تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
87/04/30 :: 22:52 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده است

 

 

رفته بودند در آسمان چرخی بزنند که ستاره شدند...فلانی فکر کنم که آنها همین دور و برند  اما فقط کمی دورتر...

                                               



87/04/29 :: 12:22 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

توی پ.ن پست قبلی نوشته بودم: می خواستم امشب برم اعتکاف اما ظرفیت پر شده بود.

ولی ما شدیم مهمون ناخونده خدا...به قول آرزو "دوستم" که گفت ما رو که خونه خدا نمی ندازن بیرون  و ننداختن بیرون.

وقتی میزبان خدا باشه و مهمون منی باشم که کوله باره گناهم اونقدر سنگینه که حتی شونه هام توان به دوش کشیدنش رو نداره می تونم به رئوفش دل ببندم و برم به در خونه اش.برم که یه اتفاقی برای دلم بیافته

رفتم جایی که هر کسی فقط به اندازه طول و عرضش می تونست جایی رو داشته باشه ولی جایگاهش خیلی بالا بود پیش صاحبخونه.

وقتی پای خدا در میون باشه همه چیز خوب پیش می ره.تو اون شرایطی که اگه در حالت عادی بود هیچ کس حاضر نمی شد سختی ایش رو به جون بخره همه با کمال میل می پذیرفتن که فقط تو مسیر چشمای خدا باشه.

مطمئنم برای خدا اون کسی که دائم در حال دعا و نماز بود با کسی که می خوابید فرقی نداشت.چون اعتکاف یه مسابقه یه نفره است.همه این حس رو داشتند که خدا فقط مال اونهاست و خدا داره فقط صدای اون رو میشنوه.

اون کسی که موقع نماز خوندن بقیه می رفت با بادبزن خنکش می کرد یا موقعی که برق ها رو خاموش می کردند نور موبایلش رو می نداخت روی مفاتیح تا نماز کسی نیمه کاره نمونه تو ثواب اون نماز شریک بود.و صحنه ای به این لطافت هر کسی رو مجذوب می کرد.

با اینکه همه توی خونه خدا و در برابر عظمتش ذره ای بیش نبودند ولی چنان عشق بازی می کردند   که مطمئنا دل از خدا می برد.و خوش به حال خدا....

شاید کسی مثل من که مطمئنا لایق بخشیدن نبود و نیست این امید رو می تونه داشته باشه که به حرمت خونه خدا و به حرمت اون همه عاشقی که از معشوقشون دلبری می کردند یه اتفاقی برای دلش بیافته.

و امیدم به خداوندی خدایی هست  که توی این روزهایی که آتیش انداخته بود به جون گناهان بنده هاش با خط سبزش روی گناهای من خط بزنه حتی اگه یه دونه اش باشه. تو هم دعا کن....

...........

پ.ن.1...روزهای خیلی خوبی بود...خدا کنه اونقدر مهمون بدی نبوده باشم که خدا نخواد سال بعد منو به خونه اش راه بده.

.........

پ.ن. 2...سه تا اس ام اس واسم رسیده بود ...که سه تا حس مختلف بهم داد یکی منقلب شدن و یکی شاد شدن.و یکی غمگین

اس ام اس اول...زینب عفیفه ایست که در راه عفتش...عباس می دهد، نخ معجر نمی دهد.

ممنون از عزیزی که این اس ام اس رو فرستاد.

*****

اس ام اس دوم هم اینکه یکی از بچهای وب عروس شد....به زودی اینجا واسش یه جشن عروسی می گیرم....همه تون دعوتید.

***

اس ام اس سوم..خسرو شکیبایی ما رو تنها گذاشت...خاطرهای بچگی ایم با لحن صدای خسرو پیوند خورده...مثل رفتن ناصر عبداللهی که هیچ وقت باور نکردم رفتن خسرو شکیبایی رو  هیچ وقت باور نمی کنم...فلانی تو بشنو و باور نکن که خسرو ما رو تنها گذاشته

خداحافظ خسرو عزیز گرمی کلامت لحن صدایت و سادگی هنرمندی ات را به یادگار در یادم می گذارم...

فاتحه ای برای او...برای شادی روح لطیفش

 خداحافظ خسرو...

 



87/04/24 :: 21:46 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سعی می کنم که از علی(ع) بنویسم.اما نوشتن برای مولا خیلی سخته. هر چی بیشتر دنبال واژه می گردم که شایسته علی (ع) باشه کمتر پیدا می کنم. علی را با چی می شه توصیف کرد؟ از کسی که وقتی به دنیا می یاد رد نگاهش رو که بگیری می رسی به در و دیوار کعبه. کسی که سراسر زندگیش جز حق چیزی نبوده. اصلا من از کسی که امیرمومنین هست چی می دونم.؟اصلا من مومن هستم؟از ناقصی چون من چه بر میاد که از کاملی چون او بنویسم.کسی که واسه حق همه کار کرد. کسی که جز حق هیچ چیزی ندید و نشنید و نگفت. هر چی بخوام بگم از علی تکرار مکرراته.اما به هر حال این تکرار ها هم شیرینه.که هستند بنویسند.

 اما من معتقدم هیچ واژه لطیفی نمی تونه لطافت علی رو بیان کنه. علی تو اسمش خلاصه شده. هیچ تفسیری نمی تونه واژه به واژه نامش رو تفسیر کنه.گاهی به علی که نگاه می کنی خیلی نزدیکه و گاهی خیلی دور.

گاهی علی جلوی چشمات داره با دستاش کار می کنه داره لبخندی رو لب کودکی ترسیم می کنه داره به داد زن بیوه ای می رسه.گاهی علی چنان کلمات رو به رقص میاره که آدم درمونه می شه جنس حرفای علی از چیه. گاهی علی عارف می شه که نمیدونی او رو از حق تشخیص بدی گاهی عاشق. گاهی رهبره و داره جماعتی رو پیش می بره.گاهی فرمانده جنگه.گاهی جلوی سرکشان سری بلند می کنه و مرد خیبر شکن می شه و گاهی می شینه تو یه خونه ای رو بچه ای رو شاد می کنه.

مردی که نان آور خونه است. همسر کسی هست که دنیا هیچ کس هم شان اون نیست. علی یه پدر مهربونه واسه زینب واسه حسین واسه حسن واسه عباس. علی تو بچه هاش تجلی کرد. فقط علی می تونست حسین و زینب و حسن و عباس داشته باشه.زینب وام دار صبوری پدرش عباس وام دار شجاعت و پهلونی. بی بدیل بودن حسین از علی هست.درایت حسن از عالم و دانا بودن پدرشه.فقط این چند نفر می تونستن تو مکتب علی نمره عالی رو بیارن.

گاهی همه اینا یه جا تو علی تو یه لحظه جمع می شه.

من از علی اعلی هیچ چیز نمی دونم جز اینکه علی علی هست. علی رو فقط خدا می تونه تفسیر کنه..

اما میلاد مولای من مبارک همه...

 

 اما روز پدر...

گاهی  پدر ها شرمنده می شند

گاهی پدرها دستاشون خالیه.

گاهی پدر ها گریه شون رو از بچه هاشون قایم می کنند

گاهی پدرها خجالت می کشن که دستشون رو بکشن رو گونه بچه هاشون به خاطر زخمایی که روزگار به دستشون نشونده

گاهی پدرها یادشون می ره که یه روزی هم مال اونهاست.

گاهی پدرها یادشون می ره پدرند.

گاهی پدرها یادشون می ره که غرور بچه شون به اونها بسه است

گاهی پدرها یادشون می ره که بچه شون محتاج یه لبخندشونه

گاهی پدرها یادشون می ره که بچه شون حسرت شنیدن اسمشون رو از لبهای پدر رو دارند.

گاهی پدرها یادشون می ره که یه نفری داره التماسشون می کنه

گاهی پدرها یادشو ن میره یه دست محتاج لمس دستاشونه

کاش این پدرها یادشون بیاد

اما یه پدرهایی هستند که ازشون یه تکیه سنگ سیاه یا سفید ازشون مونده.سنگهایی که بوسگاه بچه هاست

بعضی پدرها هم که قد کشیدند تا ستاره ها...

گاهی پدرها هم نسبت غریبی با آسمون دارند.مثل سخاوت باران.مثل گرمی آفتاب.مثل درخشش ماه.مثل لطافت ابر.مثل سوسوی ستاره ها...

همه پدرها آسمونند.اسمون گاهی رعد و برق هم می زنه.

 اما پدرها پدرند.باور کن

روز همه پدرها مبارک

این هم عکس جوونی های بابام...

 

-----------------

پ.ن.خیلی چیزها داشتم واسه روز  میلاد مولا و روز پدر بنویسم که به دلایلی نمی نویسم.شرمنده مولا علی که شدم اما روز همه پدرها مبارک...به همه بچه ها...

پ.ن. من رو ببخشید که  نتونستم حق مطلب رو ادا کنم...یه دنیا شرمنده.....مولا ،پدرها و شما...

پ.ن.می خواستم امشب برم اعتکاف اما ظرفیت پر شده بود.

--------------

 



دلم این روزها خیلی برای حسنیه "دوستم" که 2 سال و 10 ماه و 2 روزه ندیدمش تنگ شده... خیلی خیلی زیاد...دلم به این عید و  تابستان خوش بود برای دیدنش....که با نیامدنش ناخوش شد....

راستی از  اینجا تا اهوازه چقد راهه؟

*****************

دلم برایت یک ذره شده

کی می شود که

ساعت وقارش را

با بیقراری من عوض کند

******************

به همان سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

                               ترک می کند

دل،

        دیگر

                  در جای خودش نیست

به همین سادگی!

***********************

شعرها از :"حسین منزوی"

 کجایی رفیقم



87/04/20 :: 0:21 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

می خوام که گردونه آرزوهامو بچرخونم

می خوام یه گوشه ای بشینم و آرزوهامو زیر و رو کنم و ببینم کدومشون از همه بزرگتره تا بنویسم اول خط نامه ام به خدا...

می خوام نامه ای بنویسم پر از آرزوهای رنگی...پر از آزروهایی که پشت چراغ قرمز موندن تا وقت استجابتشون برسه.

می خوام نامه ای بنویسم با خط دلم.

می خوام آرزوهای در راه موندم رو به مقصد برسونم

می خوام آرزوهایی که سالهاست رو اون شاخه دور کال مونده رو چیدنی کنم.

می خوام به آرزوهام یه تبصره بزنم

می خوام  آرزوهامو برسونم به گوش خدا

به خدایی که همیشه سمیع البصیر هست

امشب شبیه شبهای قدره.امشب شب آرزوهای منه.

بیا امشب رو با آرزوهامون چراغونی کنیم

ما چه خدای خوبی داریم  که  هر لحظه لحظه می تونی ازش بخوای.

خدایی که هر سال چند شب رو با مدادرنگی هاش پررنگ می کنه تا به چشمایی که برای دیدن بزرگی اش ضعیف شده نشون بده که بنده ی من امشب هم شب توئه...از بزرگی گناهات نترس که من از همه چیز بزرگترم.

امشب خدای من از آسمون تو دست فرشته هاش واسه تک تک بنده ها پاکت گذاشته پر از کاغذهایی سفید با مهر سفارشی.

فقط کافیه دست رو بلند کنی و پاکتت رو از دست فرشته ات بگیری.و  بنویسی هر چی آرزو داری.این کاغذهای سفید که قد آرزوهای تو جا دارند.اینا قد آرزوهای تو بزرگند پاک و دست نخورده.

امشب شب آرزوهای ماست.هر چیزی که فکر می کنی  خیلی دور دسته آرزو کن .تو فقط بخواه.فقط کافیه قلم رو بدی دست دلت و بنویسی هر چی که می خوای چه برای خودت چه برای هر کی که تو واسش آرزو داری.آروزهایی که فقط خودت می دونی و خودت با یه تیک خصوصی بفرست واسه خدا.

فرشته ها منتظرند آرزوهاتو برسونه به در خونه خدا.بنویس و نامه آرزوهاتو بسپر دست فرشته ها که خدا منتظره خوندن آرزوهای من و توئه.

فقط کافیه یه نگاه پشت پاکتها بندازی. تو ‌آدرس فرستنده اش اسم تو حک شده و تو آدرس گیرنده اش اسم خدا.با مهر پیشتاز. یه گوشه اش نوشته که برسد دست خدا لطفا...

فاصله رسیدن آرزوهای یه نفسه.تو بخواه تا خدا زیر نامه آرزوهات بنویسه اجابت شد.

888888888888888888888888888888888888

من آرزو می کنم که همین امشب تموم آرزوهای شیرنیتون ریشه بدوونه و زوده زود سبز شدنشون رو ببنید.واسه آرزوهای من هم آرزو کنید.

8888888888888888888888888888888888888

یه جاهایی هست تو دعای کمیل که اگه بخوایم هر شب جمعه ای رو شب آرزوها می کنه.

اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم

اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل النقم

اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم

اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا

اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلا

اللهم اغفرلی کل ذنب اذنبته و کل خطیئه اخطاتها

                                                                     ََََََََََََََََََََََ

 

 

 

 

 

 



87/04/17 :: 19:37 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

و تنها او بود ...

 كه از ميان آن همه جستجو...

به ياد آورد خاطرهاي به خواب رفته را...

18 تير!!!!!!!!!!؟....

احتمالا اين روز خيلي از شما ها رو ياد واقعه كوي دانشگاه مي اندازه و من هم نمي خوام واسه اين روز چيزي بنويسم چه برسه بخوام تولد بگيرم!!!!

از عكسي كه گذاشتم همه متوجه شديد كه اين روز تولد آقايسيد مهدي شريفي  خبرنگار متفكر و جوان واحد مركزي خبر كه اتفاقش خيلي مهم تر از 18 تير 76 هست.

آقاي شريفي عزيز كه با خبرهاي مستنداتي شون يا مستندات خبري شون اطلاعات خيلي جالب و جامعي رو در اختيار ما مي گذارند. من به شخصه خيلي از مستنداشون استفاده كردم و گاهي هم خبرهاي ايشون بحث داغ سر كلاسهاي ما بود. مخصوصا بخشي كه تو بيست و سي به گزارش هاي ايشون اختصاص داده شده بود عالي بود و كاش ادامه پيدا مي كرد...

برادر خوبم...

خداي مهربوني ها در تك تك لحظه ها و قدم به قدم هم نفس تون بمونه و هميشه پنجره اي از روشنايي به روي شما باز و روزگارتون پر از  شادي ها باشه و دل تون هيچوقت زنگار غم نگيره.

                                                    

                                                تولدتون مبارك           

مردي از ديار انديشه و دانايي تولدتون هزار هزار بار مبارك.....

 

 

 



87/04/15 :: 14:22 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

 

چنین روزی بود که امام حسن عسکری(ع) طعم یتیمی رو چشید..

شهادتش امام علی نقی(ع) تسلیت...

 

×××××××××××××××××××××××××××

سلام.خوبید؟خوشید؟سلامتید؟خوب خدا رو شکر که خوبید. چون فکر نمی کردم به این زودی ها بیام نت هیچ چیزی برای نوشتن ندارم.به همین سادگی

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

امروز سه تا از نمره هامو گرفتم که خیلی خوب بود...خدا کنه چند تای بعدی هم همین جوری خوب باشه تا اون دو تا امتحانی رو که خیلی بد دادم  آبروی منو نبره....حیف که معدل الفی رو به خاطر این دو تا از دست دادم...

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اینروزهای من فقط با کتاب خوندن و کتاب خلاصه کردن داره می گذره..شدیدا استرس دارم واسه کنکوری که قراره آخر سال بدم...با اینکه می دونم سال اول امکان قبول شدن با رتبه خوب برای من خیلی کمه ولی ترسم اینه که اینقدر رتبه ام بد بشه که سال بعد هم نتونم قبول شم...

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

هیچ اتفاق جالبی نیافتاده همه چی تکراریه غیر از کتابها....

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

تو این چند وقتی که بیکار شدم یه بار هم نشد یه خبر رو کامل ببینم...راستی داداش کامران آپید.(خبر سوخته)..تو بیست و سی چه خبره؟هان؟

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

ماه رجب هم حلول کرد...بعطر خوش ماه رمضان داره میاد...این سه ماه یعنی رجب،شعبان و رمضان رو خیلی خیلی دوست دارم....واسه همه دعا کنید.این پنجشنبه شب آرزوهاست...از الان آرزوهاتون رو بنویسد.

دعای ندبه این هفته تو شهر ما بود.خیلی صفا داشت.اگه دیده باشید دعا توی خیابون برگزار شد. پشت سر جمعیت دریا بود.وقتی دعای ندبه تموم شد و خواستن دعای فرج بخونن بارون نم نمی گرفت تا وقتی دعاها تموم شد بارون هم تموم شد.بعد از دعا،دریا خیلی چسبید.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^

پ.ن.:باید به کار عشق نزاکت به کار برد.....یوسف به زور یار زلیخا نمی شود

^^^^^^^^^^^^^^^^^

فعلا

یا علی

 

 



87/04/09 :: 16:57 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سلام.این شعر به خاطر شهید وزینی ،همسرشون، لیلا و خواهر عزیزش سرودم... شعر حقیری  هست اما امیدوارم مورد قبول بیافته....

--------------------

 

مثل یک مرد آمد

ساده اما چون ماه

به سرش عشقی بود

به دلش بیم و امید

و به دستش ساکی

همه دار و ندارش آن بود

پسرک، ساده و با شرم و حیا

آسمان را می خواست

دل او در پی دلدارش بود

روبرویش یک در

در یک خانه نور

که در آن خانه پر مهر و صفا

پدری رو به خدا

طلب شادی دختر می کرد

تپش قلب پسر تند و تندتر می زد

چشمهایی عسلی او را دید

لحظه معجزه بود

آسمان عاشق شد

چشمهای پدرش برقی زد

پسرک خنده به دل داشت

دخترک رفت سوی خانه بخت

همه خندان بودند

++++++

و زمان می چرخید

که خدای هدیه زیبایی داد

یک ستاره خندید

آسمان آبی شد

غرق مهتابی شد

لحظه ی آمدن دختر بود

دختری از دل نور

چون ستاره تابید

بر دل خانه پر رونقشان

همه از گریه او می گفتند

تا در آغوش پدر بنشیند

و پدر محو تماشایی او

دخترک خنده به لب می آورد

+++++++

خبر آمدن کودک را

به پدر می دادند

چشمهای پدرش می خندید

همه شب در خوابش

در خیالات سپید

کودکش را می دید

در بغل می خواباند

بوسه می زد به سر و صورت او

و پدر می خندید

و پدر می خوابید

+++++++

لحظه رفتن بود

و پدر عازم شد

سفرش راه دراز

سفرش نا معلوم

برود تا که نترسد دیگر

کودکان شهرش

اول گرما بود

که پدر رفت سوی قله عشق

و پدر فاتح شد

فاتح خوبی ها

سهم او فاتحه شد

++++++

و زمان می چرخید

کودک قصه ما

پا به دنیا می ذاشت

دخترک چون مهتاب

در دل مادر خود

بذر شادی می کاشت

مادرش چون شمعی

تک و تنها و صبور

نور می داد به آن خانه عشق

دختران دانستند

که دل مادرشان

به تماشای گل خنده آنها شاد است

دختران دانستند

که پدر چون ماه است

دم به دم می تابد

و پدر آن بالا

روی فواره نور

دست در دست خدا

طلب شادی آنها دارد

6/4/87

 

 

 

 



87/04/05 :: 22:59 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

1) سلام

سلام به همه تون.خوبید انشاالله؟

2) با عرض معذرت من اومدم.!!!!

اونم زودتر از موعد مقرر.

یکی از دلایلش خستگی امتحانات بود که واقعا روزای خسته کننده ای رو گذروندم البته هنوز یکی مونده متاسفانه...ولی به خاطر امتحانای هفته اول هنوز دارم گیج می زنم.همه امتحانا خوب بود غیر امتحان امروز که به معنای واقعی گند زدم.به علت داشتن IQ بالا(در حد کانا) یه سوال رو ننوشتم چون یادم نبود قراره 5 تا سوال جواب بدیم نه چهار تا.

البته یه اتفاق جالب در این دوران اسفبار افتاد، اونم اعتماد به نفس بالای من بود که نه تنها تو فرجه ها نتونستم درست حسابی درس بخونم شب امتحان هم نمی خوندم.همه درسا رو روز امتحان خوندم. اونم فقط جزوه ها رو .مسلماً به کتابها نمی رسیدم و جالب این بود که اساتید هم سوالهاشون یا از جزوه بود یا قسمتهایی از کتاب که من خونده بودم.(به این میگن تبانی مگه نه؟)

ولی من موندم که ما داریم علوم سیاسی می خونیم یا حقوق.؟هر ترم حداقل یه دونه درس حقوق داریم. که از شانس ما همین دو تا امتحان آخر هم شده حقوق..که فعلا خصوصیش اینجوری گند زدم. حرصم می گیره  استاد در کمال خونسردی می گه خب 4 نمره از دست دادی دیگه....شیطونه می گه برم سیب زمینی از نوع پخته شده بذارم تو اگزوزه کمری ایش. به قیافش نمیاااااااااااد.

خیلی دیگه بهش لطف کنم یه PK می شه انداخت زیر پاش.

3) تابستون تون مبارک:

امسال تابستون ما با بارون که چه عرض کنم با سیل شروع شد خوشبختانه.انگار هر چی آسمون تو بهار نباریده بود یه جا تو اولین روزای تیر بارید.البته تمام بارونها تو چالوس گویا اومد. چون بعد از امتحان یهو شدیم موش آبکشیده. وقتی اومدم تو شهرم دیدم به به اینجا که خبری نیست ... من فقط خیسم.خیلی ضایع بودم.

خیلی ستمه تو این تابستون باز داره ریحانه پخش می شه..آخه چند بار؟؟؟؟؟؟سریالش که پخش شده، سینمائیش هم که درستکردن،بازم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ای خدا....تو خونه ما هم اگه  یه فیلم صدبا رپخش بشه می بینن و تجزیه تحلیل می کنن.ای خدا به من صبر بده.

یه دو سه سالی بود که تابستون رو با کوله پشتی & فرزاد حسنی می گذروندیم ولی امسال چی؟؟؟؟؟

4)یه تشکر ویژه از شما:

شما ها چرا انقدر خوبید که منو اینقدر شرمنده می کنید؟ هان؟؟؟؟؟

نمی دونم چه جوری باید جبران کنم فقط خیــــــــــــلی ممنون بابت تبریک هاتون. ولی یه ذره رحم به حال من می کردید.آب شدم تو گرمای مهربونیتون.

و از شماهایی که با اس ام اس هاتون ذوق مرگم کردید تشکر می کنم. نمی گید من بی جنبه ام، با این همه مهربونیتون جو زده می شم و توهم می گیرم که فکر می کنم چه آدمی مهمی متولد شده؟!!!!

و یه تشکر دیگه هم از عزیزای خودم که منو خیلی خیلی شرمنده کردن بابت هدیه هاشون... واقعا نمی دونستم کجا برم.زیر زمین، شیرجه برم تو دریا ، فضای بالای جو...خیلی خیلی ممنون.همین دیگه بیشتر از این بلد نیستم.دست گلتون درد نکنه.

 و ممنون از کیمیا،زهرا،نیلوفر،عرفانه،نیوشا،ریحانه،پریسا معصومه ،سلوی که تو وبشون درباره تولدم نوشتن. یه عالمه ممنون آبجی خانوما!!!!..

وممنون از بابت اس ام اس هاس تسلیتتون!!!!!!!!!!!!!واسه حذف هلند

5)کتاب...

بعد از چند سال امسال تابستون از امتحان خبری نیست.البته امیدوارم .می خوام بیکار، بی عار بچرخم و دربست در خدمت کتابهایی باشم که تو کتابخونه خودم و سایر کتابخونه ها و کتابفروشی ها دارند به من چشمک می زنند. البته با کتابهایی که بچه ها برام فرستادند بعیده تا آخر تابستون نیازی به کتابخونه و کتابفروشی داشته باشم.البته اگر جاذبه اینها منو مجذوب نکنه.چون همین دیروز کلی کتاب پریدن جلوی  چشمم که بدجور دنبالشون بودم.دلم نمیاد تو کتاب فروشی بمونن.باید بیان پیش خود خودم.

6)روز مامان خانوم ها  و خانوم ها

با تاخیر روزشون مبارک. اما تمام روهای تقویم به نام مادر هاست

7)کنکور

 فردا یه سری بچه ها(1344976)!!!  از جمله بچه های وب کنکور دارن.کم هم نیستن.انشالله که ابواب دانشگاه به روتون باز بشه. اما مطمئنم روزی می رسه مثل خیلی از ماها آرزوی می کنید کی دانشگاتون تموم می شه و ممکنه حتی به جایی برسید که مث من به سرتون بزنه انصراف بدید.ولی باور کنید کنکور یه روزایی غول بود حتی زمان ما هم غول نبود.الان در حد یک سوسکه که به راحتی زیر پا له می شه.له ش کنید لطفا.

راستی چند ساله این آقای توکلی داره شب کنکور تو TV روئیت می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

8)طولانیه؟؟؟؟

بعضیا می گن طولانی می نویسی!!!! خب چی کار کنم طولانی می نویسم دیگه....

9)خبر

خیلی وقته خبر ندیدم.....نشنیدم.

10)شاید یه مدت نیام.....

۱۱(بی تولد نمی رم....

عرفانه نازنینم ..خانوم خانوما تولدت مبارک.....امیدوارم تو رادیو جوان بشنومت

                 تولدت مبارک گوگوری مگورری

 

 

شاد باشید

ابجی سمیه



87/04/02 :: 11:28 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

EURO 2008بی EURO2008

وقتی هلند نباشه

 

خداحافظ مارکو