تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
86/07/27 :: 6:55 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

این روزها روزهای تلخی ایست برای یک نفر...برای کسی که چند روزی ایست دارد کوله بار تنهاییش را به دوش می کشد و در به در دنبال کسی می گردد که دستهایش را خالی گذاشته و رفته است در آغوش خاک، همانجایی که یکسالی می شود مادرش آرم گرفته

برادر کوچک محمدامین چیت گران،صابر کوچولو آسمانی شد...کودکی ده ساله که با این سن کمش شاخه معرفت به دست داشت...

او از شنیدن کلمه تسلیت بیزار است.. حرفی و سخنی به او بگوید که دلش آرام شود...و از خدا بخواهید که به او صبر و تحمل و شکیبایی دهد...



86/07/24 :: 7:6 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

سال سوم دبیرستان...کلاس تاریخ

جلسه اول .بعد از ورود معلم به کلاس : دقیقه اول...

خانوم شما پاشو(منظورش من بدبخت بود)

معلم:قسطنطنیه رو کـــــــــــــی فتح کرد؟

من پیش خودم:.من چه می دونم.قسطنطنیه چیه دیگه اون دیگه کجای عالم بود که فتح شد.رنگم پریده بود. من چه می دونم کدوم آدم... اینو فتح کرده. این بشر کی بود دیگه. ؟(کلاس در سکوت کامل ای بابا یکی برسونه دیگه.غریب گیر آوردین)

معلم:کـــــــــــــــــی؟

من: نمـ ـ ـی دونـ ـ ـم.( فشارم؟...خودتون حدس بزنید)

معلم.:یعنی تو نمی دونی کی قسطنطنیه رو فتح کرده؟خانوم....دانش آموز علوم انسانی!!!!؟

با دستهای آماده اش رفت یه صفر خوشگل بذاره جلوی اسمم.

من تند تند و دست پاچه: خانوم ...خانوم من تغییر رشته دادم

معلم:یعنی چــــ ـــــ ـــــی!!!!!؟( چشماش از کاسه پریده بود بیرون به همراه جیـغ بنفش)

من: خانوم ببخشید من پارسال تجربی بودم امسال اومدم انسانی هنوز تاریخ یک رو پاس نکردم.

معلم.آهـــــــــــ ـان.خیله خوب بشین(جیغ)

(خوب شما بگین آدم باید چقد بدبخت باشه که اولین جلسه این بلای عظیم سرش فرود بیاد  و تا مرز سکته بریم و برگردیم و از تغییر رشته مون پشیمون بشیم)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تذکر:جالب اینکه این خانوم معلم مهربون(پاچه خواری رو داری؟) با دوستای من لج بود و دوستای من با اون. واسه همین آخرای ترم می گفت خانوم فلانی(من خوشبخت) درس و خوندی.منم اون لحظات سرمو می کردم تو کتاب که آره خیلی خر زدم(بلا نسبت جمیعتون) و با اعتماد به نفس می گفتم بله خوندم. بعد یه بیست خوشگل واسم می ذاشت.!!!فقط کافی بود بگم که آره خوندم و یه بیست می گرفتم.ببین چه جوری بیست دو دره می کردم.... یاد بگیرید

( آی حرص بچه ها در می یومد.)!!!!!!

حالا خدائیش کی قسطنطنیه رو فتح کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 ادامه دارد....



86/07/20 :: 5:37 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
عیدتون مبارک....التماس دعا

انگار همین چند شب پیش بود که صحیفه سجادیه را باز کردیم و خواندیم الهی بر محمد و آل درود فرست و اگر در این ماه منحرف شدیم ما را به راه راست برگردان.الهی  این ماه را از عبادت ما پر ساز.

و انگار همین شبهاست که باید دوباره صحیفه را به دست گیریم و با سلام بر ماه خوب خدا، خداحافظی کنیم و بخوانیم سلام بر تو ای ماهی که آرزوهایمان را دست یافتنی کردی.سلام بر تو ای همدمی که منزلتت نزد ما بزرگ است. سلام بر تو ای مونسی که اگر بیایی ما را خوشحال می کنی و چون می روی وحشت و اندو بر دل می نشیند....سلام بر تو ای همسایه ای که وقتی با تو بودیم دل هایمان نرم و گناهانمان کم بود....سلام بر تو که بسیار گناهانمان را می زدایی...

انگار همین چند شب پیش بود که به خودمان و خدایمان قول داده بودیم که حداقل این یک ماه بنده خوبش باشیم.انگار همین چند وقت بود که یک کم دست و دلمان می لرزید وقتی می خواستیم گناه کنیم...البته کمی...انگار همین چند وقت بود که بیشتر حواسمان به دور و برمان بود.

چقدر زود گذشت شبهایی که به هر که می رسیدیم می گفتیم التماس دعا... چه شب های قدری بود...یک حس و حالی که انگار خدا با اولین دعا، چشم روی همه بدی هامان می بست و ما سبک می شدیم... و انگار نه انگار که بار یازده ماه گناه بر دوشمان است...الغوث الغوث گفتنش کاش پایان نمی گرفت...شیطان در غل و زنجیر بود

چه افطار هایی بود که صدای ربنا در گوش شهر می پیچید و همه در یک حس شیرین مشترک خدا را صدا می زدیم و  زیر لب نام های مقدسش را زمزمه می کردیم و زلال می شدیم

چه نمازهای جماعتی بود وقتی مسجد پر از صدای یا علی و یا عظیم می شد و هر چه به آخرش می رسید این ماه، صدا ها بلندتر از همیشه به گوش می رسید

چه سحرهای لطیفی بود.... سحرهایی که با شنیدن ابو حمزه ثمالی بغض می کردیم و چشمهای ما حال باریدن می گرفت و با دعای سحرش هر چه می خواستیم،می خواستیم...

انگار همین ماه کافی بود برای آشتی خیلی ها با قرآن خاک گرفته روی طاقچه.چهره ها همه آسمانی بود

چه ماه ماهی بود این ماه.چقدر سخت است جدا شدن از او.رفیق و همدم ما بود انگار....

دارد مهمانی خدا تمام می شود، اما نه، این مائیم که یواش یواش از پای سفرش بلند می شویم و می رویم و گرنه سفره بی انتهای خدا تا همیشه برای ما پهن است

کاش این ماه تمام نمی شد. با اینکه بنده بدی برای خدا خوبم بودم و حرمتش را حداقل در این ماه نگه نداشتم ولی کاش این ماه تمام نمی شد

دلم برای این ماه تنگ می شود برای تک تک لحظه هایش مخصوصا برای حرفهایی شیرین حاج آقا نقویان و العفو گفتن های حاج رضا بکایی، برای صدای آسمانی قاری قرآن مسجد دانشگاه که نمی دانم صدایش از طبقه چندم آسمان به زمین می رسید.

خدای مهربان من، نام مرا از همین لحظه در لیست مهمان های سال بعد بنویس...انگار هنوز آدم نشدم

خداحافظ رمضان کریم...حلالمان کن

مومن عیدت مبارک

 



86/07/11 :: 2:55 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
شق القمر شد

سر از سجده برداشت و شق القمر شد...اما..این بار خبر از اعجاز اشاره محمد(ص) برای اثبات دین خدا نبود... بلکه ابن ملجم با شمشیری که به هزار خریده بود و به هزار زهرآگین ساخته بود شق القمر کرد.فرق عدالت مجسم را شکافت.

مولود خانه خدا بر محراب خانه دوست فریاد بر آورد که بر خدای کعبه رستگار شدم...و علی(ع)رستگار شد

محراب مسجد کوفه در گذر این قرنها هنوز رد خون گرم علی(ع) را بر خود احساس می کند

در این لیالی عشق علی(ع) قرآن به سر نگرفت بلکه قرآن ناطق، قرآن به دل داشت

مرد مهربان کوفه، اول مظلوم تاریخ در بستر خوابیده و زهر سراسر وجودش را گرفته و طبیب حاذق پیام آور خبر خوبی برای اولاد علی(ع) نیست و کاسه های شیر دست یتیمان دردی از علی دوا نمی کند اما ...اما نیمی از آن را قاتلش می نوشد

صدای اذان آخر علی(ع) هنوز در کوچه پس کوچه می آید... در این شبهای دلبری و دلدادگی اولاد علی قرآن به سر و دستها به سوی آسمان از خدا علی(ع) را می خواهند...

چند روزی ایست که زینب و ام الکلثوم در گوشه ای گریه می کنند و حسن و حسین چون پروانه گرد شمع وجود علی که لحظه به لحظه آب می شود می گردند.در دل عباس خون است اما علی(ع) از او می خواهد حسینش را تنها نگذارد...

چاه های شهر چند شبی ایست علی(ع) را ندیده اند.خبر به گوش آنها هم رسیده گویا... بهت زده اند آنها

کودکان هم چند شبی ایست سایه آن مرد مهربان که در بقچه اش شادی داشت را پشت در نمی بینند.اما هنوز سفره ها خالی نمانده...

مرد خیبر شکن که بر شانه ی پیامبر کعبه را خالی از بت کرد ، مردی که بیست و پنج سال سکوت کرد مردی که در سقیفه او را به خاطر جوانی کنار زدند و شمشیر به سر او گرفتند و بعد آن بیعت، مردی که در نماز زکات داد، مردی که از ابلهی مردم آن زمان خون می خورد، آن مردی که فقط از خدا خواست او را از این مردم هوس پرست بگیرد... مردی که عاشق لبخند یتیمان بود،مردی که آفتاب به دوش داشت،مردی که مرد بود.آن مرد علی(ع) بود....

علی (ع) که ردای خلافت را رها کرد و دامن جمع نمود و از ان کناره گیری کرد و در این اندیشه بود که آیا دست تنها برای گرفتن  حق خود بپا خیزد*

او صبر را ترجیح داد،سکوت کرد، استخوان در گلو داشت و سخن نگفت و خار در چشم اما چشم به روی همه چیز بست فقط به خاطر اینکه نهال جوان اسلام در این جابجایی قدرت از ریشه خشک نشود و سکوت کرد... سرمایه علی(ع) سکوت بود و صبر

آن مرد علی(ع) بود

امشب علی(ع) آماده رفتن است. و از این زمین دامن می کشد...و پس از آنکه شب چادرش را از آسمان می کشد و صبح دام کشان می آید صدای گریه و ناله اولاد علی از آن خانه بر می خیزد...بعد از علی آسمان چگونه به زمینی بنگرد که او در آن پا نمی گذارد

و... زهرا چشم انتظار آمدن مولا....

ـــــــــــــــــــــــ

 برداشتی از خطبه سه نهج البلاغه(شقشقیه)

 



86/07/09 :: 2:46 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

نمی دانم امشب قرار است من دلبری کنم یا خدا.... امشب من منتظر خدایم یا او منتظر من؟

فقط این را می دانم که او  می خواهد قدر مرا در قدر بسنجد... او می خواهد از من که تکلیف خودم را با خودم،با او و با گناهانم مشخص کنم

او از من می خواهد که از این شبها و روزهایی که می گذرند همین چند شب که نامش قدر است او را صدا کنم.... او این چند شب منتظر  صدای من است چه لحظه ای شیرین تر از این... او کار سختی از من نمی خواهد فقط می خواهد در مقابل هجوم خواب ها مقاوم باشم همین چند شب و او را نگاه کنم عاشقانه

خدا عاشق این است که جدال مرا با جبهه خواب ببیند و چشمان مرا را قاب بگیرد وقتی خسته است ولی من نام او را صدا می زنم

خدا می خواهد امشب به خاطر من به فرشتگانش مباهات کند با باز به خود بگوید تبارک الله احسن الخالقین

دستهای خدای من آماده بخشش است...قرار است امشب او بر سر من باران ببارد از لطفش

 او مثل  همیشه خدایی می کند....دستهای مهربان او را می توان در قدر حس کرد چقدر گرم است دستان او...او می خواهد با او درد و دل کنم.او در کنار من نشسته و چه شادم

امشب که نام های خدا را صدا می زنم جز رحمانیت چیزی یافت نمی کنم یا رحیم، یا کریم، یا ارحم الراحمین، یا ستار العیوب، یا سریع الرضا و...شاید فراموش می کنم این شبها که خدا سریع العقاب هم هست..

می دانم امشب خدا قرار است جوشن کبیری بر تن من بپوشاند و مرا به جنگ با گناهانم روانه کند

می دانم کافی ایست که یکبار بگویم خلصنا من النار یارب تا او آتش گناهانم را برایم گلستان کند و من ابراهیم وار در میان تخت اشرف مخلوقات بودن در این گلستان بنشینم و گناهانم را ذبح کنم

می دانم امشب آهنگ دلنشین مجیر سنگی ایست به سوی شیطان که رمی جمرات کنم آن هم در قلبم که به او پناهنده  نشوم.امشب قرار است به شیطان کافر شوم...من در قدر به خدا پناهنده می شوم

امشب خدا دوست دارد گونه هایم تر باشد تا غسلم دهد از این ناپاکی های عمر

خدا می خواهد بهانه ای داشته باشد از من برای بخشش.یک قدم از من باشد و هزار قدم از او.او آهسته ترین درخواست من را آن گوشه دل که شاید روزی خواسته بودم و به یاد ندارم را برایم اجابت کند امشب

خدا امشب نگران من است که مبادا غفلت کنم و پایم بلغزد و شیطان دست مرا بگیرد.... خدا می خواهد دستان من فقط در دستان او باشد

خدا می خواهد ظلمات علی النور کند

خدا می خواهد که این فرصت عاشقی را با او از دست ندهم...

خدا امشب مرا به چشم همان بنده هایی می بیند که جز او چیزی را ندیدند...

خدا می خواهد نیل احساس مرا بشکافد و تلنگری بزند و بگوید بنده ام بندگی کن که امشب من خدایی می کنم...بی حد و حساب می بخشم...

خدا دلداری ام داد و گفت هر چه کردی از بدی چشم می پوشم تو فقط بخواه...

امشب نوبت من است...خدا منتظر من و من منتظر او...او منتظر است که لب تر کنم و من منتظرم که او ببخشد

خدا منتظر شنیدن صدای من است و من هم منتظر ندای او... او منتظر یارب گفتن من است

خدای من چقدر مهربان است...چقدر عاشق من است...

خدا چشم انتظار من است باید بروم

خدا کند که مرا خالص کند....  

خدای من التماس دعا را از تو دارم... دستانم در دست توست چشم از من مگیر

 امشب آخرین شب قدر علی بود

 

 

 



86/07/05 :: 4:10 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

خب بعد دیدن عکس بچه های  ناز و شیرین خانم قیومی و کامران نجف زاده برو عکس صدرا کوچولوی گل پسر آقای دلاوری رو ببین و حالا عکس معصومه میرورزنده دختر آقای بهروز میرورزنده آقای خبرنگار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام.حسن

نام پدر و مادر.:علی و فاطمه

فرزند ارشد یک خانواده شش نفره.دارای یک برادر به نام حسین و دو خواهر به نام زینب و ام کلثوم

معروف به کریم.لوتی، با مرام...

اونهایی که پدربزرگش رو دیدن می گن نوه به پدربزرگش رفته...

یه بار پدربزرگ مهربونش عبا شو پهن کرد و دختر و داماد و این دو تا داداش رو نشوند روش یه آیه خوند و اونا رو از ناپاکی دور کرد....

بابا بزرگ می گه این دو تا داداش تو بهشت آقای هر چی جوون هستن

10سال از عمر 47 ساله اش رئیس حکومت بود

یه بار به خاطر ضد حال زدن به دشمنش باهاش صلح کرد.اما معاویه زد زیر همه چیز و دستش برای همیشه تو تاریخ رو شد

می گن دست رد به سینه هیچ کس نمی زد... خیلی بخشنده بود... می گن در خونه اش واسه هر غریب و آشنا و مسافری باز بود

به برادرش می گن مظلوم اما خودش مظلوم تر و غریب تره.یه نگاه به خونه هاشون بنداز یه نفری خونش از طلا و واسش جشن تولدش هزار هزار تا آدم میاد ولی واسه اون یکی داداش یه دونه قبه گلی هم وجود نداره تازه هیچ کس هم نمی تونه نزدیک بشه و واسه همین خیلی غریبه...

تو زنده بودنش مرگ مادر جوونش  رو دید و بعد تو ماه رمضون  4 روز بعد از تولدش سر باباش رو می شکافن و بعد 21 رمضون وقتی باباش 63 سالش بود دید بابا علی از دست رفت و شهید شده

آخرش زنش جعده از سر هوس بهش زهر می ده و  امام مون 28 صفر شهید می شه....

بی معرفتا نه به جنازه اش رحم کردن نه به دل خون برادراش و بچه هاش تا تونستن تیر بهش زدن بعدش تو بقیع دفن شد

اونقدر تو تاریخ غریبه که کمتر کسی می شناسدش.من که فقط همین قدر می شناسمش..برای خودم متاسفم

 

میلاد کریم، لوتی و با مرام اهل بیت مبارک...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فقط یه همت می خواد که نذاریم بچه های شهرمون به خاطر نداشتن از پائیز و زمستون و بارون متنفر بشن.بیاید  یه کاری کنیم امسال بچه ها از زمستون و بارونهاش لذت ببرن.

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

حسن کریم است و رمضان کریم است و تو هم امروز کریم باش.کریم و لوتی و با مرام....



86/07/01 :: 7:7 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
یادش...

1-دیشب که دیدم رنگ و روی چند تا از برگهای درخت رفته فهمیدم که پائیز با قدمهای لرزان پایش را به خانه باز کرده.یعنی اینکه پائیز مبارک

****************

2-مهر آمد.

 دلم برای عطر کتابهای تازه..... دلم برای گلهای روی جلد کتابها که هر سال یکی به آن اضافه می شد... دلم برای مقنعه سفید با مانتو و شلوار طوسی ...دلم برای باز آمد بوی ماه مدرسه....دلم برای اضطراب آمدن اول مهر و بی خوابی هایش.....دلم برای گریه بچه های در اولین روز مدرسه... دلم برای دفترهای که اولین روز مدرسه می دادند... دلم برای جلد کردن کتاب...دلم برای لقمه های نان و پنیر...دلم برای شیطنت های در راه...دلم برای مداد رنگی های قد و نیم قد......دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن.....دلم برای دختری با موهای پریشان توی دفتر نقاشی، خورشید همیشه خندان،آسمان همیشه آبی، زمین همیشه سبز،کوههای همیشه قهوه ای، ابرهای همیشه آبی،آبشار همیشه جاری .... دلم برای خط کشیدن های دفتر با خودکار مشکی و قرمز...دلم برای مداد قرمز.....دلم برای جمع شدن وسط کلاس دور سطل آشغال....دلم برای پاکن های جوهری....دلم برای آب دهنی کردن پاکن ...دلم برای تراش های شمشیر نشان....دلم برای گونیا و نقاله و پرگار... دلم برای جا مدادی...دلم برای تخته پاکن....دلم برای گچ های رنگی کنار تخته...دلم برای دماغ آویزان بعضی ها...دلم برای اولین زنگ مدرسه....دلم برای واکسن اول دبستان... دلم برای سر صف ایستادن ها.... دلم برای خانم مدیر .... دلم برای قرآن های اول صف.... دلم برای خواندن سرود ایران اول هفته.... دلم برای ناخن دیدن های خانم ناظم.....دلم برای آش و حلوا های نذری مدرسه....دلم برای مبصر شدن ....دلم برای از خوب ، از بد... دلم برای ضربدر و ستاره....دلم برای ترس از سوال معلم...دلم برای صد آفرین....دلم برای بیست داخل دفتر با خودکار قرمز... دلم برای کارت آفرین... دلم برای اینکه خوش خط تر بنویس...دلم برای جمعه ها و درس های شنبه...دلم برای دیدن هزار باره کیف برای جانگذاشتن کتاب و دفتر... دلم برای جا مدادی...دلم برای میز و نیمکت... دلم برای جاکتابی زیر میزها... دلم برای لیوان های آبی که فلوت داشت... دلم برای پیک نوروزی....دلم برای دفتر انشاء... دلم برای املا نوشتن.... دلم برای زنگ ورزش....دلم برای زنگ تفریح ...دلم برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها...دلم برای دختره اینجا نشسته... دلم برای لی لی کردن...دلم برای فوتبال بازی کردن... دلم برای چشم گذاشتن روی دیوار....دلم برای شهر بازی کردن های روی تخته...دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم...دلم برای اردو رفتن...دلم برای ساعتهای بارانی...دلم برای بارانهای و خیس شدن کودکی .... دلم برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن ....دلم برای روزنامه دیواری درست کردن...دلم برای تزئین کلاس... دلم برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود......دلم برای خنده های معلم و عصبانیتش....دلم برای خط کش دست ناظم... دلم برای مادر مدرسه،بابای مدرسه .... دلم برای کارنامه....دلم برای نمره انضباط....دلم برای مهر قبول خرداد...دلم برای خودم.... دلم برای دغدغه و آرزو هایم...دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده....نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا گذاشتم.کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟

*************

3-روزی در خیابان با دوستم داشتم قدم می زدم و طبق عادت همیشگی ام اعلامیه داشتم می خواندم ولی ای کاش آن روز هیچ وقت پای آن اعلامیه فوت و بازگشت همه به سوی اوست نمی ایستادم ،نمی ایستادم و نمی دیدم که خانم گلروی مهربان من دبیر دبستان های تنکابن که باید جایش پشت میز کلاس اول باشد  و الفبای بودن را برای کودکان همیشه هجی کند خانه اش را عوض کرده و حالا زیر خروار خروار خاک قهوه ای آرام گرفته.خانم گلروی مهربان من این چند روز که به مهر مهربان نزدیک می شدیم یاد تو برای من بغض هدیه می آورد تو همان کسی هستی که به من یاد دادی که بابا آب می دهد و قول دادی که آن مرد در باران می آید و می دانم که راست می گویی ...چقدر دلم برای تو تنگ شده مهربان من کاش آدرس خانه جدیدت را می دانستم.مرا حلال کن...برای شادی روحش یک صلوات کافی ایست...

*********

4-هفت سالی هست مهر برای من طعم دیگری هم دارد ... اول مهر 86 می شود هفتمین سال دوستی پاک من ، مهسا،و حسنیه...و حسنیه ای که 376 روز ندیدمش و حیف که راهمان خیلی دور است یکی در شمال این نقشه دیگر در جنوب.375 روز ندیدن برای منی که...(ما را به سخت جانی خود این گمان نبود)

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1. یک  خانمی به نام مهسا خانم مصاحبه آقای حمید محمدی رو با همشهری جوان خواسته بود.مهسای گل مصاحبه رو تو چند تا پست پائین، امروز گذاشتم می تونی بخونیش...