تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
87/06/31 :: 20:41 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
سلام...

الك دولك رو خط خطي كردم...

خواهم آمد...مثل قبل

اما تويي كه بدن نام و فقط با .... نظر مي گذاري اگه منو بشناسي مي دوني با آدمي كه ازم من پيش خودت ساختي زمين تا آسمون فرق مي كنم و اگه منو نمي شناسي و به حرفات ايمان داري با اسم واقعيت نظر بگذار و حرفات رو اثبات كن..

چه راحت تهمت مي زني و توهين مي كني...لااقل حرمت اين ماه رو نگه دار....

من خدا دارم و او شاهد كارها و نيت هاي من هست...از چيزي هم ترس ندارم چون آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است...

خوشحال مي شم دليل حرفات رو بدونم....

ــــــــــ

خدايا ممنون از اينكه اينقدر به من لطف داري...آقا داداش ها و آبجي خانوم هاي گل من ببخشيد از اينكه اذيتتون كردم چون واقعا بعضي حرفا خردم كرد...حلالم كنيد

                                     

                      

 



87/06/26 :: 21:42 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سلام....تو پست قبليم نوشته بودم كه 28 شهريور تولد وبلاگمه...فكر مي كردم خيلي خوشحال خواهم شد ولي به دلايلي نشد..يعني فكر مي كنم اين فشاري كه اين دو سال بهم وارد شد رو نتونم تحمل كنم...حداقل براي مدتي مي خوام ديگه مثل سابق نباشه..

تو اين مدت خيلي ها تعجب مي كردن از اينكه چرا من تو خيلي از وبلاگ ها نظر مي گذاشتم و چرا رد پاي من تو وبلاگ همه خبرنگار ها هست.فكر مي كردم كه به همه ثابت شده باشه كه من علاقه خاصي به خبرنگاري داشتم و دارم...كه انگار براي خيلي ها قابل هضم نبود...به همين خاطر لينك همه خبرنگاراي عزيز رو از وبلاگم پاك مي كنم با اينكه خيلي برام سخته ولي منو ببخشند.و باور كنند كه من با هيچ كس سر و سري نداشتم و هيچ وقت هم نخواستم واسه كسي مشكل ايجاد كنم....

از طرفي خيلي ها فكر مي كنند اسم آبجي سميه يه ريا كاريه يا جاباز كردن...به همين خاطر اين اسم رو هم بر مي داريم به همراه معرفي نامه ام...ترجيح مي دم با اسم بغض رهگذر كار كنم...

بدي هاي منو فراموش كنيد....

باز هم معذرت مي خوام...

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند
یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
از سادگی ایست گر به کسی تکیه می کنیم
اینجا که گرگ با سگ گله برابر است
اینجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
ما مي رويم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است



87/06/24 :: 6:52 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سه سال از هجرت پيامبر گذشته بود...واقعه اي نوراني رخ داده بود.علي(ع) و فاطمه(س) زندگي مشتركشان را آغاز كرده بودند...زندگي شان سراسر بركت بود و نور...

اما نوري در راه بود...علي(ع) و فاطمه(س) چشمشان را به راه مهماني نشانده بودند...

علي(ع) مي خواست براي اولين بار پدر بودن را تجربه كند و فاطمه(س) هم حس شيرين مادر شدند را...

15 رمضان ميهمان از راه رسيد(يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان)...

نيمه ماه خدا آمد و حسن در خانه مهر و ماه طلوع كرد.

 نامش را خدا انتخاب كرد...هم نام فرزند هارون...شبر يعني حسن....رسول مهرباني ها او را در اغوش فشرد و اذان و اقامه به گوشش خو اند...

حسن(ع) شبيه ترين فرد به رسول خدا بود...كسي كه پيامبر درباره او فرمود پروردگارا من او را دوست دارم و تو هم او را دوست دار كه او يكي از بزرگترين فرزندان من است...پيامبر به حسن وقار،سكينه و عز و شرف  و مجد خودش را داد...پيامبر پاداش دوستي با او را بهشت قرار داد.

افرينش بر كريم بودنش تكيه زده.او ريحانه محمد بود و فاضل دنيا و آخرت.

هم سفره و هم پياله فقرا بود...هيچ دستي را خالي بر نمي گرداند...حسن (ع)كريم ترين كريمان كارش بخشش بود قلبي به وسعت اسمان و زمين داشت...كم مي خواستند زياد مي داد....شرم داشت دستي كه به سويش دراز شده را تهي برگرداند.اصلا قبل از اينكه كسي حاجت را گويد حاجت روايش مي كرد.

مردي كه نشانه آيه تطهير بود...از دعايش درخت خشك خرما مي داد...از دعا و نمازش ملك رانده شده خدا بخشيده مي شود...

او كريم بود و كاري جز اين نداشت اما نشان غربت به سينه دارد...

 

 

ميلاد كريم اهل بيت مبارك همه تون...

 

                  

______________________________

 ۲۴شهريور...

                                 

چند سال پيش تو گير و دار جنگ يه كسي متولد شد كه يا اومدنش عراقي ها حسابي آتيش بازي راه انداختن و شهر رو بمباران كردن.مخصوصا نزديك بيمارستاني كه اين آقا كوچولو متولد شده بود.اما به يمن پاقدم ايشون اون بمب عمل نمي كنه و همه يه نفس راحتي مي كشن.

امروز تولد همين آقا كوچولوئه كه الان يه عكاس بزرگه...يه عكاسي كه حرفها و خواستها و دغدغه هاشون با عكس هاش ثبت مي كنه...كارش ثبت شاهكار خداست...

امروز تولد كسي هست كه مثل عكس هاش هميشه شفافه

تولد محمد جواد نعمتي عزيز....

داداش خوبم تولدت رو بهت تبريك مي گم....و برات بهترين ها رو آرزو دارم.

یک نفس یاد خدا، یک سبد خاطرآسوده و شاد، یک بغل شبنم آرامش صبح، یک هزار آینه از جنس دعا، همه تقدیم تو باد...

                   

++++++

سلام ....طاعات قبول.بازم ميلاد قشنك امام حسن مجبتي رو تبريك مي گم. اين پست وبلاگ اختصاصي تبريكه البته زودتر از موعد

خلاصه و جمع و جور مي گم كه زياد وقتتون رو هم نگيرم...

27 شهريور تولد فاطمه عزيز منه...فاطمه معروف به محكم 19 ساله از مشهد يك پرستار بالقوه كه تا چند روز ديگه به صورت بالفعل در مياد...

فاطمه گل من اولين نفري بود كه تو اين دنياي مجازي پيدا كردم...يعني اولين دوست مجازي من كه الان كاملا اين دوستي از مجازي خارج شده و به صورت يك دوستي واقعي در اومده.

كلا وبش هم سند خورده به نام كامران نجف زاده...البته مسبب دوستي ما هم همين وبلاگ آقاي نجف زاده بود...

هر جي ازش بگم كمه(فاطمه رو مي گما)..چون خيلي ماهه.....خيلي مهربونه.خيلي همزاد پنداري مي كنه با همه..خيلي هم اشكش دم مشكشه...خيلي دلسوزه...هميشه خودشو دست كم مي گيره واسه همين حرص منودر مياره...تو اين دوستي مجازي كه باهاش داشتم تا به حال كلي با هم دعوا كرديم...ايضاً قهر...كلي با هم خنديديم ايضاً گريه...كلي يواشكي حرف زديم...كلي هم غيبت كرديم ايضا ًحلالمون كنيد...با اينكه تا به حال از نزدييك نديدم همديگه رو ولي كلي خاطره دارم باهاش...

فاطمه گلم تولدت خيلي خيلي مبارك باشه...خودت مي دوني چقد دوست دارم پس قد همين دوست داشتن تولد مبارك....

 

____________________

_____________

تولدبعدي كه كاملا مربوط به خوده خودمه...يعي تولد اينجا....يعني تولد رهگذر...يعني تولد دوباره من شايد...

رهگذر

اي كه كوچه هاي چشم من

با صداي پايت آشناست

مدتيست از ميان كوچه ها گذر نكرده اي!

ايستاده اي؟

مگر تا به حال در ميان مه سفر نكرده اي؟

بهانه نام اينجا

28 شهريور 85 اين خونه ساخته شد...بهانه اش هم همون دوستي بود كه تو پست قبلي از دوريش گفته بودم...مي خواستيم كه از اين طريق فاصله دوري مون كم بشه كه نشد..اون هيچ وقت از اين خونه ها نساخت....بگذريم...

حالا رهگذر كوچولو داره وارد سومين سال خودش مي شه.نمي دونم چقدر بزرگ شده ولي واسه من خيلي عزيزه...نمي دونم شايد يه روزي كشتمش يعني حذف كردم...كه اميدورام هيج وقت اون روز نياد...از اينجا خاطره هاي خوب و بد دارم.اما خوب ها خيلي زياده..من دوستاي اينجا پيدا كردم كه بهترين بودند...

در و ديوار اين خونه رو زياد خط خطي كردم..از شادي و غم نوشتم..از تولدها و از اومدن ها و رفتن ها..از هر چي كه تو دلم بود...هيچ وقت به دروغ اينجا رو سياه نكردم.سعي كردم صادق باشم...

اگه اول اسمم رو آبجي گذاشتم سعي كردم كه واقعا بتونم يه خواهر باشم واسه همه تون.نمي دونم تونستم يا نه..نخواستم فيلم بازي كنم. خودتون مي دونيد اگه گاهي پاي حرفي يا درد دلي بوده چه از طرف من يا شما سعي كردم طرفم حس كنه من واقعا مث خواهرش مي مونم. شايد اين يه آرامشي مي داد.لااقلش براي من اينطوري بود...

خونه من كه تو معرفيش گفتم مال هر كسي كه رهگذر باشه پس مال تو هم هست....

خيلي ها تو نظراتشون كه اينجا ثبت كردن فك مي كنن من يه ادمي هستم كه مي خوام به قول معروف پاچه خواري كنم بخصوص واسه خبرنگارها...ولي واقعا اين طوري نيست.كسي گفته بود من سرم به آخور كسي بنده و ممكنه بخوام واسه كسي مشكلي پيش بيارم ولي باور كنيد كه من يه آدم كاملا معمولي هستم كه با كسي يا جايي سر و سرَِي ندارم..فقط علاقه خاصي به خبرنگاري و خبرنگارها دارم...همين

بعضي ها هم گفتن كه از تولدها ننويسم...ولي باور كنيد براي من روز تولد خيلي مهمه..يعني اين يه خصوصيتي كه هميشه داشتم..يه مدت فكر مي كردم كه شايد دارم اشتباه مي كنم ولي وقتي سري به تقويم هام مي زنم كمتر روزي هست كه تولد آدمهايي رو كه دوست دارم رو ننوشته باشم...نمي تونم قول بدم كه تولد نمي گيرم...

اما يه چيز خيلي خوب اينجا برام داشته و اونم اينكه دعاهاي شما براي من بود.مخصوصا اونايي كه تو مشهد هستند و قم...یا کسایی که گفتند تو سفرای زیارتی شون به یادم بودند...مي دونم كه دعام مي كنن و گاهي فكر ميكنم درسته امام رضا(ع) منو نطلبيده اما هستند كسايي كه سلام منو به آقاي مهربونم برسونن...خيلي ممنونم

راستي گاهي اينجا يه اتفاقاي افتاده...وقتي مي بينم كه اين دنياي مجازي همسايه هايي دارم كه همه شون يه جايي تو دل خدا دارن كيف مي كنم.يه همت كرديم و اينجا ختم قرآن گرفتيم...يا روزايي كه كيميا به كما رفته بود واقعا روزاي سختي واسه همه ما بود ...اين دعاها و اين يكي بودن ها خيلي ديدنيه...يا روزاي كه همه خوشحال بوديم...

دوستاي من ممنون از اينكه هيچ وقت منو تنها نگذاشتيد...همه تون رو دوست دارم.

بازم از اينجا بدي هایی که از من ديديد حلالم كنيد..باشه؟

راستی من تو این دنیای مجازی که زیاد آبجی خانوم و آقا داداش دارم بابا و بابابزرگم هم دارم

عباس آقا(کوهنوردی) بابابزرگم و بابا مهدی ضد و نقیض

 

                                

اینم کیک درخواستی...بعد افطار در خدمتیم

                  



87/06/19 :: 23:35 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
           

مفرد  مذكر غائب كي حاضر مي شوي ؟

                                  

 

___________

پ.ن.1...بيشتر از دوستت دارم ،دوستت دارم

 پ.ن.۲...

چه بسيار اي معبودم از غمزدگي هايي كه برطرف نمودي و اندوهايي كه به تحقيق زدودي و لغزشهايي كه ناديده اش گرفتي و رحمتي كه گستردي و حلقه بلايي كه حقيتا گشودي...

پ.ن.۴...به اینجا سر بزن....(چه خواهر شوهر خوبی ام)

پ.ن دلتنگي....خيلي سخته دلت واسه يكي خيلي خيلي تنگ شده باشه و دلت بخواد باهاش حرف بزني ولي نتوني بهش بگي....و هر روز بگي امروز ديگه زنگ مي زنه و اون روز شب مي شه و ...

پ.ن. دلتنگي 2...سه سال پيش همچين روزي زنگ زد گفت فردا مي آيم براي خداحافظي...5 سال گفت خداحافظ و نرفت اما اينبار واقعا رفت..مثل تمام آن 5 سالي كه گفت مي روم گريه كردم...21 شهريور آمد كه آمد او رفت...بغلش كردم اما خداحافظي نكردم...به سه نقطه بعد از خداحافظ اعتماد ندارم ..ترسيدم خداحافظي او را از من بگيرد...فردا كه بيايد مي شود سه سال...من و سه سال نديدن تو....حسنيه جان دلم برايت تنگ شده...سه سال از نديدنت مي گذرد....و سه سال از روزي كه تو تقويم 21 شهروير حك كردم:

او رفت ولي نه طبق قانون وداع

يك بار فقط به شيشه پنجره زد

من هميشه دلتنگ تو ام...چه وقتي در همين شهر و در كنارم بودي و خاطره ها ساختيم،خنده ها بر لب نشانديم و گريه هايي كه به پاي هم ريختيم...سه سال گذشت...يازده روز ديگر دوستيمان هشت ساله مي شود و من و مهسا تنهايي جشن مي گيريم...يادش بخير اولين روز دبيرستان..دخترك كرمانشاهي دلم را بردي يادت هست؟.همان روز اول ما سه تا شديم جدا نشدني ها....

چقدر ثانيه ها نامردند

گفته بودند كه بر مي گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان

بي جهت عقربه ها مي گردند....

حسنيه جان.....من شمال تو جنوب...راه دستانمان دور و  راه قلبمان نزديك...

به اميد ديدار روي ماهت....

سه سال خيلي سخت بود...خيلي

ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود

 



87/06/14 :: 17:30 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

خمیازه می کشم به بلندای آْسمان

خانوم خسته ام تو نداری یه لقمه نان؟

در آستین من همیشه یه چی وول می خورد

حالا که پول هست چرا مرغ شد گران؟

من در هجوم رنگ و مدل های با کلاس

خانوم محترم آن جنس را، همان؟؟

امشب شب سه سالگی کودک من است

خالی ترین دو دست فرو ریخت ناگهان

تو می شوی بزرگ در پیش چشم من

من می شوم خجل هر لحظه بی امان

من از نگاه تو شرمنده می شوم

فهمیده ای که هست این دست ناتوان

ای کودکم بخواب اشک مرا نبین

تصویر هدیه را از آن خود ندان...

شاید که سال بعد چیزی عوض شود

شاید اتاقمان پر شد ز میهمان...

۲۹/۱۲/۱۳۸۵ ساعت ۲۴...

 



87/06/12 :: 6:43 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سلام.طاعات قبول..

فك كنم خيلي از شماها پست آخر داداش کامران رو خونده باشيد..ازمون خواسته كه واسه بچه هايي كه بيماري خاص دارند يا يتيم هستند يه عروسك بخريم...و خرج آن چناني هم نداره...مي ارزه به همون حرفي كه گفته: فکرش رو بکن!هر بچه ای شب با اسباب بازی ای که تو براش خریدی بخوابه...
"مرا به خواب هایت ببر..".

يه ارداه و يه همت مي خواد كه به خوابهاشون سر بزنيم...خواب كسايي كه انگار تمام ماهها براشون رمضونه..خواب كسايي كه سفره هاشونم روزه مي گيرند...

بچه ها

 کاغذی بردارید

 بنویسید کبوتر زیباست

 بنویسید کلاغ بی نهایت زشت است

بنویسید که دارا فردا

قهرمان می زاید

 بنویسید که آذر

 بی عروسک هم

می تواند باشد

تا شب جمعه آینده

مشقتان این باشد

که پدر ، دندان دارد ، اما

نان ندارد بخورد

این مطلب رو بخون

 راستی روشنگری هم به روز شد



87/06/11 :: 23:21 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سلام خداي مهربان من...

مي دانم...اما بگذار بگويم..تو هميشه خوبي و من هميشه بدم.باور كنم يا نه اينكه دوباره نام مرا صدا كردي....

يعني ماه خودت آمد و دوباره چشمهايت را بستي به روي بدي هاي من.مي دانم كه ديدي بار گناهانم چگونه كمرم را خم كرده بود.ديدي كه من همين زودي هاست كه از دست خواهم رفت.

باور كنم يا نه كه خودت آمدي و در را باز كردي....باز كردي و ديدي وجودم غرقه در گناهست.اگر خودت اينهمه ستر نگذاشتي بود هيچ كس مرا حتي لايقي تفي نمي دانست.

مي دانم وقتي فرشته هايي كه براي من نگهبان كرده بودي نامه اعمالم را پيشت آوردند مي دانستند كه صاحب اين پرونده غرق سياهي، امسال به خانه ات راه نمي دهي.اما تو گفتي كه امسال هم بيايد شايد ...شايد برگشت.من خداي اويم و او هنوز بنده ام.شايد اميدي باشد.

و فرشته ها به ياد مي آورند كه كه سالهاست خداست دارد دستش را مي گيرد و سالهاست به او اميد بسته اما چقدر گستاخست اين بنده

مي بيني اينهمه گناه را ..مي بيني راه كج شده ام را...مي بيني دلم غرق شيطان شده ام را..مي بيني باج هاي مرا به ابليس...مي بيني وجودي را كه لايق آتش است......مي بيني كه درخت وجودم ميوه گناه مي دهد...مي بيني و باز صدايم مي كني....عجب صبري تو داري خداي من...

خداي من...خداي بزرگوار من ..خداي بخشنده من...خداي صبور من...خداي كسي چون من كه چشم بر بزرگي ات بسته ات...

خداي من ،اعتراف مي كنم به بدي خودم.. به خوبي تو...

اعتراف مي كنم به عاصي بودن خودم و كريم بودن تو

خداي من صدايم كردي...زير گوشم زمزمه كردي بيا ...بيا اين هم  امان نامه....بيا در خانه ام باز است براي تو...بيا تو ...بيا اين آتش..اين آتشي است كه آتش گناهت را گلستان مي كند..ماه من سوزان است..رمضان است...

پروردگارم خودت مي داني كه به انبوه گناهانم واقفم...گاهي كه فكر مي كنم من اگر خدا بودم هيچ وقت اين بنده را نمي بخشيدم اما ...اما من كه خدا نيستم تو خدايي...

خداي من شرم دارم از دعوت شدنم به مهماني ات...منو اينهمه بدي بنشينم پاي سفره اي كه فرشتگان بر جاي جايش نشسته اند.

خداي من دستم را رها نكن كه من كودكي گستاخم..اما نگذار كه شيطان شوم...دستان من را رها نكن....مي ترسم گم شوم.مي ترسم دوباره شيطان اين كودك هميشه را گول زند و از شهر تو خارج كند.چشم از من برندار.خدايا خواهش اين بنده را نديد نگير...

خداي من ياري ام كن كه تمام وجودم به اطاعت تو روزه دار باشد....چشم و زيان و دست و پا ..فكر و روحم مطيع تو باشند...

خدايا شيطان را در كمين من قرار مده...

خداي من ....ممنون....ممنون از دعوت دوباره ات...ممنون از اينكه هنوز اميدواري به من....ممنون که دوباره دستای یخ زده منو تو دستات گرفتی...

                                                               با احترام بنده بد تو...سميه

_________________________

سلام ...

حلول ماه مبارك و شيرين رمضان بر همه تون مبارك...تو اين ماه عزيز ازتون خواهش مي كنم كه اين بنده بد خدا رو از ياد نبريد حتي اگر يكبار باشه...خواهش مي كنم...

ازتون ميخوام كه همه ما براي هم ديگه دعا كنيم تا دستاي دعامون به دامن خدا برسه...چون اين وسط نفسهايي هست كه از خدا بدجور دلبري مي كنن.به حرمت همون نفسها انشالله كه دعاهامون مستجاب مي شه...

_________________

از همين جا به فاطمه عزيزم قبوليش رو در دانشگاه تبريك مي گم...خانومم پرستار !!!!!!!!!!!! مباركه...

ولي عزيزم نبينم ديگه به دانشگاه آزادي ها توهين مي كني ها .... با اومدنت به دكتر جاسبي كلي روحيه دادي... مبارك باشه ..من اينجا دم در منتظر وصول شيريني هستم....ok؟

________________

به بركت ماه رمضون آسمون باروني و زمين خيس شد....



87/06/08 :: 0:20 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

آري

تقديم به "تو"

تويي كه تمام شاعران جهان را تسخير كردي

سند صفحه هاي اول را به نام تو زدند

تويي كه در همه جامه ها در امدي

اما

 هنوز

بي تن پوشي

تن پوشت فقط انبوه كاغذهاي سپيد

كه با تن خسته و خيس عرقت

چرك شان مي كني

و منتظر مي ماني تا دوباره سپيده اي از ميان برگه تو را به خود بخواند

و بعد چون برهنه اي كه تن به موج دريا مي سپارد

تن به عرياني مي دهي

تا در آغوش برگه اي سپيد بيارآمي

تا خستگي ات در برود

بعد آنگاه

و در تاب قلم بالا مي روي

و بعد مي نشيني ميان هجاها

تا معني شان دهي....

تا بزرگشان كني

و آن هنگام كه به بلوغ رسيدند و به روح تو دل دادند

تنهايشان بگذاري

و باز بروي تا در سپيده اي ديگر هبوط كني...

و حالا آمده اي از ناكجا آبادت سوي من

"تو"يي

كه سرگراني با شعرهاي تب كرده من

از شعر كدام شاعر خسته اي شده اي؟

كه آمدي سراغ كسي كه فقط گاهي قافيه چيني مي كند

كسي كه روح خودش را به سايه ها فروخته

از سطر چندم كدام غزل سرازير شدي به ترك شعر هاي من؟

مرا از بند قافيه ها رها كردي كه سپيد شوي؟

قدم زنان آمدي كه تو را بسرايم

فواره زدي كه به اوجت برسم...

سوار موج ها شدي كه بياسايي

اما غرق عرقي در تب تند شعرهاي من

بيهوده نخ لحظه هايت را به جاي خالي شعرهاي من فرو نكن

من تن پوشي براي تو ندارم

سردت مي شود

و آنگاه مي لرزي و يخ مي كني

و مي ترسم بميري

در قافيه هاي نمور من....

مرا به بند نكش كه من خود اسيري ترين و بي قافيه ترين شعر زمانم

من كسي ام همانند تو و شايد همزاد تو

كسي كه چون تو سرائيده نمي شود هرگز

و  حتي به وقتش هم نمي سرايندش

و من اين چنين

دندان به گره تو نمي دهم

چون

آنقدر عريضي كه حتي قافيه به تنگ آمده

در غزل گريه ها براي تو قافيه بافتند و قصيده ها تو را نيافتند

گويا همه شعر ها تو را آبستنند

اما هيچ شعري پايش به ماه رسيدنت نرسيده

من فقط گاهي به تو فكر مي كنم

من فكر مي كنم تو همان دست نيافتني ترين "تو" شعرهايي

آن نيمه گمشده...

كه چنگ اندختي بر دفترها و جا خوش كردي آنجا

مثل كودكي بازيگوش كه در هيچ مصرعي آرام نمي گيري

شايد هم حرفي باشي كه هيچ لبي براي هجي كردنت باز نشده

همان كه شاعران به احترامت سكوت مي كنن

شايد حرفي كه هيچ كس براي نامت به توافق نرسيده

بي قرار و بي قراردادي

هيچ زباني واژه اي به اندامت صيقل نداده

من فقط گاهي به تو فكر مي كنم

كه "تو" همان سايه بي همسايه اي

همان گم شده ايي كه نامت را به تمام روزنامه هاي صبح و عصر سپرده اند

اما هنوز يافت نشدي

و مژدگاني ها دارند در ته جيب ها خاك مي خورند

دو حرف محترمي كه از ميان الفبا براي خودت "ت" و "و" را انتخاب كردي

اما به هزان شكل و صورت در آمدي

و شدي خواستني ترين

شدي رويايي كه فقط يكبار و دمي پا به خواب كسي مي گذارد

 و بعد مي شوي تصويري مبهم

تصوير خط خطي

تصوير به ابعاد مختلف

تصويري تو در تو

مي شوي پازلي كه با هيچ تكيه اي كامل نمي شود

من گاهي فكر كنم كه "تو" حتما همان روياي رفته از يادها هستي

همان جا گذاشتني روزهاي رفته

همان تپش داغ جاده ها

شايد هم نبض پنجره اي در هجوم باد

و شايد هم حبابي رها شده در آسمان

كه گاهي بزرگي و گاهي كوچك

و انقدر دل نازك كه با تلنگري مي شكني و دور مي شوي

شايد شبي در هيبت عابري بيايي

روزي هم مسافري با چمداني در دستهايش

و منتظر عبور....

لحظه اي مي آيي و روح را با خودت به اسارت مي بري

نمي دانم در ناكجا آبادت چند روح را ميخكوب كردي به صندلي هايت

كه بسرايندت

اما هنوز هيچ وزن و قافيه اي تو را قانع نكرده

شايد هم...

شايد هم نمي دانم

فقط مي دانم

كه "تو" تمام شاعران جهان را  تسخير كردي...

همين....



87/06/05 :: 19:2 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

داداش يكي يه دونه من تولدت مبارك...

تو چون

              مصرع شعري زيبا

                                سطر برجسته اي از زندگي من هستي...

                    تولدت مبارك گل من

____________________

6/6/60،داداشم روز رندي دنيا اومده مگه نه؟

داداش مهدي من قرار بود اسمش يه چيز ديگه باشه، بابام گير داده بود كه به خاطر شهيد چمران اسمش بايد بشه چمران!!!!حالا چرا نمي خواست مصطفي باشه نمي دونم اما وقتي شب جمعه اي دنيا اومد اسمش شد مهدي....اسمي كه من ديوانه وار دوسش دارم....

يادش بخير چقدر ما بچگي ها از سر و كول هم بالا مي رفيتم و چقدر هم دعوا...از اونايي در عرض چند ثانيه آشتي مي كنن...و چقدر هم زديم شيشه هاي خونه رو در نبود مامان و بابا شكستيم بعدشم مجبور مي شديم هر چي پول داشتيم سر هم بذاريم و شيشه بندازيم....كاش دوره بچگي طولاني تر از اين حرفا بود....

                     

اين داداش من دستش به خون بنده آلوده است...باور كن...يه بار كه داشتيم از تو اتاق ها دنبال هم مي دويديم يهو باعث كه سر مبارك بنده بشكنه.... و هنوزم كه هنوزه رد پاي اون شكستگي رو پيشوني من مونده به سلامتي!!!چي مي شه كرد؟؟؟

             

 

ــــــــــــــــــــ

پ.ن.۱...با تو ام آسمان ...من مثل ترک زمین بی تاب تو ام

پ.ن.۲.با توام آسمان...من مثل پنجره ها بی تاب خیس شدنم

پ.ن.۳.با تو ام آسمان...من مثل کفش هایم از تشنگی خسته ام

                       آسمان می شود بباری؟

پ.ن.۴...یه دوست؟؟؟

ـــــــــــــــــــــ

مستند شوك خيلي وحشتناك بود.....رپ،گروهاي شيطان پرستي چه تجربه هاي وحشتناكي...من وقتي ناخود آگاه بعضي آهنگ هاي رپ رو مي شنوم دچار حالت تهوع مي شم...نمي دونم چرا...حس وحشتناكيهدو سال پيش بود كه يكي از همشهري هاي ما كه تازه دوماد هم بود توسط زنش كه جزء گروههاي شيطان پرستي شده بود تكه تكه اش مي شه. .خدا به همه ما رحم كنه...خدا ما رو خيلي دوست داشته كه نذاشته راه مون به اين دره ختم بشه...

 

 ــــــــــــ

بلاگفا چه مشکلی پیدا کرده که نمی ذاره نظرها ثبت بشه؟

ــــــــــــــــــــــــــــــ

سپیده جانم..عزیز دلم تولدت مبارک...نمی دونی اینروزا می خواستم بیام ازت بپرسم تولدت کیه ولی می بینی که بلاگفا رو..

اما کربلایی سپیده جونم تولد هزار تا هزار تا مبارک

                               



87/06/04 :: 14:21 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
 

فوری...

سلام سلام...خبر خبر

با آبچي كيميا صحبت كردم.حالش خدا رو شكر خوبه..به همه تون سلام رسوند.خيلي تشكر كرد و معذرت خواست كه نگرانتون كرده.از یکی دو نفر که نمی خوان اسمشونو ببرم(خود بچه ها) هم مخصوص تشكر كرد كه امروز رو واسش روزه گرفتن...

بچه ها شما خيلي خوبيد...خيلي خيلي....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

دوستای خوبم کیمیای عزیز از صبح از کما خارج شد.

خواهر کیمیا از طرف خودش و خونواده اش و کیمیا از همه تون تشکر کرد

خدایا ممنون از تو

 

پ.ن.1...من اگه هي قالب عوض مي كنم به خاطر خودتونه.چون همش مي گيد قالبا سنگينه

پ.ن.2...منو فاطي محكم قالبامونو ست كرديم..شديم دوقلو...

پ.ن.۳...گرچه مي دانم نمي آيد ولي هر دم ز شوق

سوي در مي آيم و هر سو نگاهي مي كنم



87/06/04 :: 6:27 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

 

سلام  دوستاي من...

امروز يه اتفاق خيلي بد افتاده.خواهر کیمیاغروب واسم پيام فرستاده كه کیمیاساعت 4:30 عصر به كما رفته...و حالش خوب نيست.كتايون عزيز مي گفت كه براي كيميا خيلي دعا كنيد...خيلي زياد

من خودم نمي تونم باور كنم و شوكه شدم ولي ازتون مي خوام كه با دلاي پاك تون براي سلامتي  آبجي كيمياي من دعا كنيد....

انشالله به حق ضامن آهو، كيميا من خوب مي شه...

خدايا ما همه منتظريم زودتر آبجي كيميا چشماشو باز كنه خودت مي دوني كه چه چشمايي امشب گريون شدن التماس اين اشك ها رو نديده نگير...خواهش مي كنم خداي من...

براش دعا كنيد...خيلي زياد...



87/06/02 :: 21:34 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سلام..بي مقدمه

اول مي خوام يه تبريك بگم و بعد از اون روشنگري كنم....البته تبريك هم بيات شده

و اما تبريك،تبريك به خاطر پرتاب اولين موشك ايراني به فضا توسط جوانان با غيرت ايراني  واقعا مبارك همه تون باشه. دوباره دشمنان رو ترسونيدم يه عالمه.طفلكي ها داشتند دق مي كردند كه ما هم فضا را تسخير كرديم.انشالله كور بشه چشمشون.اما زودتر از اينا چشمشون كور شده بود خودشون خبر نداشتن.

اما ملت عزيز ما هم مقصر بودند كه هيچ كس سراغ تاريخچه اين موشك اندازي را نگرفت.

آيا كسي رفته سراغ اينكه شايد كس ديگه اي در گذشته اي دور موشك به فضا پرتاب كرده يعني اولين قدم اين كار رو برداشته ولي در طي اين سالها گمنام مونده.يه سري به تاريخچه اين پرتاب بزنيد و  خواهيد ديد كه به پدر بزگ پدري بنده استاد محمود، اولين پرتابگر موشك در ايران مي رسيد.باور نمي كنيد؟بايد هم تعجب كنيد.اين مسئله هيچ جا ننوشته ولي من به زودي اولين قدم رو بر مي دارم تا اين راز رو در ويكي پديا منتشر كنم....

تاريخچه پرتاب موشك توسط بابا بزرگ من

اواخر جنگ بود و همه افكار عمومي و رسانه ها در گير فيصله دادن به اين جنگ هشت ساله به نفع عراق بودند.پدربزرگ من در سكوت و بي توجهي رسانه ها سرگرم آزمايشات خود بود.قدم به قدم شروع به كار كرد.در باغي كه از سه طرف با آب محصور شده بود و اطرافش چند خانه قرار داشت.ابتدا هيزم جمع مي كند.آتش كه حسابي داغ شد بشكه اي 220 ليتري رو با آب پر كرد.و محكم درش را مي بندد.

زمان مي گذشت و مي گذشت و پدربزگ من در اضطراب بود.تا آب به جوش آيد.پدر بزرگ دل در دلش نبود.و در روياهايش قدم مي زد كه مي روم جايزه نوبل را مي گيرم و هم يك موشك پرت مي كنم كاخ صدام اينا....

در همين روياها بود كه به ناگاه صداي انفجاري آمد و بشكه به هوا رفت و سه خانه آنطرف تر در خانه زني كه پا به ماه بود فرود‌ آمد.مردم بسياري در كوچه شاهد اين ماجرا بودند و خوشبختانه زنده هم هستند و اگر حاضريد برويم استشهاد محلي جمع كنيم.

بله اين بود كه پدربزرگ من كه به مكتب نرفته بود به غمزه اي مهندس كه چه عرض كنم موشك انداز شد.اما هيچ كس پدربزرگ مرا كشف نكرد و هنوز در گمنامي به سر مي برد مث من.

اما من به عنوان نوه استاد محترم محمود.ع پرده از اين راز بر مي دارم.همانطور كه پرده از راز چشمان پدر ايشان يعني (بابا برقي اصلي) برداشتم.الحق پسر همون پدر بود.تو پسر همون پدري...

اما سرنوشت آن زن و فرزندش...مادري به نام ليلا كه بعد از آن همسر محترمش به ملكوت اعلا پيوست با دخترشان در حال گذران روزهاي خود هستند.نگران نباشيد هيچ كس در اين راه فنا شد اگر هم مي شد، اولين فدا شده در راه اعتلاي نام ايران عزيز بود.

به نظر من دانشمندان ايران زمين بايد از پدربزرگ من تقدير كنند.آخ چقدر به اين دكتر حسابي توجه شد اگر سر سوزني به پدربزرگ من بها مي داديد الان اوضاعمون اين نبود.

در آن زمان رسانه ها حق پدربزرگ نازنين من رو خوردند اما پدربزرگ در درد دلي كوتاه با آبجي سميه يعني نوه گلش گفت: آخه نوه گلم اون موقع محمود احمدي نژاد نبود،كي مي خواست اعلام كنه كه بپرتابيد تنها مشكل من نبود محمود آقا بود. ولي من گفتم با خودم در اندرون خودم كه بابا بزرگم تو خودت محمود بودي چه نيازي به محمود بود...؟؟؟؟؟؟؟؟در اندرون خود گفتم تا پدربزرگ طفلي من كمتر غصه نوش جان كنند.

 

آخ بابا بزرگ گمنام من...

ببين من همان نوه خلف تو ام ....نگذاشتم تاريخ را به اشتباه ورق بزنند.آسوده باش عزيز من....آسوده.من هستم

 

رو اسم بابا برقي اصلي كليك كن



87/06/01 :: 18:39 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سلام .....

امروز بالاخره دست دعا به دامن خدا رسيد...

بالاخره تو پكن پرچم ما بالاتر از همه قرار گرفت....

بالاخره طنين سرود ايران به گوش همه رسيد...

بالاخره يك طلا به نام نامي ايران سند خورد....

بعد از چهارده روز ما هم رفتيم رو سكوي اول.....

از صميم قلب رسيدن به مدال طلاي المپيك رو به همه شما تبريك مي گم...

ممنون از هادي ساعي عزيز كه صبورانه و با غيرت پرچم ايران رو در جلوي چشمان منتظر و نگران مردمش و جلوي چشم ميليارد نفر  به اهتزار در آورد...

الهي شكر....

____________________________

خيلي وقت بود اين حسي رو كه امروز داشتم رو فراموش كرده بود.خيلي خوب بود.با تموم استرس و اضطرابي كه داشت آخرش شيرين تموم شد.كه چاشني اون شيرين زبوني هاي جواد آقاي خياباني بود.باور كنيد تموم حرفايي كه مي زنه كه خيلي هم مورد تمسخر قرار مي گيره از روي بي ريايي خودشه و مي خواد تموم حس و شادي خودش رو به همه منتقل كنه.

چه خوبه اين روزهايي كه همه مردم دست به دعا هستند براي افتادن يك اتفاق.

فك كنم براي هادي ساعي خيلي فشار وجود داشت اما اون هم يه توانايي خودش ايمان داشت و هم به اينكه مي دونست دعا همه مردم پشت سرشه.

اما امروز خيلي از هادي و مرام و اخلاقش صحبت شد.گاهي اينقدر تعريف كردن خوب نيست.به خاطر اينكه ما عادت داريم كسي رو به عرش ببريم و محكم به فرش بكوبيم...اين عادت ماست...

بگذريم...ولي رو دلم موند كه يه بار آهنگ ملي پوشان رو پخش كنند.آهنگي كه سالها قهرماني ها رو با اون جشن مي گرفتيم.....