|
درباره وبلاگ ![]() یا رب المحبوب سلام عزیز دل من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد... ******************** تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66. اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم. و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد... ****************** ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود... ******************* فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری... ******************** به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا ******************** عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران.. از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان... عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد... ******************** سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست ******************** کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند ******************** خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد ******************* گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من ******************** آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل (ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن) ******************** تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم... ******************** امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ... ******************** این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ... ******************** اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین... ******************** و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا ******************** و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز.. ******************** در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین... ******************** این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز... ************* در پناه او یا علی... آبجی سمیه موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
86/12/29 :: 18:36 :: نويسنده : آبجی سمیه!
پنجشنبه ساعت 9:18:19 ثانیه متولد می شوی با تو ام بهار با تو...آره با خود تو... قرار است که تو را سر وقت به ما تحویل دهند.چه بخواهی چه نخواهی همه منتظر تا تو را تحویل بگیرند یا شاید تو ما را تحویل بگیری.....یکی با یک سفره هفت سین آماده گرفتن عیدی، یکی هم بدون سفره هفت سین که حتی سین سلامتی ندارد بغض کرده پای سفره بی سین .. اما شاید ته دلش یک ذره به تو امید داشته باشد...که شاید سال دیگه سر سفره اش سبزه ای باشد ماهی درون تنگ بلوری جلوی چشمانش نازکنان برقصد یا سکه ای ،سیبی، بالاخره بساط هفت سینش پهن باشد...نا امیدش نکن... با تو ام بهار عزیز که قرار است بعد از طلوع آفتاب متولد شوی ...تویی که یک روز بیشتر از 86 عمر می کنی..تولدت مبارک... بهار عزیز نگاه کن که 86 که شبیه یک آدمی برفی شده و دارد در جلوی چشمان سبز تو آب می شود. تو بالا غیرتا با ما بساز...با همه ما... بهار عزیز که قبل از آمدن تو درختها عریانی زمستانی اش را با لباس شکوفه ها پوشاند و زمین خمیازه کشان عطر بهار نارنج در هوا پخش کرد...و آسمان با چشمانی آبی تر از همیشه چشم انتظار تو بود و زمین مخمل سبز بر خود پوشانده بود... و من نمی دانم توی چنته خود برای ما چه کنار گذاشتی. ولی خوب می دانم همه چیز در بساط سبز تو پیدا می شود... هوای همه ما را داشته باش...اگر روزی روزگاری چیزی گفتیم که به تو بر خورد یکهو به سرت هوای انتقام نزند یا اگر روزی روزگاری زیادی خوشحال شدیم توی ذوق ما نزنی... هنوز که مشتت را برای ما باز نکردی امیدوارم توی مشت بسته ات برای همه ما گل داشته باشی...ما به تو امیدواریم...امیدواریم که تو بیایی، او هم بیاید... یا مقلب القلوب و الابصار، یا محول حول و الاحول، ای صاحب بهار... محض رضای چشم های منتظری که با بلورهای اشک بوسه به آستانت می زنند محض رضای دستهای قنوت بسته که به آسمانت وصله می خورند محض رضای دلهره ای شیرین و گیج کننده لحظه تحویل سال حول حالنا الی احسن الحال ـــــــــــــــــــــــــــ نازنین بهارت مبارک....با دل پاک و بهاری ات همه را دعا کن... ــــــــــــــــــ پی نوشت بهاری...:خیلی ها امسال کنار سفره شان یک جای خالی دارند...برای صبوری شان دعا کنیم... پی نوشت بهاری...:پيامبران همه «هفت سين سلامشان» را به تو تقديم مي كنند از سید مهدی شریفی را حتما بخوان...
86/12/26 :: 22:33 :: نويسنده : آبجی سمیه!
مولای منتظر!!!!!! سلام مولای من... امروز قرار است شاد باشیم و هزار و چندمین سال منت شیرین مولا شدنت را بر خود جشن بگیرم. اما هزار و چندمین سال است که غایب شدی.غایب نه ...ولی یه چیزی...نمی دانم...گم کرده ایم خود را و این یعنی تو حالا حالا ها نمی آیی...امروز هم اضافه شد به روزهای نیامدنت و دوری ما از شما یک سال بزرگتر شد.می دانم توی این هزار چند سال هنوز 313 نفر پیدا نشدند از میان ایم میلیاردها آدم که یاری ات دهند و تو هر روز هزاران بار می گویی هل من ناصر ینصرنی و ما نمی شنویم می دانم خون دل می خوری از دست من و امثال من که چه ادعا ها می کنیم منتظریم. دروغ نمی گویم بلد نیستم منتظر بمانم می دانم و اعتراف می کنم راه و رسم منتظر ماندن این نیست. ...گاهی می گویم که کاش آن روزها که محمد(ص)بود را بودم.روزهایی که علی(ع) نفس می کشید یا بودم صحرای کربلا.یا..یا ..یا ...اما یادم می رود که تو هستی کنار ما... امام ما حی و حاظر است.همانی که نامش را می بری می آید...چه نامهای زیبایی داری ای ذخیره خدا.... ای نابود کننده سر کشان و مرتدان... ای پیوند دهنده زمین و آسمان... ای جوینده خون پیامبران ای جوینده خون شهید کربلا ای منتَظر: که هر روز طلوع می کنی و تنها برایمان ندبه سر می دهی و من امثال من یادمان می رود یک روز جمعه برای آمدنت ندبه کنیم چقدر تو غریبی. شرمسارم اما تو هزار و چند سال است منتظر مایی.باید از تو یاد بگیرم منتظر ماندن را عمريست كه از حضور او جا مانديم/در غربت سرد خويش تنها مانديم/او منتظر است تا كه ما برگرديم ای آفتاب مهربانی:تو هر روز آفتاب به دوش عهد می بندی که تنهایمان نگذاری....اما ما عهد می شکنیم...به راحتی...مولا جان رسم انتظار را به من بیاموز یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی......وز پی اش عجب بینم حال پیر کنعانی ـــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت1:چه انتظار عجیبی/، تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی/عجیبت تر که چه آسان/نبودنت شده عادت/ چه کودکانه سپردیم/دل به بازی قسمت/چه بی خیال نشستیم،چه کوششی چه وفایی؟/فقط نشستیم و گفتیم/خدا کند که بیایی ـــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت 2:این روزها که قراره بهار بیاد گل نرگس رو می فروشند به قیمت پائین 150 تا 200 تومن.یعنی با نازل ترین قیمت گل نرگس می میرد. اما کاش می شد گل نرگس را به نفسمان نفروشیم... ـــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت3: امروز روز ولایت مولاست.ما هر روز دعای فرج را به نیت آمدنش می خوانیم.هر کی دوست داره خونه مجازیش عطر نرگس بگیره بگه تا من کد دعای فرج رو که این بالای وب رو مزین کرده رو بهش بگم...
86/12/23 :: 17:45 :: نويسنده : آبجی سمیه!
چه روزهای غریبی ایست این آخرین روزهای سال.آخرین جمعه سال آمد با تمام غربتش...اوی نیامده که قصد آمدن ندارد انگار .اما تو دعا کن این آخرین جمعه نیامدنش باشد... ــــــــــــــــــــــــــ دل تو اولین روز بهار دل من آخرین جمعه سال و چه دورند و چه نزدیک به هم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ در حیرتم از این همه تعجیل شما از این همه صبر و طول و تفسیر شما ما خیر ندیدیم از این سال قدیم این سال جدید تحویل شما...
يا حق (1) اين روزها احساس مي كنم بايد شناسنامه اي را كه درست هم سن و سال من است گم كنم و سراغ المثنييش را هرگز نگيرم اينروزها فكر مي كنم شناسنامه ام يعني چه؟ شناس+ نامه؟ اين روزها احساس مي كنم شناسنامه ام چه چيز مزخرفيست (2) از صفحه اولش سمت راست يك تذكر دروغ شناسنامه هويت شماست! از صفحه دومش سمت چپ! يك شماره! نام و نام خانوادگي! سال يكهزار و سيصدو.. نام مادر و پدر! شهر و روستاي تو سومين صفحه سمت راست! مشخصات همسرو كودكان بعد از او و صفحه چهار صفحه طلاق! و صفحه هاي بعد صفحه هاي انتخاب مهرهاي مختلف... مهرهاي اضطرار صفحه آخرش چه خوب صفحه ايست! صفحه وفات... صفحه رهايي از دروغ هاي اين شناسنامه دروغكي عمر ما همين قد است؟ چند صفحه كاغذ كلفت بودن و نبودنت چقدر فاصله كم است! (3) اين روزها احساس مي كنم بايد شناسنامه ام را گم كنم اگر شناسنامه كسي را پيدا كردم آن را بياندازم توي جوي آب تا هويتش مچاله شود و گم شود! شايد انسانيت كسي را نجات دادم شايد خودش را پيدا كرد من اين هويت كاغذي را نمي خواهم از اينهمه دروغ در همين چند صفحه كلفت نام و فاميلي ام===== دروغ! نام مادر و پدر====== دروغ! شهر من========= دروغ! حق من =========دروغ! از سازمانيكه براي ثبت اين احوال دروغ درست كرده اند بيزارم سازماني كه حق انحصاري ثبت دروغ دارد من: بي نامم و بي نشان پدرم آدم مادرم حوا توي سرزمين خدا بي هيچ مرزي و سرنوشتي كه من تعيينش نمي كنم تا وقتي جناب محترم تقدير هست چه دردناك است اين انسانيت كاغذي! چه حقارتي ايست وقتي اين به اصطلاح هويت من مي رود توي دستگاه كپي آن هم فقط صفحه اولش! و هويتم تكثير مي شود و گم مي شوم لابلاي پوشه ها و پرونده ها من بايد شناسنامه ام را گم كنم و اين هويت كاغذي ام را به آتش بكشم و سراغ المثنيش را نگيرم بگذار بي اعتبار شوم... من انسانيتم از اين هويت دروغين درد مي كند!
86/12/21 :: 6:53 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تو را تا چند روز دیگه به دست آرشیو تقویم های دوست داشتنی ام می سپارم.تقویم های من که این چند سال یک همدم همیشگی برای من شده اید،تقویم های من که در دل خود تمام دوست داشتنی های من را قایم کرده اید مسافری در راه است. تقویم های رنگین کمانی من: من همانم که سفیدی هایتان را خط خطی کردم و به سیاهی وصله.نبض تپنده شما خاطرات این چند سال من است...هنوز عطر گلهای خشک کرده از میان شما جیغ می کشند...هنوز کارت پستال های که به خاطر بعضی ها چسباندم ،برایم شادی می آورد... تقویم های صبور من: نمی دانم چند بار با نوشته ها و شعرها شما را قلقلک دادم ..مغرورتان کردم...ذوق زده تان کردم.غافلگیرتان کردم..نمی دانم چند بار با قلم قلبتان را خط خطی کردم، دلتان را شکستم...یا چند بار سر را روی صفحه صفحه تان گذاشتم و گریه کردم ولی شما اشکتان را پنهان کردید ولی می دانم دور از چشم من بغض تان را افطار می کردید... تقویم های من که فرقی با ثبت احوال ندارید.. ای پر از روزهای تولد و مرگ...چقدر دوستتان دارم. شما تنها کسانی بودید که از نگاه من حرفم را می خواندید وقتی جرات نوشتن شان را نداشتم یا واژه ها با من قهر می کردند یا باید منت قلم ها را می کشیدم.. ولی تو بی هیچ ناز و منتی در ذهنت می سپردی ناگفته های من را.راز دار بودی عزیز ای تمام خاطره های من.لااقل شما ها من را بی معرفت نمی دانید مثل بعضی ها..همیشه سراغتان را می گیرم ...نمی گذارم لای بقیه کتابها گم شوید می دانید حسابی حسابتان از بقیه جداست.... تقویم های همیشه جوان من نمی گذارم پیر شوید ...ای که سینه هات پر از رازها و دلتنگی ها و شادی ها و گریه های من، خودتان می دانید چقدر روی شما حساسم و طاقت دوریتان را ندارم و اگر چند روزی از من دور می شوید چقدر بی تابیتان می شوم تقویم های دریا دلم ...یک تقویم دیگر در راه است.تقویم 86..زیاد با این تقویم درد دل نکردم ولی هوایش را داشته باشید..گوشهایتان را بیاورید جلو یواشکی می گویم که غصه نخورد:می دانم صفحه های سفیدش خیلی بیشتر از شماست و توی ذوق می زند.تقویمی اینچنین عریان؟ اما ناراحت نباشید و بین خودمان بماند زیاد پایه نبود انگار یا من زیاد حوصله اش را نداشتم ولی حداقل اینقدر شبیه شماست که تولدها در آن نوشتم....حسودیتان نشود یک چند تایی اضافه شده...و مرگ چند عزیز که خوشحالم آنها را در شما ننوشتم... تقویم86 که خیلی غریب بودی توی کتابخانه ام برو لای آن تقویم های دیگر من...می دانم قدر تو را ندانستم ولی برو..می دانم دلم برایت تنگ می شوم ولی مطمئن باش می آیم سراغت...و تو می شوی محبوب من...برو بوی بهار می آید این را تک درخت خانه با شکوفه هایش دارد داد می زند...برو که مسافر 87 در راه است و تو دیگر نمی توانی همراز من باشی..حرفهای 87 بماند برای خودش... تقویم 87: من باز به سنت قدیمی ام اول در تو تولدها را می نویسم...کاش می شد من هیچ روز مرگ را در تو ننویسم و تقویمم پر باشد از روز میلاد .کاش... ـــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت1:وقتی بوی بهار میاد دو تا آهنگ رو با خودم زمزمه می کنم که خیلی دوستشان دارم.... یکی اش آهنگ بهار بهار تورج شعبان خانی ، یکی هم آهنگ بوی عیدی فرهاد ... ــــ بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد اما خودت کجایی؟ بهار بهار یه مهمون قدیمی یه هم صدای ساده و صمیمی ـــــ بوی عیدی... بوی توپ...بوی کاغذ رنگی...بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ...با اینا زمستونو سر می کنم.. با اینا خستگی مو در می کنم... با اینا بهار و باور می کنم... ـــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت2:نمی دانم چرا اول فروردین 86توی تقویم این حرف دکتر شریعتی را نوشتم: آدمی زاد هر چه انسان تر می شود چشم به راهتر می شود این حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد. اول فروردین 87 چی بنویسم؟ ـــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت 3: سخت است و عجیب و بی نظیر امسال یا می گذرد چقدر دیر امسال... سالی که من از خودم کتک خوردم گفتم به خودم برو بمیر امسال... از سایه خود شکست ها خوردند مردان شکست ناپذیر امسال 86/12/17 :: 14:59 :: نويسنده : آبجی سمیه!
چه غربتی دارد این روزها مدینه.رسول مهربانی ها بار سفر بسته و چشم انتظار فرشته مرگ چه غربتی دارد این روزها بقیع. این مظلوم ترین تکه عالم...انکار هم زمینش غریب است هم آسمانش چه غربتی دارد این روزها مشهد تنها جایی که حرمتش نگه داشته می شود گاهی فکر می کنم از رسول خدا مظلوم تر کسی را نداریم...آنقدر بزرگ و اینقدر ساده که در فهم نمی گنجد و فراموش می شود الا این روزها حسن(ع) این کریم اهل بیت چنان مظلومیت و غربتی دارد که کمتر کسی او را یاد می کند الا این روزها رضا(ع) که فراموش نمی شود هرگز ولی نامش شد غریب... کبوتران این زائران همیشگی این روزها گاه در آسمان مدینه بال می سایند گاه در خاک غربت زده بقیع می نالند و گاه در کنار آن گند طلا دور سر رضا(ع) می بارند... خودمانیم ...غریب تر از بقیع کجای این دنیاست؟؟؟؟ 86/12/11 :: 21:55 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام....خوبید آبجی خانومها و آقا داداشای گل...؟ امیدوارم چرخ روزگار بر وفق مراد شما بچرخه... همونطور که از عنوان مطلب معلومه اینجا تولد داریم اونم دو تا... فکر کنم تا الانم به همه تون ثابت شده که من چقدر تولد گرفتن رو تو خونه مجازی رو دوست دارم...(این رو فقط محض یادآوری گفتم) خب بریم جشن تولد.شما هم تشریف بیارید بعد برید تبریک بگید..آخه تولد روز عادی نیست...
12 اسفند... 20 سال پیش چنین روزی یه دونه دختر خانم مهربون و ناز به دنیا اومد به نام فرزانه... من و این خانوم خانوما که صاحبخونه وبلاگ صاحبدل بیدل هم هست و معرف حضور دوستان، نزدیک یه سالی هست که ابتداٌ مجازی رفیق شدیم بعدش سرایت کرد به دنیای واقعی و شدیم دو تا آبجی جون جونی واسه هم... خودش می دونه که من چقدر دوستش دارم .(می دونی دیگه فرزانه جون؟) چند روزی حسابی به قول خودش کچلش کردم از بس بهش گفتم تولدت مبارک...خب دیگه من عادت دارم تولد هر کی باشه تند تند تولدش رو تبریک می گم فرزانه جان... فرزانه نازنینم من از طرف همه دوستام تولدت رو تبریک می گم به قول خودت N بار: تـــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــدت مـــــــــــــــبــــــــــــــــــــــــــارک نازنین تو جان منی به جان تو سوگند خوردم، که چو جان، عزیز سوگندی.... بهترین آروزها رو برای تو دارم.
خب این عکس مشخص کرده که جشن تولد بعدی مختص به کیه.محمد آقا ی دلاوری(راپورتچی)!!! که معرف حضور همگان هستند.که چند وقتی هستش که کمتر از ایشون گزراش می بینیم.(چرا؟؟؟) این آقای خبرنگار مهربون که نسبت به ایشون خیلی ارادت دارم 13 اسفند ماه بدنیا اومدن. ایشون هم فرزند فصل بارون و برف هستن.فرزند آخرین فصل سال. من هم تنها کاری که می تونستم انجام برای ایشون تو خونه مجازی خودم یه جشن تولد کوچیک برای تبریک گفتن به ایشون بگیرم.... آقای دلاوری عزیز تــــــــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــدتون مبارک....خیلی زیاد زیاد. از طرف همه دوستام هم این روز قشنگ رو بهتون تبریک می گم.با اینکه روزی چند بار متولد می شید ولی من فقط اون روزی رو که پاتون رو توی این دنبا گذاشتید رو جشن گرفتم.همیشه شاد باشید.... بازم تولدتون مبارک....
86/12/08 :: 19:53 :: نويسنده : آبجی سمیه!
چهل روز گذشت... با بغض، با درد با تنهایی، با صبوری با شکنجه، با تحمل با ندبه و صبوری زینب... ******** چهل روز از عطش و خون چهل روز از شرم آسمان و زمین چهل روز از روزی که برای کشتن حسین قصد قربت کردند ******* چهل روز افتاب آمد و رفت چهل شب، ماه تابید و رفت چهل شب ستاره سو سو زد و رفت اما غم از چشمان و دل آل حسین(ع) نرفت و خنده حرام شد ************ آن روز حرمت خاندان آل الله را شکستند خدایا مرا جزء شکنندگان حرمت خاندانش قرار مده خدایا حب حسین (ع) و آلش را از من مگیر. ***** به خودم می گویم اربعین آمد و چهل روزی هست که خون به دل زینب(س) می رود. او قافله سالار بود و تو این را یادت رفت...بی تفاوت خندیدی...زینب(س)تنها بود به خودم می گویم چه زود حسینیه را از دلت جمع کرده بودی... به خودم می گویم حسین (ع) را در همین روزها خلاصه کردی؟ به خودم می گویم نکند دست تو هم به خون حسین آغشته شده باشد در این روزهای تاریخ به خودم می گویم رو سیاهی، حرمت نگه نداشتی... ************* خواهری از شام ماتم آمده بر سر قبر برادر آمده او که یک دنیا صبوری کرده بود از چه رو اینگونه مضطر آمده؟ ****** خدایا مرا به خانه اش برسان
86/12/07 :: 7:29 :: نويسنده : آبجی سمیه!
کوچولوی مهربون دنیای نا مهربون ما ،پسرک فصل بارون و برف...ته تغاری سال... تولدت مبارک...
صابر نازنینم ،می دونم این شبها همه فرشته ها آسمون رو به خاطر تولدت چراغانی کردند و می خوان بهترین جشن تولد رو برای تو بگیرند... ولی من یه آدم زمینی نمی تونم همچین جشن تولد مفصلی برات بگیرم که توی اون هم ماه باشه هم آفتاب و هم ستاره و همه ی خوبی ها اما می تونم مثل همه بگم... آقا صابر گل ... سیزدهمین میلادت مبارک...
|
||