تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
86/06/29 :: 23:19 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
یادشان گرامی

وقت رفتنش غروب بود،سفرش سمت جنوب بود

اگه یک لحظه می موندش آخ که اون لحظه چه خوب بود

پشت پنجره نگاهی می کشه اشک و با آهی

واسش از رنگای دنیا،یادگار مونده سیاهی

توی کوچه چه خبر بود فک کنم وقت سفر بود

اسیر کوچه بن بست فقط انگار یه نفر بود

عازم فتح ستاره خنده از چشات می باره

نمی خوای اینجا بمونی تو نگاهت انتظاره

وقتی رفتی یه کبوتر اومد و نشست روی در

غزلی برای تو خوند غزلی با چشای تر

وقت رفتن به پلاکش کرد اشاره با نگاهش

رو لبام بود که بمون و تو چشمام پر خواهش

****************************

حسرت می خورم که چرا ما آن روزها نبودیم.روزهای سادگی روزهای ناب بودن روزهای خوب بودن

حیف که من و امثال من روزهایی که می شد ستاره ها را فتح کرد را نبودیم .

روزهایی که می شد خیلی راحت با خدا معامله کرد به هر بهانه ای

می شد در گوش خدا حرف زد

با خدا خندید

حالا حسرت می کشیم....

 

خدایا چرا ما آن روزها نبودیم؟ چرا راه ما از آنها جدا شد نمی دانم

 

 

آنکه پایش به جبهه جا مانده است

چندسالی ایست بی عصا مانده است

چقدر راه تا خدا مانده است

چقدر راه تا خدا مانده است

 



86/06/27 :: 6:36 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

می خوای بدونی دختر کوچولوی خانوم قیومی چه نازی داره.خب برو نرگس ناز نازی رو ببین

********************

امروز قراره اینجا سه تا تولد بگیرم.واسه دو تا آدم حقیقی و یک آدم!!!!!مجازی... اول حقیقی ها

*************************

27 شهریور تولد یکی از بهترین دوستای ماست.یه جورایی آبجی کوچولوی من... اکثر شما می شناسینش. اگه گفتین کی؟

تولد آبجی فاطمه من صاحب خونه وبلاگ محکم امروزه... تو این یه سالی که من صاحب بلاگ شدم از اولین کسایی هست که با هم آشنا شدیم و خدا رو شکر دوستیمون هر روز صمیمی تر می شه...

فاطمه عزیز من چند روزه منتظر همچین روزی بودم.27 شهریور .روزی که تو پاهای کوچولوت رو روی زمین پاک خدا گذاشتی....و دستات تصویری از لبخند خدا رو ترسیم کرد. شنیدن خنده های تو برای من خیلی شیرینه...(خدائیش اینو می دونستی) با اینکه فاصله ما خیلی دوره اما فرقی به حال ما نمی کنه چون ما به هم خیلی نزدیکیم...

دعا می کنم خدای مهربون من و تو همیشه دعای های پاکت رو استجابت کنه و قلبت مثل همیشه پاک و پاک و مهربون باشه.امیدوارم به همه آرزوهای قشنگت برسی

تنها حرفی که می تونم بگم که آبجی من از ته ته ته قلبم می گم تولدت مبارک...

تولدت مبارک

************************

28 شهریور.تولد یه آقا پسر کوچولو و نازه... اونایی که از طرفداری پرو پا قرص سعید شهروز هستن می دونن که تو سه سال پیش چنین روزی پسر گل و گلاب آقا سعید به دنیا اومد.سه سال پیش روز تولد ایشون تولد امام حسین (ع) بود... البته آقا سعید کم نذاشت و واسه شهداد شعر بسیار زیبای پسرم رو خوند که شاید با احساس ترین شعری هست که یه پدر واسه پسرش می تونه بخونه...

تولد  شهداد کوچولو رو به آقا سعید و بهناز جون مامان و بابای مهربونش تبریک می گم و انشاءالله همیشه شادیش رو ببینن....

شهداد عزیزم تولدت مبارک

شهداد جون تولدت مبارک

**********************

خب حالا تولد اون آدم مجازیه....یه نیگا که به آرشیو بلاگ بنده بندازین حتما خواهید دید که 28 شهریور اولین پستی بود که من رو وارد این دنیای مجازی وبلاگ کرد... اسم این وبلاگ بر اساس یک شعری هست که من خیلی دوست دارم و اون شعر اینه:

رهگذر

ای که کوچه های چشم من

با صدای پایت آشناست

مدتی ایست

از میان کوچه ها گذر نکرده ایی

ایستاده ای؟؟؟

مگر تا به حال

در میان مه سفر نکرده ایی؟؟

اینم از دلیل انتخاب اسم رهگذر...

نتیجه وارد شدن به این دنیای مجازی این بود که من دوستای خیلی خوبی پیدا کردم... اکثرشون توی پیوندهای وبلاگم هستن و خیلی ها رو هنوز وارد نکردم که انشاءالله به زودی این کار رو انجام می دم... البته من واسه لینک کردن یه وبلاگ واسه خودم یه قوانینی دارم...

مسئله دیگه ای که هست اینه که این بلاگ چون شخصی هست و جاییه که من مکنونات قلبی خودم رو توش ابراز می کنم شاید خیلی ها به این نوع نوشتن علاقه نشون ندن که یا به زبون میارن یا تحمل می کنند.مخلص کلام این که حلال کنید...همین...

مسئله بعدی اینه که اگر تو بلاگی نظر دادم و چیزی گفتم که کسی ناراحت شده معذرت می خوام مخصوصا از خبرنگارای خوبمون که من خیلی وقتا تو نظر های بلاگشون تند روی کردم.یه معذرت خواهی خاص بدهکارم بهشون...ببخشید

البته این رو هم باید بگم که یه سری از بچه ها با دنیای وب خداحافظی کردن که جاشون خالی...و یه سری هم من بعد یه مدتی وبشون رو حذف کردم به خاطر همون قوانینی که واسه خودم دارم.....

آخرش بگم تولد رهگذر رو به خودم تبریک می گم....

 



86/06/25 :: 20:6 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

خدایا مرا توبه ده تا نافرمانیت نکنم و الهام کن به من کار خیر و عمل به آن را و ترس از تو را شب و روز تا زنده ام داری . ای پروردگار جهانیان

خدایا من هر وقت گفتم که آماده و مهیا شوم و ایستادم برای نماز در برابرت و تو را راز گفتم افکندی بر من خواب خفیفی در وقت نماز و ربودی از دلم حال مناجات خود وقت مناجات چرا هر وقت بگویم خوب شد درونم و نزدیک همنشین توبه کار باشم رخ دهد برایم یک گرفتاری که بلغزد قدمم و حائل گردد میان من و میان خدمت تو آقایم شاید درگاهت مرا راندی و از خدمتت بدور کردی یا شاید که مرا دیدی سبک شمارم حقت را پس دورم کردی یا شاید دیدی رو گردانم از تو و بدم داشتی یا شاید یافتی مرا در مقام دروغ گویان و دورم انداختی یا شاید دیدی شکرگزار نعمت هایت نیستم پس محرومم ساختی مرا یا شاید در مجالس علماء نیافتی پس خوارم داشتی یا شاید دیدی از غافلانم پس در رحمتت نا امیدم کردی یا شاید دیدی که هم انس مجالس بیهودگانم و مرا با آنها گذاشتی یا شاید دوست نداشتی دعایم را که بشنوی پس دورم کردی و یا شاید به جرم من و گناهم کیفرم دادی یا شاید به کم شرمیم از تو مجازاتم کردی پس اگر بگذری

.

.

.

.

.

پس اگر بگذری

فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی



86/06/22 :: 15:44 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

خدای مهربان من سلام

من همان بنده بد تو هستم که این بار هم او را با لطفت بی پایانت به مهمانی خانه ات دعوت کردی.ممنونم از تو.

ممنونم که اجازه دادی کوله بار سنگین گناهم را بر زمین بگذارم و یک ماه پای سفره گسترده ات بنشینم و لبخندهای شیرینت را ببینم.

ممنونم از تو که به رو سیاهی من نگاه نکردی و کارت دعوت را به دستانم رساندی و این بار هم من خجالت زده تو شدم

ممنونم از تو که دست این بنده لجبازت را رها نکردی و اینبار در جهنم را برویم بستی که حتی اگر پشت آن دست و پا بکوبم باز نمی شود

ممنونم از تو که اجازه دادی که در کنار بنده های خوبت بر روی یک سفره بنشینم

ممنونم اما....

اما تو مرا می شناسی پس دستان مرا رها مکن .

چشم از من مگیر.

نگذار گم شوم.

وقتی به خانه ات می آیم دستانت را بر سرم بگذار تا مطمئن شوم مرا بخشیدی که تنها نیستم

وقتی صدایم کردی و نامم را در دفتر مهمانانت نوشتی من هم شنیدم. با اینکه از قیل و قال دنیا گوشهایم گهگاهی صدای تو را نمی شنود اما اینبار باز صدای سبز تو به گوش من می رسد

خدای مهربان من تو یاری ام کن که تمام اعضاء و جوارحم به این ندای تو پاسخ دهند.

کمکم کن که این ماه آنی باشم که تو می خواهی

دل به امید تو داریم

کمکم کن که در این ماه به روی بندگانت لبخند بزنیم.لبخندی به شیرینی لبخند تو

کمکم کن در پایان ماه  این لبخندهای شیرینت وقتی مرا نگاه می کنی باز بر لبانت باشد و من هم دستانم کاسه ای از نور باشد

کمکم کن کم نیاورم....

با احترام

بنده بد تو

سمیه



86/06/17 :: 16:25 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

بالاخره امروز به هر بدبختی بود انتخاب واحد و ثبت نام ترم جدید به پایان رسید اما چگونه.؟پوستمان را کنند. آن هم غلفتی.چه چیزها امروز که ندیدیم از این بوروکراسی های اداری از این پارتی بازی ها از این اشتاباهات مزخرف... از این بی برنامگی ها...از این دولت نا الکترونیک...

هنگام خروج از خانه ساعت 45/5 دقیقه بود.من و هری پاتر(خواهرم گفت این جوری بگم.نیس خیلی شبیه اونه، تفاوت از زمین تا آسمان است حالا خوبه یه دونه از کتابای هری رو نخونده مث خودم)... بعد مدتها سر صبحی از پل چشمه کیله رد شدیم.سمت راست صورتم توسط بادی که از سمت کوه می وزید خنک می شد و سمت چپ صورتم توسط خورشید آرام سمت دریا گرم می شد.شهر فقط شهسوار...

 آری بعد از عمری با سواری تشریف بردیم به چالوس چون به مینی بوس نرسیدیم... رفتیم و رفتیم تا رسیدیم!!!! به چالوس رفتم آتش باریده بود.دانشگاه خلوت سوت و کور.برق ها هنوز خاموش ولی از راهرو طبقه هم کف می شد صدای همکلاسی ها را در طبقه بالا تشخیص بدهم و به من مثل همیشه ثابت شد بر و بچ علوم سیاسی همیشه عاشق تجمع هستند و قبل از هر موجودیتی اعلام وجود می کنند. خلاصه نه رئیس آموزش آمده بود نه مدیر گروه... پشت درهای بسته آموزش بودیم و گرم گپ و گفت.به قول یک عزیزی در امامزاده بسته بود... خلاصه کار ثبت نام آغاز شد و من 22 واحد برداشتم و آقای مسئول هی گیر می داد و ما مجبور شدیم  دفتر مضحک معدل دانشجویان را نشان دهیم که آره آقا می توانم بیشتر از 20 واحد برگزینم...در این گیر و دار مشخص شد دوستم شاگرد اول شده و من شاگرد دوم با ده صدم فاصله و باید به ما تخفیف دهند اما آنها قبلا اشتباه نمرات را رد کرده بودند و خبری از اسم ما نبود... گفتند باید منتظر مدیر گروه بمانیم تا بیاید و نامه تخفیف را بدهد و ما هی منتظر ماندیم و هی منتظر ماندیم و الخ...

خلاصه آمدند و ما را اصلاحیه به دست به پیش رئیس امور دانشجویی عودت دادند و مخلص کلام ایشان گفتند که کاری برایتان نمی کنیم چون نامه مربوطه سلانه سلانه رفته است دبیر خانه بگوید مسئولتان خودش بیاید و کار خراب شده را درست کند.خلاصه سرتان را درد نیاورم گفتم بی خیال هر چه تخفیف دادند بماند برای ترم بعد البته با شرایطی خاصی که این تخفیف دادن داشت من می توانستم آن 25 درصد تخفیف را بگیرم و بی خیال شدم و دوستم آن را گرفت و به همان 15 درصد قناعت فرمودم.هری پاتر را فرستادیم پی کارها و خودم در دفتر آموزش با خیال راحت زیر آن پنکه سقفی کذایی به خواندن همشهری جوان مشغول شدم(چه خواهر خائنی هستم) خلاصه هری پاتر کارها را انجام داد (طفلی داغون شد هوای به این گرمی)و ما منتظر دوست عزیز ماندیم تا او کارش را انجام دهد و ما هم عین آب ندیده ها پریدیم سمت آب سرد کن داخل حیاط و یه چند دقیقه ای هی آب نوشیدیم و راه افتادیم سمت منزل.ساعت از یک گذشته بود.دیدیم هر چه می مانیم ماشینی گیر نمی آید ما را به خط 8 برساند با خط یازده رفتیم داخل شهر وه چه هوای گرمی بود...در ایستگاه بودیم که دیدیم یه بانوی گرام غش فرمودند و رفتیم بالای سرش هری پاتر و دوستم او را بلند کردند در این میان یکی گفت چادر سیاه، مقنعه سیاه و لباس سیاه آخرش می شود همین... ما که نفهمیدیم اینها چه ربطی به  غش کردن دارد خلاصه آن خانوم را رساندند به یک پاساژ که باز غشیده شدند و نزدیک بود ضربه مغزی شود که هری پاتر به دادش رسید و اینجانب پریدم رفتم برایشان یخ در جهنم!!!!  گرفتم که نخورد و خودم خوردم که فکم آمد پائین چون تا چند دقیقه پیش داشتیم یخ در جهنم!!!! تناول می کردیم...خلاصه رفتیم سمت گاراژ مینی بوس.سوار شدیم و راننده محترم هم در داخل مینی بوس همگان را با چند فحش آب نکشیده مورد تلطیف قرار داد....

هیچ کس نمی داند من برای چه اینگونه می نویسم .آخر این چه زبانی ایست.شاید ویروس جدید است که از کامپیوتر پا در هوایمان به ما منتقل شده...



86/06/15 :: 7:22 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

روز شنبه هفته جاری در یک سانحه ناگوار حول و حوش ساعت 8 صبح صدای انفجاری در منزل پیچید که همراه با آن برق خانه به طور سراسر قطع و فیوز کنتور برق با اجازتون پرید...جونم براتون بگه که عامل این انفجار گروهک های تروریستی یا گروهک منافقین یا القاعده و مریم و مسعود رجوی و یا  هر نوع گروهک دیگری نبودند و شرمنده از اینکه نمی توانم نام عاملان را به صراحت بگویم فقط یک اشاره کوتاه آن هم اینکه زوج جوانی بودند که خود را خدای کامپیوتر می دانستند.

از همه یاوران عزیز استدعا دارم حتی در مخیله خود این فرافکنی را انجام ندهند که شخص شخیص بنده این عمل را انجام داده چون در آن صورت به هیچ وجه این وبلاگ بروز رسانی نمی شد  حتی تا صبح قیامت و اینجانب هم اکنون تخت سینه قبرستان خسبیده بودم و مراسم چهلم بنده به صورت MP3   هم برگزار شده بود .

بعله ما هم از درد دوری کامپیوتر که روزانه ساعاتی را در پشت آن می گذراندیم حالا یا درون نت یا خارج از آن داستانی،شعری می نوشتیم یا آف می خواندیم از هرگونه مقاله و شعر و وبلاگ و ... بیکار شدیم.گفتیم چه کنیم که دارد دپسردگی بر ما مستولی می شود .دست به کاری فرهنگی زدیم.اینجانب که از آغاز تعطیلات خود شروع به خواندن کتاب می کردم دیدم دیگر چاره ای ندارم روزانه یک کتاب می خواندم که در عرض هشت روز نه کتاب خواندم و به تنهایی آمار کتابخوانی را در سراسر مملکت بالا بردم و در کنارش هی رادیو گوش می کردم و کارهایی دیگر... خلاصه گهگاهی دلتنگی می کردیم از غم فراق دوری که حسابی رفته بود رو nerve ما  و آن کسی که قرار بود کیس کامپیوتر را درست کند هی در این چند روزه فرت و  فرت به رزمایش می رفت و هر روز خبر می داد آن هم سوخت ، آن یکی هم سوخت(فکر کنید خوب فکر کنید من چه حالی داشتم) من دیگر دچار قات زدگی شدیدی شدم و...............

خلاصه دیشب این کیس کامپیوتر بر سر جای خود برگشت و جای خالی اش پر شد.. البته در این روزها دوبار به کافی نت رفتم(استغفر الله)  که یکبار آن پست قبلی را گذاشتم...

حال در این میان آن چیزی که باز مرا اذیت کرد خبر آغاز سال تحصیلی از 20 شهریور بود که آی من قاتی کردم که یعنی چه ما همیشه هفته اول مهر را دودر می کردیم. که یعنی چه تعطیلات ما تازه شروع شده ما هنوز حتی انتخاب واحد نکردیم. یعنی چه ما کلی برنامه ریخته بودیم در ماه عزیز رمضان حداقل دهه اولش را مثل بچه آدم زیر کولر دراز بکشیم و استراحت کنیم روزه بگیریم تا زمان افطار شود.حالا کی می رود....؟(دشمن)

خب به ما گفتند با کامپیوتر گرام مث آدم برق گرفته رفتار کنیم... دیگر کمتر این را هی روشن و هی خاموش گردانیم...

ولی خدائیش بی کامپیوتر بودن بد درد یست.غمی  جانکاه ست.

مواظب خود و کامپیوتر های خود باشید...

راستی معذرت از دوستانی که اس ام اس دادند و جوابی نگرفتند. خب چه کار کنم مادر جان دپسرده شده بودم و تصمیم گرفته بودم کمتر اس ام اس بدهم ولی دوباره شروع خواهم کرد....

 



86/06/13 :: 9:1 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
سلام

به علت منفجر شدن کامپیوتر این وبلاگ تا اطلاع بعدی تعطیل می باشد

دوستون دارم.قررررررربون همه تون

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا حق

گپی با حمید محمدی، گوینده جوان خبرهای ورزشی تلویزیون

ادا در نمی آورم

احسان ناظم بکائی

گویندگی خبر به صورت زنده، آن هم در 23 سالگی کار سنگینی است، کاری که حمید محمدی از پس اش برآمده.

نشانه اش هم همین است که در مدتی کوتاه کلی طرفدار پیدا کرده و کلی نامه و ای میل برای گفتگو با او به مجله رسیده.

محمدی دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه کرج است. او دستی بر آتش نویسندگی هم دارد مطالبش را می توانید در وبلاگش

 

 

 relevision.blogfa.comبخوانید.

*چی شد گوینده شدید؟

از بچگی دوست داشتم بازیگر، خواننده یا گزارشگر فوتبال شوم. همه اش هم می دانستم که باید مدرک بگیرم، زبانم خوب باشد و بعد بیایم تهران، خیابان جام جم. اما خانه مان کرج بود، وسیله نداشتم بیایم تهران. تابستان 82، رفتم رادیو کرج با این دید که این رادیو است دیگر، خودش یک پله است.

*پس از رادیو کرج شروع کردید؟

نه به این راحتی. اول سرم را انداختم پایین، رفتم تو. حراست گفت: «کجا».گفتم:«می خواهم تست بدهم».گفت مگر پنی سیلینه؟ باید ثبت نام کنی تا صدات کنیم».بالاخره تست دادم . به ام گفتند رد شدی.خورد تو ذوقم.داشتم می آمدم بیرون که خانم عبدالحسینی (یکی از رادیو کرجی ها)  من را به جوادی نیا(گوینده ورزشی شبکه خبر و تهیه کننده «ورزش از رادیو کرج»)معرفی کرد.جوادی نیا قبول کرد.شهریور به عنوان گزارشگر افتخاری «ورزش در مطبوعات» را خواندم.بعد هم تست گزارش گری در رادیو دادم و قبول شدم.بعد از 2 ماه کارآموزی،آذر ماه در برنامه «صبح و زندگی» برنامه زنده اجرا کردم.

 *چطور سر از تلویزیون در آوردید؟

شهریور 83، به ام گفتند شبکه جام جم تست می گیرد.من رفتم تا فقط ببینم دوربین چیه؟خبر مهم نبود،دوربین مهم بود.جمعیت را که دیدم کپ کردم؛ از همه کوچک تر بودم .از پشت حفاظ شیشه ای به ام زل زده بودند.خبر دوچرخه را به عنوان تست خواندم.پاراگراف اول گفتند قبولی.بین 3 هزار نفر جزء 13 نفر اول شدم.فکر کردم خبر خوانی هم مثل رادیو ،پله است اما هر دو جذبم کردند. تست و کلاس تا مرداد 84 طول کشید.آبان گفتند شبکه های داخلی نیرو می خواهند.محمود احمدی_مدیر وقت جام جم و مجری نگاه یک_ گفت:برو اما اگر تو را نخواستند،برگرد همین جا»

*خیلی جوان بودی؛برخورد  قدیمی تر ها چطور بود؟

من را پس نزدند و خیلی کمکم کردند.دادن آنتن به جوان بیست ساله دل می خواهد.بیشترش را مدیون رادیو هستم،چون رادیو پیش تلویزیونی ها قداست دارد و ته دلشان قرص می کند. مطمئنا اگر مستقیم می خواستم به تلویزیون بروم، یک سالی طول می کشید.موقع اجرا هم استرس داشتم اما دست و پایم را گم نکردم چون به شرایط در رادیو عادت داشتم.4 ماه،بعد از خواندن خبر روی تصاویر(نریشن)، اولین بار در خبر 22 رفتم جلوی دوربین.رضا حسین زاده با تعجب گفت :«شما؟» گفتم:«محمدی هستم».گفت:« بله خوشوقتم.22 می خوانی؟موفق باشی».بعد از اینکه خبرهای ورزشی را خواندم،آمد و تشویقم کرد.

* با فضای سنگین خبر چه کار می کنی، چه در نوع پوشش و چه در نوع اجرا؟ خیلی با حال و هوای جوانی هماهنگ نیست.

من در فوتبال خودم را خالی می کنم.در زدن شوت.لباس هر چی دوست داشته باشم می پوشم و .آستین کوتاه می پوشم و ژل می زنم و جلوی دوربین می روم.آدم پشت میز نشینی نیستم؛ می خواهم خبر بخوانم و بروم و برگردم.اما به هر حال قاعده هم داشته باشد،رسمیت خبر مهم است چون خبر است،شایعه نیست؛بنابراین نمی شود با آستین حلقه ای بسکتبال جلوی دوربین رفت.

*بازخوردها چطور بوده؟

از هر 100نفری که بشناسند نظر 95 نفر خوب بوده،3 نفر نظری ندارند و 2 نفر مخالفند.می گویند «چرا نمی خندی؟» .راستش جلوی دوربین خودم هستم و ادا در نمی آورم.

*جایی هم بوده که باخت ها را گردن شما بیاندازند چون خبرش را گفته ای؟

آره یک بار یک استقلالی از ونک تا کرج مسئولیت تیم ملی را انداخت گردن من؛کجای قیافه ام شبیه برانکو بود نمی دانستم.آخرش هم گفت« برو بینیم بابا»

*دوست داری خبرهای دیگر راهم بخوانید؟

یک موقع انقلابی فکر می کردم  که می آیم و خبر 21 را اکشن اجرا می کنم.ولی الان مطمئن نیستم تا دو ماه دیگر باشم یا نه.

*اما می گویند خوب پولی به شما می دهند؟

این ذهنیت گذشته است که صدا و سیما در کنار بانک و وزارت نفت،جزء مشاغل با کلاس است. الان صدا و سیما معمولی رو به پائین است، درآمد متوسطم 350 هزار تومان است و بیشتر از خانه در تلویزیون هستم.

*خانواده راضی هستند؟

برخلاف خیلی ها که می گویند مشوق اصلی من پدر و مادرم بودند،من اصلا مشوق نداشتم.اولین باری که می خواستم بروم،پدرم با ابروهایش اشاره کرد که یعنی مادرت دارد می آید، چیزی نگو. اولین حقوقم 6 هزار و 500 تومان بوده؛ همین دو سال پیش را می گویم؛ به قدیم ها ربطی ندارد، پدرم گفت:«اگر به درست لطمه نمی زند برو».مادرم هم می گوید:«از خواب و خوراک افتاده ای».

*ایده ای برای احرا دارید؟

یک برنامه که فکرش با خودم باشد؛مثل «مردم ایران سلام».شکل و شمایلش را نمی دانم اما با یک اکیپ قوی و اجرای خودم.

 



86/06/06 :: 21:14 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
برای او که بیاید...
قرار بود وقتی به دنیا می آیی کسی نداند. وقتی آمدی کسی باورش نبود نرگس گلش روئیده...
اما او آمد بی آنکه کسی جز نرگس و حسن(ع) منتظر او باشد...
می ترسم ما هم وقتی او آمد باور نکنیم...
مولا امشب شب میلاد توست.چه غربتی دارد امشب.... دلم می خواهد به اندازه تمام روزها نیامده ات گریه کنم اما انگار این بغض ها نمی خواهند شب تولدت وا شوند... امشب دلم گرفته آقا...چند سال دوری...چند سال انتظار..
چند سال است این صفحات تقویم می روند و تقویم ها کهنه می شوند و گوشه ای خاک می خورند ولی در هیچ صفحه آن ننوشته اند روز آمدنت
چند سال است تاریخ دارد این انتظار را به دوش می کشد
چند سال است صبح های جمعه ندبه ها به عرش می رود و تو می شنوی ولی نمی آیی
از تو معذرت می خواهم که هر روز عهدم را با تو شکستم با آن خوابهای شیطانی و عهد نبستم با تو و تو چشم پوشیدی
کی می شود تمام کوچه ها را مانند این روزها چراغانی کنیم و طاق نصرت ببندیم روی در و دیوار بنویسم تو آمدی...تمام کوچه ها را نام تو کنیم
نمی دانم چرا چند وقتی ایست تو در شعر هایم می نشینی... هر جا شعر هایم کم می آورند وزن چشمانت، قافیه شعر های من می شود. تو همیشه در آخر شعر هایم می نشینی.همیشه شعر های من را نجات می دهی از رها شدن
یعنی می شود روزی رد پای چشمانت را روی گونه هایم حس کنم مهدی جان
برای تولدت هدیه ای ندارم جز دلی که می خواهد ببارد اما توانش نیست و غربتی که برای اولین بار است دارم حس می کنم امشب در گذر این سالها ... و یکی از شعرهایم که داشت به حال احتضار می رفت که تو باز نجاتش دادی... این هدیه ناقابل را جایی،گوشه ای برای خودت نگه دار.تقدیم به تویی که روزی می آیی از خم همین کوچه ها....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چقدر دلهره دارم برای خندیدن
چقدر خاطره دارم برای باریدن
چقدر حس غریبی ایست منتظر ماندن
برای او که بیاید فقط دعا خواندن
به انزوای پر از گریه می روم شاید...
به حرمت دل یک دل شکسته می آید؟
دوباره پر شدم از تو نجیب تر ز سکوت
بگیر دست دلم را ببر ز این برهوت
برای دلهره هایم تو اولین تفسیر
برای خوابهای غریبم تو بهترین تعبیر
شمیم عطر تو ای مهربانتر از خورشید
به روی خاطره هایم غزل غزل بارید
دوباره دل دلِِ این دل ترا بهانه گرفت
میان این همه نرگس ترا نشانه گرفت



86/06/05 :: 18:27 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       
سلام
تعطیلات تابستونی من تازه شروع شد.یعنی از امروز... خدائیش چه روزایی بود. ساعت پنج یا زودتر بیدار شدن. با مینی بوس هلک و هولوک رفتن به چالوس....سر کلاس چرت زدن...برای اولین بار سر کلاسا تحلیل نوشتن. سر گزارش دادن بچه ها مچ شونو گرفتن. سوال کردن. هی قسمت می دن نپرس بذار بریم...هماهنگ کردن که سوال نپرسی....هی بگی استاد خسته نباشید... هی خمیازه کشیدن. تو صف سلف وایستادن. با این همه گرما...
نمی دونم چند سال هی تابستونا دارم امتحان می دم. نه تو اون دبیرستان که به خاطر تغییر رشته تابستون امتحان می دم نه به این دانشگاه . ترم تابستونی هاش....امتحان آخریه هم دادم... سه روز داره سرم منفجر می شه.هر کاری می کنم خوب نمی شه. تو دانشگاه می خواستم خودمو از درد دار بزنم... ولی وقتی خبر آمد قهرمان شدیم در والیبال یه کم سرم آروم شد...فک کنم یه روزی می میرم!!!!!.حلالم کنید
کلی برنامه واسه این روزا دارم.کتاب نخوانده فراوان است. سهراب،قیصر،حمید مصدق، کوئلیو ،مرادی کرمانی...
آرشیو مجله...همشهری جوان،شهروند امروز، همشهری دیپلماتیک...
کی من می خوام اینا رو بخونم.؟؟؟؟
6/6/1360.در چنین روزی داداش مهدی من دنیا اومد.بابام به علت علاقه وافر به شهید چمران می خواست اسم داداشم رو بذاره چمران ولی چون اون شب جمعه دنیا اومد گفت اسمش با خودش اومد یه دونه داداشم شد مهدی....
داداش مهدی ام
نفسم تولدت مبارک.
امسال هفت نفری جشن می گیریم.هوراااااااااااااااااااااا