تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
88/01/30 :: 7:4 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

جناب آقاي قيصر امين پور!

سلام

قبل از هر چيز بگويم كه مي خواهم اصول تمام نامه ها را زير پا بگذارم و با صميميتي كه در تو سراغ دارم برايت نامه بنويسم.

نامه اي كه ساده و صميمي است...بوي شعر و داستان نمي دهد...يادم هست صفحه 98 آينه هاي ناگهان اين را نوشته بوديد.

بر خلاف تمام نامه ها حالتان را نمي پرسم.چون مي دانم كه خوب است.

و مي دانم كه شادي  و  يك سطر در ميان آزادي.. صفحه 26 دستور زبان عشق ...از خاطرم نرفته.

بهانه نامه ام را كه مي دانيد.يك بهانه ارديبهشتي است

مي داني عطر ارديبهشت مي آيد. روزهاي ارديبهشتي كه برايش صفحه 68 آيينه هاي ناگهان اسپند دود  كرده بودي را دوست مي دارم.اما اين نامه را در يكي از ساعات فروردين برايت مي نويسم.

روزهايي را مي گذرانم كه سقف خانه و چتر همسايه خيس باران است.

چقدر جايتان سبز است.به يادتان صورتم را زير آسمان گرفتم...باران باران دوباره باران باران هشتاد و نهمين صفحه دستور زبان عشق....را خواندم

بگذريم روزگار بر شما چگونه مي گذرد؟به گمانم دردواره هاتان به پايان رسانيده و روزهاي خاكستري تان ته كشيده و دردهايتان را مثل يك جامه نزار از تن بيرون كشيده ايد...درست است كه توي پانزدهمين صفحه آينه هاي ناگهان اين را كتمان كرده بوديد.

راستي يك سوال داشتم؟

از ما گلايه نداريد كه حواسمان به سوت قطارتان نبود؟باور كنيد صداي سوت را نشنيدم. خيلي زود راه افتاده بود و  ما را هم براي بدرقه خبر نكرده بودند.

تازه خبر سفرتان را با يك اس ام اس فهميدم آن هم سه شنبه تلخ بي حوصله كه عجيب شبيه سه شنبه هفتاد و چهارمين صفحه همه گلها آفتابگردانند تو بود..خدا شاهد است آن روز مثل اين روزها باران مي آمد و من در پياده رو خيابان از آسمان تقليد باريدن مي كردم.

قصد توجيه ندارم، اما شما بي بال پريده بوديد.باور كنيد نمي دانم بالهايتان را كجا جا گذاشته بودي.آخر گفته بوديد شب ها كه مي خوابيد خواب بالهايت را مي بيني و صبح كه مي شود جاي خالي بال را روي دوشتان احساس مي كنيد. توي صفحه 133 آينه هاي ناگهان اين خوابت را تعريف كرده بوديد...نمي دانم شايد هم گم شده بود.

 اگر بالتان را جايي جا نگذاشته بوديد يا گم نمي شد، لااقل صداي پر زدنتان را مي شنيديم و به بدرقه  تان مي آمديم و دستي از روي ادب و ارادت و علاقه برايتان تكان مي داديم.

اما باور كن وقت رفتنت مانند بيست و نهمين برگ دستور زبان عشق از تعجب دهانمان باز بود و از آن پرواز پرواز مي باريد...

مي داني كه هنوز باور نكرده ام رفتنت را. هنوز حس مي كنم حضورت را.دلم خوش است كه توي صفحه 15 دستور زبان عشق سر به مردن زده اي  و من منتظرم تا روزگار ديگري دستور زبان عشق را دوباره از سر بگيري و شعر نا گفته ات را بسرائي.

راستي من يادم رفته بود كه بگويم توي آن عصر خستگي و بي عصب،"هماني كه خودت توي صفحه 126 آينه هاي ناگهان نام گذاري اش كردي "در روزنامه ها از نامت خبرها بود....و تو تكرار شدي تكرار مثل صدو بيست و ششمين صفحه آينه هاي ناگهان اما هنوز مثل يك عشق مي ماني كه هر چه تكرار شود تكراري نمي شود.

حال  بگذار كمي از دلتنگي هايم برايت بگويم.

راهمان دور است و گرنه در حضورت مي نشستم و بقچه دلم را باز مي كردم و دردهايم را مي ريختم وسط كنار دردواره هايت.و گلايه مي كردم كه بعد از تو هنوز مثل صفحه شصت و ششم آينه هاي ناگهان درد دامنه دارد و از هر سويش كه مي خوانم درد است.

مي گفتم از نبردهايي كه نمي دانم در آن پيروزم يا شكست خورده.مي گفتم از قلبي كه چند روزيست عجيب فشرده است،از چشمي كه احساس مي كنم با عينك تار مي بيند،و روحي كه رد زخمي عميق تا قلبم بر آن نشسته است.

مي گفتم چقدر حسم شبيه حس صفحه شانزده كتاب آينه هاي ناگهانت شده.

مي گفتم كه چقدر مثل تو: خسته ام

چقدر مثل تو:جلد كهنه شناسنامه ام درد ميكند

چقدر مثل تو: تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي كند

و مي گفتم برايت كه مثل تو صفحه صفحه فصل فصل گيسوان من سفيد مي شود...درست عين شصت و ششمين برگ ‌آينه هاي ناگهان تو.

مي داني؟آرزو داشتم روزي روزگاري بيايم پيش تو و دفترم را بگذارم زير دستت و تو ورق بزني و بخواني و بخواني اما از بخت بد من بود كه تو حوصله ماندن نداشتي .من ماندم و آن حسرت هميشگي صفحه 49 آينه هاي ناگهان. ديدي چقدر زود دير شد و من به تو نرسيدم؟

و بعد از تو هيچ شاعري نتوانست حجم درد را بسرايد.چون تنها تو دردهايت، درد مردم زمانه بود... هماني كه جنسش نهفتني و نگفتني بود.همان صفحه شانزده آينه هاي ناگهان

قيصر كاش به اين زودي ها شناسنامه ات باطل نمي شد.كاش شمع هاي تولدت را باد سر مزارت فوت نمي كرد.اما عزیزی راست مي گفت  مرده ها براي هميشه جوان مي مانند و تو هم براي هميشه چهل و چند ساله مي ماني .

مرا ببخش كه به جشن تولدت  آمده  بودم اما نمي دانم چرا شبيه تو سر از مجلس ختم در آوردم همانطور كه تو توي صفحه 22 دستور زبان عشق سر از مجلس ختم در آورده بودي.

بگذريم وقتتان را زياد گرفتم و سر مباركتان را درد آوردم.نامه نوشته بودم كه تولد دوباره تان را تبريك بگويم...

و تبريك مي گويم...

و اين چند واژه ناقابل هديه تولدتان:

خوش به حال خاك ها

خوش به حال سنگ روي سينه ات                                  

كه مدتيست

پشت ميز درس تو نشسته اند

من خيال مي كنم

ترانه هاي تازه ات

بوي شبنم و ستاره مي دهد

شب كه مي شود

ستاره از لبت عروج مي كند

ماه پيش چشم تو هبوط مي كند

من خيال مي كنم

شب كه مي شود

زير سنگ قبر تو

شاعران خسته دل

در ميان عطر خاك

پشت ميز سنگ

شعرهاي تازه را

مرور مي كنند

راستي،           

          راستي قيصر،

                             بالت؟

                                       بالت  

                                              چطور است؟

                                                                       با احترام...سميه فروردين 88



88/01/26 :: 10:59 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

آرزو نوشت 1:

فلاني آرزوي اول!

مي داني ؟

خواب

چند

شب

پيش

را

دوست

مي دارم

كه

 در

خوابم

حالت

خوب

بود

مي داني؟

شبيه

يك

رويا

شده

وقتي

كسي

جايي

سراغت

را

از

من

مي گيرد

بگويم

حالش

خوب

است!

____________________

آرزو نوشت 2:

فلاني آرزوي دوم

مي داني؟

چقدر

دوست

دارم

شبيه

چند

روز

پيش

كه

حواست

پرت

شد

و

گفتي

سميه

دوباره

حواست

پرت

شود

و

بگويي

"سميه"

سميه

را

از

دهان

تو

دوست تر

مي دارم

_______________

پ.ن.1:سلام....اين هم يك جور نوشتن از دلتنگي هاست ديگر...چون بس عميق بود نه سطحي.دلتنگي را مي گويم ديگر.

معذرت مي خوام كه ناخواسته مجبورين اين حرفها را بخونيد....و بعد به جاي اينكه حرف دلتان را بزنيد هواي دلمان را نگه مي داريد  و تعريف مي كنيد.چيزهايي كه ارزش تعريف ندارد....مي دانم.و معذرت مي خواهم و تشكر مي كنم...

راسي تا يادم نرفته بگويم محض اطلاع توي معرفي وبلاگم نوشته ام كه اينجا زياد تولد مي گيرم.فكر كنم عادت كرده باشيد ديگر.پس لطفا.....در اين زمينه سكوت را رعايت كنيد!

پ.ن.2:براي كسي كه 27 فروردين تولدش است كتاب فروغ را باز مي كنم....از لابلاي آنهمه واژه و شعر اين را برايش(برايت) مي نويسم...

تو از ميان نارونها،گنجشكهاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت مي كردي                                      

وقتي كه شب مكرر مي شد

وقتي كه شب تمام نمي شد

تو از ميان نارونها،گنجشكهاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت مي كردي

تو با چرغهايت مي آمدي به كوچه ما

تو با چراغهايت مي آمدي

وقتي كه بچه ها مي رفتند

و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند

و من در آينه تنها مي ماندم

تو با چرغهايت مي آمدي...

تو دستهايت را مي بخشيدي

تو چشمهايت را مي بخشيدي

تو مهربانيت را مي بخشيدي

تو زندگانيت را مي بخشيدي

تو مثل نور سخي بودي

انگار فروغ بهترين تصوير را براي مخاطب من روي صفحه هاي سفيد سالها پيش كشيده...كسي كه قلبش مهربان، روحش به غايت لطيف و قلمش بسيار صميمي و  مثل نور سخي ايست. كسي كه بسيار دوستش داشتم و مي دارم...مخاطب مهربان كسي نيست جز خانوم ميترا لبافي عزيزم.

ميتراي عزيزم تولدت رو از صميم قلب تبريك ميگم....و بهترين ها رو برات آرزو مي كنم

__________________________

بعد نوشت:.ماري كه ناخواسته توي آستينم پرورشش داده بودم افعي از كار در اومد و نيشم زد و دنيا ساعاتي ست روي سرم خراب شده.به همين راحتي.

به روی خودم نمیارم نوشت....دیشب لیورپولم دقم داد و نبرد.چه بدشانسی بزرگتر ا زاین که تیم محبوبت توسط تیمی که یه نفرت تاریخی اززش داری یعنی چلسی صعود نکنه



88/01/21 :: 16:36 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

بـ ـــراي شـ ــادي روحــ ـت

انـ ـقـ ـدر فــاتحـ ـه مـي خـ ـوانـ ـم

 كـه بــ ـه رقـــ ــص آيــ ـد!

ـــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.۱...کسی نمرده..محض اطلاع.

پ.ن.2... كي مي دونه من چه جوری مي تونم قرآني رو كه اول يوزارسيف پيامبر، كريم منصوري مي خونه رو دانلود كنم؟

پ.۳..به دلمان نشست این قسمت یوسف پیامبر عجیب

پ.ن۴....چقدر خوبه آدم تو هر پستی تولد یه نفر رو تبریک بگه..

تولد داداش خوبم آقای محمد مهدی حاجی پروانه نویسنده دوست داشتنی همشهری جوان ۲۳ فروردینه که من همین الان فهمیدم....

خیلی تبریک می گم بهتون....من که خیلی نوشته هاتونو دوست دارم.هر وقت که همشهری جوان می خرم اول نگاه میکنم شما و آقای الف.نون.ب...احسان ناظم بکایی تو صفحه یادداشت نوشتین یا نه...مث امروز...که البته هیچ کدوم ننوشته بودیندر هر صورت تولدتون رو تبریک می گم مخصوصا با خانومتون و زهرا کوچولو....



88/01/17 :: 21:11 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

مي دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد.ضربات پتكي را كه زندگي بر من وارد كرده  پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما مي كنم.

انگار فولادي شده باشم كه از آبديده شدن رنج مي برد.اما تنها چيزي كه مي خواهم اين است:

خداي من:

از كارت دست نكش تا شكلي را كه تو مي خواهي به خود بگيرم.به هر روشي كه مي پسندي ادامه بده،هر مدت كه لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به كوه فولاد هاي بي فايده پرتاب نكن.*

*پائلو كوئليو

پ.ن.1..

اين رو 16 فرودين 84 تقويمم نوشته بودم.تقويمي كه بعد از چهار سال دوباره به دستم رسيد و عجيب چسبيد.جالب اينكه اين  متن رو در صفحه 28 خرداد نوشته بودم...!

پ.ن.2...

 خدا رو شاكرم كه دوستان زيادي دارم.دوستان ديده و نديده ايي كه عزيزند و از صميم قلب دوستشان دارم و شايد تنها راهي كه براي اثبات اين دوست داشتن بلد باشم، ياد آوري و تبريك گفتن روز شكفتنشان باشد.

تو اين پست مي خوام تولد دو تا دوست كه در حكم خواهر براي من هستند رو تبريك بگم.خواهراني كه دوستشان دارم...

اول تولد خانم طاهره قیومی رو از صميم قلب بهشون تبريك مي گم.تولد ايشون 18 روز بعد از شكفتن بهاره...

در نگاهت همه مهرباني هاست

قاصدي كه زندگي را خبر مي دهد!

تولدت مبارك

خانم قيوميبازم تولدت مبارك

تبريك بعدي هم براي مهدیای عزیز منه تولد مهدياي نازنينم 21 روز بعد از تولد هر سال جديدیه که به ما تحویل می دن

مهدياي خوبم تولدت مبارك... هميشه سبز و بهاري باشي



88/01/09 :: 23:3 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سلام....حال و احوال؟خوبين؟خوشين؟سلامتين!؟حسابي تو عيد داره بهتون خوش ميگذره ديگه..خب خدا رو شكر...

چون خيلي مظلوم افتاديم يه گوشه دنيا و هيچ كس هم ازمون نمي پرسه كه حالت چطوره ما هم خودمونو يه كم تحويل مي گيريم و مي گيم ما حالمون خوبه خوبه...روزگار به خوشي مي گذره.خدا رو شكر از وقتي بهار جان تشريف آوردن قدمش مبارك بوده و چشم حسود كور و گوش حسود كر بشه حس خوبي دارم.بزنم به تخته.اسپند دود كنم براي خودم خدا رو شكر سر حالم...تمام حس هاي بد ازم دور شده بازم خدا رو بي نهايت شكر.اين روزا حسابي مي خوابم و كم ميام نت...

امسال عيد تا الانش هيچ جا نرفتيم عوضش مهمون مياد...بعضي هاشون كه انقدر به آدم انرژي مي دن كه آدم كلي خوش به حالش مي شه.كلي آدماي خوب و مهربون...مخصوصا يه خونواده كه....

تو اين چند روزه دوبار رفتم دريا.كلي هم بهم انرژي مثبت داد بر  عكس دفعات قبل كه من بهش انرژي منفي مي دادم.يه چند تا عكس هم ازش گرفتم كه تو همين پست مي ذارم.

اما يه چيز خيلي خوب اينه كه من از هفت سالگي تا تعطلات عيد پارسال يا سرم به پيك نوروزي حل كردن چه خونه خودمون چه خونه مردم گرم بوده يا داشتم تحقيق مي نوشتيم و درس مي خوندم.ولي خيلي خوبه كه بعد از 15 سال يه عيد رو بدون درس مي گذرونم.اما فك نكنيد درس ندارم،درس هست ولي من دلهره شو ندارم.خب بازم خدا رو شكر...شما هم دعا كنيد كه من حالم خوب بمونه....

اگه شما هم مث ما تو خونه بودين حتما يه سري به دريا بزنيد ...فك كنم اينجوري هم بشه...

خب بريم عكسا رو نشونتون بدم...قبل از ديدن عكسا بي كيفيت بودنش رو ببخشيد...هم دم غم غروب بود و هم مه گرفتگي..ولي خيلي خوب بود عكسا رو نمي گما حال و هواي خودمو مي گم...

رودخانه چشم كيله كه محبوب منه....خيلي زيباست مخصوصا وقتي پرنده ها پرواز مي كنن يه صفايي داره كه بايد پخش زنده!حسش كني..

اينجا جايي كه رودخانه چشمه كيله به دريا مي ريزه.پرنده ها جمعشون جمعه...

 

اين دو تا عكس هم عكس درياست...تو مه گرفتگي چيزي معلوم نبود....اما عجيب آروم بود.حس توصيف ناپذيريه كه وقتي چشماتو مي بندي و گوش مي دي به تصنيف سنگ و موجها!

.اينم عكسه يه اسكلت يه ماهي بخت برگشته ايه كه احيانا از توليد به مصرف بوده.طفلي دلم براش عجيب سوزيد!

اينم يه لنگه كفشه كه خدا مي دونه چه جوري سر از اينجا در آورده.

خب از دريا كه بگذريم اينم قوري محترمي هستش كه نشونه مهمون نوازي مردم شهر ماست....قبلا آبي بود.الان رنگارنگ شده.

 تصوير صندلي هست كه ما نشسته بوديم.خب خاطره است ديگه..ماندگار شده توسط كي نمي دونم.!

اينم يه درخته خوشگله كه تقديم به شما...اسمشو هر كي مي دونه بهم بگه...در راستاي اينكه هر كي به گل دست بزنه شاپره نيشش مي زنه و  گل روي شاخه زيباست دست نزنيد بهش.نگاه كنيد و لذت ببريد.

خب خوش گذشت؟بيان به شهر ما...قشنگتر از اين حرفهاست

جوجه تیغی به روز شد.سر بزنید خوب  آبجیم دیگه...

مریم عزیز من الان نجف هستش....دلم براش تنگ شده عجیب.خدا رو شکر تونستم امروز صداشو بشنوم

آقای سید ابراهیم نیاکی هم امروز راهی خونه خدا می شن....خوش به سعادتشون

پست جدید جاودانه ها رو حتما بخونید

حافظه من گویا نم کشیده اساسی...و تولد یه دوست رو یادم رفت!تولد یه دوست یه آبجی یه همکلاسی...یه دختر شاد و پر انرژی..یه دختر ایرووووووونی ...پریجونم ببخش که یادم رفت ولی تولد زیاد زیاد مبارک باشه

در پناه حق



88/01/04 :: 21:44 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

فقط  پنج روز از بهار گذشت كه توي آغوش پدر و مادر آرام گرفت...و گريه كرد و خنديد و بزرگ شد...پدر و مادر هم خنديدند و خنديدند و خنديدند...و او شد پنجمين عضو خونواده...پنجمين عضو خانواده ما يه دختر خانوم خوشگل بود...كه انگار از برادرش كپي شده بود!!!....پنجمين عضو خانواده يعني آبجي من...زهره جوووووون...كه تنها دختر فرورديني خانواده ماست! خدا تو فصل هجوم بارون و بهار به خونواده ما هديه داد...

سيل شادي است و شادباش ها!

سيل گل بريز و گل بپاش

باز در دلم شكوفه مي كند

باغ كاغذين شادباش ها

تولد آبجيم مبارك!!!!

پ.ن.1...يه سلام عيدانه به همه تون....خوبيد؟روزگارتون خوش.خوش مي گذره ديگه تو اين روزهاي عيد و عيدي...انشالله كه دلتون شاد شاد باشه....اين اولين پست تولدانه! من در سال جديد بود تولد آبجي گل خودم كه امسال به مناسبت تولدش برام يه گوشي خريد..دسش درد نكنه....آبجي دستت درد نكنه ها..البته درباره آبجيم بايد بگم كه ايشون خيلي شاعره...خيلي فيلميه...يعني خفن فيلم دنبال مي كنه...كل تيتراژ ها رو حفظه + كل ديالوگها..تك تك سكانس ها رو.اگه يه فيلمي رو ده سال پيش ديده باشه در عرض يك ثانيه كل بازيگرا و عواملش رو براتون رديف مي كنه.اگه يه بازيگري رو طوري گريم كنند كه خودشم خودشو نشناسه ايشون مي گه كيه.!كلا مي شه ايشون رو در اين زمينه ها نخبه دونست.نخبه سينمايي...تولد مبارك آبجيم

پ.ن.2. اميدوارم  امسال تو خونه ام فقط از شادي و تولد و جشن بنويسم...حالا كه روزها روزهاي شادي هستش بايد بگم كه سه تا تولد ديگه رو هم بايد تبريك بگم...

اولش تولد سمانه حسینی عزيزم.آبجي نازنين خودم كه ماه هاست كه دنياي نت رو ترك كرده...اما من اميدوارم كه دوباره برگرده وقتي درساش سبك تر شد...سمانه عزيزم تولدت مبارك

دومين تولد واسه پریای مهربون هستش كه اونم مث سمانه تو نت خبري ازش نيست...و من نمي دونم چرا؟ مخصوصا اينكه گوشي خودش هم خاموشه..اميدوارم به زودي يه خبري به من بده.پرياي خوبم تولدت تو هم مبارك.

سومين تولد هم تولد كژال خانومه...كه برخلاف سمانه و پريا تو نت مياد و قبلا وب داشت اما حذفش كرد ولي به من كم لطفي مي كنه....(اينو خودش مي دونه براي چي مي گم)تولد اين خانوم خانوما رو هم تبريك مي گم....انشالله كه هميشه شاده شاد باشه....مثل پريا و سمانه.....

باز هم تولد اين 4 تا آبجيم رو تبريك مي گم از ته ته دلم....انشالله كه به همه ارزوهاشون برسن...شما هم دعا كنيد براشون



88/01/01 :: 16:34 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

حاج خانم خدیجه ثقفي همسر امام(ره) هم پر كشيد و رفت تا جوار حق...امروز پايان چند سال دوري ايشون از امام(ره) آقا سيد مصطفي(ره) و سيد احمد آقا(ره) بود...باور کنید برکت مملکت همین خانواده است!

خدا رحمتشون كنه....خدا به سید حسن اقا سلامتی بده....باز مانده این خانواده است با دلی که غرق خونه...خدا نگهش داره برای ما...

وبلاگ کیمیا ضامن آهو...کلیک کنید!