|
درباره وبلاگ ![]() یا رب المحبوب سلام عزیز دل من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد... ******************** تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66. اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم. و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد... ****************** ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود... ******************* فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری... ******************** به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا ******************** عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران.. از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان... عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد... ******************** سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست ******************** کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند ******************** خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد ******************* گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من ******************** آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل (ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن) ******************** تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم... ******************** امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ... ******************** این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ... ******************** اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین... ******************** و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا ******************** و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز.. ******************** در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین... ******************** این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز... ************* در پناه او یا علی... آبجی سمیه موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
86/09/29 :: 7:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
صدای اذان و ربنا صادق علوی آزاد/خبرنگار ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینجا نه صحرای عرفات است که وقوف یابم و نه کربلا که کنار ابوالفضل(ع) ندبه های حسین(ع) را بخوانم...اینجا جایی شبیه همینجاست... اما اینجا هم می توان همسفر و هم صدا با حسین(ع) خواند خدایا من مشتاق تو اَم...و خدا را به عظمت نامهایش قسم داد که در گذر از گناهانم... خدایا تو نعمتت را برای من تمام کردی و من کوچکترین طاعتی که از روی خلوص باشد برای رضایت و شکر تو به جا نیاوردم... خدایا کسی که خوبی هایش هم بد است چگونه بدی هایش بد نیست*؟... خدایا بتابان بر من آن نور هدایت خود را... ای پروردگار براستی گناهانم زیانت ندارد و آمرزشت برایم تو را نکاهد پس به من عطا کن آنچه را که نکاهدت و بیامرز برایم آنچه را که زیانت ندارد * امروز روزی ایست که من باید من را بشناسم یعنی اینکه تو را بشناسم، تویی که می پرستمت...در من توان خودشناسی نیست اما تو خود،خود را به من بشناسان.... امروز روز شناختن و فردا قربان روز عید ذبح گناهان...و این یعنی روزیی از زندگی من که می تواند طلایی شود که می تواند یک بهانه بدهم دست او که پاک کن به دست گیرد سیاهی کارنامه ام را حتی کمی بزداید عید عرفه و عید قربان بر تو مبارک ______________________________ مسلم در کوفه مشغول تدارک سپاه حسین است،ای دل تو چه می کنی؟در کوفه عافیت و خطا می مانی یا به کربلای عشق و بلا میروی؟«شهید آوینی» شهادت مسلم...نیمه تمام ماندن حج حسین (ع) و تکرار روزهای سرخ تاریخ ____________________________ این آخرای پائیز تولد دو تا از دوستای منه...قاصدک و مریم عزیز... دخترای آخرین روزهای پائیز تولدتون مبارک.... قاصدک عزیز آرزو دارم مثل قاصدکها همیشه قاصد خبرهای خوش باشی و مریم مهربان برای تو هم آرزو می کنم که همچون گل مریم همیشه عاشق بمانی.... تولدتون مبارک ______________________________ شب یلدا هم داره از راه می رسه و این یعنی خداحافظ پائیز 86...و باید برای بدرقه اش یک دقیقه بیشتر سکوت کنیم.....یلداتون مبارک...مواظب اون معده های گرامی باشید که فقط به خاطر 60 ثانیه بیشتر اندازه 60 روز تنقلات واردش نکنید... راستی به فکر اون بچه هایی باش که فردای یلدای سرد در شبی که تلخی اش یک دقیقه بیشتر بود حسرت خوردن کمی از آن بسیاری که تو خوردی را دارد و تصور کن سر افکندگی و خجالت و بغض پدر و مادری که نمی تواند یلدا را برای کودکش هجی کند... ___________________________ راستی خدا این حرف خیلی وقته مونده رو دلم که بگم به تو و اون اینه که.... کَم مِن قَبیحِ سَتَرتَهٌ؟ باز هم از این کارها بکن حتی بعد از مرگ من.... _____ فرازی از دعای عرفه امام حسین(ع 86/09/21 :: 5:26 :: نويسنده : آبجی سمیه!
طفلی دل من چقدر ساده است که فکر می کند همه ساده اند.که فکر می کند همه راست می گویند.... این روزها کمی تا قسمتی ابری ام...نمی دانم چرا این روزها به سرم زده که بنشینم تکلیف خودم را با خودم مشخص کنم...بیایم و یک جوری دیگر فکر کنم...بیایم فکر کنم که همه آدمها راست نمی گویند....آدمها دروغ هم می گویند....شدم انگار موش آزمایشگاهی که هر کسی بیاد برای اینکه حس دروغ گویش را ارضاء کند از من شروع کند... کاش درونم چیزی شبیه دروغ سنج بود یا عینکی که آنسوی چهره آدمها را ببینم....چون این روزها مردم وقتی دروغ می گویند زل می زنند توی چشمانت. نه دستشان می لرزد نه صدایشان و نه سرشان را می اندازند پائین. کف دستشان عرق نمی کند و نه فراموشکار می شوند و نه کم حافظه.... علایم آدمها دروغگو همین بود دیگر...به من حق بده ..... چه شکلی بفهمم که دارند به من دروغ می گویند؟؟؟ یک درد دیگر هم تزریق شد به من این روزها....از اینکه آن روی سکه آدمهایی که دوستشان داشتم برایم روشن می شود به هم می ریزم... همین چند روز پیش بود که کاخ رویایی من که از کودکی برای خودم ساخته بودم فرو ریخت جلوی چشمان... فلانی دیگر به من نگو آدمهایی که دوستشان داشتم از کودکی آن روی سکه شان چه می گذرد....یعنی برگردم تمام چند سال پیش را بازسازی کنم آن وقت هیچ چیزی از من نمی ماند. بگذار فکر کنم آدمهایی را که دوستشان داشتم همان جوری مانده اند... نگذار آدمهای سفید ذهن من سیاه شوند با چیزهایی که تو گفتی نمی توانم لااقل آنها را خاکستری کنم همه شدند سیاه سیاه....من شکسته ام، خاطراتم شکست، رویاهایم شکست....مثل یک پازل ریختم بهم کسی مرا سر جایم بگذارد خودت را بگذار جای من برای یک لحظه..گذاشتی ؟دیدی چه دردی دارد...روحم زخم خورده از این زنجیر است... راست می گفت کسی که گفت هر چه می کشی از این دلت است... لامصب دل من که بی خود و بی جهت برای هر کسی می سوزد...دیوانه است این دل من که فکر می کند که می شود بالاخره همه آدمها را دوست داشت...حتی آنهایی که دوست داشتنی نیستند...دلم می خواهد این نظریه که سالها برای خودم ساختم را رد کنم که همه آدمهای یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...می دانم نظریه مزخرفی است...اگر می شود چند دلیل دل پسند بیاور برای من که این را رد کنم اعتراف می کنم که فوق العاده زود باورم..هر روز تصمیم می گیرم که از امروز دیگر عوض شوم و کمی عوضی.... ولی چه کنم که در ذهن من مانده همه آدمها مثل کف دست صافند اما حالا که کف دستم را نگاه می کنم می بینم چه دروغی... تا دلت بخواهد روی این دست که می گفتند صاف است خطی خطی های کج و معوج است... خدایا چرا هنوز فکر می کنم که یک ذره وجدان ته دل این آدمها مانده است که دروغ نگویند؟.چرا هنوز نمی توان باور کنم خیلی از آدمها از آن هفت خط های روزگارند....چرا همه از سادگی من سوءاستفاده می کنند....چرا من به همه اعتماد می کنم؟ حس می کنم از همان اول آمدنم کسی کلاهی سرم گذاشته تمام قد....حس یک مترسک سر جالیز را دارم که چقدر تنها مانده است. اما مترسک دارد به کلاغ های توی آسمان دروغ می گوید....می دانم اگر قفل به دهان مترسک نمی زدند لااقل می گذاشت کلاغ ها یک شب هم که شده بدون دردسر غذا داشته باشد..... همیشه دوست داشتم دوز و کلک نداشته باشم.. دوست داشتم هر چه هستم همان باشم نه کمتر نه بیشتر...دوست داشتم بیرنگ باشم....اما روزگار دارد یاد می دهد به من که اینجوری کلاهت پس معرکه است....کمی هم خرده شیشه داشته باشی کمی تا قسمتی زبان باز باشی ،بی خودی تعریف کنی...زورکی لبخند تحویل این و آن بدهی کارت راه می افتد....ولی من همینی که هستم را دوست دارم...چه کنم با خودم..... من درگیرم با خودم...چند وقتی دارم به این نتیجه می رسم فلانی همین رفیقت که دارد پشت سر آن یکی رفیقت صفحه می گذارد به محض اینکه از او دو قدم دور شوی پشت تو هم می گوید....من آن روی تلخ حقیقت را چه سریع دارم مز مزه می کنم....خدایا چرا اینقدر تلخ است این حقیقت...کمی شیرینش کن لطفاً خدایا دوست دارم از همه این آدمها بکنم بروم درون غار تنهایی ام....و تمام تار عنکبوت های دنیا جلوی غار را بگیرد....شاید آنجا وحی و آیه ای آمد و من تنها نماندم باید این دل را آدم کنم که نمی شود...باید این دل را بردارم جایش یک تخته سنگ بگذارم خیال خودم و دیگران راحت... دارد حالم از سادگی خودم به هم می خورد ...دلم می خواهد تمام خودم را بریزم توی یک سطل آشغال... چقدر دوست دارم عوض شوم.... چقدر دوست دارم بشوم شبیه این آدمها که وجدان درد نمی گیرند وقتی دروغ می گویند.... می خواهم دروغ بگویم کو آدمی ساده تر از من که دروغم را از قیافه ام نخواند.... ــــــــــــــــ پ.ن1.چقدر این روزها دلم می خواهد زیر باران خط خطی شوم...خدایا کمی باران با چاشنی باد سرد...اگر می شود پنجشنبه دم دمای غروب این شکلی شود چون اگر شد می خواهم کودکی ام را زنده کنم...همان دلهره های غروب پنجشنبه ها را که چند سالی است سراغم نیامده راستی آسمان هم قرمز باشد...ممنون می شم... پ.ن.2.کاش می توانستم از دست این همه آدم مثل قیصر،مثل ناصر سر به مردن بزنم..... راستی دارد اولین یلدای بی ناصر می آید پ.ن.3.فلانی که گفتی مشکی رنگ عشق است اگر بی رنگ تر از عشق پیدا کردی من را خبر کن.... پ.ن.4.خدایا آدمهایی که تو آفریدی دارند دروغ می گویند... حالا این روبات هایی که انسانها می سازند هم دروغ می گویند؟ پ.ن.5.خدایا کمک کن کم نیاورم تو هم دعا کن 86/09/14 :: 18:38 :: نويسنده : آبجی سمیه!
خبری ساده پخش شد.خبر یک حادثه.هواپیمایی دیگر سقوط کرد.دیگر عادت کرده بودیم به این خبر..مثل همیشه گفتیم فقط خدا کند کسی نمرده باشد....اما حرف از اینها گذشته بود. این بار یک جور دیگری بود این خبر.چون روزهای آخر پائیز سوز استخوان سوز داشت خبر آمد آن که رفته بود خبر بیاورد خودش خبر شد... کسی می گفت فلانی خبر حادثه را باور کن.. این بار بوی خون نمی آمد.... اما بوی درد می آمد......بوی سوختن ...بوی شعله شدن در آسمان ...بوی خاکستر.... بوی اینکه دوباره قرار است کوچه های این شهر سیاه پوش شود...بوی اینکه مردم باید تابوت هایی پیچیده در پرچمی سه رنگ را به دوش کشند ثانیه ها بار سنگینی بر دوش داشند ...زمان نفس نفس می زد و زمین به اکراه می چرخید.لحظه به لحظه نامی جدید، تصویری جدید و در ما توان گریز از این همه درد نبود و قلب نای تپیدن نداشت چه سنگین بود این درد و چه صبر عظیمی می خواست کاش کسی می گفت بشنو و باور نکن ....اما ما شنیدم و باور کردیم....بهتی عظیم آوار شد بر سر ما. آسمان آتش گرفته بود.... آسمان شرمنده بود و دل شکسته.اما تنگ در آغوش گرفته بود ستاره های ما را. چرا پس ندادی آسمان؟؟؟؟؟؟چرا؟ هنوز بهت و حیرت ما به باور ننشسته بود که همه چشم ها بوی باران گرفت لباس ها سیاه شد...چشم های ما خیره و لب از لب باز نمی کردیم...درد می کشیدیم.... و اشکی که گونه هایمان را پی در پی طی می کرد...چه نامها و تصویرهای آشنایی و چه تصویر ها و نامها که آشنا شدند... کسی چه می دانست قرار است لبخند عکس آخرشان این بار مهمان حجله شود.... و اما روز بعد... همه شدند پر از خاطره هایی که داشتند و ما باور نداشتیم آنچه که می شنیدیم و می دیدیم...آدمهایی که پشت آن صفحه جادویی خبر تازه می دادند دیگر نای ایستادن نیز نداشتند ... هرکسی در گوشه ای به یه یاد روزهای با هم بودن می نشست و می شکست... همه صاحب عزا بودند و خودشان مستحق تسلیت بودند و تسلیت می گفتند قلم در دستان هیچ کس نمی چرخید...مگر می شد باور کرد مسافری که سفرش چند روزه بود مسافر ابدی شود... یعنی دیدارها ماند برای قیامت؟؟؟؟؟ یعنی خدا حافظ برای همیشه...یعنی اینکه منتظر باش تا من بیایم و منتظرم که تو بیایی سر ها در گریبان بود و چشم ها می بارید و گوش هامان چیزهایی را می شنید که نمک بر زخم دلمان می پاشید ...همدیگر را قسم می دادیم که بگو دروغ است..... چه روز تلخی بود آن روز که جسم سوخته شان را به روی دست بردند و به خاک سپرده اند اما اگر آن شب آسمان را می دیدی پر از ستاره بود.آنها در این سو خاک شدند و در آن سو ستاره به یاد مانده از آن روزها برای ما دردی که چون کوه سنگین است و داغی که چون آتشفشان می سوزاند روح ما را آنان که رفتند، رفتند و آنان که ماندند سوختند و فکر کن که چه تنها ماند آنکه ماند پشت پنجره ای که برای همیشه چشم به آسمان دارد برای عبور یک ستاره آشنا... این چیست میان تو و پروانه و شمع کز ازل تا به ابد مذهب تان سوختن است؟؟؟ 86/09/06 :: 7:23 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام رفقا....دیروز سر صبجی به سرم زد برم تو کلاسایی که خالی هست ببینم چی نوشته رو در و دیوار و صندلی و تریبون...محصول این دفتر و خودکار به دست شدن شد این: یا صاحب الزمان دوست دارم خوش آمدید گاگولها این چشم های توست/در چشم هایت چه می گذرد که من نمی دانم تو همانی هستی که می خواستم در وجودم تو را حس می کنم اشک نریز که قلبم می گیره کالج Iخدایا چنان کن سر انجام کار/ تو خشنود باشی و ما رستگار چشم انتظارم ای نگاهت رونق فردای من/در تو معنی می شود دنیای من/ای نگاهت بهترین اثبات عشق/ با تو ماندن آرزوی...من(این یه تیکه رو نتونستم بخونم) عشق یعنی زندگی را باختن/چند سالی با هر الاغی ساختن حیف تو بود ای گل من... خیلی سختگیری استاد من از اقبال خود ننالم/که دست بی نمک دارم استاد قربانی خسته نباشی جدایی حریف خاطره ها بهترین مترجم کسی ایست که سکوت را ترجمه کند در بیکرانه زندگی 2 چیز افسونم می کند یکی آبی آسمان را که می بینم که هست ولی نیست و خدایی که نیست و می دانم هست ــــــــــــــــــ به طرف قبرستون استاد قیافه نگیر گروه گورکن ها سلطان قم آه جبهه کو برادر های من؟؟سنگر خوب و قشنگی داشتیم/روی دوش خود تفنگی داشتیم بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذاشتم یادت نره دوست دارم نمی دانم آنچه می نویسم چیست ولی هر گز یاد بودن در کنارت از خاطرم محو نمی شود.عزیزم عاشقانه دوستت داشتم به امید دیدار.......(چند خط پائین تر یکی جواب داده بود) چه خوب منم دوست دارم به مدپوشان بگو آخرین مد کفن است دلم گرفت ای همنفس از تو تا ویرونی من 0911991 اگه مردی تو زنگ بزن سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسی/قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم مرگ بر دانشگاه آزاد زندگی دردسر است فقط نوری ریکا(دختر) بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست گذشت زمان ویرانگر است خداحافظ همین حالا یا علی مدد جهنم و بهشت هر دو زیباست شهر من نور تیزهوشان علوم تربیتی پای ثابت اکثر صندلی ها انواع و اقسام چشم و ابرو بود.بعضی ها رو هم نمی شه نوشت.... ــــــــــــــــــــــــ پ.ن.1:اینم سرخوشای دانشگاه ما ...حالا خوبیش اینه که صندلی ها و تریبون رو تازه عوض کردن.اگه قبلیا بود یادگار فسیل های دانشگاه جالب تر بود... پ.ن2. بچه ها جدیداً به من می گن چقدر شیطون شدی ولی خبر ندارن .من خیلی شیطون تر از این حرفام.سرگرمی من سر کلاس شده (یعنی درسای عمومی)می رم ته کلاس یکی یکی به بچه ها زنگ می زنم صداشون که درمیاد استاد ها قاط می زنن.هیچ کس هم نمی تونه مچ منو بگیره پ.ن.3:خدایا هر چه زودتر این ترم رو تموم کن نه نه نه خدا هیچی درس نخوندم پ.ن.4:دیروز تو دانشگاه سمیناهار بود(سمینار بدون ناهار و حتی یه چکه آب) برای علوم سیاسی.دو تا استاد...که یک ساعت و نیم حرف زدن.ما هم وسط سمینار رفتیم ته سالن نشستیم و شروع کردیم به آجیل خوردن.از طرفی تنها کسی هم که از استادا سوال می کرد من بودم.چون ته بودم باید داد نی زدم تا صدا می رسید..هر سوالی که می کردم چون جوابوشو می دونستم می شستم تخمه می شکوندم یا با موبایل ور می رفتم و با بر و بچ می خندیدم. پ.ن.5:داداش دوستم فوت کرد.باورم نمی شه.فقط 26 ساله بود پ.ن.6: احتمالا یه دهه نیستم .یعنی کم میام....تا 15 آذر پ.ن.7.چهارتا تا گزارش تواین دو هفته باید ارائه لدم.یکی نیست بگه مجبور بودی تحقیق برداری که هنوز یه دونه کتاب درباره اش ننوشته ان پ.ن.8: این روزا خیلی زیاد خسته می شم.یعنی زود کم میارم....مثلا رفتم دکتر بهتر شم بدتر ضعیف تر شدم. پ.ن.9.اینجا هوا حسابی پائیزیه.بارون نم نم،باد سرد و من لذت می برم همراه با احساس آرامش... پ.ن.10.نداریم... 86/09/01 :: 6:44 :: نويسنده : آبجی سمیه!
لحظه آمدنش آسمان آبی بود.خورشید می خندید.ستاره می بارید.چراغ های آسمان روشن بود.زمین گهواره ی او شد و شب برای او لالایی می خواند.آسمان هشتم خدا این بار روی زمین تجلی پیدا کرد. او که آمد زمین آسمانی تر از آسمان شد. سبز هم بود.گونه هایش از شادی سرخ شده بود.او که آمد زمین رنگین کمانی شد..لحظه که خندید ناگهان تمامی لبها به لبخند گشوده شد. به حرمت آمدنش تمام غنچه ها وا شدند.درخت ها دوباره شکوفه دادند آغاز بهاری دوباره بود..همه ندا دادند: آمد آن حجت هشتم... روی زمین که راه می رفت آسمان در برابر عظمتش خم می شد.آفتاب بر شانه اش بوسه می زد.نسیم خوش بویی خم زلف او را شانه می کرد..باران و باد کوچه پس کوچه های مدینه و طوس را آب و جارو می کردند.بوی خاک باران خورده می آمد. خدا خواست هشتمین حجتش مهمان طوس باشد جایی که شد مشهد او.مهمان مردمی مهمان نواز که یک چیزی کم داشت.جایی را که هر گاه خسته شدند از قیل و قال دنیا سر بر دامنش بگذارند و دردشان را بگویند..او شد تمامی دار و ندارِ مردم این شهر بزرگ.شد مولای مهربان کشور من.خدا را شکر که خدا خیلی هوای ما را داشت. هر جا که کسی دلتنگ شد رو جانب او می کند و می گوید السلام علیک یا علی ابن موسی رضا(ع) معجزه می شود انگار...دست رد به سینه هیچ کس نمی زند... حتی وقتی کبوتران حریم حرمش بال می سایند بر بارگاهش تپش های قلب کوچکشان را می توان دید.خوشا به حال کبوتران مقیم مقام او ...خوشا به حالشان دل مردم این شهر از همیشه به آن پنجره فولاد گره خورده .... همیشه چشمهای این مردم موقع دیدن بارگاهاش هر جا که باشد غرق باران می شود . ــــــــــــــــــــــــــــــــــ با اینکه تا کنون مرا به خانه اش دعوت نکرده اما امید دارم... این دل بی قرار، بی قرار آن روز است که داخل حیاط خانه اش روبروی حرمش بنشیند و چشمانم،قبل از دست و پایم اذن دخول بگیرد و با سری سر به زیر بگویم که چقدر منتظر بودم که صدایم کنی. برای چندمین بار است می گویم منو صدا کن آقا؟هنوز منتظرم و امیدوار...کاش شب تولدت گریه نمی کردم اما نمی شود دیگر.دلتنگ تو ام.کاش می شد به این زودی ها رد نگاهت را روی گونه هایم حس کنم. کاش لا اقل به خاطر آن همه وساطتی که دیگران کردند رویشان را زمین نیاندازی... فقط یک نظر کافی ایست تا من بال پروازم را دوباره بیایم... تا کی دیدار من از تو از پشت این صفحه جادویی باشد و سهم من یک بغضی باشد که روز به روز سنگین تر می شود... باقی حرفها بماند بین خودم و خودت فقط یک چیزی... دیدم همه جا بر در دیوار حریمت جایی ننوشته که گهنکار نیاید!!!! مولای مهربان کشور من میلادت مبارک آسمانیان و زمینیان.
|
||