|
درباره وبلاگ ![]() یا رب المحبوب سلام عزیز دل من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد... ******************** تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66. اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم. و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد... ****************** ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود... ******************* فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری... ******************** به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا ******************** عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران.. از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان... عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد... ******************** سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست ******************** کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند ******************** خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد ******************* گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من ******************** آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل (ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن) ******************** تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم... ******************** امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ... ******************** این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ... ******************** اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین... ******************** و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا ******************** و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز.. ******************** در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین... ******************** این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز... ************* در پناه او یا علی... آبجی سمیه موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
88/05/23 :: 22:17 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تو را چه رفته ای خروس بی محل
که نیمه شب ز حنجرت خروش بی محل نثار مردمان خواب مرده می کنی؟ تو را چه رفته کاینچنین جلوس بی محل به فکرهای تاب خورده می کنی؟ نگو به ناکسان که بر ملا تو راز مست سرکش شراب خورده می کنی؟ بیا سکوت کن و سر به خواب زن دمی بمیر نگو که یاد سفره های والی کباب خورده می کنی توئی خروس بی محل که با خروش بی محل جلوس بی محل به بارگاه ساقی سراب خورده می کنی. با دنیای مجازی احساس غریبیمی کنم...راحت نیستم..تنهایی خودم رو می خوام.... پ.ن.۱...شاعر این شعر خواهرم هستش....علاقه ای نداشت که اسمی ازش بیارم ...و می دونم ناراحت می شه ولی نمی خوام کسی خودش رو صاحب این شعر بدونه
این وبلاگ جدیدمه..آخرین اخبار موج سبز...این آدرس..بخوانیدش 88/02/28 :: 13:56 :: نويسنده : آبجی سمیه!
مي خواست دل بسازد شعري براي يك ميم تا اندكي بگويد شرح وفاي يك ميم اي كاش او بداند دل بيقرار مي شد در وقت بغض چشمش يا هاي هاي يك ميم وقتي كه روح ِ تنها، سيبي به دست او ديد شايد هبوط كردم من در سراي يك ميم وقتي كه مي نشيند در خلوت خيالم بي وقفه مي كنم من شكر خداي يك ميم در كوچه باغ قلبم عطر بهار جاريست باغ شكوفه دارم در ردپاي يك ميم من آرزوي خود را گوش خدا رساندم "من زندگي نخواهم جز در هواي يك ميم" يك شب فرشته اي گفت مرغي به روي دوشش آمين هميشه گويد وقت دعاي يك ميم دل گفت هديه اي را در شأن او بياور گفتم چرا نباشد جانم فداي يك ميم؟ مي خواستم بگويم شاعر كه نيستم من اما چه مي شد اين شعر باشد بهاي يك ميم اين شعر،اين غزل را در وصف ميم گفتم تا شعر كوچك من گيرد صفاي يك ميم خودم!!! جمعه شب 25/ادريبهشت/88 "ميم"جزء حرفهاي زندگي نيست اما زندگي من "ميم" دارد!
پ.ن....تولد ته تغاري هاي ارديبهشت رو تبريك ميگم. 29 ارديبهشت تولد كامران نجف زاده عزيز...و سي ارديبهشت تولد كيمياي نازنينم... اين چند خط از شعر حميد مصدق رو براي كامران عزيز مي نويسم... وقتي به دوش خود رداي شهامت برقلب خويش ناوك تهمت هموار مي كند من؛ تنها به جز سپاس و ستايش سرودنم كاري نمي كنم افسوس مي خورم كه چرا هرگز در اين دقايق بحراني اسطوره شهامت و رادي را ياري نمي كنم! :::...تولدت مبارك برادر هميشه عزيزم...::: كيمياي نازنينم چندين ماهه زياد توي دنياي مجازي پر رنگ نيست اما هميشه دوست داشتني هست. اميدوارم به همين زودي ها دوباره پيشمون برگرده...كيمياي عزيزم تولدت مبارك سي ارديبهشت تولد يه خبرنگار سياسي باشگاه جواني هستش كه من بايد اعتراف كنم يادم رفته بود.
دو همایش در یک روز رادر وب دیگرم بخوانید 88/01/30 :: 7:4 :: نويسنده : آبجی سمیه!
جناب آقاي قيصر امين پور! سلام قبل از هر چيز بگويم كه مي خواهم اصول تمام نامه ها را زير پا بگذارم و با صميميتي كه در تو سراغ دارم برايت نامه بنويسم. نامه اي كه ساده و صميمي است...بوي شعر و داستان نمي دهد...يادم هست صفحه 98 آينه هاي ناگهان اين را نوشته بوديد. بر خلاف تمام نامه ها حالتان را نمي پرسم.چون مي دانم كه خوب است. و مي دانم كه شادي و يك سطر در ميان آزادي.. صفحه 26 دستور زبان عشق ...از خاطرم نرفته. بهانه نامه ام را كه مي دانيد.يك بهانه ارديبهشتي است مي داني عطر ارديبهشت مي آيد. روزهاي ارديبهشتي كه برايش صفحه 68 آيينه هاي ناگهان اسپند دود كرده بودي را دوست مي دارم.اما اين نامه را در يكي از ساعات فروردين برايت مي نويسم. روزهايي را مي گذرانم كه سقف خانه و چتر همسايه خيس باران است. چقدر جايتان سبز است.به يادتان صورتم را زير آسمان گرفتم...باران باران دوباره باران باران هشتاد و نهمين صفحه دستور زبان عشق....را خواندم بگذريم روزگار بر شما چگونه مي گذرد؟به گمانم دردواره هاتان به پايان رسانيده و روزهاي خاكستري تان ته كشيده و دردهايتان را مثل يك جامه نزار از تن بيرون كشيده ايد...درست است كه توي پانزدهمين صفحه آينه هاي ناگهان اين را كتمان كرده بوديد. راستي يك سوال داشتم؟ از ما گلايه نداريد كه حواسمان به سوت قطارتان نبود؟باور كنيد صداي سوت را نشنيدم. خيلي زود راه افتاده بود و ما را هم براي بدرقه خبر نكرده بودند. تازه خبر سفرتان را با يك اس ام اس فهميدم آن هم سه شنبه تلخ بي حوصله كه عجيب شبيه سه شنبه هفتاد و چهارمين صفحه همه گلها آفتابگردانند تو بود..خدا شاهد است آن روز مثل اين روزها باران مي آمد و من در پياده رو خيابان از آسمان تقليد باريدن مي كردم. قصد توجيه ندارم، اما شما بي بال پريده بوديد.باور كنيد نمي دانم بالهايتان را كجا جا گذاشته بودي.آخر گفته بوديد شب ها كه مي خوابيد خواب بالهايت را مي بيني و صبح كه مي شود جاي خالي بال را روي دوشتان احساس مي كنيد. توي صفحه 133 آينه هاي ناگهان اين خوابت را تعريف كرده بوديد...نمي دانم شايد هم گم شده بود. اگر بالتان را جايي جا نگذاشته بوديد يا گم نمي شد، لااقل صداي پر زدنتان را مي شنيديم و به بدرقه تان مي آمديم و دستي از روي ادب و ارادت و علاقه برايتان تكان مي داديم. اما باور كن وقت رفتنت مانند بيست و نهمين برگ دستور زبان عشق از تعجب دهانمان باز بود و از آن پرواز پرواز مي باريد... مي داني كه هنوز باور نكرده ام رفتنت را. هنوز حس مي كنم حضورت را.دلم خوش است كه توي صفحه 15 دستور زبان عشق سر به مردن زده اي و من منتظرم تا روزگار ديگري دستور زبان عشق را دوباره از سر بگيري و شعر نا گفته ات را بسرائي. راستي من يادم رفته بود كه بگويم توي آن عصر خستگي و بي عصب،"هماني كه خودت توي صفحه 126 آينه هاي ناگهان نام گذاري اش كردي "در روزنامه ها از نامت خبرها بود....و تو تكرار شدي تكرار مثل صدو بيست و ششمين صفحه آينه هاي ناگهان اما هنوز مثل يك عشق مي ماني كه هر چه تكرار شود تكراري نمي شود. حال بگذار كمي از دلتنگي هايم برايت بگويم. راهمان دور است و گرنه در حضورت مي نشستم و بقچه دلم را باز مي كردم و دردهايم را مي ريختم وسط كنار دردواره هايت.و گلايه مي كردم كه بعد از تو هنوز مثل صفحه شصت و ششم آينه هاي ناگهان درد دامنه دارد و از هر سويش كه مي خوانم درد است. مي گفتم از نبردهايي كه نمي دانم در آن پيروزم يا شكست خورده.مي گفتم از قلبي كه چند روزيست عجيب فشرده است،از چشمي كه احساس مي كنم با عينك تار مي بيند،و روحي كه رد زخمي عميق تا قلبم بر آن نشسته است. مي گفتم چقدر حسم شبيه حس صفحه شانزده كتاب آينه هاي ناگهانت شده. مي گفتم كه چقدر مثل تو: خسته ام چقدر مثل تو:جلد كهنه شناسنامه ام درد ميكند چقدر مثل تو: تمام استخوان بودنم لحظه هاي ساده سرودنم درد مي كند و مي گفتم برايت كه مثل تو صفحه صفحه فصل فصل گيسوان من سفيد مي شود...درست عين شصت و ششمين برگ آينه هاي ناگهان تو. مي داني؟آرزو داشتم روزي روزگاري بيايم پيش تو و دفترم را بگذارم زير دستت و تو ورق بزني و بخواني و بخواني اما از بخت بد من بود كه تو حوصله ماندن نداشتي .من ماندم و آن حسرت هميشگي صفحه 49 آينه هاي ناگهان. ديدي چقدر زود دير شد و من به تو نرسيدم؟ و بعد از تو هيچ شاعري نتوانست حجم درد را بسرايد.چون تنها تو دردهايت، درد مردم زمانه بود... هماني كه جنسش نهفتني و نگفتني بود.همان صفحه شانزده آينه هاي ناگهان قيصر كاش به اين زودي ها شناسنامه ات باطل نمي شد.كاش شمع هاي تولدت را باد سر مزارت فوت نمي كرد.اما عزیزی راست مي گفت مرده ها براي هميشه جوان مي مانند و تو هم براي هميشه چهل و چند ساله مي ماني . مرا ببخش كه به جشن تولدت آمده بودم اما نمي دانم چرا شبيه تو سر از مجلس ختم در آوردم همانطور كه تو توي صفحه 22 دستور زبان عشق سر از مجلس ختم در آورده بودي. بگذريم وقتتان را زياد گرفتم و سر مباركتان را درد آوردم.نامه نوشته بودم كه تولد دوباره تان را تبريك بگويم... و تبريك مي گويم... و اين چند واژه ناقابل هديه تولدتان: خوش به حال خاك ها خوش به حال سنگ روي سينه ات كه مدتيست پشت ميز درس تو نشسته اند من خيال مي كنم ترانه هاي تازه ات بوي شبنم و ستاره مي دهد شب كه مي شود ستاره از لبت عروج مي كند ماه پيش چشم تو هبوط مي كند من خيال مي كنم شب كه مي شود زير سنگ قبر تو شاعران خسته دل در ميان عطر خاك پشت ميز سنگ شعرهاي تازه را مرور مي كنند راستي، راستي قيصر، بالت؟ بالت چطور است؟ با احترام...سميه فروردين 88 87/11/15 :: 16:52 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سر شب بود و آسمان بيدار غرق تب بود و اندكي بيمار توي جيبش يه قرص تب بر داشت رفت و آنرا ز جاي خود برداشت قرصي از ماه توي دستش بود صورتش شد كمي به رنگ كبود ماه را ذره ذره مي نوشيد ابرها را يكي يكي پوشيد نيمه شب كم كمك به خود لرزيد عرق از صورتش كمي باريد صورتش را ستاره ها شستند زير لب شب بخير مي گفتند آسمان رفت و اندكي خوابيد توي خوابش يواشكي ناليد پاي تختش ستاره ها ماندند زيرلب امن يجيب مي خواندند صبح آن روز خاك غرق شبنم شد تب آسمان هم، كمي كم شد 7/11/87
پ.ن.۱...مي دونم شعر جالبي نيست..... پ.ن.۲...چقدر خوبه ايراني هستيم...ايرانم:از اين كه عاشق تو ام حس غرور مي كنم
بعد نوشت!امروز ۱۷/۱۱/۸۷ تولد يه آقا داداشه...به اسم داداش مرتضي...
مي بخشي نبايد عكس بچگي هاتو لو مي دادم ولي داداش مرتضي تولدت مبارك 87/10/07 :: 11:31 :: نويسنده : آبجی سمیه!
با خنده نزن زخم به پيشاني مهدي با گريه برو بر در مهماني مهدي چون ماه عزاداري عباس بيايد آغاز شود گريه طولاني مهدي* ____________________ پ.ن1...* شعر از خودم پ.ن.2...محرم مي آيد بي درنگ...ماهي كه دليل راه حق است،و قافله اي در ره عشق قدم مي گذارد...هماناني كه شرط اول مجنون بودن را ادا كردند...اهل مصلحت نبودند كه پا پس بكشند از ترس مرگ..عزم سفر به جايي دارند كه مرگ در آنجا باشكوه ترين حادثه است.در اين سفر كسي نيست كه به هر دليلي عذر تقصير نيامدن بياورد...در اين وادي خون و جنون همه سالك اند...اين قافله عزم سفر من الخلق الي الحق دارند. 87/06/14 :: 17:30 :: نويسنده : آبجی سمیه!
خمیازه می کشم به بلندای آْسمان خانوم خسته ام تو نداری یه لقمه نان؟ در آستین من همیشه یه چی وول می خورد حالا که پول هست چرا مرغ شد گران؟ من در هجوم رنگ و مدل های با کلاس خانوم محترم آن جنس را، همان؟؟ امشب شب سه سالگی کودک من است خالی ترین دو دست فرو ریخت ناگهان تو می شوی بزرگ در پیش چشم من من می شوم خجل هر لحظه بی امان من از نگاه تو شرمنده می شوم فهمیده ای که هست این دست ناتوان ای کودکم بخواب اشک مرا نبین تصویر هدیه را از آن خود ندان... شاید که سال بعد چیزی عوض شود شاید اتاقمان پر شد ز میهمان... ۲۹/۱۲/۱۳۸۵ ساعت ۲۴...
87/04/09 :: 16:57 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام.این شعر به خاطر شهید وزینی ،همسرشون، لیلا و خواهر عزیزش سرودم... شعر حقیری هست اما امیدوارم مورد قبول بیافته.... -------------------- مثل یک مرد آمد ساده اما چون ماه به سرش عشقی بود به دلش بیم و امید و به دستش ساکی همه دار و ندارش آن بود پسرک، ساده و با شرم و حیا آسمان را می خواست دل او در پی دلدارش بود روبرویش یک در در یک خانه نور که در آن خانه پر مهر و صفا پدری رو به خدا طلب شادی دختر می کرد تپش قلب پسر تند و تندتر می زد چشمهایی عسلی او را دید لحظه معجزه بود آسمان عاشق شد چشمهای پدرش برقی زد پسرک خنده به دل داشت دخترک رفت سوی خانه بخت همه خندان بودند ++++++ و زمان می چرخید که خدای هدیه زیبایی داد یک ستاره خندید آسمان آبی شد غرق مهتابی شد لحظه ی آمدن دختر بود دختری از دل نور چون ستاره تابید بر دل خانه پر رونقشان همه از گریه او می گفتند تا در آغوش پدر بنشیند و پدر محو تماشایی او دخترک خنده به لب می آورد +++++++ خبر آمدن کودک را به پدر می دادند چشمهای پدرش می خندید همه شب در خوابش در خیالات سپید کودکش را می دید در بغل می خواباند بوسه می زد به سر و صورت او و پدر می خندید و پدر می خوابید +++++++ لحظه رفتن بود و پدر عازم شد سفرش راه دراز سفرش نا معلوم برود تا که نترسد دیگر کودکان شهرش اول گرما بود که پدر رفت سوی قله عشق و پدر فاتح شد فاتح خوبی ها سهم او فاتحه شد ++++++ و زمان می چرخید کودک قصه ما پا به دنیا می ذاشت دخترک چون مهتاب در دل مادر خود بذر شادی می کاشت مادرش چون شمعی تک و تنها و صبور نور می داد به آن خانه عشق دختران دانستند که دل مادرشان به تماشای گل خنده آنها شاد است دختران دانستند که پدر چون ماه است دم به دم می تابد و پدر آن بالا روی فواره نور دست در دست خدا طلب شادی آنها دارد 6/4/87 87/02/31 :: 21:2 :: نويسنده : آبجی سمیه!
دلم گرفته از این روزهای تکراری از این همه تبسم و این خنده های اجباری دلم به وسعت یک دشت گریه می خواهد به حال من ای آسمان نمی باری؟ تاریخ:چندی پیش ــــــــــــــــــــــ پی نوشت احتمالی:تا دو هفته دیگه ...
------------------ وبلاگ دیگر من ..مهدی زین الدین وبلاگ دیگر من.از پدر به پسر
86/08/17 :: 5:30 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام شاعر شمیم شعرهای شب زده ترا کجا و کی صدا زدند که بی خبر مسافر غریب شهر شب شدی و دفتر و کتاب و کاغذ و قلم به گوشه ای خزیدن و سوار تاب تب شدی ببین چه ماتمی گرفته شهر ما ببین چه چشمها و گریه ها نبودن ترا نظاره می کند ببین هجوم درد را ببین غم غریب رفتنت شکسته قامت بلند مرد را ببین صدا شکسته و قلم شکسته و سکوت شعر ما شکسته است و کاغذ سفید یادگار تو پس از عروج روح تو نه با قلم رفیق می شود نه لب به یک ترانه می زند نشسته گوشه ای و پاره پاره و سیاه پوش غریب و سرد و خسته است تو پادشاه شهر شعر ما رفیق روزهای بی ترانگی تو درد واره داشتی و با غمت نبرد داشتی خسته بودی و نظر به خاک سرد داشتی و کسی در اینجا به دلم می گوید نکند خسته شده از تو از مردم شهر آی قیصر نکند حرف من و مردم شهر روح معصوم ترا آزرده نکند کوچه ما بوی تکرار گرفته است برای دل تو نکند رفته ای و شاعر و یک کوچه شدی کوچه ای سبز تر از باغ خدا کوچه ای پر ز شر و شور و صدا ای بهار جاودانگی شهید شعر عاشقانگی ترانه خوان روزهای بی بهانگی چرا سفر؟ چرا سفر ز باغ کرده ای؟ وداع با گل و شب و چراغ کرده ای؟ چرا طنین قلب را تو خواب کرده ای؟ تمام چشمه را پر از سراب کرده ای؟ قهر با آفتاب کرده ای؟ ببین هنوز کفشهای تو تمام جاده را ندیده است بایست و جاده را نشان او بده رفیق کفشهای خسته شو رفیق جاده های دل شکسته شو بلندشو بلند شو و دست کودک همیشه را بگیر بگیر تا میان دست های تو درست مثل عاشقان هر کجا به راز گل به آن حکایت همیشگی به آن همیشه سادگی به اوج عشق و عاشقانگی سلام عاشقانه ای کند بیا و عشق را ز سر بگیر ببین غزل نشسته است ترانه بغض کرده است تمام شعر تو سکوت کرده است بیا ترانه ای بخوان ترانه ای به طعم نان به طعم آفتاب مهربان ولی خبر رسیده است و رنگ و روی گل پریده است و من تمام روز فکر می کنم که ناگهان در آن سه شنبه ای که کوه زاده شد تو می روی و من تمام روز فکر می کنم شناسنامه ات هنوز گیج می زند که باطل است ؟؟؟ و ثبت شد که رفته ای و بعد از آن ترا میان دفترت به روی دست می برند ترا به دست خاک می دهند و چند روز بعد ز خاک تو صدای تازه ترانه ای به گوش می رسد غزل دوباره می دمد و شعر تازه ای به نام شاعری سپید پوش به روی کاغذی سفید که نام قیصر امین پور درون آن نوشته است نوید تازه ای به عاشقان شعر می دهد فلانی: قیصرها بی مرگان تاریخند. هیچ وقت فکر نمی کردم اولین شعر نویی که می سرایم برای مرگ قیصر باشد 86/06/29 :: 23:19 :: نويسنده : آبجی سمیه!
وقت رفتنش غروب بود،سفرش سمت جنوب بود اگه یک لحظه می موندش آخ که اون لحظه چه خوب بود پشت پنجره نگاهی می کشه اشک و با آهی واسش از رنگای دنیا،یادگار مونده سیاهی توی کوچه چه خبر بود فک کنم وقت سفر بود اسیر کوچه بن بست فقط انگار یه نفر بود عازم فتح ستاره خنده از چشات می باره نمی خوای اینجا بمونی تو نگاهت انتظاره وقتی رفتی یه کبوتر اومد و نشست روی در غزلی برای تو خوند غزلی با چشای تر وقت رفتن به پلاکش کرد اشاره با نگاهش رو لبام بود که بمون و تو چشمام پر خواهش **************************** حسرت می خورم که چرا ما آن روزها نبودیم.روزهای سادگی روزهای ناب بودن روزهای خوب بودن حیف که من و امثال من روزهایی که می شد ستاره ها را فتح کرد را نبودیم . روزهایی که می شد خیلی راحت با خدا معامله کرد به هر بهانه ای می شد در گوش خدا حرف زد با خدا خندید حالا حسرت می کشیم.... آنکه پایش به جبهه جا مانده است چندسالی ایست بی عصا مانده است چقدر راه تا خدا مانده است چقدر راه تا خدا مانده است
86/06/06 :: 21:14 :: نويسنده : آبجی سمیه!
برای او که بیاید... قرار بود وقتی به دنیا می آیی کسی نداند. وقتی آمدی کسی باورش نبود نرگس گلش روئیده... اما او آمد بی آنکه کسی جز نرگس و حسن(ع) منتظر او باشد... می ترسم ما هم وقتی او آمد باور نکنیم... مولا امشب شب میلاد توست.چه غربتی دارد امشب.... دلم می خواهد به اندازه تمام روزها نیامده ات گریه کنم اما انگار این بغض ها نمی خواهند شب تولدت وا شوند... امشب دلم گرفته آقا...چند سال دوری...چند سال انتظار.. چند سال است این صفحات تقویم می روند و تقویم ها کهنه می شوند و گوشه ای خاک می خورند ولی در هیچ صفحه آن ننوشته اند روز آمدنت چند سال است تاریخ دارد این انتظار را به دوش می کشد چند سال است صبح های جمعه ندبه ها به عرش می رود و تو می شنوی ولی نمی آیی از تو معذرت می خواهم که هر روز عهدم را با تو شکستم با آن خوابهای شیطانی و عهد نبستم با تو و تو چشم پوشیدی کی می شود تمام کوچه ها را مانند این روزها چراغانی کنیم و طاق نصرت ببندیم روی در و دیوار بنویسم تو آمدی...تمام کوچه ها را نام تو کنیم نمی دانم چرا چند وقتی ایست تو در شعر هایم می نشینی... هر جا شعر هایم کم می آورند وزن چشمانت، قافیه شعر های من می شود. تو همیشه در آخر شعر هایم می نشینی.همیشه شعر های من را نجات می دهی از رها شدن یعنی می شود روزی رد پای چشمانت را روی گونه هایم حس کنم مهدی جان برای تولدت هدیه ای ندارم جز دلی که می خواهد ببارد اما توانش نیست و غربتی که برای اولین بار است دارم حس می کنم امشب در گذر این سالها ... و یکی از شعرهایم که داشت به حال احتضار می رفت که تو باز نجاتش دادی... این هدیه ناقابل را جایی،گوشه ای برای خودت نگه دار.تقدیم به تویی که روزی می آیی از خم همین کوچه ها.... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چقدر دلهره دارم برای خندیدن چقدر خاطره دارم برای باریدن چقدر حس غریبی ایست منتظر ماندن برای او که بیاید فقط دعا خواندن به انزوای پر از گریه می روم شاید... به حرمت دل یک دل شکسته می آید؟ دوباره پر شدم از تو نجیب تر ز سکوت بگیر دست دلم را ببر ز این برهوت برای دلهره هایم تو اولین تفسیر برای خوابهای غریبم تو بهترین تعبیر شمیم عطر تو ای مهربانتر از خورشید به روی خاطره هایم غزل غزل بارید دوباره دل دلِِ این دل ترا بهانه گرفت میان این همه نرگس ترا نشانه گرفت 86/04/24 :: 10:20 :: نويسنده : آبجی سمیه!
با یک سبد انار،با ماه در بغل من در کنار تو ،شیرین تر از عسل من آمدم ز راه ،تا بشنوم ترا حرف مرا بخوان از اشک تا غزل من خوانده ام ترا از ابتدای نور می بینمت چو سرو از کوره راه دور دیشب ستاره ای در خواب من شکست تعبیر شد که عشق در قلب تو نشست قلب زمین تپید با پلک های تو خورشید من دمید از چشمهای تو من در حضور تو هم شان آدمم حوای من تو باش،همراز و همدمم تصوبر من خجل تصویر تو غریب من بی تو مرده ام ای سرخ تر ز سیب با احترام تقدیم به ... هیچ کس Saghi 1386/2/19 86/02/18 :: 7:16 :: نويسنده : آبجی سمیه!
این آخرین شعری ایست که متولد شد از روی دلتنگی. دلتنگ کسی که چند روزی ایست یک جوری دلتنگشم بدجور.کسی که رفت و نماند.کسی که می گویند نامش ابوالفضل سپهر است. اتل متل یه دختر چادرش و سرش کرد با چشمای پر از اشک نگا به مادرش کرد مادر نگاشو دزدید از چشمای دخترش دختر دوباره فهمید قصه رو تا آخرش دختر شروع به حرف کرد از تو حیاط خونه تا که میاد دوباره حرف تو دلش نمونه یه شاخه از گل یاس دو تا شمع و یه قالی تا که میام به خونت دستام نباشه خالی میام کنار قبرت آروم آروم می شینم چادر جلوی چشمام تا مردم و نبینم یه عکس جلوی چشمام، یه عکس یادگاری بهم می گن به جز این هیچی از اون نداری؟! یه دنیا بغض و اشک و هدیه برات آوردم واسه نبودن تو زخم زبونا خوردم بابا ببین چه خستم از دست دنیا سیرم می خوام بیام به پیشت دارم بی تو می میرم دختر می گه به بابا تموم غصه هاشو می ریزه روی قبرش تمومی نگاشو بازم دوباره اومد روز قرار و هق هق یعنی رسید دوباره روز طواف عاشق وقتی می رفتی بابا چشم منو ندیدی منم تو رو ندیدم آخ که چه زود پریدی یه آسمون تنهام ستاره ای ندارم کاش که بیام کنارت سر رو شونت بذارم من پر بغض و گریه ام تو پر شور و شادی یعنی واسه دخترت اون بالا جا نداری؟؟ من دوست دارم یه روزی کنار من بشینی دستای سرد من رو توی دسات بگیری شبا موقع خوابم برام قصه بخونی تا وقتی که بخوابم پیش خودم بمونی صُبا بیای کنارم دست رو سرم بذاری بگی دختر نازم تو خوابی یا بیداری منم واست ناز کنم چشمامو باز ببندم وقتی منو ببوسی از ته دل بخندم با هم بریم مدرسه نمره هامو ببینی تموم نمره هام بیست نمره کم نبینی هدیه برام بگیری نشون بدم به دوستام بگم چقد قشنگه واسم گرفته بابام با هم بریم به بازار دست منم تو دستات منم بهت قول می دم گوش می کنم به حرفات کلی برات حرف دارم ،مادر دلش گرفته می رم یه گوشه بابا تا حرف یادش نرفته مثل شبای حمله قصه من درازه در خونه قلبت واسم همیشه بازه؟؟؟ یواش یواش ما می ریم هوای اینجا سرده هوای خونمون هم پر از حسرت و درده منم میرم به خونه ولی میام پیش تو اینو بدون می سوزم از هُرم آتیش تو اتل متل یه دختر گریه ها شو تموم کرد بازم رسید به خونه، یه خونه خالی از مرد |
||