|
درباره وبلاگ ![]() یا رب المحبوب سلام عزیز دل من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد... ******************** تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66. اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم. و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد... ****************** ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود... ******************* فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری... ******************** به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا ******************** عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران.. از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان... عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد... ******************** سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست ******************** کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند ******************** خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد ******************* گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من ******************** آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل (ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن) ******************** تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم... ******************** امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ... ******************** این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ... ******************** اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین... ******************** و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا ******************** و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز.. ******************** در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین... ******************** این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز... ************* در پناه او یا علی... آبجی سمیه موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
88/02/28 :: 13:56 :: نويسنده : آبجی سمیه!
مي خواست دل بسازد شعري براي يك ميم تا اندكي بگويد شرح وفاي يك ميم اي كاش او بداند دل بيقرار مي شد در وقت بغض چشمش يا هاي هاي يك ميم وقتي كه روح ِ تنها، سيبي به دست او ديد شايد هبوط كردم من در سراي يك ميم وقتي كه مي نشيند در خلوت خيالم بي وقفه مي كنم من شكر خداي يك ميم در كوچه باغ قلبم عطر بهار جاريست باغ شكوفه دارم در ردپاي يك ميم من آرزوي خود را گوش خدا رساندم "من زندگي نخواهم جز در هواي يك ميم" يك شب فرشته اي گفت مرغي به روي دوشش آمين هميشه گويد وقت دعاي يك ميم دل گفت هديه اي را در شأن او بياور گفتم چرا نباشد جانم فداي يك ميم؟ مي خواستم بگويم شاعر كه نيستم من اما چه مي شد اين شعر باشد بهاي يك ميم اين شعر،اين غزل را در وصف ميم گفتم تا شعر كوچك من گيرد صفاي يك ميم خودم!!! جمعه شب 25/ادريبهشت/88 "ميم"جزء حرفهاي زندگي نيست اما زندگي من "ميم" دارد!
پ.ن....تولد ته تغاري هاي ارديبهشت رو تبريك ميگم. 29 ارديبهشت تولد كامران نجف زاده عزيز...و سي ارديبهشت تولد كيمياي نازنينم... اين چند خط از شعر حميد مصدق رو براي كامران عزيز مي نويسم... وقتي به دوش خود رداي شهامت برقلب خويش ناوك تهمت هموار مي كند من؛ تنها به جز سپاس و ستايش سرودنم كاري نمي كنم افسوس مي خورم كه چرا هرگز در اين دقايق بحراني اسطوره شهامت و رادي را ياري نمي كنم! :::...تولدت مبارك برادر هميشه عزيزم...::: كيمياي نازنينم چندين ماهه زياد توي دنياي مجازي پر رنگ نيست اما هميشه دوست داشتني هست. اميدوارم به همين زودي ها دوباره پيشمون برگرده...كيمياي عزيزم تولدت مبارك سي ارديبهشت تولد يه خبرنگار سياسي باشگاه جواني هستش كه من بايد اعتراف كنم يادم رفته بود.
دو همایش در یک روز رادر وب دیگرم بخوانید 88/02/27 :: 20:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بعضي انسان ها هستند كه روي زمين بي جانشينند. بعضي انسانها هستند كه روي زمين تنها مي مانند بعضي انسانها هستند كه به منتها درجه انسانيت مي رسند. بعضي انسانها هستند كه ستون محكم جهان مي شوند. اي كاش هيچ وقت اين صفحه آخر شناسنامه اين انسانها خط خطي نمي شد اينجور انسانها نفس كشيدنشان بهانه دست خدا مي دهند كه غضبش را عقب بياندازند شنيدن خبر رحلت آيت الله بهجت براي من يك شوك بزرگ بود...كاش زمين از صالحين خالي نمي شد. كاش مي شد از خدا خواست كه بعضي انسانها را هيچ وقت پيش خودش نبرد... آيت الله بهجت به سوي خدا رفت و حالا سفر در خدايش آغاز شد. 88/02/24 :: 10:23 :: نويسنده : آبجی سمیه!
در بين ماه هاي سال، ارديبهشت را دوست تر مي دارم. ارديبهشت كه از راه مي رسد بيصبرانه منتظر مي مانم كه شكوفه ها هم از راه برسند... بي وقفه تمام روزهاي ماضي را دوست دارم و روزهاي آينده را نيز هم.. مي خواهي برايت بگويم ازصبح هاي ارديبهشت؟ صبح هاي ارديبهشت پيش از اينكه شهر درست و حسابي از خواب بيدار شود،وقت خميازه درخت، درست سر ساعت نيايش گنجشك ها و در ابتداي سفر خورشيد از شرقي ترين سمت آسمان مي توان با عطر بهار نارنج و گل هاي سرخ و محمدي گيج شد.لذتي شيرين مثل خون مي دود توي رگ هايت. در تمام طول روز نمي تواني لحظه اي بي تفاوت از كنار اين همه زيبايي رد شوي. حتي اگر صداي بوق ممتد ماشين ها نگذارد،حتي اگر لابلاي روزمرگي ها گم شده باشي، مطمئن باش كه تسليم مي شوي در برابر سلام اول صبح گلهاي محمدي كه از ديوار همسايه براي ديدنت سرك كشيده اند. گلهايي كه ريشه در زمستان دارند، در بهار از راه مي رسند. شايد چند ورق از اين گلها به رسم قديم لاي كتابهايت به يادگار بگذاري تا كتابخانه ات در تمام سال ارديبهشتي بماند!...خاطره ها يادت آمد...گلهاي خشك شده لاي كتاب؟ حُسن بودن توي شهرهاي شمالي اين است كه ساعتي از ظهر بگذرد تب شلوغي شهر فروكش مي كند و دوباره سكوت و صداي گنجشك ها مهمان كوچه پس كوچه ها مي شود...و تو در اين آرامش، روياهايت را مثل يك پازل كنار هم بچين! از ساعت روشنايي ها كه بگذريم دم دماي غروب خورشيد حس مبهمي سراغت را مي گيرد.براي من كه شبيه دلهره است.دلهره هايي كه عجيب دوستشان مي دارم! اگر هوا مثل دلت ابري باشد با اين عطر بهارنارنج ها مي تواني تا ملكوت خدا پرواز كني.باور كن غمي كه به خدا مي رسد شيرين مي شود. اگر كه بارن ببارد، عطر خاك باران خورده با مشتي از عطر بهارنارنج و گلهاي سرخ و صورتي و سفيد و زرد دست تو را مي گيرد و تا كوچه ي خاطرات كودكي ات مي برد.براي من كه اينگونه تداعي مي كند. اما.. درمانده ام از توصيف شبهاي ارديبهشت.سخت است توصيف هجوم اين همه زيبايي... وقتي تمام شهر در خواب مي رود وقت آمدن است زير آسماني كه چادر سياه نقره كوبش را بر سر كرده. وقت بيداري شكوفه ها و لبخند گلهاي محمدي ايست. تا مي تواني نفس بگير..باور كن شكوفه مي زني در سكوت مهربان شب. اين شبها، عطر بهار نارنج خواب را از سرم مي پراند.در حياط خانه سرم را روي شانه آسمان مي گذارم، چشمانم را به ستاره ها وصله مي زنم و در حياط كوچك خانه، در ميان رقص برگهاي سبز درخت تنهايمان ، ماه را به نظاره مي نشينم...ماه در ميان بازي برگها تكه تكه سبز ميشود! ارديبهشت براي من يعني اينكه ساعتها راه بروم و هر جا ديدم درختي به شكوفه نشسته آنجا بياستم و نفس بگيرم...تا عطر نفس هاي خدا را حس كنم...خدا نفس مي كشد تا من جوانه بزنم و فراموش كنم هر چيزي را كه دوست داشتني نيست... در بين ماه هاي سال ارديبهشت را دوست تر مي دارم... ارديبهشت براي من يعني اينكه حسرت بهشت به دلم نماند وقتي راهي جهنم مي شوم! تو فكر نمي كني شايد ارديبهشت تمثيلي از بهشت باشد؟ به گمانم باشد! پ.ن.۱..این پست رو قبلا گذاشته بودم ولی موقتش کرده بودم به خاطر شهادت بانو پ.ن. تولدانه....تولد فرزندان ارديبهشت رو هم از ته ته ته قلبم تبريك مي گم... اقای طلاجوران آقای مهدی صادقی و پائیز و زهرای نازنیم ...همیشه با طراوت ارديبهشتي بمانيد.... پ.ن. نقره اي....برنامه نقره رو خيلي دوست داشتم!دوست داشتم از علاقه ام به اين برنامه بنويسم. اما امروز با پخش گزارش صندوقخانه اش يك علامت سوال گنده روي سرم سبز شد.نفهميدم دليل پخش گزارش گلايه هاي مردم در دوران جنگ كه مردم از گراني ها ناله مي كردند(سال 63) چه بود.واقعا اتفاقي بود يا غرضي پشت اين كار بود؟
با گزیده ای از سخنان خانوم فاطمه رجبی در تنکابن به روزم 88/02/20 :: 7:39 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اگه از اون دو تا اردويي كه با بچه هاي دانشگاه رفتم چشم بپوشم فك كنم آخرين بار، وقتي بچه دبستاني بودم شعر مي ريم اردو دو دو...رو خونده باشم....همون موقع هايي با يه مقنعه سفيد مثل كلاه قرمزي آقاي راننده رو مي خونديم...همون موقع ها كه موقع برگشتن نزديك مدرسه مي شديم داد مي زديم تو راه بوديم خوش بوديم سوار لاكپشت بوديم و ميني بوس آقاي راننده كه اون همه مهربون بود تبديل به لاكپشت مي شد. از اون روزها هم كه بگذرم امروز دوباره قسمت شد!برم اردو اونم با بچه هاي كلاس سومي...دعا دعا مي كنم كه بهم خوش بگذره...شما هم دعا كنيد اينهمه بچه رو سالم و سلامت برگردونيم .... سعي مي كنم از اين اردو وقتي برگشتم بنويسم...
اردو نوشت! سلام.خوبين.جاتون خالي ديروز اردو كلي خوش گذشت و بچه ها، خدا رو شكر صحيح و سالم برگشتند. فكر مي كردم كه اردو رفتن با بچه هاي اين دوره خيلي سخت شده باشه اما فهميدم هر چقدر هم روزگار بگذره صداقت و خوبي و سخاوت بچه ها تغيير نمي كنه. مقصد ديروز ما منطقه سه هزار بود.ارتفاعات اطراف شهرمون...جايي كه يك طرفش كوههاي سر سبز بود و يك طرفش جنگل و رود خونه كه فاصله شونم خيلي كم بود...بالا رفتن از اين كوه ها براي من كه خيلي سخت بود و هي نفسم مي گرفت...خوب مجبور بوديم چون بايد هيزم جمع مي كرديم!(فك كن)
اما تو مسيرمون يه جايي بود معروف به آب نما..كه واقعا قشنگ بود.دو طرف جاده رودخونه در جريان بود و محل وصل اين دوتا خود جاده بود. در روزي كه بارون نم نم مي باريد و هوا مه آلود و سرد بود...و همه غير از من از اين بارون و هوا ناراحت و شاكي بودن. اما اتفاق با نمك ديروز اين بود من چند تا اسم مختلف داشتم. خانم معلم،سميه خانوم،خاله سميه و آبجي سميه! بچه ها از ساعت 10 صبح منتظر ناهار بودند! دوستايي صميمي كنار هم مي نشستند.و همه شون ازم قول گرفتن كه بايد ناهار رو مهمون اونا بشم منم در جواب بايد و بايد شون حتما حتما مي گفتم.....صداي گروهي آبجي سميه هي هي كلي خوش به حالم مي كرد.باز هم به معرفت اين فسقلي ها...نمي دونم اين چه خاصيتي كه بچه ها دارند كه بي بهانه هر آدمي رو دوست دارند و براي هر آدمي بهترين ها رو دعا مي كنند و به راحتي هر چيزي رو كه دارند تقسيم مي كنند. ديروز كلي برام دعا كردند خانوم معلم بشم چون خيلي مهربونم!دعا كردن دكتر بشم،يكي هم گفت رياضي بخون تا دكتر شي...چقدر آرزوي بچه ها لطيف بود.
..........................................
ديروز اون منطقه خيلي شلوغ بود و براي خيلي ها جاي تعجب داشت.(چه پا قدم خوبي!)از مدارس مختلف به اونجا اومده بودن.اما يه سري از بچه هاي دبيرستاني كه بساط بزن و برقص راه انداخته بودند انگار خيلي رو اعصاب بچه هاي ما راه رفتند و بچه هاي كلاس مون داد مي زدن:نرقصيد شهادته.!يكي شون برگشت و گفت خاله انگار اينا جشن تكليف نگرفتن...منم مونده بودم چي جوابشونو بدم.چي بگم اينا هم يه روزي مث شما بودن. اما اين اردو اتفاقات ديگر هم داشت.اين فسقلي ها چيپس و پفك و پفيلا به دست با اون تعارافات پي در پي كه الا و لله بايد از چيپس و پفك و...جلوي چشمشمون بخوريم كار دستمون داده و حسابي اوضاع گلو و حنجرمون رو بهم ريخته...به همراه يك تب كه احيانا بايد منتظر يك سرما خوردگي درست و حسابي باشم.
.................................
ديروز فكر مي كردم كه نه ساله شدم دوباره.وسطي و واليبال بعد از چند سال هيجان خاصي بهم داد....اينكه دوباره تو ميني بوس آقاي راننده رو مي خونديم.اينكه هنوزم هنوزه تو راه بوديم خوش بوديم سوار لاك پشت بوديم.اينكه همه چيز سر جاش بود...خيلي خوب بود.
پ.ن.1...قابل توجه اوني كه برام كامنت خصوصي گذاشته...هر چيزي كه گفتي لايق خودت بود...در ضمن فكر نكن كه انقدر نفهمم كه نفهمم اون كامنتا كار خودت بوده...پيغام شما رسيده بود دو دلیل داشت که سکوت کنم.. ۱:جواب ابلهان خاموشیست ۲:چون مطمئن بودم از سكوتم اتيش مي گيري سكوت كردم...حالا شما شيرفهم شدي؟ نقدي بر سال اصلاح الگوي مصرف...به روز شد 88/02/18 :: 21:26 :: نويسنده : آبجی سمیه!
88/02/17 :: 21:26 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تاريخ مثل هميشه وقتي كه بايد حرف مي زد سكوت كرد.و تنها يه حرفي زد و گفت شايد شبيه امشب بود كه علي(ع) تو مسجد داشت ام ان يجيب مي خوند... تاريخ فقط گفت شايد امشب بود كه بانو چشماشو مي بست و هي باز مي كرد .مدينه هم ساكت بود غرق خواب...از وقتي محمد(ص) پر كشيده بود،علي (ع) رو خونه نشين كردند،فاطمه(س) هر چه توان داشت گذاشت كه بگه علي(ع) حقه! تاريخ سكوت كرد و فقط گفت شايد يه شبي شبيه امشب بود كه بچه ها دور مادرشون حلقه زده بودند و از خدا مي خواستن كه خدايا غروب مادرمون نزديك نباشه..خورشيدش هنوز جوونه... تاريخ سكوت كرد و گفت اون شب مدينه غرق خواب بود...بعد از محمد(ص) فقط چند تا مرد باقي مونده بود..همون چند تا مرد، جسم بي جان ميوه دل محمد(ص) رو سپردن دست خاك...به خاك هم گفتن كه مبادا حرفي بزني...سكوت كن تا وقتش... حالا تاريخ با خاك سكوت كردند و ما مونديم و يه دنيا بغض و گريه كه نگه داشتيم واسه روزي كه بشينيم دور مزار بي بي و بباريم و بباريم... ________________________________ من شرمنده بانو هستم....پستي رو كه گذاشته بودم بماند براي بعد... خدا منو ببخشه كه تو شب گريه هاي آقا امام زمان(عج) تو اين شبايي كه چشماش غرق خونه با حرفام زخم به قلب صبورش زدم.نمي دونم چرا دچار فراموشي شدم...بانو ببخش..مولا ببخش...
88/02/15 :: 22:10 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل النقم اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلا اللهم اغفرلی کل ذنب اذنبته و کل خطیئه اخطاتها دلم امشب هواي خدا دارد....دلم براي آغوش خدا تنگ شده! خداياتوي بغض امشبم رد تو پيداست دلم عجيب با هوايت نجيب شده مولانا رضا(ع)... 88/02/12 :: 21:12 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اين روزها احساس مي كنم شبيه كيسه بوكسي شده ام كه خدا دارد با من تمرين مي كند...هر چند روز يكبار يك بلايي همچين سنگين بر نازل مي كند كه بيا و ببين. خوبي اين كار اين است كه هيچ بلايي آن چنان له نمي كند.چون درگير اتفاق جديد مي شوم و بلايي قديمي فراموش مي شود.هر روز مي گويم با خودم اگر اينبار يك بلايي نازل شد حتما قلبم بي طاقت مي شود و مي ايستد. اما خداي دوست داشتني من يك بلايي ديگر مي فرستد تا بگويد"سميه! ديدي هنوز قلبت مي تپد و تو هنوز داري و مي خندي،دختر من دوستت دارم" آخر مي داني خنديدن توي زندگي من خيلي مهم است. اين روزهاي اينجوري خدا از هر طرف مشت نوازششت را بر من مي نوازد. اما خوشحالم.مي داني چرا؟ چون خدا دارد تمرين هايش را توي دفتر من مي نويسد. چون خدا نگاهم مي كند و انتخاب مي شوم. چون سنگيني نگاه خدا را دوست مي دارم عجيب خوشحالم كه تاوان برخي اشتباهاتم را همين جا و توي همين چند روز عمر پس مي دهم... و چون هاي ديگر و خوشحالم هاي ديگر! خداي يكي يه دانه من: ارادتمندتان هستم و همچنان تخته گاز دوستت مي دارم ها. راسي خدا اين روزها كمي تا قسمتي نگران آن سه روز هستم...نا اميدم نكني ها... __________________________________ پ.ن.1..سلام....خوبين؟...انشالله در پناه پروردگار هميشه شاد باشيد... اخي امروز روز معلمه و من چقدر معلمامو دوست مي دارم...خدا همه معلما رو براي همه مون نگه داره.اما من چند سال پيش يك روز كه داشتم با مهسا تو خيابون قدم مي زدم يه اعلاميه توجه م رو به خودش جلب كرد..خيلي تلخ بود اسم معلم كلاس اولم روي اون اعلاميه بود...خانوم گلرو جات راحته؟ من الان كلي منتظر فردام ببينم شاگرداي خواهرم چي براش ميارن من دو دره كنم.... پ.ن.2...امروز تولد مهساست......چقدر خاطره دارم من باتو دختر....خيلي چيزا هست براش بنويسم... اصلا مي خوام يكي از موضوع هاي وبلاگم مهسا باشه.... پ.ن.3...14 ارديبهشت تولد يه گل پسره خيلي خوشگل و خيلي ناز به اسم عليرضا ست...اين آقاي محترم پسر آقاي مهدي صادقي هستش كه بر خلاف پدر بزرگوارشون خيلي پرسپوليسي هستش...(قربون اين پسر خوشگله برم من تك و تنها) آقاي صادقي تولد عليرضا جون رو هم به شما و هم به خانومتون تبريك مي گم...خدا نگه داره براتون هميشه شاديشونو ببينيد...
بقيه عكساي اين گل پسر رو اينجا و اينجا ببنيد.راسي اقاي صادقي يه اسپند براي عليرضا دود كنيد ها... البته اينجا هيچ كس چشمش شور نيستا پ.ن.3...خب نظرتون درباره آهنگ وبلاگم چيه؟خيلي فوق العاده است مگه نه؟....خيلي ها مي خواستن بدونن خواننده اين ترانه كيه... خب خواننده اين ترانه كه 16 ارديبهشت تولدش هست آقاي سعيد شهروزمي باشند!اين ترانه براي آلبوم بي خوابي هستش كه بعد از دو سال دوري ايشون از دنياي موسيقي به بازار اومده.كه فوق العاده زيباست.يه پيشنهاد خواهرانه دارم براتون كه اين آلبوم رو از دست نديد... من خيلي خاطره هاي خوبي از آلبوم هاي ايشون دارم..مي دونيد توي هشت آلبومي كه روانه بازار كردند كمترين نقد ها بهشون شده.آدم فوق العاده بي حاشيه و پاكي هستند.اين رو با دليل و مدرك مي گم... آقاي شهروز كه با موج اول خواننده هاي پاپ وارد دنياي موسيقي شدند اهل استان لرستان هستند.به همين خاطر توي تمام آلبوم هاش به اين پايبند بودند كه يك شعر فولكلور محلي بخونند. آقاي شهروز با صداي گرمشون هميشه محبوب بودن.من برايشون از صميم قلب آروزي موفقيت مي كنم. تولد ايشون رو هم به همه دوستدارانشون (اولش خودم) تبريك مي گم... محض اطلاع ايشون توي يكي دو قسمت فيلم شهيد فهميده هم بازي كردند.... پ.ن آخر!...من هفته پيش رسما فارخ!التحصيل شدم.به زودي در اين مكان هيچ اتفاقي نمي افته فقط من چند تا عكس از دانشگامون مي ذارم 88/02/09 :: 20:33 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سخت است براي كسي كه خيلي دوستش مي داري چيزي بنويسي كه در شأنش باشد.تازه آن هم اينكه خدا عنايت كرده هر روز كه مي گذرد بيشتر از قبل ارادتمندش ميشوي... خيلي سخت است براي كسي بنويسي كه اگر بخواهي عظمتش را پيش چشمت مجسم كني مطمئني كه كلاه از سر كودك عقلت مي افتد... سخت است سخت اگر بخواهي براي بانوي صبر بنويسي... بانويي كه هر چه از او مي داني خلاصه مي شود در مصيبتهاي بسيار... سخت است نوشتن درباره كسي كه تمام تاريخ در برابر صبرش سكوت مي كند.... سخت تر است هنگامي كه او فرزند علي(ع) و فاطمه(س) باشد و تو درمانده بماني! سخت مي شود وقتي هر چه واژه،هر چه حرف رديف مي كني هيچ كدامشان ياري ات نكند كه وصف كني بانويي را كه نامش زينب باشد! سخت مي شود باور كن! اما بانو:چقدر شرمنده ام از اينكه بگويم ارادتي از صميم قلب دارم در صورتي كه هنوز سردرگم هجي كردن نامت هستم...حالا كه ميلادت شده اي بانوي مدينه برايم سخت شده برايت بنويسم... با اينهمه ادعا، كاش كمي از صبر تو را داشتم. يك رساله منتشر كرده خدا در باب علم .....كه به نام آيت الله معظم زينب است! ميلاد بانوي صبر مبارك... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام....انشالله كه خوبين. امسال ميلاد حضرت زينب (س) و مامان خانوم من تو يك روزه.يعني دهمين روز ارديبهشت.... منم كه كلي ذوق كردم...اما حيف از اينكه مامان من سالهاست كه بيماره و وقتي از چند روز قبل همه اش بهش مي گم: مامان تولدته به جاي خوشحالي ناراحت مي شه.... خب بگذريم روز تولد جاي حرف هاي ناراحت كننده نيست اينها بماند پيش خودمان.فقط اينكه واسه مامانم و همه پدر و مادرها دعا كنيد.... مامان من كه فردا تولدشه وتولدش هم زياد زياد مبارك باشه يه سري خصوصيات داره كه براي من خيلي جالبه...بعلاوه اينكه تيكه كلام هاي منحصر به فرد هم واسه خودش داره.... يكي از خصوصيات مامان من اينه كه يه حس فوق العاده اي داره در زمينه اينكه كي مهمون قراره بيايد.شديدا سنسورهاي قوي داره كه براي من هم عجيب جاي سواله كه هر وقت مامانم گفته كه امروز مهمون مياد رد خور نداشته كه مهمون اومده...به تجربه ثابت شده!خب اين ويژگي مامان خيلي عاليه واسه خونواده! يكي ديگه از خصوصيت هاي مامان من اينه كه هر چيزي رو كه بخواي ازش پنهون كني سه سوته خواب مي بينه و لو مي ريم به همين راحتي!خيلي جالبه ها...هر اتفاقي كه قراره بيافته مادرم چند روز جلو تر در جريانه!يا هر بنده خدايي مي ره اون دنيا پيغوم پسغومش! رو به مامانم مي گه تا حامل اين همون پيغوم پسغوم به فرد مورد نظر باشه... خب همين دوتا بسه براتون...تولد مامانم مبارك باشه...بهترين هديه براي تولدش اينه كه براش دعا كنيد تا حالش خوب بشه....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوازده ارديبهشت تولد عزيزترين منه...من ِ من!مهسای من!خيلي حرف داشتم واسه تولدش ولي چون چند روز پيش يك اتفاقي براش افتاده كه بابتش خيلي ناراحته (اون اتفاق مرگ يه پسر 15 ساله بود كه براي خونواده اش مثل يك عضو جدا نشدني بود)و منم از غمش غمينم چيزي نمي نويسم تا روزي كه دوباره شاد بشه... پ.ن.1...روز معلم رو به همه معلم ها تبریک می گم اولش به آبجی خانوم خودم....که دو ساله معلم شده...بعدش به تموم معلم هایی که داشتم..هم به چند تا معلم دنیا ی مجازی:داداش علی داداش سهراب و سید مهدی شریفی و آقای خلیلی و سرباز معلم جنوبی و آقاي بهمن ابراهيمي پ.ن.۲...روز پرستار رو هم تبریک می گم مخصوصا به فاطمه جونم که امسال خانوم پرستار شده پ.ن.۳كري هاي پرسپوليس و استقلال تو پست قبل بيشتر شبيه شوخي بود.زياد جدي نگيريد..وقتي رو تيم محبوبت تعصب داشته باشي اين اتفاقات مي افته.مگه نه؟ 88/02/06 :: 14:17 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام....حال و احوال خوبين خدا رو شكر؟ امروز براتون دو تا عكس مي ذارم كه اصلا تزئيني نيست،جديد هم نيست.راستش رو بخواين مشكل اينجا بود كه هر وقت مي خواستم اين پست رو بذارم يك سوژه اي جلو پامون سبز مي شد كه مانع ام مي شد.خلاصه براي خودم كه جالب بودن براي شما رو نمي دونم والله. خب بريم سراغ عكس ها كه دو تا هم بيشتر نيست. ۱)
عكس اول: اين ماشين زاقارت رو كه مي بينيد براي چند وقت پيشه كه به طرز جالبي زينت شهر ما شده بود و كلي كلاس شهرمونو آورده بود پائين. اون پارچه نوشته كه خودش گوياي همه چيزه. اين ماشينه شئونات اخلاقي رو رعايت نكرده.البته راننده اين ماشين كه يه جوونه به قول مامان جاهل بوده و سرنوشتت هم مشخص نيست.احيانا مث سايرين يه پارتي پيدا كرده و داره خوش و خرم به زندگي خودش و عدم رعايت شئونات اخلاقي ادامه مي ده!چون اين چيزا تو شهر ما عاديه...گنده تر از اين جوون جاهل هم بودن كه دست به كارهاي.... زدن و بعدشم ترفيع گرفتن چه جورم.ولي گذشته از اين حرفها اون چيزا كه براي من جاي سواله اينه كه آخه آدميزاد با اين پيكان قراضه شئونات اخلاقي رو رعايت نمي كنه؟ اين جوون جاهل اگه زير پاش ماشين آخرين سيستُم بود چه مي كرد؟ ۲)
خب دومين عكس كه كاملا شخصي و خونوادگيه!بله اين عكسي رو كه مي بيند قبض محترم برق منزل ماست كه اولش بگم بنده به هيچ وجه حوصله نداشتم اين قبض رو اسكن كنم و به يه عكس ازش قناعت كردم.بگذريم شما درست مي بيند.مبلغ واريزي صفر ريال مي باشد(راستي صفر رياله يا تومن؟) بازم بگذريم غرض از گذاشتن اين عكس يه آرزو بود.بله آرزو...آروزم اين بود كه اي كاش به جاي قبض برق،قبض تلفنمون صفر(ريال يا تومنش فرق نمي كنه) ميومد.بعد اونوقت چي مي شد.چه خوش به حال من مي شد...حيف..واقعا حيف از اين بدشانسي...
پ.ن.1..ليگ هم تموم شد و ما هر چي توان داشتيم گذاشتيم براي دعا و تشويق براي تيم پيام و ذوب آهن.. شبيه بازي آخر پرسپوليس ليگ پارسال و بازي كثيف و تباني فولاد و پيام و رجوع قلعه نوعي استقلالي هاي شاه پرست قهرمان شدن...چقدر هم خوشحالن اوه اوه مث این ...تازه با پرسپوليس و اما: پرسپوليس پرسپوليس تيم تاج گفت پرسپوليس خاك عالم بر سرم
88/02/02 :: 23:21 :: نويسنده : آبجی سمیه!
اين روزها كه هيچ كس حوصله عاشقي ندارد و حتي جرئت ديوانگي، يك نفر پيدا شده كه دورتر از اين حوالي عاشق شود! اين روزها كه هيچ خودش را دوست ندارد يك نفر پيدا شده به قول سهراب دچار شود. خب دچار يعني عاشق! اين روزها كه آدميزاد كوله بار امانت الهي را بر زمين گذاشته يك نفر هست كه بار امانت را به دوش بگيرد. براي دوستي عزيزي كه اين روزها عــــــــــاشـــــــــق شده مي نويسم... مي نويسم براي تويي كه وقتي گفتي عاشق شدي حس عجيبي پيدا كردم.شايد آنقدر عجيب كه باور نمي كني.آسوده خاطرم كردي كه هنوز آدم هايي هستند كه ارزش معشوق شدن را داشته باشند.حتي اگر خيلي اندك باشند. راستش را بخواهي اولين روزي كه خبر از عشق دادي نگران بودم كه مبادا دل نازكت يك طرفه هواي عاشقي به سرش زده باشد اما حالا كه مي دانم كه خودت هم يك پا معشوق شدي بيشتر شادم. تو را خوب مي شناسم و مي دانم انقدر پاكي كه اين احساس را بازيچه چند روزه نداني. اطمينان دارم به عاشق شدنت چون هميشه ديگران را دوست مي داشتي و ديگران هم دوستت مي داشتند!مثل خود خودم. خب تنها كسي كه دوست داشتن ديگران را تجربه كرده باشد عاشقي را مي فهمد چون قلبش ناشي نيست،چون قلبت ناشي نيست. مي دانم كه طعم روزهايت عوض شده.روزهايت از جنس روزهاي رفته عمرت نيست.ايمان دارم كه توي تقويم امسالت يك خبرهايي هست. مطمئنم بعضي روزهايت يلدا مي شود و شايد هم روزي باشد كه انقدر برايت دلچسب بوده كه دلگير مي شوي از ثانيه ها و تو در گذر اين روزها بزرگ مي شوي. راستي ببينم تو يك حس مبهم نداري؟ مي دانم كه اين حس در تو جوانه زده. حسي كه اگر تمام فرهنگ لغت هاي دنيا را جلوي چشمت باز كني نمي تواني لغتي را برايش انتخاب كني و بگويي اين لغت حرف دلم را مي زند. عشق بي تفسير است مي دانم اين حس مبهم و مرموز دل نشين،لحظه اي رهايت نمي كند. طبيعت عاشقيت اين است كه تمام عاشقان دنيا يك چشمشان اشك باشد و يك چشمشان خون. بي بهانه غمگيني.بي بهانه مي باري.بي بهانه مي خندي.بي بهانه مي روي،مي آيي... عاشقيت يعني همين. همه چيز بي بهانه مي شود.خنديدن،گريه كردن،بغض كردن،رفتن دعا مي كنم اين حس دلهره آور دوست داشتني هميشه در كنارت باشد.اين دل نگراني و اضطراب.كه در اوجش شيرين است.دعا مي كنم به تكرار و عادت نيافتي روزهاي عاشقيت كه بيايد تمام زندگي روي مدار دوست داشتن مي گردد.كسي راست مي گفت شايد حتي كاكتوس را هم نوازش كني! هر چيزي را دوست داري.احساس مي كني كه دنيا را فهم مي كني.همه چيز را زيبا مي بيني...هر روز نو مي شوي.هر روز احساس مي كني متولد شدي.روزهاي عاشقيت يعني فهميدن اينكه چشم ها هم حرف مي زنند احساس مي كني كه حوا شدي و براي آدم شدن معشوقت بايد يك سيب بيابي و او را وادار كني هبوط كني.و اين يعني ابتداي انسانيت يك معشوق! اينها را نوشتم تا خودت را اماده كني براي گريه ها، بغض ها،قهر و آشتي ها،دلواپسي ها،خواب ديدن ها و نخوابيدن ها،خستگي ها، دعا خواندن ها،براي خود فراموشي ها...براي شوق ديدن و در انتظار ماندن..اصلا عشق يعني انتظار اين روزها تمام تو در يك قلب خلاصه مي شود.اين را مي توان از تپشهاي نصفه نيمه اش فهميد.. بي تابي اش اعتراف مي كند......هواي قلبت را داشته باش حواي اين روزها... حواي اين روزها: دعا مي كنم كه عاشق بماني....و عاشقتر شوي... دعا مي كنم كه با اين عشق اوج بگيري..آنقدر اوج كه قلبت هم قد آسمان شود. عاشقيتت مبارك حالا مي داني چرا مي گويم بيشتر از هميشه دوستت دارم؟
|
||