تبليغاتX
رهگذر
درباره وبلاگ

یا رب المحبوب
سلام عزیز دل
من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد...
********************
تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66.
اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم.
و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد...
******************
ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود...
*******************
فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری...
********************
به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا
********************
عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران..
از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان...
عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد...
********************
سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست
********************
کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند
********************
خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد
*******************
گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من
********************
آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل
(ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن)
********************
تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم...
********************
امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ...
********************
این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ...
********************
اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین...
********************
و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا
********************
و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز..
********************
در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین...
********************
این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز...
*************
در پناه او
یا علی...
آبجی سمیه

پيوندها
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
86/05/27 :: 9:13 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

دوستای عزیزم سلام...

اول اعیاد شعبانیه رو خدمت همتون تبریک بگم.خیلی برنامه داشتم برای این روزها ولی نشد....

دوم یه تشکر ویژه دارم ازتون.خیلی ممنون از نظرات محبت آمیزتون. انشاءالله همتون خوشبخت بشین... امیدوارم بتونم جبران کنم... روزای خوبی بود.جای همتون خالی....

سوم اینکه احتمالا یه چند روزی باز زیاد نمی تونم بیام این دو رو بر.چون امتحاناتم داره شروع می شه و من هم هیچی نخوندم و از طرفی این چند روزه سرمون خیلی شلوغه و منم خیلی خسته ام .چون به شدت این چند روز جیغ و دست زدیم که دیگه نگو و نپرس...

فعلا با اجازه رفع زحمت می کنیم...

قربون همه تون: آبجی سمیه

یا علی... التماس دعا



86/05/24 :: 16:1 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

دعا یادتون نره

دوستای گلم سلام.بی مقدمه می گم.قراره تو خونواده ما یه اتفاق خوب بیافته.یه امر خیر. اگه گفتین چی...نمی خواد تو این هوای به این گرمی به خودتون فشار بیارید... خودم می گم داداش مهدی ام داره دوماد می شه.... یعنی اینکه من دارم خواهر شوهرمی شم... پنجشنبه به امید خدا مراسم عقد داداشم آقا مهدی گل با طاهره جونه(زن داداشم) ...من از یه طرفی خیلی زیاد خوشحالم و از یه طرفی یه جورای خاصی ام... آخه ما ها خیلی بهم وابسته ایم خیلی زیاد...

علاوه بر پنجشنبه ،روز جمعه مراسم جشن عقد صورت می گیره و انشاءالله به امید خدا با مهمونامون می ریم نوشهر خونه عروس خانوم....

کلی برنامه واسه اونروز داریم... فکر بد نکنید لطفا....

************************************

آره داداش یکی یه دونه مون داره دوماد می شه و ما حسابی این چند وقته سرمون شلوغه و کلی خستگی تو تنمونه.ولی وقتی یه اتفاق خوب بیافته این خستگی ها از تن بیرون می ره... اگه تونستم وقایع این روز رو با چند تا عکس براتون می ذارم.

***********************************

فقط شماهایی که سابقه دارین یا از دور دستی بر آتیش دارین اصول خواهر شوهر بازی رو واسم بنویسید.شوخی کردم..ما اصلا دلمون نمیاد کسی رو اذیت کنیم این یک دوم اینکه ما عرضه این کارها رو نداریم.ولی شما  ها بنویسید شاید تئوریکال یه چیزایی یاد گرفتیم

*********************************

فقط ازتون می خوام دعا کنید این دو نفر خوشبخت بشن همین

 



86/05/22 :: 6:49 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

پسرک داشت تو بازار برای خودش قدم می زد..با یه هیبتی راه می رفت خیلی بزرگتر از سنش نشون می داد.

انگار داشت رو زمین رویا هاش قدم می زد. از تو جیباش صدای سکه می اومد.انگار می خواست هر چی تو بازار بود رو بخره هرچی که دلش می خواست.واسه خودش،واسه مادرش،چند تا گل واسه بابا. سرش به طرف آسمون بود.آسمون صاف بود عین دلش. انگار چشاشو به سقف آسمون وصله کرده بودن. انگار آسمون تو چشاش تخم گذاشته بود . دلش پر از آرزو بود.

راحت ترین و شیک ترین لباس عمرش تنش بود.اما حیف که وقتی دستش رو تو جیبش می کرد انگار یه نفر شیشه آرزو هاشو با یه سنگ می شکوند.

لباس تنش همون لباسی بود که بابا تنش می کرد و مادرش اونو براش کوچیک کرده بود اما اونقدر قد کشیده بود که دیگه لازم نبود لباس بابا براش کوچیک بشه. می تونست همون آخرین لباسی که بابا تنش بود رو بدون وصله بپوشه. امسال می تونست حتی لباس دومادی بابا رو بپوشه با شلواری که از دوران سربازیش نگه داشته بود. رنگ روش رفته بود ولی امسال همه از اونا می پوشیدن.

داشت به میوه های رنگارنگ بازار نگاه می کرد. بازم دست کرد تو جیبش،پول توش نبود فقط سنگای ریز بود که بی خودی صداشو در می آورد.  آخه صدای قشنگ سکه  رو می داد.

پسرک از بازار رد می شه و باز هم دستاش خالی از هر چه بودنی بود. رفت سروقت کتاب فارسیش. رفت سراغ عکسای کتاب.  چشاشو بست و یه گازی زد به سیب توی کتاب.

 



86/05/19 :: 11:48 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

چهل سالی را پشت سر گذاشته. به سنی که مرد کامل می شود.

در سرزمین عربستان جاهلی ....

به دین حنیف ابراهیم.

 از جوانی امین قریش.

همسر ثروت مند ترین زن قریش که خود را کنیز محمد می داند...

چوپان است...

یتیم و امی...

همیشه در حال تفکر درباره آفرینش...

 هر سالی چند روزی را برای فرار از این مردم چوب و سنگ پرست به غار پناه می برد

انگار یک چیزی چند سالی است او را بدانجا می کشاند

علی کوچک همراه اوست. او هم یک صدایی را همیشه می شنود..

محمد همیشه منتظر کسی بود تا مردم را از نادانی بیرون کشد

حال نمی داند که آن کس خودش است

 صدای پر جبرئیل می آید...

اقراء...

محمد بخوان

من خواندن نمی دانم...

محمد اقراء  باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقراء و ربک الاکرم الذی علم بالقلم

محمد بخوان...

برخیز و قرآن را با نام پروردگارت بر خلق قرائت کن...

محمد خواند به نام خدایی که انسان را از خون بسته بیافرید...

بخوان که پرودگارت کریم ترین کریمان است...

آن خدایی که بشر را علم نوشتن آموخت...

بخوان که علی و خدیجه در اضطراب تو اند که ایمان آورند....

محمد بخوان که راه بس طولانی و پر پیچ و خم است...

محمد خواند و طنین اقراء او چهارده قرن است در گوش تاریخ طنین انداز است

 

روز آغاز  مسلمانی ما مبارک

 



86/05/15 :: 21:47 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

خبرنگار هان چه خبر آوردی...

اکثر برنامه های تلویزیون طبق عادت مألوف به شعور بیننده توهین می کند با آن جنگولک بازی هاشان.

ولی باز خیالت راحت است که لااقل سر یه ساعت مشخصی می توانی تلویزیون یا رادیو را روشن کنی صدای آشنایی که از بچگی در ذهنت یادگار مانده را باز گوش کنی..

یک نفر سلام می کند و مشروح خبرها....

در چند دقیقه تمام خبرها ی دنیا شسته و رفته در مشت توست. از آن ته دنیا که شاید تا چند ثانیه پیش اسمش را نشنیده بودی یا در روی کره جغرافیا قابل دیدن نبود...

یا می بینی یک نفر در همین کشور همسایه گل می دهد و گلوله می گیرد

یا یک جای دنیا سیل و زلزله ای ،جنگی، کشتاری،تروری... و تو می زنی زیر گریه.همزاد پنداری می کنی

می توانی بنشینی (ایستاده هم می شود) و ببینی(می توانی بشنوی) که فلان دانشمند فلان چیز را کشف کرده

یا یک خبر خوب، پیروزی، قهرمانی ،دیدار بعد از چند سال خواهری با برادری یا ... از ته دل می خندی همزاد پنداری می کنی

یا می شنوی...

برای آن مریضی دارو کشف شده

فلان بیماری شیوع پیدا کرده

یکی بی خانمان شده

یکی ماشین جدید درست کرده

یکی از درد خود می گوید

یکی از...

خوشحال می شوی، ناراحت می شوی. همزاد پنداری می کنی

نشستی پا روی پاهایت گذاشتی بی خیال، یا خیلی دقیق یا با اضطراب چشم دوختی که آن کسی که پشت آن جعبه جادویی به تو سلام می کند چه می خواهد بگو ید...

رفته تو دل جنگ و گلوله و بمباران که بیاید و بگویید آن جا چه خبر است. می بینی او را در آن شرایط، ولی اصلن ترس را نمی بینی  اوه... چقدر مقاوم است

یا در خیابانهای شهر من و تو از یک نفری که زندگیش به چشم ما نیامده خبر برایمان می آورد...که آهای او هم حق زندگی دارد

می رود این طرف و آن طرف تا بیاید و بگوید....

گول آن یکی را نخوری، شیاد است،کلاه بر دار است، می رود دنبال مفسدان اقتصادی و...

یا دارد پشت سر فلان مسئول می دود که آنجا چرا آن جوری شد جواب می دهد/ جواب نمی دهد /فرار می کند تا جایی که بتواند می رود و می دود...

انگار نمی ترسد.یک سوال هایی می پرسد....

آنها که صاحب خانه مجازی شده اند ، شدند گوش شنوای ما .شنونده درد و دل ما...

او زیاد قاصدک می شود

جانش را می گذارد... و تو همانجا نشستی و یک خبر چند دقیقه ای را می شنوی و اظهار نظر می کنی ،می شوی یک پا مفسر ، فردا تعریف می کنی و به خاطر می سپاری اما چه کسی می داند که پشت این خبرها چه حس و حالی چه اضطرابی و چه بی احترامی ها و  توهین هایی و چه کتک هایی نهفته است...

به هیچ زبانی نمی توان گفت خبرنگار خسته نباشی و روزت مبارک

اما...

 خبرنگار روزت مبارک .همیشه خوش خبر باشی....

جای آنها که مسافر شدند، پرستو شدند و سوختند چقدر خالی ایست.... یادشان گرامی روزشان مبارک



86/05/13 :: 8:23 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

بابا احمد رو یه جور دیگه دوست داره. امروز صبح زودتر از همیشه پا شد. خیلی سرحال. رفت تو اتاق احمد. احمد نبود. بابا پیش خودش گفت انگار رفته بیرون. رفت سر وقت کمدش. کت و شلوار ش رو آورد بیرون  عطر روی میز رو برداشت و لباسا رو خوش بو کرد. رفت جلوی آینه. چقدر برف رو سرش بارید بود. موها شو شونه می زد که مادر احمد اومد تو اتاق.خانوم احمد کجاست.؟رفته آرایشگاه؟.

چشمای مادر خندید ،بابای احمد رو نگاه کرد و با هم رفتن بیرون.

همه داشتن آماده می شدن. جمعه بود. همه آماده ولی بابا دل نگران  احمد بود که چرا نیومده.معلوم نبود کجا رفته. معلوم نیست این پسر کجا رفته.همه ساکت بودن .یه دلهره عجیب برای رفتن یا نرفتن.راه افتادن برن احمد نرسیده بود ولی. تو راه بابای احمد چشاشو بسته بود. خوابهای همیشگی رو دوره می کرد.امروز پیشونی احمد رو می بوسم.صورتشو می بوسم. احمدم دستامو می بوسه.چقدر از این کارش خجالت می کشم. زیر لب با خنده گفت:می خوام امروز بهش بگم چقدر دوسش دارم. خانوم یادته همیشه می گفتم احمد که دوماد شه بالاخره بهش می گم دوسش دارم. یادته احمد همیشه می گفت چرا به آبجی می گی دوسش داری ولی به من نمی گی؟ ولی احمد حسود نیست.چه قدر منتظر همچین روزی بودم.یه قطره اشک لغزید روی گونه های چروکیده اش. چشماش خندید. چقدر من خوشحالم و باز دوره می کرد مثل یه دوره گرد. پیشونی احمد رو می بوسم........دیگه رسیده بودند. بابای احمد جلو تر رفت. در شیشه ای رو باز کرد. عکس احمد و آورد بیرون.پیشونی احمد رو بوسید و... باز دوباره پیشونی احمد رو بوسید. احمدم،پسر خودت می دونستی چقد دوست دارم. تو از تو چشام می خوندی.آخه یه مرد تموم حرفشو تو نگاهش خلاصه می کنه .ولی ایندفعه بهت دارم می گم که خیلی دوست دارم .این همون حرفی که می خواستی بشنوی بابا جون. مگه نه؟.بخند احمدم. اشک پهنای صورتشو پوشوند. چشمای احمد خندید .بابا به دستاش نگاه کرد.جای خالی بوسه رو....

 



86/05/11 :: 6:12 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

چه شب تلخی...  یازده مرداد هزار  و سیصد و هشتاد و چهار

                آخرین حرف آقای رئیس جمهور قبل از خداحافظی...

هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یاد باد

هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی

هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد

خداحافظ                                                     

هنوز دوستت دارم سید مهربان

                                                                                        خداحافظ سید مهربانم 



86/05/09 :: 6:6 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

 

 

سال سوم دبیرستان

کلاس ادبیات فارسی

آخرای کلاس، چند دقیقه به پایان کلاس...

گشنمون شده بود.قار و قور شکم.سمفونی تکراری و البته زیبا و خاطره انگیز آخرای کلاس.من به دیوار تکیه داده بودم.مهسا صندلی کنار من نشسته بود.پیشش عصمت و کنارش نسیبه.همه رنگ و رو رفته و خسته. نسیبه از خونه لقمه درست کرده بود کوکو سبزی. داد بهمون بخوریم. یکی یکی سرمونو کردیم پشت صندلی جلویی که معلم ما رو نبینه.داشتیم خفه می شدیم.دهنمون پر بود.خانوم محتشم معلم عزیزمون گویا متوجه شده بود من و مهسا رو صدا کرد.بیچاره فک کرد ما از قحطی اومدیم.حالا خوب بود همسایه بود با ما دوتا..  قابل توجه شما ها هر دو فامیلیمون با یه کلمه شروع می شه(ع).فک کن تو این وضعیت فجیع پاشدیم بریم جلو. با دست جلوی دهنمون گرفته بودیم و هی می جویدیم.انگار لقمه شصت متر بود لا مصب تموم نمی شد که. یه چیکه ام آب قاعدتا پیدا نمی شد. کوفتمون شد...بچه ها ریز ریز می خندیدن.ما هم که داشتیم خفه می شدیم و خندمون گرفته بود سعی کردیم فقط دهنمون وا نشه که یه جوری این لقمه رو قورت بدیم و هی نفس می گرفتیم تا بیشتر زنده بمونیم.لا اقل لای صندلی ها غش نکنیم...با هزار بدبختی رفتیم جلو.روبروی بچه ها. اون درسم فک کنم فول بلد بودیم (شانس و نیگا).خانوم محتشم می خواست ازمون سوال بپرسه.خنده اش گرفته بود ولی به روش نیاورد. سوال کرد ما هم که داشتیم اون جلو خفه می شدیم و رو در روی بچه ها می جوییدیم با چشمایی از حدقه دراومده و پر از خنده و لپایی که زده بود بیرون. قبل از جواب دادن ما صدای زیبا و نجات بخش زیــــــــــــــــنگ زِِِِیـــــــــــنگ  اومد. مثل آخر همه فیلمای ایرانی که ختم به خیر می شه واسه ما هم ختم به خیر شد ولی در واقعیت. خدایا شکرت. یعنی زنگ و زدن. و ما نجات یافتیم و فیلم نجات یافتگان اینگونه به پایین رسید.

حق همسایگی رو خانوم محتشم نگه داشتی.دمت گرم

داشتیم از دست می رفتیم  ها...

رایستی به این وبلاگ سر بزنید و عمه شدن مرجان رو بهش تبریک بگین. بهار کوچولو به دنیا اومد.عمه مرجان



86/05/04 :: 18:52 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

 

پیامبر فرمود:محبت به علی گناهان را می خورد همانگونه که آتش چوب را از بین می برد

درد زایمان فاطمه بنت اسد را بی طاقت می کند. نه ماه گذشته است.رو به خانه خدا می کند.فاطمه می گوید: خدایا به تو ، به کتابها و پیامبرانی که فرستاده ای ایمان دارم و به دستورات جدم ابراهیم خلیل که بنا کننده خانه کعبه است اقرار دارم.ای خدا،به حق این خانه و به حق بنا کننده آن و به حق طفلی که در شکم دارم ترا سوگند می دهم که این زایمان را بر من آسان کنی

و ناگهان در باز می شود.انسانهای متعجب سوی در می روند.در قفل می شود . نه...آنجا کسی راه ندارد. بعد از چهار روز فاطمه علی را در آغوش دارد و شادمان از اینکه بر زنان گذشته برتری دارد. که در خانه خدا، با میوه های بهشتی این کودک را به دنیا آورد. هاتفی زیر گوشش زمزمه می کند. خداوند فرمود نامش را علی بگذار که او بزرگ است که این نام خداست که او تربیت شده خداست و او شکننده بتهای خانه اوست.

آری علی مولود کعبه که مانند تولد بانوی آب و آینه هنگام حضورش در این دنیا هیچ کس آنقدر والا مقام نبود که قابله او شود.

علی رمز شرافت کعبه است،او همانی ایست که رسول خدا او را تربیت کرد،رفیق روزهای تنهایی محمد در حرا، اولین ایمان آورنده به خدای محمد،کسی که به خاطر ولایت او دین خدا کامل شد ، او نور  ارض و سماء شادی بخش محفل عارفان  شد.

زبان قاصر است از گفتن عظمت خداوند علم و شمشیر، فاتح خیبر، ساقی کوثر،یار پیمبر، پدر مهربان هستی، مهربان  کوچه های تاریک کوفه، رفیق تنهایی های تاریک چاه.

فقط می توان سکوت کرد. که مرا یارای گفتن از علی نیست. از چه بگویم.از بلاغتش، از فصاحتش، از شجاعتش، از زهد و پارسای اش، از علمش، از چه بگویم که تاریخ با صفحات قطورش هنوز نتوانسته موجی از  دریای بی کران علی را عیان کند. بگویم همه تکرار مکررات است.

من که هستم که بخواهم از او بگویم و بنویسم.هر چه فکر می کنم هیچ چیز در این دنیا تفسیر عظمت علی نیست. آنچنان عظیم و اینچنین خاکی در عجبم...

چه می توان گفت وقتی علی از پیامبر خواست که برای او مغفرت از خدا بخواهد محمد با دستهایی رو به آسمان گفت خدایا به حق مقامی که علی در نزد تو دارد او را مورد مغفرت قرار ده. از علی گرامی تر نزد خدا کیست که واسطه و شفیع گردد.؟

فقط می توان سکوت کرد

 فقط می توان گفت میلادش مبارک

نماز بی ولای او عبادتی ایست بی وضو              به منکر علی بگو نماز خود قضا کند

و روز پدر...

هیچ ندارم که بگویم.فقط اینکه هستی من ز هستی توست  و بودن تو، لبخند تو و نفسهای تو بهانه زندگی من است. تو آنقدر بزرگی که من در برابرت هیچم. آرامش تک تک لحظاتم  را مدیون تو هستم که هیچ وقت آرام نبودی از دست این دختر. هنوز هم دوست دارم و آرزو دارم مثل کودکی هایم که فقط در آغوش تو جای داشتم نفسهایم را با نفسهایت یکی کنم.  هر گاه تو دم گرفتی من دم بگیرم.

مرا ببخش که هر چه بزرگتر شدم و قد کشیدم تو  آب می شدی.

مرا ببخش  که روز به روز مهربان تر می شوی و من روز به روز گستاخ تر.

مرا ببخش که تو بخشنده ای...

 

 



86/05/03 :: 17:44 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

رفتم ببینم کسی واسم اس ام اس فرستاده یا نه دیدم استاد عشوریان اس ام اس فرستاده نوشته سلام،طلب حلالیت، زائر کربلا.داشتم بال در می آوردم از خوشحالی و زبونم قفل شده بود.قلبم داشت می زد بیرون. دویدم به خواهرام گفتم آقای عشوریان داره می کربلا گفتن تو از کجا می دونی نشونشون دادم . ولی زبونم قفل شده بود.خواستم بهش زنگ بزنم دیدم نمی شه نمی تونم. اس ام اس فرستادم و نوشتم :بین الحرمین،عشق عالمین، یک سو  حرم مقطوع الیدین، یک سو حرم مولانا حسین. نوشتم بهتون زنگ می زنم ولی فعلا ذوق زدم نمی تونم. هیچ کس تو دنیا نمی تونه درک کنه که من چقدر این مرد بزرگ رو دوست دارم و چقدر به او مدیونم و من چه کشیدم از دست رفیقان نارفیق

وقتی بهش زنگ زدم تو راه بود.ازش حلالیت خواستم و گفتم برام دعا کنه.خدا ببین چقد واست واسطه می فرستم.

خدایا ممنون از لطفت.  بعد از یه روز تلخ که جمعه پیش بود و  اتفاقی فوق العاده بد افتاد این چند روزه کسایی که براشون می میرم واسشون اتفاقای خوبی می افته.از طرفی مهسای من رفت سفر خونه خدا با اینکه سخت بود برام جدایش و حالا استادم، معلم درس جامعه شناسیم، کسی که توی اون دوسالی که افتخار شاگردیش رو تو دبیرستان و پیش دانشگاهی داشتم خط و مسیر زندگی ام رو عوض کرد. نشون داد که من کیم و هر چیزی رو که درباره ام پیش بینی کرده بود درست از آب در اومد.کسی که نشونم داد زندگی یه جور دیگه اس. تا عمر دارم حتی وقتی بمیرم شاگردشم.خاک پاشم.

 اون همونیه که همیشه کتمان می کنه شیمیایه. ولی نمی دونست ما وقتی اون زخم ها رو ،اون قرمزی رو، رو گردنش می بینیم می فهمیم چه خبره. کسی که نمی دونه تموم شعرایی رو که واسه شیمایی ها گفتم فقط به خاطر اونه.

 چقدر سخت بود وقتی که فامیلشون می گفت بعضی شبا چه حالی پیدا می کنه. وقتی اون روز مریض بودم و مدرسه نرفته بودم مهسا زنگ زد حالش بد بود با خواهش و التماس که ازش کردم بهم گفت که آقای عشوریان شیمیایه. تا چند وقت کار ماها فقط گریه و زاری بود. هفته بعدش تا سر کلاس دیدمش زدم زیر گریه و اونم متعجب از اینکه چی شده بهم گفت برو بیرون و نمی دونست تو دلم چه غوغاییه. تنها مردی که تو دنیا اشکامو دیده و جرات کردم سر کلاسش گریه کنم. خدایا مواظبش باش. دلم برای سمیه گفتنش تنگ می شه. هنوز که خیلی دور نشده دلم براش تنگ شده. می خواستم این چند روز بهش سر بزنم ها...

چند خاطره از زائر خوب کربلا

یادش بخیر یه شب تو محرم امسال از اون راه دور اومده بودن مسجد جامع ما و من برای اولین بار تو عمرم  تو ماه محرم غیر از شب تاسوعا و عاشورا رفتم مسجد یه آن خواهرم گفت آقای عشوریان، منم چشام دنبالش می گشت تا دیدمش داشت زنجیر می زد با چه عشقی سرش پایین بود. وقتی می دیدمش دست خودم نبود تو اون شب سرد اشکام گونه هامو بوسید. بالاخره حاجت شو گرفت.

این چند روزه همش تو این فکر بودم واسه روز پدر چی کار کنم براش ولی امسال تبریک و هدیه شو از خدا گرفت.

یه روزی تو انتخابات چهار سال پیش مجلس من یه کاری کرده بودم که مهسا سر کلاس وقتی کسی نبود به آقای عشوریان گفت. البته نگفت من این کارو کردم منم منتظر بودم واکنش شون رو ببینم ایشون هم گفت کسایی که اینکار رو می کنن آنرمال جامعه ان. وقتی فهمید اونی که می گه منم کلی خندید و ما چقدر شاد بودیم و هستیم وقتی اون شاد بود و هست

یادش بخیر یک بار سر کلاس تو پیش دانشگاهی بعد اینکه من یه مثالی زدم تو کلاس یه چند ثانیه سکوت کرد و گفت سمیه تو باید وزیر جنگ بشی. خنده هاش رو فراموش نمی کنم.

این چند وقت انگار واسه رها شدن از این تنهایی و نبود عزیز هایم باید پناه ببرم به دست نوشته هاشون. دعا هایی که برام کرده بود.نصیحتهایی که واسم نوشته بود. و مرور دوباره خاطرات...

خدایا امروز چه خبرای خوبی می شنوم .چون علاوه بر این خبر عالی بالاخره تونستم با مهسا صحبت کنم

خدایا ممنون که استادم در این روز زیبا روز تولد دردونه امام رضا (ع)و امام حسین(ع) ،امام جواد(ع) و امام کوچک ما شاهزاده علی اصغر(ع) راهی این سفر کردی.

خدایا سپردمشون دست خودت.مواظبشون باش

 



86/05/01 :: 4:56 ::  نويسنده : آبجی سمیه!       

چند روز دیگر می شود یکسال که یک شبی زنگ زد گفت فردا می آیم برای خداحافظی یواشکی زدم  زیر گریه که چگونه بعد شش سال ناگهان زنگ بزند که من می روم ماهشهر و معلوم نیست کی همدیگر را می بینیم  که نزدیک یازده ما هست او را ندیدی و دلتنگش هستی حالا بعد از این همه باز دوباره دارد اتفاق می افتد.اول حسنیه بود که ترا حسابی گریاند و او که می رفت  گفتی خداحافظی نمی کنم و  در کنارش گریه نکردی. و باز همان قصه تکرار شد و حالا مهسا .خداحافظی سخت است...

 وقتی که راه می افتی به سوی خانه اش با خودت می گویی چه باید بگویم؟.تمام وجودت را دلهره تسخیر می کند و در آن لحظه انگار تمام دنیا کوچک می شود. انگار هیچ لغتی در دنیا وجود ندارد. زبان قفل می شود. هی می خواهی خودت را آرام کنی که دختر چند روز که بیشتر نیست فاصله این دوری... اما آرام نمی شوی. سهم تو و او در آن لحظه ها انگار فقط بغض است.تمام این روزهای آخر را با بغض به سر کردی تا امروز را بغض نکنی. اگر عادت به دوری نداشته باشی حال و روزت بهتر از این نمی شود. من عادت نکرده بودم به آن دوری

به اندازه تمام وجودت، بی حد و حصر خوشحالی که آن کسی که هیچ چیز در دنیا نمی تواند تفسیر عشقی را که به او داری بشود راهی سفری می شود که آرزوی هر عاشق است. کجا بهتر از خانه معبود. ولی چه کنی که تو عادت به جدایی نداری...وقتی برای لحظه ای با همان کسی که چند سالی ایست همه چیز را با او قسمت کرده ای تنها می شوی نمی توانی جلوی گریه هایت را بگیری ولی وقتی می گوید گریه نکن و تو هی سعی می کنی که گریه نکنی نمی شود دیگر.آنها لحظه که انگار بر لبانت قفل زده اند تنها می توانی بگویی خدا حافظی نمی کنم او هم بگوید آره خداحافظی نمی کنیم.. وقتی قرار است اشک هم را نبینیم. وقتی همین الان می خواهی داد بزنی، بزنی زیر گریه تو طاقت این جدایی را نداری. همان لحظه که همه می فهمند درون مان غوغایی است و انتظار دارند وقتی از اتاق که بیرون بیایی با چشمان خیس روبرو شوند ولی فقط این چشمان را کمی تر کرده ایم. وقتی می گویی می خواهم بروم و می گوید نه و می گویی نمی توانم اینجا بمانم می گوید اصرار نمی کنم می فهمم .وقتی حجم دنیا تنگ و تنگ تر می شود. لحظه خدا حافظی می شود. تمام حرفهای دنیا را فراموش می کنی.لب از لب نمی توانی باز کنی که اگر باز کنی دیگر نمی توان هیچ چیز را پیش بینی کرد و آن لحظه که بگویی خداحافظ ولی می گوییم قرار نیست خداحافظی کنیم. وقتی از در خانه بیرون می آیی و چند متر که دور می شوی می خواهی در همان کوچه بزنی زیر  گریه چند قدم که رد شدی هی هم قدمانت به تو می گویند گریه نکن و می گویی گریه نمی کنم انگار چیزی ترا به آن در که دو چشمان سیاه ترا دارد بدرقه می کند جذب می کند  (انگار قرار بود تو او را بدرقه کنی) نمی دانی چگونه بر می گردی و تصویر بیرون در را نمی بینی چشمانی که همیشه ترا تا سر ان کوچه طولانی دنبال می کرد یک چیز وحشتناکی ترا به آن در می کشد که یک نفر انگار منتظر است و پشت در او را در آغوش می گیری و باز هیچ نمی گویی و بالاخره بغضمان می شکند، گریه می کنیم ولی نمی گذاری که او اشک و چشم ترا ببیند.نمی دانستم بدرقه یک مسافر اینقدر سخت است. من دارم از بغض منفجر می شوم. برای رفتنش هیچ نبردم فقط چفیه ای که هر جا که نرفتم او رفت و چند نامه که باید بخواند وقتی در این شهر نیست. یک نامه نوشتم که خلاصه این سالهای با هم بودن بود. مهسای من راهی سفر شد  سفری دور به جایی نزدیک سفر خانه خدا و ما باز خداحافظی نکردیم. که ما عادت به این دوری ها نداریم

خلاصه دوستی شش سال و ده ماه

نمی دانم چرا این چند وقت که به یادت می افتم یک بغضی وجودم را قلقلک می دهد.چند روزی که فاصله ما دور می شود نمی دانم چه می کنم

فقط می دانم تا وقتی که بیای خستگی روی تنم می ماند و یک چیز سنگین را باید به دوش گیرم

دستهایم خالی می ماند. می دانم تو آنجا می خواهی زمان بیاستد و من اینجا می خواهم که ثانیه ها تند تر از همیشه به نفس نفس بیافتند.ببخش که اینقدر خودخواه م

تو برای من آن آنی هستی که تلخی لحظاتم را به شیرینی قند وصله می زنی .نمی دانم چه باید بگویم که این بغض امانم نمی دهد.

یک چند روزی که نیستی من منتظرم، منتظرم تا دوباره چشمانم به چشمانت وصله بخورد

تا دوباره دستانم به دستانت بوسه زند

یک چند روزی که نیستی درد و تنهایی دوباره جرات می کنن که رشد کنند

می دانم این چند روز ی که نیستی حال و هوای کوچه ما بد است.مردم شهر من تب می کنند

تا تو در این شهر نفس می کشی همه چیز را ،این قفس تنگ را می توان تحمل کرد

من ترا پس از سالها پیدا کرده ام.گمشده ای که به دنبالش همه جا پرسه می زدم

بی تو را نمی دانم چگونه گذراندم.بیهوده گذراندم.

می دانم تو آن شاه بیت شعر زندگی ام هستی که خدا وند پس از پانزده سال به آن رسید. حال که پس از شش سال و ده ماه دوستی مان ، فاصله جسم مان اینقدر دور می شود من تب می کنم.

من تمام روزهای بی ترا رنگ نبودن زده ام و هرچه را با تو آغاز کرده ام و تو طلوع تمام لحظه هایم هستی.

تو می دانی من کیستم. همانی که لحظه های تلخ را با تو قسمت می کرد.بغض هایم را، گریه هایم را

رفیق روزهای تنگ و تارم تویی که با تو خشکی کویر چشمانم به دریا وصله می خورد.آسمان تاریک چشمانم با دیدن چشمان سیاهت ستاره باران می شد. تویی که با بودنت حجم تنهایی و دلتنگی ام کوچک می شود، هیچ می شود

رفیق تنهایی دستم بعد از گذر این روز ها آنگاه که بیایی اگر کسی نباشد ترا به اندازه تمام نفسهای زندگی ام در آغوش می گیرم و به اندازه تمام روزهای نیامده برای تو حرف می زنم.

تو آنجا دستانت مثل همیشه با دستان خدا پیوندی عجیب و صمیمی دارد.می دانم خدا هم خوشحال است. از طرف من روی خدا را ببوس و تشکر کن که بر انگشتر زندگی من نگین زیبای مهسا را نشانده است

باز هم مرا ببخش که بار دیگر لحظه های سردم را با تو مثل یک سیب قسمت کردم. راستی به معبودم بگو کسی در این شهر بی حوصله، دنبال تو می گردد

ماه من ، خوب می دانم در آن لحظه لحظه ها که می خندیدیم خدا با ما می خندید وقتی اشک بر گونه های سرد ما گرما می بخشید چشمان خدا تر می شد.در آن روزهای که هیچ کس وسعت دوست داشتن را وجب نمی کرد تو عاشق بودی

می دانم این چند روزی که نیستی سراغ آب و هوای آنجا را می گیرم ، تمام خبرهایش را دنبال می کنم و هر جا که از سرزمین خدا تصویری نقش بست چشمان من در پی تو می گردد و این چند روز را تحمل می کنم با دلتنگی.می دانم در این چند روز خیابانهای شهر من خمیازه می کشند و سراغ قدم هایت را از من می گیرند و من ساکت می مانم تا دوباره خودت برای آنها غزل بخوانی.تو تحمل این شهر را با قفس های تنگ با رنگهای دروغینش آسان می کنی.من تنهایی این شهر را تنها به دوش می کشم.

تا بیایی زخم هایم  را مثل دانه های تسبیح یک جا جمع می کنم تا بیایی و آن را به دستت بدهم تا دستان مهربانت را بر زخم هایم بکشی.بگذار کمی مثل کودکان حرف بزنم.چند بار چشمانم را روی هم بگذارم و باز کنم تا بیایی. در این چند روز بی تکلیفی محض مرا اسیر می کند.آن روزهای آخر شوق آمدنت در من طلوع می کند.می مانم خودت بیایی و گرد و غبار این خستگی را از دوشم بتکانی.

داری می روی... مرا به سایه های سرگردان نسپار.مرا به خدا بسپار