تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
87/11/30 :: 19:50 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

توي زندگيم هميشه غبطه خوردم به حال آدمهايي كه آرامش دارند

اين آرامشي كه ار آن حرف مي زنم هيچ شباهتي به آرامش قبل از طوفان ندارد و حتي آن آرامشي كه بعد از طوفان سراغ دريا مي آيد!

حرفم  آرامش بعد از ايمان است! آرامشي كه عجيب، غريب است!

گفتم غبطه مي خورم چون من از آن دست آدمهايي هستم كه هميشه چون بيد بر سر ايمان خود لرزيدم . يك نا آرامي و تلاطم دائمي كه هميشه با من بوده و هست كه از هماني كه گفتم آب مي خورد.

آدميزاد به حكم آدم بودنش دوست دارد چيزهايي را كه ندارد.منم به حكم آدم بودنم(علي الظاهر) دوست دارم اين آرامش را.

غبطه مي خورم به حال آدم هايي كه خدا آنقدر دوستشان داشت كه اين آرامش بعد ايمان را هديه شان كرد.

پ.ن.1 مخاطب اين پست من كسي ايست كه نديدمش اما ايمان دارم به اين آرامش بعد از ايمانش!آرامشي كه عجيب،غريب است!

پ.ن.۱..................وب خواهرم به روز شد



87/11/28 :: 9:52 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

رسم اين است وقتي چهل روز از رفتن كسي مي گذرد همه بيايند پيش داغديده دستانش را بگيرند و بگويند چه گذشت اين روزها بر تو...البته توي اين چهل روز تنهايش نمي گذارند.

وقتي روز چهلم مي آيد او را همراهي كنند تا سر مزار عزيزش...به او بگويند صبور باش...چهل روز كه گذشت كم كم با عزت و احترام لباس مشكي از تن درآورند...

اما داستان این قافله فرق مي كرد.قافله كه نه يك تن بلكه ده ها تن را از دست داده.... آفتاب آن روز كه غروب كرده بود غل و زنجير به گردنشان كردند و جسم ها را پاره پاره كردند.سرها را بي ني كردند و در جلوي قافله به راه انداختند.رفتند و رفتند...

چهل روز بعد از آن كسي نمي دانست قبر عزيزش كجاست.كسي نبود بيايد زير دستانشان را بگيرد و بروند دور قبر را بگيرند.بعد بگويند خدا صبرتان دهد...و بعد لابد لباس مشكي را..اصلا لباسي نمانده بود كه مشكي باشد يا نباشد...وقتي حرمتي شكسته باشد...چه دردي دارد اين قافله...زخم روي زخم...چه زخم عميقي

خدا صبرشان داده بود.خدا به يك زن عجيب صبر داده بود.چون يك قافله بود و يك زن.يك زن بود و صبوري...چه كسي مي خواست همدردي كند..چه واژه اي.همدردي...چه كسي اين درد را كشيده بود؟اصلا اين درد كشيدنيست؟روي كدام بوم و با كدام رنگ مي شد اين درد را كشيد.

اما چهره زينب،چشمان زينب اين درد را كشيده بود.فقط زينب درد كشيده بود...روي بوم تاريخ دردش را زيبا كشيده بود...

____________________________________

امروز هيچ حرفي براي گفتن و نوشتن ندارم.....دور شدم دور.....گم شدم گم...

اما دیشب تفال زدم به حافظ برای امروز...آمد

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم...هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

هوادارن کویش را چو جان خویش  داشت تا وقتی زنده بود زینب

                                                    


جوجه تیغی به روز شد



87/11/26 :: 13:51 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

براي دومين بار بعد چند سال امروز ديدمش...رفتم جلو.دستش را فشردم گرم گرم...گفتم چقدر خوشحالم از ديدنش تو چند دقيقه اي كه توي پياده رو پيش هم بوديم با هم خنديديم...از هم پرسيديم...از دوستان قديم!اما اين آشنايي قديمي اسمش از خاطرم رفته..همكلاسي بوديم.ولي نمي دانم كي؟..تو دبيرستان بود اين را مطمئنم...اما اسمش يادم نمي آيد حتي يادم نمي آيد كدام پايه توي يك كلاس نفس كشيديم.

راستش را بخواهي برايم مهم نيست..همين كه دوباره كسي از روزهاي گذشته مي آيد و مي بينمش برايم لذتي دارد عجيب.حتي اگر دستش را گرم گرم بگيرم و با او بخندم و اسمش از خاطرم رفته باشد.

_________________________________________

وبلاگ سياسي ام تغيير نام داد...از روشنگري به خاتمی:مردی از تبار باران ..خاتمی:مردی از تبار باران به روز شد با خرداد امتحان داريم...منتظر نظراتتون هستم...



87/11/24 :: 20:20 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

اگه تو تقويم نگاه كني مي بيني واسه 13فوريه يا 25 بهمن هيچ مناسبي نوشته نشده.ولي اين روز چند ساليه كه به طور  غير رسمي غلغله به پا كرده! ولنتاين  تو  تقويم خيلي ها يه روز رسمي خيلي مهمه و حسابي نون خيلي ها رو تو روغن انداخته.

اما من كاري به فلسفه اين روز صادراتي ندارم.اينكه اين روز شرقي نيست. اينكه اين روز كپي سپندارمزگان ما  هست ندارم.اين كه امروز خيابونا شلوغ پلوغ بود.اينكه دست دخترا و پسرا عروسك و شكلات و خرس ولنتاين بود.اينكه خيلي ها براي رسيدن اين روز لحظه شماري مي كردن.كاري به اين همه ندارم.ولي قرمزي ولنتاين رو دوست دارم!

پ.ن.۱..كنكور به شدت سخت بود..صد در صد مجاز نمي شم.

پ.ن2....شب مي گذرد رو مي بينم.با تمام استرسي كه وارد مي كنه بر من.و با تمام محير العقول بودن بعضي سكانس ها.شايد مهم ترين دليل ديدنم بودن مجيد مظفري توي اين فيلم باشه.مجيد مظفري از معدود بازيگر هايي هست كه فوق العاده براش احترام قائلم و بهش علاقه مندم.انقدي كه حتي تو فيلم هايي كه ازش مي بينم دوست ندارم بميرد.صميميت و رواني بازي كردنش منو هميشه ميخكوب مي كنه....توي شب مي گذرد وقتي حيدر (مجيد مظفري)كشته شدحس غريبي سراغم اومد....باور كن حتي توي فيلم هم دوست ندارم بميرد.

 

پ.ن.۳.پرسپوليس

پ.ن.۴..هرجا به اسم آبجي سابق كامنت گذاشتم اشتباهي بوده.يعني اشتباه من بوده.من همون آبجي سميه ام..!


باز هم مساوي!



87/11/21 :: 19:25 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

اين روزهايي كه داره از جلوي چشماي ما رد مي شه خواه نا خواه مثل هميشه عادي نيست.

مثلا تو همين دنياي مجازي  كه بچرخي مي بيني خيلي ها از همين روزهاي غير عادي مي نويسن!

اين روزها براي من هم مثل هميشه نيست..به خيلي دلايل..اما يه دليلي هست كه مشتركه  كه اون هم روزاي بهمنه...روزايي كه همه چيز حول و حوش انقلاب مي چرخه...حتي اگه نخواي نمي توني بي تفاوت باشي...اصلا همين آهنگ هايي كه همه ازش حرف مي زنن...همين فيلم هاي تكراري كه از روزاي اول انقلاب هر سال پخش مي شه.هم براي كسايي خاطره انگيزه كه اون روزها را نفس كشيدن و هم براي مايي كه اون روزها رو شنيديم.

.....

اين روزها من به كاغذ رنگي اون روزها فكر مي كنم...به اينكه شايد تو دوران مدرسه خيلي بيشتر از الان روزهاي بهمن رو حس مي كرديم.چون خودمون تو تب و تاب بوديم.اينكه از چند روز قبل از 12بهمن بايد كلاس ها رو تزئين مي كرديم با كاغذ رنگي ها مخصوصا كسايي كه قد بلند تر بودن و بايد مي رفتن رو ميز و نيمكت ها...استرس درست كردن روزنامه ديواري...پيدا كردن قشنگ ترين عكساي امام كه شايد از تو صفحه اول كتاب ها كش مي رفتيم..روزايي كه انگار قحطي چسب هاي رنگي بود.روزهاي حفظ كردن آهنگاي انقلاب كه الحق سخت نبود..كي بود كه بلد نباشه.؟..شور و هيجان مسابقه هاي ورزشي..كه اين يكي رو خيلي دوست داشتم...دلم لك زده براي مسابقه هاي واليبال كه از كلاسا مي زديم تا تمرين كنيم...اينكه صبح هاي زود تو روزهايي باروني و يخ زده حتي  روزاي تعطيل قيد هه چيزو بزنيم تا بيشتر آماده شيم.....تا بين مدرسه هاي شهر اول بشيم....

اين نوستالژي مشترك همه بچه هاي ايرانه..مطمئنم..همه دوست داشتن و دارن اين روزها رو..حداقل براي فرار از سوال جواباي معلم ها...يعني روزايي كه به اميد برنامه هاي مدرسه درس نمي خونديم!

روزايي كه به اندازه تمام روزها اسم امام رو مي شنيديم!به اندازه تمام روزها احساس غرور مي كرديم.به اندازه تمام روزها سرود ايران رو مي خونديم.روزهايي كه خيلي دوست داشتني بود و هست!

ايران تولدت مبارك....

...........

اما براي خونواده ما بيست و دو بهمن يه جور ديگه اس....يه اتفاق خوبي كه تو روز انقلاب و در همون سال افتاد! اونم اينكه خواهرم متولد شده..(جوجه تيغي)

آزاده دلسوزترين آدميه كه تو عمرم ديدم.شايد بگيد كه چون خواهرشم دارم اين حرف رو مي زنم ولي اين همون خصوصيتي كه همه كسايي كه مي شناسنش بهش اعتراف مي كنن.

آزاده بهترين آبجي دنياست همين رو مي تونم بگم...و اينكه خيلي بهش مديونم....ديني كه هيچ وقت نمي تونم جبرانش كنم...

آزاده جونم تولدت مبارك

                                                             

اينم عكس دوسالگي آبجي جونمه...الهي فداش بشم...قرار بود اين عكس تكي باشه ولي ايشون از بس گريه كردن كه تنهايي عكس نمي گيره چون مي خواست تو بغل بابام باشه

............

امروز مريم (هموني كه تو پست پائيني براش تولد گرفتم...سكوت) خاله شد...خاله يه دختر نخودي(خودش مي گه ها!) به اسم هديه...چشم همه تون روشن

هديه كوچولو خوش اومدي!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

براي هديه كوچولو دعا كنيد...براي موندنش

_________________________

پ.ن.1.تولد آبجي آزاده ام رو اينجا مي تونيد بهش تبريك بگيد

پ.ن.2..پرسپوليس مي بره....حالا ببنيد



87/11/20 :: 8:34 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
اسپيكرتونو روشن كنيد+به جوجه تيغي سر بزنيد

87/11/15 :: 16:52 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

 

سر شب بود و آسمان بيدار

غرق تب بود و اندكي بيمار

توي جيبش يه قرص تب بر داشت

رفت و آنرا ز جاي خود برداشت

قرصي از ماه توي دستش بود

صورتش شد كمي به رنگ كبود

ماه را ذره ذره مي نوشيد

ابرها را يكي يكي پوشيد

نيمه شب كم كمك به خود لرزيد

عرق از صورتش كمي باريد

صورتش را ستاره ها شستند

زير لب شب بخير مي گفتند

آسمان رفت و اندكي خوابيد

توي خوابش يواشكي ناليد

پاي تختش ستاره ها ماندند

زيرلب امن يجيب مي خواندند

صبح آن روز خاك غرق شبنم شد

تب آسمان هم، كمي كم شد

7/11/87

 

پ.ن.۱...مي دونم شعر جالبي نيست.....

پ.ن.۲...چقدر خوبه ايراني هستيم...ايرانم:از اين كه عاشق تو ام حس غرور مي كنم


بعد نوشت!امروز ۱۷/۱۱/۸۷ تولد يه آقا داداشه...به اسم داداش مرتضي...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي بخشي نبايد عكس بچگي هاتو لو مي دادم

ولي داداش مرتضي تولدت مبارك



87/11/12 :: 22:19 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

چند سال پيش متولد شد....در چهارده بهمن!

دوستش دارم.خيلي زياد....بي حد و بي نهايت...

از بين تمام آدمهاي دنيا رازي را كه فقط قبل از او يك نفر مي دانست به او گفتم...

هم قدم دلم بود و  هست....

حرفهايش سبز!

حتي سكوتش هم سبز!

رنگ غم و شادي ام را مي شناسد!

به احساسم احترام مي گذارد!

به او زياد بد كردم اما هميشه مي بخشد!

خيلي بزرگوار است

به غايت مهربان است و صبور!

برايم مقدس است چون مريم

رفيقي كه با او گريه كردم و خنديدم

هم پاي دردهايم بود و من نبودم هم پاي او

اطمينان دارم كه بسيار براي او كم گذاشتم

رفيق نديده ام است!

اما هميشه گرمي دستانش را توي دستانم حس مي كنم

صدايش چون آب روان آرامم مي كند

و حرف هايش رامم

دستم را مي گيرد كه گم نشوم

و اما من...

حرفهاي بسيار داشتم براي اين روز

اما سكوت مي كنم

به احترام سكوتش سكوت مي كنم

مي دانم كه سكوتم مانند سكوتش سبز نيست

اما...

اما در يك كلام

به مريمم مي گويم

كه مريمم...نازنينم...طلوع دوباره ات مبارك

اولين سال تولدت هست كه هستم

اما نه در كنارت

مريم نديده ام...

شادم كه در اين طلوع دوباره ات شاخه اي از نورت بر من مي تابد....  

پ.ن.1فكر كنم اين شعري كه پيدا كردم حرفهاي دل من باشد براي تو مريم نازنينم

 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

 

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

 

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

 

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

 

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

 

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

 

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

 

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

 

به جاي شمع ميخوام برات غم هاتو آتيش بزنم

 

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

 

تو غم هاتو فوت بكني منم ستاره بيارم

 

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

 

پ.ن.2....12 بهمن تولد حميد محمدي بود...اين روز رو بهشون از صميم قلب تبريك مي گم...

پ.ن.3..امروز آسمون واسه چند لحظه ما رو سنگ صبور خودش دونست و باريد...خيلي وقت بود بغض كرده بود.وقتي آسمون غريد من از شادي نمي دونستم چه كنم!اين روزها از نبودن باران غم سنگين به دل داشتم....

 

 



87/11/11 :: 11:45 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

من لي غيرك؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

 

هان خدا؟



87/11/09 :: 8:45 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند

از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند

از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند

از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند

از انسانها غمي به دل نگير،زيرا خود نيز غمگينند؛با آنكه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند

و....

اين حرف دكتر شريعتي داره ديونه ام مي كنه



87/11/05 :: 19:25 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

هي دانشگاهم تموم شد…يعني 99 درصد دانشگاه…

اون يه درصد هم با نمره هاي اين ترم (كه فوق العاده است)و يه امتحان تموم مي شه…(به خاطر يه اشتباه آموزش مجبورم يه امتحان اضافي بدم نگاه كن چقدر من خوش شانسم.)

تموم  امتحاناي اين ترمم رو به بدترين شكل ممكن كه مي شد دادم

و براي اولين بار هم مزه تقلب كردن رو چشيدم...

حس ميكنم خستگي كه از مهر 84 شروع شده يه جا تو تنم جمع شدم…واقعا گيج مي زنم

و منم نياز دارم به يه استراحت طولاني...

اما مگه مي شه....؟با استرس كنكور چه كنم؟

اما خيلي ستمه روز آخر دانشگاهي تصويرت تو ذهن بچه ها خال خالي باشه

آره جانم خال خالي!!!!

آبله مرغون افتاده به جونم...

و من تبديل شدم به يه خال خالي خالي…

آخه تو اين سن و سال ؟سر پيري..

يعني ديگه اعصاب برام نذاشته...

مي خوام خودمو از درد دار بزنم...

اعصابم از يه وري نگاه كردن اين و اون ديگه خط خطيه!

مي خوام اصلا داد بزنم...آي جماعت من ايدز نگرفتم كه اينجوري نگام مي كنيد....

خوب چهار روز ديگه خوب مي شه ديگه...

حالا من دارم درد مي كشم.من دارم عذاب مي كشم شما ها چرا اينجوري نگاه مي كنيد...؟

اي مرغاي محترم چرا به هجوم آوردين؟من اخه چه كار به كار شما داشتم آخه؟

هيچ كس هيچ راه حلي نداره به من بگه؟اگه حالم خوب بود يه پست خيلي بهتر مي ذاشتم..ولي مرغا نمي ذارن

 

اينم يه نما از دانشگامون...البته ما تو اين ساختمون نبوديم..اين مال بچه هاي مهندسيهو كشاورزياين جماعت خوش شانس بعد از ما اومدن ساختمون خوبه رو دادن ب اينا ما رو تو ساختمون قديمي نگه داشتن....نامردا...ولي هيچ جا ساختمون خودمون نمي شه...عكسشو مي ذارم به زودي...



سر صلاة عيد غدير رفتي...

سي و اندي روز پيش...

رندش نمي كنم كه بشود 40...كه حجم روزهاي دور شدنت سنگين تر بشود!

تو رفته اي و خاطره هايت چشمهاي ما را آبديده كرده..

و دلم براي چشم هايت كه مثل عسل شيرين بود تنگ شده

من تو را درون قاب روي طاقچه باور نمي كنم..با آن قد بلند چگونه در يك قاب عكس جا گرفتي و زل زدي به ما؟

من باور نمي كنم اين مراسم هاي ختم را...ختم يعني پايان...يعني پايان تو؟

من فكر مي كنم آن پائين زير خروار خروار خاك ابتداي راه تو باشد...

اما تو خودت بايد باشي...خوده خودت...كه دستانت را در دستم بگيرم...حتي اگه نايي در آن براي فشردن دست هايم نداشته باشي.اما من دستانت را مي بوسم...

اصلا مي داني دلم مي خواهد دوباره كودك شوم و تو دوباره دست مرا بگيري و مرا از تمام بي راهه ها ببري و ساعت ها مرا هم قدم خود كني.؟

حاضري براي شروع اين بازي؟خودت مي داني كه كدام بازي را مي گويم...

كه من دوباره كودك شوم و  تو دوباره بابابزرگي كه دست نوه كوچكش را مي گرفت و از تمام بي راهه ها ساعت ها او را هم قدمش مي كرد ؟و من قول مي دهم كه نگويم خسته شدم

و دوباره بخندم كه و بيايم داخل خانه و ذوق كنم و بگويم چقدر هم قدم شديم....

من فكر مي كنم كه تو به من لذت قدم زدن را ياد دادي....

يادت هست آن روز را كه من و تو بوديم داخل اتاق و راديو پخشي كه هميشه كنار دستت بود. يك نوار داشتي كه يك مداحي كوتاه از بچه هايي كه مهمان امام رضا (ع) بودند و هي اين مداحي تكرار مي شد...و ما زديم زير گريه...

نبودي ببيني وقتي رفتي و ما گرد از روي اين راديو كه مدتها بود سراغش را نگرفته بودي گرفتيم و وقتي پخشش روشن شد دوباره همان مداحي بود...نديدي اشك هاي ما را...

اقاجان:چرا در اين روزها كه رفته اي به خواب هاي من سر نزدي؟قبل از رفتنت خواب پروزات را ديده بودم نه فقط من بلكه خيلي ها....

از وقتي رفتي خواب خيلي ها را سبز كردي الا من!...همه در خواب ديده اند كه تو داري يك جاي سبز قدم مي زني... يعني به خاطر تو خيلي ها خواب بهشت مي بينند...من هم دلم براي تو تنگ شده آخر..يادي از نوه كوچكت نمي كني.؟

يادت هست هميشه صدايم مي كردي سُمَي...و من چقدر حرصم مي گرفت..و هر كس مي خواست سر به سرم بگذار اين گونه صدايم مي كرد...اما من پشيمانم...دوباره صدايم مي كني؟

بابا بزرگ...نه به رسم قديمي آقاجان...

بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود

به زهد همچو تويي يا به فسق همچو مني

ز تند باد حوادث نمي توان ديدن

در اين چمن كه گلي بوده است يا سمني*

آقاجانم باورم نيست كه قاب شدي... آفتاب شدي...با زندگي بي حساب شدي...

در اين سي و اندي روز كه رندش نمي كنم بشود 40 خاطراتت چشم هاي ما را آبديده كرده است.

راستي آقاجان آن بالا عسل چشم هايت را به كي فروختي؟

------------------

*اين شعر تفال شب يلدا براي پدربزرگم بود..كه حك شد روي سنگ قبرش..!

سنگ قبرش؟خنده ام مي گيرد...!

تا مه راه و نپوشونده نگام كن.....اگه رو قله سردت شد صدام كن

يه رنگ مرده از رنگين كمونم.......من اين پائين نمي تونم بمونم!

 

اقاجانم

سيسموني به رنگ سال..به قلم خواهرم ...(جوجه تيغي) به روز شد..