تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
87/10/30 :: 18:58 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

امروز يه نظر داشتم كه يه خبر خوش داشت و اونم اين كه آقاي شاهسون صاحب سه تا دختر شدن....(اي جاااااااااااااان)

من تولد اين سه تا فرشته كوچولو رو به ايشون و خانومشون تبريك مي گم....

انشالله اين خونواده پنج نفره هميشه سالم و شاد باشن!!!!!!



87/10/23 :: 18:41 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

فرجه بس طولاني بود.

1-ساعتهاي خوابمان زياد زياد مي شه 

2-كمي هم به سلامت روحمان فكر مي كنيم

3-كمي هم به روياها و تصميماتمان

4-يك نگاهي به تقويم و فهميدن اين نكته كه فرجه ها دارد تمام مي شود

5-يك ستاد روحيه دهي باز مي كنيم و تكرار اين حرف كه ما مي توانيم

6-يك نگاهي به جزوه ها مي ندازيم

7-زود زود خسته مي شويم

8-زماني كه مغرمان error مي دهد

9-وقتي كه كلا هنگ كرديم

10-روز كه شب مي شود...يعني شب مخوف امتحان

12-صبح كه شد.در راه دانشگاه

13-وقتي دوستانمان را ديديم

14-وقتي استاد رو يهو در حياط دانشگاه مي بينيم و دليل مي آوريم كه مثلا فاميلمان مرده

15-بعد از امتحان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به جوجه تيغي حتما حتما سر بزنيد!آبجيمه خوب!



87/10/18 :: 14:58 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

مشق هاي كودكان ترك ترك

روي صفحه ها خون چكيده بود

تشنگي امان بريده بود

كودكان تشنه حسين

مشق می کنند روز اشك را

روي دفتري كه پاره بود

مي كشند شكل مشك را

پاي مشق هاي روز قبل

خط مي كشيد يا پدر يا عموي مهربان

آن عموي خوب

آن عمو كه توي چشمهاش

آسمان نشسته بود

كودكي نوشته بود توي دفترش:

آن عمو كه آب مي رساند

مثل ابرها

آن عمو كه مثل ماه بود

آن عموي من كه روي ني نشسته بود

او عموي مهربان كودكان خيمه بود

روي كاغذي به رنگ سرخ

دختري نوشته بود

روز چون به شب رسيده بود

روي قله اي به رنگ سبز

كودكي غروب كرده بود

كودكي كه قصه مي شنيد:

آن عموي مهربان

رفته تا فرات

تا براي تو

آب را بياورد

تو بخواب مادرم

كودكي كه خواب بود

مثل غنچه هاي نو شكفته بود

او

همان برادرم

خواب آب ديده بود.

توي خواب ديده بود

آنكه رفته بود تا فرات

مثل يك كبوتر سفيد

پر كشيده بود

ناگهان دلش شكست.

بعد از اندكي

روي قله اي نشست

روي قله اي به رنگ سبز

قله اي كه بعد از آن

رنگ حنجر برادرم گرفت

توي خط آخرش

دخترك نوشته بود:

مشق هاي امشبم

بوي اشك مي دهد

آن عموي من كه روي نيزه هاست

بوي مشك مي دهد*

________________________________________

*خيلي دلم مي خواست چيزي در شان امروز بنويسم...اين شد تمام دلم.

التماس دعا



87/10/15 :: 20:18 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

قمر بني هاشم.قمر يعني ماه! ماه بني هاشم.

ابالفضل.ابالفضل يعني پدر فضل.خودش هم انتهاي فضل و بخشش بود.

عباس.عباس يعني شير بيشه!

ابتداي قصه من اينجاست. روزي كه خيمه ها به پا شد در صحراي خشك كربلا. همه چشم اميدشان به عمو بود.عباس شير بيشه بود.نگهبان خيمه ناموس پيامبر.چون ماه مي تابيد و شبان تاريك كربلا را روشن مي كرد.عابد شب بود و شير روز.

درس رزم از مرد خيبر شكن آموخته بود.چنان شمشير به دست مي گرفت با آن قامتش،قيامت به پا مي كرد.تا بود قلب خيمه ها آرام مي تپيد

ماه شمشير به دست!

دل عباس پر از عشق حسين بود.اين عاشق است كه به معشوقش بايد ابهت و عزت دهد.عاشق بايد رسم عشق ورزي بداند.آبروي معشوق به عاشقش است.حالا كه عاشق خودش معشوق است معشوق خودش عاشق.حسين معشوق و عاشق عباس،عباس عاشق و معشوق حسين.در آسمان دل حسين اين ماه رخ عباس است كه مي تابد.

روز ذبح عظيم فرا رسيد!ماه مي خواهد شمشير به دست گيرد.

حسين رخصت جنگ نمي دهد.

بمان برادرم...هنوز تا غروب مانده است.

بمان برادرم .. اين زنان مصيبت ديده اند اما وقتي عمود خيمه تو را مي بينند صبور مي شوند.

بمان برادرم.. كودكان تا وقتي ماه رخ تو را مي بينند تشنگي را تحمل مي كنند.

بمان برادرم.. براي خاطر زينب

عباس در رفت و آمد است بين خيمه ها با دلي غرق آشوب.آسمان امان نمي دهد از آتش...از هر خيمه اي صداي انا عطشان مي آيد.كودكان تن به خاك سپرده اند.

 چه مي توان كرد؟سه روزي ايست كه فرات در حسرت ديدار چهره عباس است.اينكه عباس بيايد و عكس خود را در قاب دلش بياندازد.

سربازان حسين يك به يك مي آيند با قامتي رعنا و از جلوي چشمان عباس مي گذرند و تن پاك خود را به تيغ و سنان مي سپارند.عده از ايشان درس  رزم از او آموختند.عباس نظاره گر وداع واپسين حسين با عزيزانش است.چه رنجي مي كشد عباس...

فرياد تشنگي از هم خيمه ايي مي آيد.كارزار يا فرات...برادر شمشير را مي گيرد و مشك مي دهد.و فرات مي شود خيبر عباس.

عباس عين علي ايست.آري عباس همانند علي بود.او فاتح خيبر و بود و عباس فاتح فرات. عباس عين علي هم بود.آري.عباس چشمان علي بود در كربلا!

عباس رفت تا فرات...با حسين هم رفت.رفت و رجز خواند...رجز مي خواند تا دل حسين گرم شود. رجز خواند... رجز!به فرات رسيد.. چشمان فرات روشن شد آب را در دستانش گرفت...قلب خيمه ها دارد مي ايستد..و تو اينجا موج مي زني؟ مشك پر آب شد و باز گشت..تيري به صورتش خورد...باز رجز خواند براي دل حسين... دستانش را قطع كردند...رجز خواند و رجز خواند....تيري بر چشمان او بوسه زد...سرش را خم كرد...در جلوي ديدگانش خيمه ها آمد...تير بيرون نيامد...رجز مي خواند و باز هم رجز.تا اينكه عمودي بر سرش نشست..عمود خيمه او هم نشست...و قلب خيمه ار تپش ايستاد..و چشمان تشنه از گريه سيراب شد...

چه باشكوه بود پايان عباس..ماه را به ني كردند.

 



87/10/14 :: 19:38 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

هفت روز بعد از محرم 1369 سال پيش چهار هزار نيزه دار دور فرات را گرفتند. آب افتاد دست يزيد...و كسي فكري به حال كوچكترين سردار حسين نكرد...كسي كه پدرش گفت آيا نمي بينيد كه او از عطش لبانش را چون ماهي باز و بسته مي كند؟لابد ديده ايد كه ماهي وقتي از آب دريا جدا مي شود چگونه لبانش را باز و بسته مي كند.

كسي از سپاه ظلم فكر نكرد كه شايد فرات بي تابي كند. من فكر مي كنم اين سه روز فرات سكوت كرد كه صداي موجش حسرتي را به دل كودكان نياندازد.

_______________________

خيلي وقت ها شده با خودمان گفتيم كاش در كربلا بوديم تا حسين را ياري كنيم؟اما واقعا ياري مي كرديم؟

كسي هميشه مي گفت روي منبر كه كاش من در كربلا بودم...تا يك شبي در خواب ديد در صحراي كربلا از حسين(ع) رخصت جنگ مي خواهد.حسين گفت بايست در جلوي من تا نماز بگذارم. در عالم خواب هنگامي كه او در جلوي امام حسين(ع) ايستاد هر تيري كه سوي امام روانه مي شد خودش را به كنار مي كشيد و تير به امام اصابت مي كرد.چند بار تكرار مي شد اين تيرها!

فكر كنم بدانيد كه امامم به او چه گفت؟

در كربلا ياران امام آدمهاي معمولي نبودند.نابغه هاي دوران بودند.چه بزرگان سپاه حسين و چه كودكان.

همه گلچين شده حسين بودند. همه جزء عالمان بودند.چه آنها كه رفتند به روي ني و چه آن ها كه رفتند به اسارت.

تو فكر مي كني مي توانستي جاي كدام يار امام باشي.؟مي تواني لحظه اي فكر كني عزيزانت در جلوي چشمانت آن هم فقط در يك روز از كنارت بروند.آن هم طوري كه سري را ببرند،جسمي را مثله كنند،در تشنگي... آن هم در اوج بي گناهي.عزيزانت يعني،پدر،برادر،فرزند،كودك...مي توانستي؟

اينجاست كه بي گناه سرش پاي ني مي رود و بالاي ني هم....

آيا لباس صبر را تو مي توانستي به تن كني؟



87/10/12 :: 22:20 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

....هيهات!نگاه كنيد آن هم به دقت و ببينيد سزاوار است پيرو چه كسي باشيد؟ از كسي پيروي كنيد كه شارب الخمر است يا از كسي كه صاحب حوض كوثر است؟از كسي كه در خانه او آواز خوان هاي مست وجود دارد يا از كسي كه در بيت او وحي و قرآن است؟از كسي كه در خانه او هوسراني و آلات لهو و كعب و پليدي است و يا از كسي كه در خانه او پاكي و نشانه هاي خدا است؟

چگونه براي شما كشتن اب عبدالله الحسين(ع) امكان پذير لست تا مادامي كه من كه ذريه علي(ع) هستم زنده باشم؟

بيايد تا شما را به راه كشتن امام حسين(ع) آگاه كنم، به قتل من مبادرت ورزيد گردن مرا بزنيد، تا مراد شما حاصل گردد.

اين خطبه حضرت زيبارويان حضرت عباس (ع) در هشتم ذيحجه در كنار خانه كعبه بود...راه قتل حسين(ع) همان بود كه عباس (ع) گفت!

_______________________________________

روزي مولايم علي(ع) به عباس (ع) كه در دوران كودكي به سر مي برد، فرمود: بگو«يك»، عباس گفت:«يك».مولايم علي (ع) فرمود:بگو «دو» عباس در پاسخ گفت: من با آن زباني كه يك گفته ام و به يكتايي خدا اقرار نموده ام شرم مي كنم كه بگويم:دو و از دايره يكتايي خدا خارج گردم.مولايم علي(ع) دو چشمان عباس(ع) را بوسيد.

___________________________________

محرم 1369 سال پيش كه بر خلاف اين روزها بي باران و خشك و داغ بود...زينب تنها نبود...زينب خسته نبود..زينب بي يار و ياور نبود..خبري از خرابه شام نبود.

محرم 1369 سال پيش عمود هيچ خيمه اي خوابانده نشده بود.عمو عباس همان شير بيشه حواسش به تمامي خيمه ها بود.

محرم 1369 سال پيش هيچ تني زخمي نبود...هيچ تني بي سر نبود.

محرم 1369 سال پيش هيچ سري روي ني قرآن نمي خواند.

محرم 1369 سال پيش آخرين روزهاي با هم بودن بود.



87/10/11 :: 21:37 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

انتفاضه یعنی انقلاب سنگ....چند قدم آن طرف تر تا همین چند روز پیش مردم با سنگ هاشان انقلاب می کردند.

حالا این روزها حتی سنگ ها توان انقلاب ندارند یعنی کسی نمی تواند نه شاید درست نباشد کسی نیست تا سنگ ها را رها کند..

اما ایمان دارم همین خانه های ویران شده سنگ های فردا هستند..این خانه آوار می شوند روی سر اسرائیلی ها..

کاش یک نفر دوباره خالد اسلامبولی را زنده می کرد ..تا اینبار حسنی مبارک را به درک واصل می کرد.

....



87/10/11 :: 14:13 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

اي دوست، اي برادر، اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل عام گلها را بنويس!*

پ.ن.1..در غزه آغوش هر پدري، آرامگاه كودكانش مي شود....

پ.ن.2...در كجاي اين مانده ايي و زانوي غم به بغل گرفته اي و سر به زانوهايت مي گذاري و مي باري؟قلب پنجره ها از تپش ايستاده و آينه هاي شكسته تكرار مي كنند قامت خونين برادرانمان را

كجاي اين دنيا مانده ايي مرد سبز پوش منتظر؟جاده رنگ خون گرفته و آفتاب از شرم ديدن مرگ غنچه ها خودش را حبس كرده است.و ماه صورتش را زير چادر سياه پنهان

كجاي اين دنيا مانده ايي؟ مي دانم كه تو همانجا در غزه ايي!كجايند ياران تو

من به فداي قلب صبور تو كه اين روزها به درد آمده است...

در اين قرن خونين كسي صداي هل من ناصر ينصرني تو را نمي شنود...

پ.ن.3شعر از فروغ



87/10/10 :: 16:51 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

عيب نداره ديگه از اين به بعد تا تو خلوت بايد  بشینم

مي گم آقا باشه مام خدا داريم

باشه آقا

اما چه بگي بيا چه بگي برو مي گم دوست دارم دوست دارم

با همه بدبختبام با همه روسياهيام بازم جار مي زنم آي حسين دوست دارم

با خماري حرمت مي سازم اين خماري رو از من نگير

عيب نداره بازم مي گم اگه كربلا رام ندادن اگه مدينه رام ندادن

اگه نتونتستم نجف رو ببينم سامرا و كاظمين و خاكشو ببوسم

مي گم دلم گرفت مي رم پيش امام رضا سرمو رو سنگ حرمش مي ذارم و عقده دلمو وا مي كنم

مي گم همه رفتن كربلا و من جا موندم

مي گم همه رفتن شيش گوشه رو ديدن و من نديدم

مي گم همه اومدن بين الحرمين راه رفتن و من نرفتم

چه نقشه هايي كشيده بودم بين الحرمين هروله مي كنم تو حرمت مي شينم.....*

______________

پ.ن.1...*نوايي اين خانه كه دل مي برد..دل بده...

پ.ن.2......اينجا تكيه ها و ديوار ها ،لباس مشكي و پرچم قرمز يا حسين،تمسال هاي عمو عباس، پيشوني بندها ، صداي مداحي ها،دسته ها،طبل و سنج،همه فرياد مي كنن كه محرم اومده...و امروز هوا سرده سرده..اين بادها وقتي مي وزند انگار دارن گريه مي كنن..باور كن هواي سرد اينجا يه جور ديگه است..انگار پريشون شدن..وقتي مي وزند يه حس دلهره غم انگيز مياد سراغت...دلت گريه مي خواد و چشمهات بي تابي مي كنه...

پ.ن.3..اين جا محرمه..غزه كربلاست...كربلايي پر از علي اصغر و رقيه و علي اكبر و قاسم...كربلايي پر از حسين و عباس و زينب...كربلايي پر از شمر و يزيد ..كربلايي در كنار آب!...اونجا انگار كسي نمي خواد حر بشه...

پ.ن.4.آهايي اونايي كه اين روزا مهمون كربلاي حسين هستيد،آهايي اونايي كه سر سفره امام رضا مي شينيد يادي از خواهرتون بكنيد...



87/10/08 :: 19:28 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

آتش، بس است

لطفا آن وجدان به خواب رفته تان را بيدار كنيد

و اين قصه را تمام ...

بگذاريد تا كمي كودكان اين شهر خواب گل ببينند نه گلوله

بگذاريد زنان اين شهر عمر دل بستنشان طولاني تر شود

بگذاريد دختران اين شهر قد بكشند

بگذاريد پدرها در ذهنشان روياي عروس شدنشان را بپرورانند

لطفا روياشان را با تانك له نكنيد

بگذاريد پسران اين شهر اندكي پشت لبشان سبز شود

بگذاريد مادرها براي يك روز هم شده قربان صدقه قد رعناي پسرشان بروند

لطفا آرزوهاشان را بمباران نكنيد

بگذاريد اين شهر، شهر بماند نه جايي براي جسد ها

بگذاريد درختان به سبزي بنشيند

تا بهار كه آمد بشود تاب كودكان شهر

نه تابوتي براي جسم كوچكشان

اينجا خنده را به گلوله مي بندند

اينجا وجدان را به بالاي طناب دار مي برند

اينجا زنان، صبح در آستانه در با چشمان گريان وداع مي كنند

و اندكي بعد نه زني هست نه آستانه دري

و مردي يا باز نمي گردد يا اگر بازگشت راه خانه اش را نمي داند

اينجا دفتر مشق بچه ها را به رگبار مي بندند

اينجا بچه ها از روي ناله مادر املا مي نويسند چند بار بي غلط

اينجا نعش برادر هايشان را انشاء مي كنند

اينجا آتش،بس نمي كند

آتش، بس است...

لطفا سكوتهايتان را بشكنيد

غرورتان را بشكنيد

نفس پرستيتان را هم

آتش،بس است

________________

ما بين تصاويري كه از غزه پخش مي شود يك صحنه بدجور درگيرم كرده..جايي كه جواني نعش كسي را به آغوش كشيده و فرياد مي شند حسبنا الله و نعم الوكيل

وبلاگ برادرم را بخوان



87/10/07 :: 11:31 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

با خنده نزن زخم به پيشاني مهدي

با گريه برو بر در مهماني مهدي

چون ماه عزاداري عباس بيايد

آغاز شود گريه طولاني مهدي*

____________________

پ.ن1...* شعر از خودم

پ.ن.2...محرم مي آيد بي درنگ...ماهي كه دليل راه حق است،و قافله اي در ره عشق قدم مي گذارد...هماناني كه شرط اول مجنون بودن را ادا كردند...اهل مصلحت نبودند كه پا پس بكشند از ترس مرگ..عزم سفر به جايي دارند كه مرگ در آنجا باشكوه ترين حادثه است.در اين سفر كسي نيست كه به هر دليلي عذر تقصير نيامدن بياورد...در اين وادي خون و جنون همه سالك اند...اين قافله عزم سفر من الخلق الي الحق دارند.



87/10/03 :: 22:48 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

اول سلام...

دوم معذرت..ببخشيد اگر اين روزها بر روح دلتان با قلمم خراش كشيدم...سعي مي كنم اين چند روز مانده به محرم حال و هوايتان را ابري نكنم...

اينكه مرگ و زندگي همسايه ديوار به ديوار هم هستند حرفي ايست تكراري...اما واقعيتي ايست پذيرفته شده

چهار دي ماه بهانه اي شد تا دوباره از تولد بنويسم.... و هم يادي كنم از تولدهايي كه فراموش نكرده بودم ولي نشد ثبت كنم...

اما امروز 4 دي ماه تولد يكي از خبرنگار هاست...البته يكي آن طرف تر از مرزهاي اين وطن...

من تولد جناب آقاي حميد روحاني عزيز رو كه در مالزي خبرنگار هستند رو بهشون تبريك مي گم...و از صميم قلب براي ايشون بهترين روزها و آرزوها رو دارم....اميدوارم كه هر جاي اين دنياي هستند قاصد خبرهاي خوش باشند...

_

اما تولدهايي كه جا ماندند...تولد دو خواهر عزيزم مريم سليمي(دلنوشته ها) و زهرا(قاصدك) كه تولدشون 29 آذر ماه بود رو با تاخير تبريك مي گم..با عرض معذرت از اين تاخير...

پ.ن...ممنون از فاطمه مهربونم بابت ختم قرانی که برای پدربزرگ مرحومم گرفت...فاطمه جان بازم ممنون



87/10/02 :: 21:52 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

7 روز مي گذرد و تو عصايت را جا گذاشتي

7 روز مي گذرد كه من فكر مي كنم كه تو رفته اي و دو قدم آن طرف تر قدم بزني

7 روز مي گذرد كه من منتظرم كه از پله ها بالا بيايي داخل خانه

7 روز مي گذرد كه من كه نه، ما باور نمي كنيم كه تو نباشي

7 روز است زل زده ايم به عكس تو و من خنده ام مي گيرد از ديدن عكست كه هي در گوشي مي گويي من رفتم ...

7 روز است..7 شب است...

7 روز  و 7 شب است..اصلا معلوم است تو كجايي...؟

من نگران توام..دلم آشوب است...صداي خنده ات پيچيده در گوشم اما چشمانم تو را نمي بيند

من فكر مي كنم كه اين روزها در كما هستم...و تو هم هستي..منتظرم كه از خواب بيدار شوم و تو دوباره مرا صدا كني

من فكر مي كنم اين روزها دارند به ما شوخي مي كنند..آن قبر،آن اعلاميه رفتنت،آن پارچه هاي سياه...

يعني واقعا تو رفتي؟آن هم 7 روز و 7 شب

سر صلاة ظهر عيد آرام آرام سرت را خم كردي اوستا...بدون هيچ سكراتي....رفتي...

عمو كه مي گفت از صبح آغوش باز كردي بودي و انگار كسي روبرويت نشسته بود كه در آغوشش بكشي..انگار فرشته مرگ مهمانت بود...

آخ كه من باور نمي كنم....آقاجان...

آن لحظه كه روح آب را مي بردند

تصوير درون قاب را مي بردند

آنقدر هواي دلمان ابري بود

انگار كه آفتاب را مي بردند....

شاعرش را نمي شناسم اما حك شده روي اعلاميه بابابزرگ

___________________

پ.ن.1...من دلتنگم و ناراحت...چيزي جز غم نمي توانم مشق كنم...ببخش اگر روحت را مي آزارم.