

 

 

 

 

 

 

 

ديروز اون منطقه خيلي شلوغ بود و براي خيلي ها جاي تعجب داشت.(چه پا قدم خوبي!)از مدارس مختلف به اونجا اومده بودن.اما يه سري از بچه هاي دبيرستاني كه بساط بزن و برقص راه انداخته بودند انگار خيلي رو اعصاب بچه هاي ما راه رفتند و بچه هاي كلاس مون داد مي زدن:نرقصيد شهادته.!يكي شون برگشت و گفت خاله انگار اينا جشن تكليف نگرفتن...منم مونده بودم چي جوابشونو بدم.چي بگم اينا هم يه روزي مث شما بودن.

اما اين اردو اتفاقات ديگر هم داشت.اين فسقلي ها چيپس و پفك و پفيلا به دست با اون تعارافات پي در پي كه الا و لله بايد از چيپس و پفك و...جلوي چشمشمون بخوريم كار دستمون داده و حسابي اوضاع گلو و حنجرمون رو بهم ريخته...به همراه يك تب كه احيانا بايد منتظر يك سرما خوردگي درست و حسابي باشم.

 

....................................

 

 

 

 

 

 

 

ديروز فكر مي كردم كه نه ساله شدم دوباره.وسطي و واليبال بعد از چند سال هيجان خاصي بهم داد....اينكه دوباره تو ميني بوس آقاي راننده رو مي خونديم.اينكه هنوزم هنوزه تو راه بوديم خوش بوديم سوار لاك پشت بوديم.اينكه همه چيز سر جاش بود...خيلي خوب بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پ.ن.1...قابل توجه اوني كه برام كامنت خصوصي گذاشته...هر چيزي كه گفتي لايق خودت بود...در ضمن فكر نكن كه انقدر نفهمم كه نفهمم اون كامنتا كار خودت بوده...پيغام شما رسيده بود دو دلیل داشت که سکوت کنم..

۱:جواب ابلهان خاموشیست

۲:چون مطمئن بودم از سكوتم اتيش مي گيري سكوت كردم...حالا شما شيرفهم شدي؟

نقدي بر سال اصلاح الگوي مصرف...به روز شد



86/07/24 :: 7:6 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سال سوم دبیرستان...کلاس تاریخ

جلسه اول .بعد از ورود معلم به کلاس : دقیقه اول...

خانوم شما پاشو(منظورش من بدبخت بود)

معلم:قسطنطنیه رو کـــــــــــــی فتح کرد؟

من پیش خودم:.من چه می دونم.قسطنطنیه چیه دیگه اون دیگه کجای عالم بود که فتح شد.رنگم پریده بود. من چه می دونم کدوم آدم... اینو فتح کرده. این بشر کی بود دیگه. ؟(کلاس در سکوت کامل ای بابا یکی برسونه دیگه.غریب گیر آوردین)

معلم:کـــــــــــــــــی؟

من: نمـ ـ ـی دونـ ـ ـم.( فشارم؟...خودتون حدس بزنید)

معلم.:یعنی تو نمی دونی کی قسطنطنیه رو فتح کرده؟خانوم....دانش آموز علوم انسانی!!!!؟

با دستهای آماده اش رفت یه صفر خوشگل بذاره جلوی اسمم.

من تند تند و دست پاچه: خانوم ...خانوم من تغییر رشته دادم

معلم:یعنی چــــ ـــــ ـــــی!!!!!؟( چشماش از کاسه پریده بود بیرون به همراه جیـغ بنفش)

من: خانوم ببخشید من پارسال تجربی بودم امسال اومدم انسانی هنوز تاریخ یک رو پاس نکردم.

معلم.آهـــــــــــ ـان.خیله خوب بشین(جیغ)

(خوب شما بگین آدم باید چقد بدبخت باشه که اولین جلسه این بلای عظیم سرش فرود بیاد  و تا مرز سکته بریم و برگردیم و از تغییر رشته مون پشیمون بشیم)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تذکر:جالب اینکه این خانوم معلم مهربون(پاچه خواری رو داری؟) با دوستای من لج بود و دوستای من با اون. واسه همین آخرای ترم می گفت خانوم فلانی(من خوشبخت) درس و خوندی.منم اون لحظات سرمو می کردم تو کتاب که آره خیلی خر زدم(بلا نسبت جمیعتون) و با اعتماد به نفس می گفتم بله خوندم. بعد یه بیست خوشگل واسم می ذاشت.!!!فقط کافی بود بگم که آره خوندم و یه بیست می گرفتم.ببین چه جوری بیست دو دره می کردم.... یاد بگیرید

( آی حرص بچه ها در می یومد.)!!!!!!

حالا خدائیش کی قسطنطنیه رو فتح کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 ادامه دارد....



86/05/09 :: 6:6 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

 

 

سال سوم دبیرستان

کلاس ادبیات فارسی

آخرای کلاس، چند دقیقه به پایان کلاس...

گشنمون شده بود.قار و قور شکم.سمفونی تکراری و البته زیبا و خاطره انگیز آخرای کلاس.من به دیوار تکیه داده بودم.مهسا صندلی کنار من نشسته بود.پیشش عصمت و کنارش نسیبه.همه رنگ و رو رفته و خسته. نسیبه از خونه لقمه درست کرده بود کوکو سبزی. داد بهمون بخوریم. یکی یکی سرمونو کردیم پشت صندلی جلویی که معلم ما رو نبینه.داشتیم خفه می شدیم.دهنمون پر بود.خانوم محتشم معلم عزیزمون گویا متوجه شده بود من و مهسا رو صدا کرد.بیچاره فک کرد ما از قحطی اومدیم.حالا خوب بود همسایه بود با ما دوتا..  قابل توجه شما ها هر دو فامیلیمون با یه کلمه شروع می شه(ع).فک کن تو این وضعیت فجیع پاشدیم بریم جلو. با دست جلوی دهنمون گرفته بودیم و هی می جویدیم.انگار لقمه شصت متر بود لا مصب تموم نمی شد که. یه چیکه ام آب قاعدتا پیدا نمی شد. کوفتمون شد...بچه ها ریز ریز می خندیدن.ما هم که داشتیم خفه می شدیم و خندمون گرفته بود سعی کردیم فقط دهنمون وا نشه که یه جوری این لقمه رو قورت بدیم و هی نفس می گرفتیم تا بیشتر زنده بمونیم.لا اقل لای صندلی ها غش نکنیم...با هزار بدبختی رفتیم جلو.روبروی بچه ها. اون درسم فک کنم فول بلد بودیم (شانس و نیگا).خانوم محتشم می خواست ازمون سوال بپرسه.خنده اش گرفته بود ولی به روش نیاورد. سوال کرد ما هم که داشتیم اون جلو خفه می شدیم و رو در روی بچه ها می جوییدیم با چشمایی از حدقه دراومده و پر از خنده و لپایی که زده بود بیرون. قبل از جواب دادن ما صدای زیبا و نجات بخش زیــــــــــــــــنگ زِِِِیـــــــــــنگ  اومد. مثل آخر همه فیلمای ایرانی که ختم به خیر می شه واسه ما هم ختم به خیر شد ولی در واقعیت. خدایا شکرت. یعنی زنگ و زدن. و ما نجات یافتیم و فیلم نجات یافتگان اینگونه به پایین رسید.

حق همسایگی رو خانوم محتشم نگه داشتی.دمت گرم

داشتیم از دست می رفتیم  ها...

رایستی به این وبلاگ سر بزنید و عمه شدن مرجان رو بهش تبریک بگین. بهار کوچولو به دنیا اومد.عمه مرجان



86/02/25 :: 20:55 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

حدوداً ساعت دوازده و نیم رسیدم دانشگاه.رفتم وضو گرفتم و راهی مسجد دانشگاه شدم.مسجد امام محمد باقر(ع). وقتی که وارد می شم می بینم که یه سری دراز به دراز افتادن وسط مسجد.یه بو هایی هم میاد. یه کم که جلو می رم می بینم بوی مرغه. دو نفر داشتن مرغ تناول می کردند.احتمالا مائده های آسمانی بود. بعد دیدم چند تا از دوستام دراز کشیدن. گفتم اینجا رو نیگا.؟ هتل رستورانه. ؟یکی می گه نه پاتوق.یکی دیگه می گه نه جای تفریحه.هر کی یه نظری می ده. ومی خندیدیم.می رم از تو قفسه ها چادر و بردارم با مهر، نماز بخونم. مثل چند نفر دیگه. شروع می کنم به نماز خوندن. کنارم چند تا خانوم داشتن لوبیا پلو نوش جون می کردن و درباره اینکه چه جوری درستش کنن.چی کار کنن خوشمزه تر باشه. وسط نماز شنیدم که یه نفر یه آهنگ آروم گذاشته آدم کیف می کرد. بعد یه آهنگ تند بعد هم آواز یه خانوم! نماز ظهرم تموم می شه.چه جوری دیگه نمی دونم. یه نیگا اینور و انور می اندازم. یه سری داشتن درس می خوندن. یه سری چیپس می خوردن.یه سری دمر افتاده بودن جزوه می نوشتن. فک کنم یه گوشه ای شو بود یا آرایشگاه. شروع کردم به خوندن نماز عصر. بوی غذا هم همه جا رو گرفته بود. ناگهان صدای دریا اومد. به خودم گفتم دیدی رفتی ملکوت.خوش به حالت. چند ثانیه بعد یه صدای دیگه ای اومد. بی خیال شدم. همین جور که داشتم نماز می خوندم.یه خانومی که داشت رد می شد چادر نماز و بذاره سر جاش ،مهر من رو شوت کرد. بعدش گذاشت رو بروم. می خواستم بگم دختر خوب قبله کمی تا قسمتی موربه.موقع سجده خودم درستش کردم. خلاصه نمازمون رو تموم کردم. رفتم چادر و بذارم سر جاش. زیر پام چند تا دختر خانوم در این بحبوحه چادر نماز روشون و کیف زیر سر به راحتی خوابیده بودن. خدا رو شکر هنوز فرشا بو جوراب نگرفته بود.چون تازه شسته بودنش. از بچه ها خداحافظی کردم و اونام گفتن قبول باشه. آخ که چقد حواسم جمع نماز خوندنم بود تا قبول باشه. حالم داشت از بوی مشمئز کننده و قاطی پاطی غذا ها بهم می خورد. زود اومدم بیرون. همیشه مسجدمون همین جوریه... چادرمو انداختم رو دوشم.رفتم طرف کلاسمون.



86/01/27 :: 7:58 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

چند وقته خیلی دلم می خواد بعضی از خاطراتی که واسه من یه کم خنده دار هستش رو اینجا بنویسم. مخصوصا خاطراتی رو که تو دبیرستان داشتیم. امیدوارم شما هم از این خاطرات لذت ببرید. اگه از خاطره گویی من خوشتون اومد بازم می نویسم.فعلا اولیشو بخونید:

ما سال سوم دبیرستان درسی داشتیم به نام آرایه های ادبی. اکثر بچه ها از جمله خودم اکثرا نمی فهمیدم این درس چی به چیه.مخصوصا من که هنوزم نمی فهمم این انواع تشبیه چیه. در این چیزا آی کیوم پائینه . ما هم یه معلم داشتیم که فک کنم روزایی که به کلاس ما می یود و می رفت دیگه دیوونه می شد. چون اکثر بچه ها حوصله این خانم رو نداشتن از جمله خودم.هر چی دلمون می خواست می تازوندیم. تو یکی از این جلسات ته کلاس خیلی شلوغ شد که من هم جز همین ته کلاسیا بودم . یکی از بچه ها هم که استاد صدای حیوون در آوردن بود این حرکت قبیح رو در آورد.

خلاصه این معلم گرام آب روغن قاطی می کنه هر چه در و گوهر بود از دهان محترمشون خارج شد. با لهجه زیبای رشتی می دونید چی گفت؟.بهمون گفت :(خواهشاً با لهجه رشتی غلیظ بخونید)

: احمقای بیشعور، خفه شین گاوا

نیگا نیگا به قول استادمون به این بشکه های نفت گفت، گاو. خلاصه ما که داشتیم از خنده روده بر می شدیم و به خودمون می پیچیدیم خفه شدیم. ولی خدائیش  هنوزم که هنوزه این فحشای آبدار و جیغ های معلم رو فراموش نکردم.

البته یکبار هم سر جلسه این معلم گرام بچه ها سر استفاده از گچ قرمز و آبی بحث داغی داشتن که این وسط من و دوستم سر دسته استفاده از گچ قرمز بودیم و یه عده هم خواهان گچ آبی.ولی این معلمه فقط زورش به من و دوستم می رسید که باز ما رو دوباره مجبور کرد که فعل خف رو صرفش کنیم.

 ولی خدائیش شما جای ما بودین چی کار می کردین؟ با یه معلم عتیقه چی کار باید کرد.؟ می رفتیم به مدیر می گفتیم. اگه این کار رو می کردیم. برای همیشه دیگه خیالمون راحت بود که درس نمی خونیم.