|
درباره وبلاگ ![]() یا رب المحبوب سلام عزیز دل من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد... ******************** تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66. اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم. و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد... ****************** ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود... ******************* فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری... ******************** به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا ******************** عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران.. از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان... عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد... ******************** سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست ******************** کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند ******************** خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد ******************* گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من ******************** آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل (ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن) ******************** تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم... ******************** امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ... ******************** این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ... ******************** اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین... ******************** و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا ******************** و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز.. ******************** در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین... ******************** این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز... ************* در پناه او یا علی... آبجی سمیه موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
87/02/31 :: 21:2 :: نويسنده : آبجی سمیه!
دلم گرفته از این روزهای تکراری از این همه تبسم و این خنده های اجباری دلم به وسعت یک دشت گریه می خواهد به حال من ای آسمان نمی باری؟ تاریخ:چندی پیش ــــــــــــــــــــــ پی نوشت احتمالی:تا دو هفته دیگه ...
------------------ وبلاگ دیگر من ..مهدی زین الدین وبلاگ دیگر من.از پدر به پسر
87/02/30 :: 5:15 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بگذار مادر صدایت کنم بانو همه چیز از رفتن پدر آغاز شد... همانجا شد ابتدای تنهایی تو مادر... تو پاره تن رسوال خدا بودی ای محبوب خدا گویا قنفذ لعنت الله علیه این را نشنیده بود و گرنه بازوان تو را کبود نمی کرد مادر اما شنیده بود،مطمئنم شنیده بود اما این خود فروخته زر سر به نشنیدن زد فاطمه حرمت خانه علی بود.چه بی شرمانه پشت آن در حرمت ناموست را شکستند علی جان... آن سوی در فاطمه بود این سوی در مردم آتش به دست... آن در سنگر علی بود و سرباز علی فاطمه کار زهرا همان روز تمام شد که در جلوی چشمانش علی را دست بسته و طناب بر گردن برای بیعت بردند....باقی روزها فقط زهرا نفس می زد و انتظار می کشید برای رفتن... و علی جسم کبود فاطمه اش را در تاریکی شب به دست خاک سپرد. و چه تنها شدی علی... و از بی شرمی دشمنان علی بود که مادر ما قبرش بی نشان ماند و تاریخ افسرده و خمیده لب می گزد از این همه بی حرمتی...چه شرمساری تو ای تاریخ... با توام ای خاکی که جسم کبود فاطمه را در بر گرفتی : ما هنوز باید منتظر بمانیم تا آن ذخیره خدا بیاید تا قبر مادرمان نشان بگیرد اما تنها زایر فاطمه، مهدی اوست سلام ما را به او برسان ------------------------ حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ای که بستی کوچه را بر فاطمه گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود
87/02/29 :: 4:58 :: نويسنده : آبجی سمیه!
خدایا متشکریم ازاینکه ما رو حامی پرسپولیس قرار دادی قهرمانی تیم همیشه قهرمان پرســـــــــــپولیس بر همه پرسولیسی ها مبارک باشه.... آقا چسیبیدم به سقف...منفجر شدیم.. چقدر اون بالا بالا بودن کیف داره.عجب روزی بود 28 اردیبهشت 87... بهترین روز زندگی بعد از سالها...ثبت شد دیگه...خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودیم وشادی نکرده بودیم بالاخره پرسپولیس بعد 6 سال قهرمان ایــــران شد..الحق که لباس قهرمانی برانداز تیم همیشه قهرمان ما بود... وای خدای من، چقدر جیغ بنفش کشیدیم ها... چقدر خودمون بنفش شدیم.من وخواهرم خونه رو گذاشتم رو سرمون..مامان خانوم برخلاف همیشه هیچی بهمون نگفت از این داد و بیداد ها حرص خوردن ها.... طفلک در و همسایه ها...فعلا دچار گلو درد شدید شدیم ولی عجب روزی بود... مزه قلب همیشه سرخ مون زیر زبان مزمزه می شد. ضربان قلب هم از دستمون در رفت. هیچ وقت این روز رو فراموش نمی کنم.. ما از روز قبل ساعت شماری می کردیم واسه بازی..از 27 ساعت قبلش شمارش معکوس شروع شده بود...چه اضطراب عجیبی بود... اما... 20 دقیقه اول طوفانی بود... دقیقه 17 چه گلی زد محسن خیلی ..چه می کنه این محسن آقا جون!!!... بعد از گل محـــسن خلیلی دچار لکنت شدم بخدا... یعنی کلا تو بازی دچار لکنت شده بودم.آخرای بازی رو که درست و حسابی ندیدم...دستها رو به آسمون و دست به دامن خدا و ائمه شده بودم..هر چی دعا و ذکر یادم بود می خوندم...همه رو به هم قسم می دادم..شده بودم عین هفت هشت سال پیش... وقتی حاج صفی گل زد گر گرفته بودم فقط کافی یکی بیاد جلوم تا قبل از دقیقه 95... اصلا نمی دونم چه جوری گذشت...چه حرصی خوردیم..ولی مطمئن بودم دعاها بی جواب نمی مونه....خیلی ستم بود سپاهان بیاد تهران جام رو با خودش ببره.مردم چی می گن؟؟؟ دقیقه 95 ... دیگه رو به قبله شدم از شادی...قرار نداشتیم رو زمین... خونمون ترک برداشت از بس پریدیم.باز دم سعیدمظفری گرم که 7 دقیقه وقت اظافه گرفت.و آفرین به **سپهر حیدری**...کی فکرش رو می کرد سپهر گل بزنه؟؟؟؟ بهترین بازیکن هم مطمئنا *مــــــحـــــــــســــــــــن خـــــلیــــلــــی* بود....(موافقی دیگه؟) و اون چیزی که خیلی خوشحالم کرد حضور علی پروین ، احمدرضای عابدزاده و قدیمی های پرسپولیس بود...مخصوصا علی سلطان طرفدارای پرســـپولیس سنگ تموم گذاشتن مخصوصا نیمه دوم...باور کنید هیجان و حمایت اونا باعث شدن تیم ببره... و حیف که نذاشتن جشن درست و حسابی پخش بشه، ولی جواد هاشمی هم کم نذاشت.. 3،2،1
و .. و... افـــــــــــــــشین قطبی عزیـــــــــــز..واقعا بی نظیره..بعد از علی پروین تنها مربی هست که قبولش دارم...چه جوری شادی می کنه.آدم کیفور می شه...یکی باید حواسش به افشین خان باشه تا گم نشه.انشالله تو تیم بمونه... و حبیب کاشانی عزیز که مطمئنا تیم قهرمانیش رو به حاج حبیب مدیونه... و چه با فرهنگ جشن گرفتیم!!! جام نشکست...اینم خودش کلیه؟؟مگه نه؟؟؟اسب هم نیاوردیم... و چقدر بازار تبریک ها داغ بود...و چقدر باور نکردنی بود...عجب روز رویایی بود و به قول دوستان و خودم *رفــــــتـــیـــم آســــیــــا*
شما هم تشریف بیارید.... ــــــــــــــــــــــــــــــ نتیجه اخلاقی..فوتبال 90 دقیقه هست اما وقت اظافه رو هم باید دریابیم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــ پیونشت سوء استفاده ای: پرسپولیس دقیقا یک ماه قبل از تولدم کادوی منو داد.ممنونم ای پرســــــــــــپــــــــولـــــیــــس من ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیونشت هم دردانه: ای دوستان استقلالی غصه نخورید...سیزدهمی هم خیلی بد نیست بیشتر از اینکه انتظار نداشتید.توان تیمتون بیش از این نبود دیگه...شما هم فکر نکنید خیلی تیم قوی دارید.حالا خوبه نرفتید لیگآزادگان...شاکر باشید...ما هم دعا می کنیم شما موفق بشید.بالاخره گناه دارید.حالا گریه نکن... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت درخواست دعا...و دعا کنیم منچستر یونایتد قهرمان بر چلسی(ازش متنفررررم) پیروز شود...و هفته ما سرخ سرخ باشد.آمین ـــــــــــــــــــــــــــ چون دوستان لطف کردن تبریک ها رو جلو جلو تو پست قبلی گفتن شما هم تشریف ببر تبریک ها رو همونجا بگو..حتما تبریک بگی ها..منتظر دریافت پیام های تبریک هستم..
87/02/28 :: 3:12 :: نويسنده : آبجی سمیه!
برای رسیدن آرزوهای کالت دعا می کنم تولدت مبارک داداشم همین... ------------------ تولدی برای شکلات!!!! آخرین تولد اردیبهشت ماهی برای شکلات نازنین منه...تعجب نکن..می شناسیش.خوب هم می شناسین..همونی که شما بهش می گید کیمیا و من بهش می گم شکلات...خودش می دونه چرا...چون تو اول دوستی ما...کیمیا شکلات بود کیمیای مهربونم آبجی گلم: تولدت مبارک ته تغاری اردیبهشتی من ×*×*×*×انشالله همیشه در پناه ضامن آهو سلامت و شاد باشی...×*×*×*×
--- پی نوشت عذر خواهانه..:یه عزیزی دیروز به من گفت دلش رو شکستم.... عزیز دل من که خودت می دونی چقدر برام عزیزی و این رو هم خوب می دونی من می خواستم با اون اس ام اس سر به سرت بذارم..من فکر نمی کردم جدی بگیری و دلت بشکنه...بهت هم گفتم و ازت معذرت خواستم ولی بازم ازت معذرت می خوام جلوی جمع هم گفتم و بازم می خوام که منو ببخشی...ببخش دیگه؟؟؟ و گرنه...
87/02/25 :: 5:6 :: نويسنده : آبجی سمیه!
این شعر رو از تو تقویمم سال 84 پیدا کردم...شاعرش آقای مسعود براتی هستن... با اینکه زیاد علاقه ندارم اشعار شعرای دیگه رو بذرام توی وبم ولی این شعر برای من خیلی قابل احترامه...بخونش با تموم دردی که داره... شنیدی می گن یه عده زیر خط فقرن آره؟ مزه فقر و چشیدی می دونی چه رنگی داره؟ شنیدی می گن فلانی نداره آه تو بساطش؟ دست بی رحم زمونه توی بازی کرده ماتش تا حالا شده یه صحنه تحت تاثیرت بذاره؟ مثلا بغض یه بچه اشکت رو در آره؟ تا حالا شده گرسنه سر رو بالشت بذاری؟ به جای ستاره هر شب بشینی غصه شماری؟ تا حالا شده یه دفعه واسه شام شب بمونی؟ شرم بی حد پدر رو از توی چشماش بخونی؟ واسه پوشیدن کفشی که فقرا می پسندن تا حالا شده یه عده به برادرت بخندن؟ تو روزای زمستون که هواش برفی سرده ببینم مامان جون تو تا حالا کلفتی کرده؟؟؟ شده سرمای زمستون خواب و از چشمات بگیره؟ شده خواهر مریضت گوشه خونه بمیره؟ شده طرز دیده مردم باهات از روی غرض شه؟ شده گوشواره آبجیت با یه پیت نفت عوض شه؟ فرش خونه رو فروختی واسه دارو واسه درمون؟ حرمتتونو شکستن آدما آسون آسون؟ این یه تیکه از سقوطه این یه صحنه از نیازه چی بگم برات عزیزم سر این رشته درازه
دیدن این عکس برام خیلی عذاب اوره....و غیر قابل تحمل.. انگار تیر به قلبم می زنه..و جز گریستن... شاید تو هم گریسته باشی.... چرا بعضی ها محکومند به این زندگی...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا این هنوز خیلی کوچیکه برای این زندگی فلاکت بار ------------------------- خدا کوثر رو بیامرزه و به مادرش صبر بده....... همین یه کامنت کافی بود که امیدم نا امید بشه.این روزها منتظر بودم که خبر از کما در اومدن کوثر دختر شهید علیرضا برادران رو که در حادثه سقوط هواپیمای c130 شهید شده بودند رو بشنوم که... باورم نمیشه... تسلیت واژه کوچکی برای تسلی این درد بزرگ.. تنها از خدا می تونم بخوام که خدا به مادر کوثر و سوگند عزیز توان تحمل این داغ تازه رو بده...مثل اینکه که کوثر کوچولو بیشتر از این طاقت دوری رو نداشت و رفت پیش خدا و پدرش... برای صبوریشات دعا کنیم...
ماجرای به کما رفتن کوثر رو اینجا بخونید..
****************يادگار عليرضا برادران در آغوش پدر آرام گرفت آسمون بغضشو خالی میکنه... آدمو حالی به حالی می کنه کوچه ها رنگ زمستون می گیرن... شیشه ها بخار و بارون می گیرن آدما چتراشونو وا می کنن... گریه ی ابرو تماشا می کنن نمی خوان مثل درختا تر بشن... از دل قطره ها باخبر بشن نمی خواین این هوا خیس آب بشن... زیر بارون بمونن خراب بشن اینجا آسمان داره یک دل سیر می باره 87/02/22 :: 6:53 :: نويسنده : آبجی سمیه!
وقتی مادر و پدری از جنس نور باشد دخترش نور علی نور می شود مادر فاطمه است و پدر علی... بی شک دختر زینب است وقتی مادر دامن کشان می رود ستون خانه که می تواند باشد جز زینب؟؟؟ زینب ام ابیهایی می کند چون مادر وقتی پدر دامن جمع می کند .... وقتی استخوان در گلو و خار در چشم است چه کسی این سکوت را تفسیر می کند جز زینب؟ وقتی حسن تنهاست....وقتی دنیا تیره و تار می شود.. مامن آرامش زینب است... وقتی حسین بی قرار است زینب قرار دل اوست.. سنگ صبور حسین یعنی زینب ناموس عباس... یعنی زینب... آنکه هر چه دید و صبر کرد... آنکه خون را به زیبایی تفسیر می کند زینب صبور است... زینب با صبر دنیا آمد با صبوری زندگی کرد و با صبر رفت.... صبر در مقابل زینب آب می شود...زینب مراد است و صبر مرید او... یک رساله منتشر کرده خدا در باب عشق که به نام آیت الله معظم زینب است میلاد سنگ صبور اهل بیت مبارک پرستار...فرشته سپید پوش...روزت مبارک..چون زینب صبور باشی...
87/02/19 :: 15:15 :: نويسنده : آبجی سمیه!
شنیدم گریه کردی..تو؟ من دارم دق می کنم .... تو نمی گی من بشنوم که گریه کردی می میرم. من تا به حال ندیده بودم تو این همه سال تو چشات خیس شه. من اگه می دیدم چشات خیسه می مردم.. باور کن آخه من مگه چند تا...؟؟؟؟؟؟!!!هان ...خودت می دونی ؟چند تا؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی تو واقعا گریه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلت واسه ما تنگ شده؟ من دلم داره می ترکه. می فهمی یعنی چی؟می دونی چند روز ندیدمت... می دونی این چند روز چقدر برات گریه کردم. می دونی این چند روز چقدر ماها گریه کردیم؟ می دونی چند روزه ندیدمت بیا می خوام یه دل سیر ببینمت.من و طاقت ندیدن تو؟؟؟؟؟؟؟ وای خدا تو گریه کردی..؟؟؟الهی من برات بمیرم بذار من جای تو گریه کنم.مث تمام این روزها که دارم برای تو گریه کنم هنوز توان دارم که به جای تو گریه کنم. من الان هم دارم گریه می کنم. از صبح بغضم رو خوردم تا گریه نکنم ولی الان دیگه نمی تونم تحمل کنم چه جوری تونست اشکاتو ببینه و طاقت بیاره.خیلی تحمل داشت. واقعا تحمل داشت چشمای قشنگ تو و گریه...؟؟؟؟ شنیدم تو هم مث من هرچی آهنگ غمگین داری گوش می کنی و گریه می کنی. مث الان من مث این روزای من اما تو گریه نکن... من فقط شنیدم و دارم دق می کنم من می مردم اگه گریه هاتو می دیدم بیا بخند تا من برای خنده های تو بمیرم من دلم برای خنده هات تنگ شده من دستام توان نوشتن نداره می دونی این چند روز و چند شب چقدر گریه کردم بشمار ببین چند روزه ندیدمت شاید اما طاقت داری من طاقت ندارم که من قرار ندارم که از تو دیده بپوشم این شبها من فقط گریه کردم دیشب که شنیدم گریه کردی... دیگه نای گریه کردن هم نداشتم بغض کردم و خوابم برد راستی چرا به خوابهای من سر نمی زنی؟ من چرا تو رو توی خوابهای خودم نمی بینم بیا ببینمت دلم برات تنگ شده دل همه ما برای تو تنگ شده می دونم دل تو هم برای ما تنگ شده می دونی چند روزه صداتو نشنیدیم خدا لعنت کنه کسی رو که اومد این کار رو کرد همه می دونستن ماها چقدر به هم وابسته بودیم چرا این کار رو کردن. خدا لعنتشون کنه چرا؟؟؟؟؟ بین من وتو اکنون دریا و کوه هامون بی من تو در کجایی من بی تو درکجایم؟؟؟ من بی تو در کجایم؟ ببین راه ما طولانی نیست... اون بی معرفتا چنان کاری کردن که... آخه مگه اونا نمی دوستن که ما ها... ببین خوابم تعبیر شد خوابی که دیده بودم رو نشد برات تعریف کنم نذاشتن که تعریف کنم خواب دیدم طوفان اومد تو خوابم فقط اسم خدا رو می بردم از خواب پریدم و دیدی طوفان شد... دیدی همه چیز از بین رفت منم این روزا فقط دارم خدا رو صدا می کنم ای کار و کس من ای هم نفس من وقتی تو نباشی دنیا قفس من می دونی چند روز اسمم رو صدا نکردی. نگفتی سمیه بگو سمیه تا جون بدم برات اسم هیچ کدوم از ماها رو نیاوردی با معرفت لا اقل جواب پیامی رو که داده بودم می دادی کاش دروغ بود که تو گریه کردی یعنی این چند شب تو هم گریه کردی؟؟؟ یعنی چشمات..!!!! یعنی تو هم دلت واسه ماها تنگ شده خدا لعنت کنه کسایی که با ما این کار رو کردن نمی دونی چقدر دلم داره بهونه تو رو می گیره یعنی می شه باز ما ها با هم باشیم خودت می دونی من جلوی هیچ کس گریه نمی کنم حالا می بینی دارم گریه می کنم من از ندیدن تو خسته ام بیا اینجا بیا ببینمت بیا با هم دعا کنیم بیا دیگه ماها گریه نکنیم... بذار فقط آسمون گریه کنه... فک کنم اون به خاطر ماها نمی باره بیا یادش بدیم چه جوری بباره بیا جان سمیه بیا.... بیا یه دل سیر فقط نگاهت کنم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...................................................... درباره این حرفها هیچ چی ننویس.نه نظر بده نه هیچ امیدی...فقط دعا کن بیاد.....اگه بیاد این پست رو حذف می کنم .. قابل توجه دوستای خودم...بعضی ها فکر کردید این متن رو به خاطر مسائل عشق و عاشقی نوشتم...اما اشتباه فکر کردید...نیازی هم به ابراز تاسف کردن نیست....اگه می خواید دعام کنید....همین... 87/02/19 :: 6:45 :: نويسنده : آبجی سمیه!
نوزدهمین روز بهشتی از ماه بهشتی اردیبهشت روز تولده یه داداش مهربونه به نام
برادر مهربانم.. برای تو بهترینها را از خدا می خواهم... از او می خواهم که همیشه در باغ سبز دلت ساقه ها ایمان و مهربانی بپروراند... از او می خواهم که هدیه تولدتت را دلی خالی از غم های روزگار قرار دهد... از او می خواهم دیدگانت را به زیباترین دوست داشتنی ها مهمان کند... از او می خواهم که زندگیت را پر از شهد شیرین شادی کند... از او می خواهم که همیشه دنیا را بر وفق مراد تو بچرخاند... از او می خواهم لحظه لحظه زندگانیت پر از یاد او باشد... این روزها که خانه ام فضای غم آلود گرفته بود شاید بهانه ای لازم بود تا حال و هوای اینجا عوض بشه....اما من باز به درد عادت می کنم...چاره ای نیست جز این.ممنونم از شما که سعی کردید به من اعتماد نفس بدید.مخصوصا داداش فرزانه فاطمه و علی آقاکه پست این مطلبش خیلی کمکم کرد.از طرفی از فاطمه و فرزانه خواهرای نازنین و مهربونم که این چند روز خیلی ناراحتشون کردم معذرت می خوام.منو ببخشید.
87/02/17 :: 2:18 :: نويسنده : آبجی سمیه!
الدعا یرد البلا دعا می کنم اما هنوز سیل بلا نازل می شه... دعاهام سالهاست به گوش خدا نمی رسه انگار. خیلی وقته چراغ سبز استجابت جلوی چشمام روشن نشده خیلی وقته پشت چراغ قرمز دعاها ایست کردم... من آدم صبوری نیستم... اما تا به حال خیلی صبر کردم خودش گفته.خود خودش گفته که شرمش میاد دعاها رو رد کنه پس چرا موقع من میشه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! و گاهی شک می کنم که: الا بذکر الله تطمئن القلوب ؟؟؟؟ حیف که محکومم به صبر کردم وگرنه من آدم صبوری نیستم...
87/02/14 :: 21:17 :: نويسنده : آبجی سمیه!
یه چیزی داره تو وجودم وادارم می کنه این وب رو حذف کنم..یه تصمیم ناگهانی...یه حسی داره به من می گه این وب نباشه خیلی بهتره.. ولی دستم انگار نمی ره رو حذف وبلاگ ..چند بار امتحان کردم که حذفش کنم ولی وقتی می گی مطمئنی ...یه جوری می شم که نمی تونم ok رو بزنم... دروغ نمی گم خیلی وقتا به وب های شما و نوشته هاتون حسودیم شد که چرا نمی تونم مثل شماها بنویسم... هیچ وقت از نوشته هام خوشم نیومد..همیشه بعد یه روز ازشون بدم میومد.... نمی دونم چه کنم...جدا شدن از این خونه برام خیلی سخته.... اینجا رو خیلی دوست دارم ولی ... نمی دونم ...قرار بود دو تا پست بعدی هم تولد بگیرم...میام و تولدها رو تبریک می گم....ولی بعد اون رو نمی دونم.... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ كمي تا قسمتي خسته كمي تا قسمتي گریان دلم چون كفتري زخمي نشسته گوشه ای نالان کمی تنها کمی ابری کمی چون آسمان بی تاب شبیه ماهیه قرمز درون تنگ پر از آب کمی تنها کمی خاموش کمی از یادها رفته شبیه بی نشان هایم شبیه حرف ناگفته شبيه يك مترسك شد تمام قامت خسته ام به روي آرزوهایم چه ساده چشم می بستم... من اینجا بس دلم تنگ است بدون توشه و بارم برای بی صدا مردن شبی تا صبح می بارم شنبه 14/2/87 ساعت 22 پائیز مهربانم تولدت مبارک....دعا می کنم لحظه لحظه زندگیت رنگین کمانی باشه... آقا مهدی صالح پور ...تولد تو هم مبارک...امیدوارم همیشه به همین سادگی بمونی....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چقدر دوست دارم این روزها مثل یه مهمون ناخونده برم پیش خدا....
من دلم برای قیصر تنگ شده...براي شاعر ارديبهشتي ام كه بی پال پرید ولی یاد نگرفتم بی بال پریدن را
یادش بخیر خانه شماره 13.هر روز به امید دیدن این سریال تو برنامه خانواده از مدرسه تند تند میومدیم خونه....يادش بخير أژانس دوستي خدايش بيامرزد 87/02/12 :: 6:22 :: نويسنده : آبجی سمیه!
دختر ایرونی وبلاگ دوست منه.رفیق همشهری و همکلاسی گل من...تازه شروع کرده ها.حتما بهش سر بزنید... پینوشت!!!!! می دونم دیگه چندش تون میاد از بس من تولد گرفتم..ولی چه کنم ... اردیبهشت ماه تولد بهشتی هاست..... خب...11 اردیبهشت ..:تولد مامان خانوم منه.... تولددددددددش مبارک........ من ندانم که کی ام..من فقط می دانم...که تویی شاه بیت غزل زندگیم
12 اردیبشهت....تولد بهترررررررررررین دوست من ..یعنی مهسا.....ماه منه....
12 اردیبشهت...این یکی شهادته..مرتضی مطهری....مرد همیشه زنده ای که هنوز با شور و هیجان و عقل و منتطقش در صفحه صفحه کتابهایش نفس می کشد... 12 اردیبهشت....تبریک به همه معلمهای عزیز....مخصوصا آقای علي خليلي و سهراب سماواتي و أقاي شعراني سرباز معلم جنوبی...معلم های واقعی دنیای مجازی... و همه استادهای عزیز... مخصوا معلم ها و اساتید خودم....روزتون شدیدا مبارک.... فکر این روزهای من:اگر فرض بگیریم شهید مطهری شهید نمی شدند..چه روزی از سال روز معلم بود؟ پینوشت دیگه...چه بخواید و چه نخواید دو تا تولد دیگه تو اردیبهشت دارم... می دونی چی شد من یادم رفت روز معلم رو به آبجی خانومم تبریک بگم...ابجی روزت مبارک...هر چی گرفتی نصف نصف.. معلمی هم خوب چیزیه ها..چه چیزایی کادو می دن 87/02/06 :: 6:44 :: نويسنده : آبجی سمیه!
مصاحبه با محمد دلاوری اینجا اگه حوصله داری و کمی تا قسمتی بیکاری چرت و پرتای منو بخونی.. بخون....(ببخشیدا) Rico توی آسمونه یک هو سقوط می کنه و با مخ می ره توی دریا...سرش به صخره می خوره پیام میاد rico: killed... دوباره از اول.... Rico توی آسمونه...دستم به یه کلیدی می خورد چتر نجات باز می شه... rico زنده می مونه می رسیم به خیابون.نجاتش می دم...کلید Eبود یه جاده صاف و آسفالت شده......طبیعت بکری بود...همه جاآروم..صدای موج دریا هم میومد آسمون هم آبی بود با ابر های قشنگ... Rico رو هل می دم که بره ...چیزی که می رفت رو اعصابم صدای فرمانده ricoبود...یه چیزایی می گه...انگار rico زبان خارجکی بلد نیست یا نمی خواد بچه حرف گوش کنی باشه...منم که هیچ... Rico می دوئید...فقط می تونه بدوئه...دنبال هر کلیدی می گردم... کلید راه رفتن رو صفحه کلید نبود...تمام کلید ها و تمام F ها رو امتحان کرده بودم. طفلک rico محکوم به دویدن بود ولی بالاغیرتا... مرد خستگی ناپذیری بود...با اونهمه تجهیزات خوب می دوئید به پل می رسیم... Rico رو مجبور می کنم بایسته تا من صدای موج دریاچه رو بشنوم...و قایق هایی که از زیر پل می رفتن...جاده ها شبیه جاده هایی رویاهام بود....چه کیفی داشت.......چه دلپذیر...چه هوایی...حس می کردم باد خنکی داره تو وجودم راه می ره...اروپا هم رفتیم.... (چه توهمی) باز رفتیم...تازه فهمیده بودم چه جوری می شه تفنگ به rico داد.بهش تفنگ می دم.عجب اشتباهی کرده بودم.اینو بعدا فهمیدم باز رفتیم... به کلبه رسیدیم.هیچ کس نبود..کلبه ای هم نبود که بگم صابخونه رفته روز نشینی!!!...یاد حرف استادم افتادم..بی خیال که چی می گفت...در کل منظورش این بود که اجانب همسایه ندارن واسه همین راحتن چند تا کلبه دیگه هم رفتیم فقط صدای مرغ و خروس میومد.ولی از آدم خبری نبود...درها رو بلد نبودیم باز کنیم..ما که دزد نبودیم..فضول هم باز rico می دوئه...صدای گنجشک میومد..چه جیک جیکی!!!..اما. این فرمانده rico هزار بار پیام داد که من فقط دشمن خارجی رو می فهمیدم...می رفتیم خوش و خرم.... می رسیم سر دو راهی..سرمون رو می اندازیم پائین از یه طرفی می ریم دیگه...چپ و راستش رو یادم نمیاد باز rico می دوئه...یه کم هوا تاریک شده بود..درختها توی تاریکی سایه هاشون رو پهن کرده بودن رو زمین...!!!! می رسیم به یه جایی ... Rico تو راه چند بار تفنگ هاشو امتحان می کرد...چندبار جاده ها رو کشت! رسیدیم به یه بازار محلی..دوتا ماهی فروش داشتن باهم دیگه آواز می خوندن.آوار اونها انگار rico رو اذیت می کرد.. Rico شلیک کرد...اونها زل می زدن و می نشستن...تعجب می کردم چرا فرار نمی کردن.؟چرا مقاومت نمی کنن..یکی فقط زار می زد.... Rico کلی شلیک کرد ولی چرا اون کلتش تموم نمی شد نمی دونم.شاید کلت جادویی بود...انقدر زد تا مردن...اون تا دستش رو میاورد پائین تفنگش پر می شد!!!!! یه نفر هم اون پشت ها بود.داشت تمشک می فروخت.از همه پیر تر بود.انگار همه آدمها کر بودند..انقدر می زنه rico تا اونم می میره...وجدان نداشت انگار باز صدای آواز اون دوتا مرد ماهی فروش میاد..ایندفه بیشتر شلیک می کنه...تا می میرن..چه قسی القلب اما بخدا اونا دفعه اول مرده بودن...تازه هر کی می مرد محو می شد!!!خودم دیدما...شاهدم Rico میاد بیرون...یک زن می بینه...شلیک می کنه و زن پا به فرار می گذاره... Rico شلیک می کنه و می دوئه... اونم می دوئه و فرار می کنه.و من تعجب می کنم...چرا این زن فرار می کرد...مقاومت می کرد...زن راهبه بود... Rico خوب نشانه گیری می کنه تا زن هم می میره حس کردم rico خسته اس...دنبال یه کلید می گشتم تا rico یک جایی بشینه یه آبی به دست و صورتش بزنه یا چیزی بخوره..ولی پیدا نبود... بردمش دریاچه..تا زانو رفت توی آب...به آب شلیک کرد...خدایا این فرمانده هزار بار همون پیام تکراری رو می فرسته....عصبانی بود خیلی ...رو اعصابم رژه می رفت ولی تو صورت rico هیچ حسی نیست...می دونم اگه فرمانده پیداش می کرد با یه تیر خلاصش می کرد اگر rico نمی کشتش... باز rico می دوید...باز rico رو مجبور کردم روی پل بایسته تا من قایق ها رو ببینم... Rico شلیک می کرد...به قایق ها...دیوانه بود...؟؟؟ Rico شلیک می کرد به آسمون...می خواست به ابرها و پرنده ها شلیک کنه...رسیدیم به پمپ بنزین بسته بود...اصلا ما ماشین ندیدیم پمپم بنزین واسه چی؟!یادم رفت ازش بپرسم کارت سوختش رو گرفته یا نه؟ Rico تبلیغات هم می خوند...انگار قرار بود یه فستیوال برگزار بشه...ولی Rico همه رو کشته بود رسیدیم در یک خونه ...مردی اونجا داشت در رو باز می کرد... Rico اونو کشت باز رفتیم یه کلبه دیگه..یه کارگر اونجا بود rico اون رو هم کشت...اولش مقاومت کرد..ریکو با مشت و لگد بعد با کلتش کشتش..اونم محو شد...چه روستای عجیب غریبی بود ها... از دست rico خسته شدم.چقدر صلح نطلب بود..همه رو می کشت ...خسته شدم از شنیدن صدای فرمانده rico....از دیدن خونی که پخش می شد...بردمش دوباره تو اون دریاچه ... با rico 4005 متر دویده بودم... با کلیدS سرش را کردم زیر آب...از اون زیر نمی دونم چه جوری پرید توی یه قایق..به قایق به آب شلیک می کرد دوباره سرش رو کردم زیر آب با Wسرش رو کوبوندم به یه صخره..انقدر منتظر پیام rico :killed... موندم دیدم خبری نیست...اون مردنی نبود.بی خیال شدم.گفتم بالاخره خفه می شه.البته چد باری به سرش زده بود خودش رو بکشه.... روی exitکلیک کردم..خسته شده بودم از بس کلید Wرو فشارده بودم....تا اون بدوئه طفلک rico گناه نداشت من هی می گفتم rico بکش. Ricoبدو.... اما.... من می دویدم...من شلیک کردم...من فرمانده rico بودم...من قصی القلب بودم...من وجدان نداشتم...من دیوانه بودم...من عصبانی بودم... من rico بودم... --------
------------- خدا رو شکر این کشتن ها عذاب وجدان نمیاره ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روز میلاد تو روز شادی قاصدک هاست روزی که آنها ها پیام آمدنت را به صد شوق بر زبان هجی می کردند… روزی که آنها گوی سبقت می ربودند از هم تا بگویند که یک دخترک اردیبهشتی از دیار بهشت آمد…. زهرای نازنیم من هم چون قاصدک ها شادم از میلاد تو… نازنین آغاز هجدهمین بهار زندگی ات مبارک تا مثبت بی نهایت
|
||