|
درباره وبلاگ ![]() یا رب المحبوب سلام عزیز دل من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد... ******************** تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66. اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم. و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد... ****************** ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود... ******************* فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری... ******************** به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا ******************** عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران.. از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان... عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد... ******************** سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست ******************** کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند ******************** خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد ******************* گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من ******************** آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل (ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن) ******************** تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم... ******************** امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ... ******************** این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ... ******************** اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین... ******************** و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا ******************** و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز.. ******************** در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین... ******************** این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز... ************* در پناه او یا علی... آبجی سمیه موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
86/11/30 :: 7:14 :: نويسنده : آبجی سمیه!
این روزها تمام واژه ها از من فراری اند ... و هیچ کدامشان دست دوستی به سویم دراز نمی کنند... من بدون لغت و واژه ته می کشم... .................. این روزها حجم لحظه ها چه سنگین است... و چه سرد عبور می کنند ثانیه ها ... حس می کنم به پوچی نزدیکم... .................. این روزها حوصله مهمان ندارم.. انگار نه انگار دارد پیمانه امسال پر می شود انگار نه انگار دارد بهار به مهمانی ما می آید بهار... در چندمین کوچه اطراق کرده ای ؟ چند ردپا مانده تا تو؟ ................. این روزها حس می کنم دیگر هیچ چیز و هیچ کس را دوست ندارم.. نمی دانی چه زجری دارد این دوست نداشتن ها... .............. این روزها دلم دعای باران می خواند ... باران که می بارد فرار می کنم از او... باران تو را هم دوست ندارم این روزها نبار لطفا... ........... این روزها ترجیح می دهم از خودم فاکتور بگیرم در سه نقطه خلاصه می شوم.همین ... ـــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت1- دمار از روزگار من در آورده است درد دل ***** دریغا این چنین دردی ندار هیچ درمان* پی نوشت2- خاطراتی شسته دارم زیر اشک ابرها**** بارها با گریه ی باران به خود خندیده ام* *شاعر..حسین جوانروح... پی نوشت ۳ـبرای هوشنگ مردای کرمانی عزیز دعا کنیدخالق «قصههاي مجيد» در بستر بيماري است 86/11/21 :: 19:42 :: نويسنده : آبجی سمیه!
میلاد عالم آل محمد مبارک ــــــــــــــــ
این روزها خواهی نخواهی احساس غرور می کنم یک جورهایی ته دلم قنج می رود. در و دیوار شهر من در سه رنگ خلاصه شده.سبز، سفید و سرخ... این روزها از هر طرف صدای سرودهایی می آید که برایم کهنه نمی شود...هنوز دوستشان دارم..هنوز می خواهم بشنوم...چه ابهتی دارد این شعرها این روزها یادم میاد روزهای بهاری مدرسه رفتن را...روزهایی که کلاسها را رنگ ایران می کردیم... این روزها خوشحالم که پایم را در جایی می گذارم که مال من است.وجب به وجبش آغشته به خون فرزندان مام میهن است.حرمت دارد این خاک. بوی گل می دهد... این روزها خوشحالم که در هوایی نفس می کشم که بوی بد بیگانه نمی دهد. آسمان مال من است... این روزها بیشتر از همیشه حس می کنم ایرانی بودن چه لذتی دارد... همین چند سال پیش بود که زمستان افسرده رنگ و عطر بهار گرفت.میان آن همه سرما نفس گرم مردی که می پرستمش یخ تمامی روزهای سرد روزگار را شکست و روحی تازه دمید بر کالبد نیمه جان مردمی که آرزو داشتند روزی بر پای خود بیاستند... آنها ایستادند تا ما بمانیم.... خوشحالم که بر تن من پوستین غرب نیست... خوشحالم ..خوشحالم از اینکه روزی بمیرم این تن خاک وطنم می شود....خوشحالم. ــــــــــــــــــ گرچه در آب و آتشم سوزم و گریم و خوشم گر بوَدم هزار جان،جمله فدای میهنم چند تو خوانیم:«ها! «خانه رها کن و بیا!» نیست وطن لباس تن، تا که ز خویش برکنم غرب وطن نمی شود، خانه من نمی شود شرق کهن نمی شود، خانه چرا دگر کنم؟ مهر وطن سرشت من، دوزخ آن بهشت من روز و شبان و دم به دم، دم ز وطن، وطن زنم «حمید مصدق» تولدت مبارک میهن من.... تو را هیچگاه رها نمی کنم...به قداستت قسم ـــــــــــــــــــ
22 بهمن 1357: این روز برای من خیلی عزیزه..خیــــــــــــــــلی زیاد. تولد یکیه که خیلی زیاد واسم عزیزه. تولد خواهر عزیزم.عشقم.... آبجی آزاده گلـــــــــــــــــم.... آبجی آزاده من تو صبح انقلاب دنیا اومده ... می دونید اصلا پا قدم خواهرم بود که انقلاب شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خب تابلو واسه چی اسمش آزاده اس.البته اسم تو شناسنامه اش زهرا ست که تا به حال به این اسم صداش نکردیم... نمی دونید این بچه اولی چقدر عزیزه واسه خونواده ما...حرفش هم خیلی در رو داره تو خونه..... من که واسش می میریم..... وحشتناک بهش وابسته ام... از بچگی عادت کردم هر جا آزاده جوووووووووونم بره منم برم.هر جا که اون می شینه منم پیشش بشینم. هر جا نره منم نمی رم....همیشه هم غصه منو می خوره.(الهی بمیرم براش)خیلی هوامو داره از همه جهت... (فداش بشم الهی)تازه همیشه اول حرفاشو به من میزنه بعد به دیگرون....بهترین کادو هایی که تو عمرم آبجی واسم گرفته...... به هر بهونه ای....شارژ روحی منه این خانوم خانوما....خلاصه نظیر نداره دیگه.....ولی تو اون چیزی که با هم اختلاف داریم استقلالی بودن آبجی جونمه.... که خیلی کل کل می کنیم با هم...(به خاطر استقلالی بودنش با آبی نوشتم ها...) خلاصه این که واسه این خانوم گل می میرم.... تولدت مبارک آبجی جووووووووووووووونی من دوست دارم آبجی آزاده اینم شعریه که آزاده جونم دوست داره لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب می نویسه یکی لبهاش همیشه غرق خنده اس یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه با تو ام ای لنگر تسکین! ای تکان های دل! ای آرامش ساحل! با تو ام ای نور! ای منشور! ای تمام طیف های آفتابی! ای کبود ارغوانی! ای بنفشابی! ای نمی دانم! هر چه هستی باش! اما کاش... نه، جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش...
86/11/17 :: 5:43 :: نويسنده : آبجی سمیه!
تو چقدر امیدواری آقای کارگردان چند وقت است داری تمرین می کنی با من من سوپر استار نمی شوم من استعداد ندارم.... قرار نیست در هر فیلمت یک سوپر استار داشته باشی باشد باشد همه می دانند... که در هر فیلمت یک سوپر استار داری نشستی آنجا بازی مرا نگاه می کنی... که چه بشود که دوباره ... که دوباره کات بدهی و بگویی... دوباره می گیریم اما... فقط همین یکبار... کات آخر را بگو زودتر از همیشه دیگر نگو تکرار... من نمی خواهم نقش اول باشم من می خواهم... می خواهم کنار دست تو باشم من می شوم تدارکات اصلا آقای کارگردان... خسته ام ... بگذار بروم... فیلمت را خراب کردم زحمت نکش... حرص نخور... درست نمی شود دیگر... فیلمنامه را بازبینی نکن می دانم خیالت راحت است وقتی خودت تهیه کننده ای قَسَمت می دهم لا اقل جای مرا عوض کن من نمی خواهم نقش اول این فیلمت باشم کی می خواهی کات بدهی؟ بیست سال تمرین کردی با من نشد از خیر این فیلم بگذر نمی شود یک فیلم یک بازیگر داشته باشد نمی شود یک کارگردان داشته باشد نمی شود... فیلمت فروش نمی رود از من گفتن آقای کارگردان من خسته ام می شنوی خســـــــــــــته ام... اگر کات ندهی خودم می روم ... ... ... ... .. . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پی نوشت 1: دلم به وسعت یک دشت گریه می خواهد... پی نوشت2: امروز صبح فرشته مرگ آمد سر کوچه ما .در اولین خانه را زد و خانم همسایه را با خودش برد...سه خانه با من فاصله داشت.... 86/11/08 :: 6:24 :: نويسنده : آبجی سمیه!
بدون شرح… مارگرت لیونگستون ، که استاد دانشگاه هاروارد است اظهار می کند : زمانی که داوینچی در قرن شانزدهم این اثر(لبخند مونالیزا) را خلق کرد، اجزای صورت را طوری شکل داد که وقتی یک نفر به طور مستقیم به لبها نگاه میکند ، در یک لحظه خنده ناپدید شده و درست در همان لحظه ، وقتی به بخش دیگری از تصویر نگاه می کند ، خنده پدیدار میشودمارگرت لیوینگستون نظریهی خویش را در کنگره اروپایی ادراک بصری در اسپانیا عنوان کرد. این نظریه، کلیدی بر کشف راز پانصد سالهی مشهورترین نقاشی لئوناردو داوینچی است.. آهای دخترک فلسطینی .... آهای پسرک عراقی .... آهای مادر لبنانی .... آهای پدر افغانی ... آهای تویی که در آفریقا جز اسکلت،هیچ ازت مانده تو نام مونالیزا و لبخند معروفش را شنیده ای یا نه؟ آیا شنیده ای کسانی این گوشه و آن گوشه دنیا برای اینکه بفهمند او خندیده چه کارها نمی کنند تمام لحظه ها را بیدار می مانند، فکر می کنند، تصاویر سه بعدی درست می کنند، طرح می ریزند که آهای مونالیزا بالاخره تو خندیده ای یا نه؟؟؟ در منجلاب فکری خنده مونالیزا گیر کرده اند و دست و پا می زنند...خنده دار است مگر نه... ببین نظریه ارائه می کنند. کنگره تشکیل می دهند. گوش کن چه می گویند: بی گمان هیچ اثری در طول تاریخ نقاشی محبوبیت مونالیزا را ندارد. افرادی که به موزه ی لوور فرانسه رفته اند می گویند از در ورودی این موزه خط زردی روی زمین کشیده شده است که شما با دنبال کردنش ، به سمت تابلوی مونالیزا راهنمایی می شوید. خط راهنما را که دنبال می کنید ، هر چند متر یکبار یادآوری می شود : 100متر مانده به مونالیزا ، 80 متر مانده به مونالیزا ، 20 متر مانده به مونالیزا ، تا اینکه شما به عنوان بازدید کننده به یک اتاق بزرگ می رسید که فقط در آن تابلوی«مونالیزا » آویخته است. دیدی؟ حالا باز دلت به آن قطعنامه ها و کنوانسیون ها گرم باشد حقوق بشر... منع استفاده از سلاح های شیمیایی... عدم تهدید و توسل به زور...همه دروغ است بی خیال بیانیه حقوق کودک شو...کودک تو هیچ حقی ندارد.نگاهی به تن سوراخ سوراخش بیانداز تو هیچ حقی در تعیین سرنوشتت نداری. خیال کردی آنها که بیایند در جعبه های رنگی شان برایت دموکراسی هدیه می آورند. تو مشمول این قوانین نمی شوی...دل خوش مباش تو در نقشه جغرافیای آنها جای نداری.تو فقط یک زنگ تفریحی برای خالی کردن عقده های این جماعت تو فقط در حد یک صفحه دارت ی که بیایند سوراخ سوراخت کنند،تفریح کنند،لذت ببرند با آن قهقهه مستانه شان. آنها را که می شنوی؟ حالا تو به من بگو آیا کسی آمده است برای لحظه ای به تو فکر کند آنها برای کشتن تو و لذت خودشان برنامه ها دارند برای مرگ تو جایزه می دهند.مدال می گیرند.بودجه تصویب می کنند اصلاً آنها تو را می شناسند؟ می دانی؟ تو برای آنها از یک تابلو نقاشی بی ارزش تری امید نبند به آنکه در فکر تو نیست اندکی فکر کن... آنها برای ویران کردن خانه ات که با اشک و خاک خونین عزیزانت ساخته ای لحظه شماری می کنند به من بگو... تا به حال کسی سراغ راز چشمان ترت را گرفته؟ تویی که هیچ کس از هیچ زاویه ای لبخندت را ندیده به من بگو... کسی سراغ آغوشی که روزی برای تو باز بود را گرفته؟ به من بگو... آنها برای دیدن روز عذابت ثانیه شماری می کنند وقتی جگر گوشه ات را می برند کسی به این فکر نیست که تو مادری.جای سیلی روی صورتت را اگر آیینه پیدا کردی نگاه کن ببین.... تویی که وقتی بر خاک می افتی هیچ تصویری از تو نمی ماند جز در نگاه آنکه تنها تو را دارد تویی که سهمت از دنیا مانند لحظه دنیا آمدنت بغض و اشک و گریه بود لبخند تو در کجای این خاک و دنیای خاکستری گم شده به من بگو... تا به حال کسی وسعت لبخند تو را اندازه گرفته؟؟؟ ....
|
||