تبليغاتX
بغض نوشته هاي يك رهگذر

سميه اي ديگر

تا آخر بخوانيدش حتما

:...سلام براي آخرين بار...:

دو سال و تقريبا 8 ماه و سه روز پيش اسم كاربري وبلاگم روboghz  انتخاب كردم و الان هم بغضي مرا انتخاب كرده.يعني الان بغضي راه نفس كشيدنم را بسته.

اول كار يك بسته دستمال كاغذي گذاشتم روي ميز كامپيوتر تا وقت سرازير شدن اشكم به اين سو و آن سوي ندوم.

بگذريم.قرار گذاشته بودم اين حرفهايي را كه قرار است بزنم را چند روز قبل از 28 شهريور بنويسم يعني روز سه سالگي بلاگم.بعد گفتم قرار كه بر نماندن باشد چرا اين همه دل دل.

 چند روز قبل از 28 خرداد هم خوب بود  كه اين هديه را در روز تولدم به خودم بدهم.اما حسي مي گفت وسوسه مي شوي و مي ماني.تصميم گرفتم هر چه زودتر را انتخاب كنم براي رفتن.

خب حالا انتخاب من چيست.؟

قصد سفر دارم كه راه برگشتي در آن وجود ندارد.سفر از اين دنياي مجازي.

 تا چند روز ديگه وقتي تمام چشمان مهربان دوستان مجازي اين خط خطي ها را خواند يعني بعد از مطمئن شدنم سري به قسمت حذف وبلاگم مي زنم و رمز عبور وبلاگم را وارد مي كنم و با اطميناني كه مي دانم خيلي غريب است وبلاگي را كه 19 سال و چند ماه  از من كوچكتر است را حذف مي كنم.

اصلا هم فكر نكن آسان است.نه به هيچ وجه.اينجا را دوست دارم زياد.حس آدمي را دارم كه انگار قرار است يكي از اعضاي بدنش را قطع كنم.سخت است دل كندن.مخصوصا اين روزها كه انقدر حرف براي گفتن داشتم كه نگو.اما همه شان را ساكت مي كنم و ميريزم توي حلقوم تقويمم...

بايد رفت...مي روم حتي اگر نيست شوم...

چرا؟

28 شهريور 85 روزي بود كه من چيزي از وبلاگ و اينجور چيزها نمي دانستم به خاطر دوستي كه يك هفته قبلش براي ادامه تحصيل از شهر ما رفته بود اين وبلاگ را درست كردم تا از هم بي خبر نباشيم. البته او اين كار را نكرد و من ماندم و دنيايي كه نمي شناختمش.كم كم ياد گرفتم،دوستاني پيدا كردم، وبلاگم برايم مهم شد،مقدس شد،دوستش مي داشتم،جزء زندگي ام شد.

اينروزها گذشت با اتفاقات خوب و بد.و من همان آدمي بودم كه ساده بود.درست شبيه آدمي كه داشت توي دنياي واقعي اش زندگي مي كرد.و اين راز شكستنش بود.من ياد نگرفته بودم كه اينجا بايد آدم مجازي باشم.بايد مبهم باشم.

بگذريم حالا بعد از گذشتن اين روزهاي خوب و بد من به جايي رسيدم كه بار تمام تهمت ها، فحش ها،بي ادبي ها،بي حرمتي ها،خستگي هاي اين 2 سال و اندي روي قلبم سنگيني مي كند.پس تصميم گرفتم كه بروم.تا دوباره آدمي شوم با دغده هايي كه براي خودش بود.آدمي كه ديگر سفره دلش را توي يك دنياي مجازي باز نمي كرد.مي روم تا دوباره سميه اي بشوم كه تمام دنيايش كتاب بود و خودكار و دفتر.سميه اي كه بي خبر از همه چيز بود.سميه اي كه فقط خواهر تتغاري سه نفر بود.مي روم تا دوباره به دنياي خودم رنگ واقعيت بزنم و كوچكش كنم.مي روم تا دور از اين دنياي دروغين نفس بكشم.مي روم تا كسي به من و به خانواده ام توهين نكند.مي روم تا كسي سادگي ام را مسخره نكند.مي روم تا ندانم...مي روم تا نفهمم.

مي روم تا نفس بكشند.مي روم تا خيال خيلي ها راحت بشود.مي روم تا بودنم ديگران را آزار ندهد.مي روم تا لبخند شادي نبودنم روي لبان خيلي ها بنشيند.

مي روم با اينكه مي دانم دلتنگ خواهم شد.مي روم با اينكه سنگيني خاطرات خوب با آدمهاي خوب از خاطرم نمي رود. مي روم تا فراموش كنم اين 2 سال چند ماه را.

مي روم تا سميه اي ديگر شوم.سميه اي كه 19 سالش بود و هنوز پا به اين دنياي مجازي نگذاشته بود.مي روم تا دوباره برايم آواز دهل از دور خوش باشد...

توي زندگي ام از فراموش شدن مي ترسيدم اما مي دانم رسم و عادت دنياي مجازي را...وقتي بروم كسي نه دلتنگم مي شود نه به خاطر مي سپاردم.اما فراموش شدن اينبار، خوشحالم مي كند.خوبي اينجا اينطوريست كه سنگ قبري ندارد كه نامت را مثلا آبجي سميه را روش بنويسند حك كنند تاريخ ولايتش 28 شهريور 85 بود و مردنش 1 خرداد 88...

اما قبل رفتن يك خواهش و التماس از شما:به رسم تمام مسافران قبل از رفتن من را به خاطر تمام بدي هايم حلال كنيد.اگر روزي حرفي زدم كاري كردم چه در ظاهر چه پنهان يا هر چيز ديگري من را ببخشيد.اگر دوست داشتيد و براي آخرين بار برايم كامنت گذاشتيد بگويئد كه حلال كرديم.البته تصميم با شماست اگر حلال نكرديد منتظر عدل الهي در اين دنيا و قيامت مي مانم كه خدا عذابم كند...

راستي چند روز ديگر كه اين وب را حذف كردم سيم كارتم را دور مي ندازم البته شماره هاي شما را هم پاك مي كنم.و دوباره مي شوم ادمي كه از تلفن همراه متنفر بود.اما دوستاني كه شماره خانه مان را دارند خواهشا زنگ نزنند.بگذاريد حرمتها نشكند.بگذاريد توي دنياي خودم بمانم...ببخشيد كه دوستتان داشتم.ببخشيد كه برايم مهم بوديد.ببخشيد كه خواهرتان بود.ببخشيدم.قول مي دهم كه بروم و پشت سرمم هم نگاه نكنم.قول مي دهم كه اصلا پايم را توي وبلاگتان نگذارم.اگر رازي يا چيزي از من مي دانيد بماند پيش خودتان...

مي روم تا هيچ وقت باز نگردم

لبخند بزنيد و شاد باشيد.

اين آخرين بغض نوشته من بود...

خداحافظ براي هميشه...

آخرين پ.ن....اين وبلاگ به خاطر يك دوست ساخته شد خوشحالم كه آخرين پستم هم(شعر ميم) براي دوستم بود ..مهساي عزيزم...

خدا رو شكر ميرحسين فرشته نجاتم شده.تمام وقتم توي ستاد هستم و اينجا را زودتر فراموش مي كنم..

در این روز پر از گریه و بغض نتایج کارشناسی ارشد هم اومد و با رتبه ۴۵۰مجاز شدم ..که البته به درد چیزی هم نمی خوره

من نمی دونم چرا نمی تونم تو  وبلاگهای بلاگفایی نظر بذارم....!

حلالم كنيد..حلالم كنيد ..حلالم كنيد...

راستي هيچ كس اينجا را دوباره ثبت نكند....اميدوارم اگر روزي كسي دلش خواست boghz1  را انتخاب كرد قدرش را بداند....

!! نوشته شده توسط آبجی سمیه! | 19:54 | 88/03/01

شعري براي يك ميم

مي خواست دل بسازد شعري براي يك ميم

تا اندكي بگويد شرح وفاي يك ميم

اي كاش او بداند دل بيقرار مي شد

در وقت بغض چشمش يا هاي هاي يك ميم

وقتي كه روح ِ تنها، سيبي به دست او ديد

شايد هبوط كردم من در سراي يك ميم

وقتي كه مي نشيند در خلوت خيالم

بي وقفه مي كنم من شكر خداي يك ميم

در كوچه باغ قلبم عطر بهار جاريست

باغ شكوفه دارم در ردپاي يك ميم

من آرزوي خود را گوش خدا رساندم

"من زندگي نخواهم جز در هواي يك ميم"

يك شب فرشته اي گفت مرغي به روي  دوشش

آمين هميشه گويد وقت دعاي يك ميم

دل گفت هديه اي را در شأن او بياور

گفتم چرا نباشد جانم فداي يك ميم؟

مي خواستم بگويم شاعر كه نيستم من

اما چه مي شد اين شعر باشد بهاي يك ميم

اين شعر،اين غزل را در وصف ميم گفتم

تا شعر كوچك من گيرد صفاي يك ميم

خودم!!!

جمعه شب

 25/ادريبهشت/88

                     "ميم"جزء حرفهاي زندگي نيست اما زندگي من "ميم" دارد!


پ.ن....تولد ته تغاري هاي ارديبهشت رو تبريك ميگم.

29 ارديبهشت تولد كامران نجف زاده  عزيز...و سي ارديبهشت تولد كيمياي نازنينم...

 اين چند خط از شعر حميد مصدق رو براي كامران عزيز مي نويسم...

وقتي به دوش خود رداي شهامت

برقلب خويش ناوك تهمت                                     

هموار مي كند                                

من؛

تنها به جز سپاس و ستايش سرودنم

كاري نمي كنم                                              

افسوس مي خورم كه چرا

هرگز در اين دقايق بحراني

اسطوره شهامت و رادي را

ياري نمي كنم!

:::...تولدت مبارك برادر هميشه عزيزم...:::

كيمياي نازنينم چندين ماهه زياد توي دنياي مجازي پر رنگ نيست اما هميشه دوست داشتني هست. اميدوارم به همين زودي ها دوباره پيشمون برگرده...كيمياي عزيزم تولدت مبارك

سي ارديبهشت تولد يه خبرنگار سياسي باشگاه جواني هستش كه من بايد اعتراف كنم يادم رفته بود.

تولد داداش وحید(حسيني) رو تبريك مي گم.ببخش كه يادم رفت...برات بهترين ها رو آرزو مي كنم.

دو همایش در یک روز رادر وب دیگرم بخوانید

!! نوشته شده توسط آبجی سمیه! | 13:56 | 88/02/28

انالله و انا اليه راجعون

بعضي  انسان ها هستند كه روي زمين بي جانشينند.

بعضي انسانها هستند كه روي زمين تنها مي مانند

بعضي انسانها هستند كه به منتها درجه انسانيت مي رسند.

بعضي انسانها هستند كه ستون محكم جهان مي شوند.

اي كاش هيچ وقت اين صفحه آخر شناسنامه اين انسانها خط خطي نمي شد

اينجور انسانها نفس كشيدنشان بهانه دست خدا مي دهند كه غضبش را عقب بياندازند

شنيدن خبر رحلت آيت الله بهجت براي من يك شوك بزرگ بود...كاش زمين از صالحين خالي نمي شد. كاش مي شد از خدا خواست كه بعضي انسانها را هيچ وقت پيش خودش نبرد...

آيت الله بهجت به سوي خدا رفت و حالا سفر در خدايش آغاز شد.

!! نوشته شده توسط آبجی سمیه! | 20:25 | 88/02/27

شكوفه مي زنم!

در بين ماه هاي سال، ارديبهشت را دوست تر مي دارم.

ارديبهشت كه از راه مي رسد بيصبرانه منتظر مي مانم كه شكوفه ها هم از راه برسند...

بي وقفه تمام روزهاي ماضي را دوست دارم و روزهاي آينده را نيز هم..

مي خواهي برايت بگويم  ازصبح هاي ارديبهشت؟

 صبح هاي ارديبهشت پيش از اينكه شهر درست و حسابي از خواب بيدار شود،وقت خميازه درخت، درست سر ساعت نيايش گنجشك ها و در ابتداي سفر خورشيد از شرقي ترين سمت آسمان مي توان با عطر بهار نارنج و گل هاي سرخ و محمدي گيج شد.لذتي شيرين مثل خون مي دود توي رگ هايت.

در تمام طول روز نمي تواني لحظه اي بي تفاوت از كنار اين همه زيبايي رد شوي.

حتي اگر صداي بوق ممتد ماشين ها نگذارد،حتي اگر لابلاي روزمرگي ها گم شده باشي، مطمئن باش كه تسليم مي شوي در برابر سلام اول صبح گلهاي محمدي كه از ديوار همسايه براي ديدنت سرك كشيده اند.

گلهايي كه ريشه در زمستان دارند، در بهار از راه مي رسند. شايد چند ورق از اين گلها به رسم قديم لاي كتابهايت به يادگار بگذاري تا كتابخانه ات در تمام سال ارديبهشتي بماند!...خاطره ها يادت آمد...گلهاي خشك شده لاي كتاب؟

حُسن بودن توي شهرهاي شمالي اين است كه ساعتي از ظهر بگذرد تب شلوغي شهر فروكش مي كند و دوباره سكوت و صداي گنجشك ها مهمان كوچه پس كوچه ها مي شود...و تو در اين آرامش، روياهايت را مثل يك پازل كنار هم بچين!

از ساعت روشنايي ها كه بگذريم دم دماي غروب خورشيد حس مبهمي سراغت را مي گيرد.براي من كه شبيه دلهره است.دلهره هايي كه عجيب دوستشان مي دارم!

اگر هوا مثل دلت ابري باشد با اين عطر بهارنارنج ها مي تواني تا ملكوت خدا پرواز كني.باور كن غمي كه به خدا مي رسد شيرين مي شود.

اگر كه بارن ببارد، عطر خاك باران خورده با مشتي از عطر بهارنارنج و گلهاي سرخ و صورتي و سفيد و زرد دست تو را مي گيرد و تا كوچه ي خاطرات كودكي ات مي برد.براي من كه اينگونه تداعي مي كند.

اما.. درمانده ام از توصيف شبهاي ارديبهشت.سخت است توصيف هجوم اين همه زيبايي...

وقتي تمام شهر در خواب مي رود وقت آمدن است زير آسماني كه چادر سياه نقره كوبش را بر سر كرده. وقت بيداري شكوفه ها و لبخند گلهاي محمدي ايست. تا مي تواني نفس بگير..باور كن شكوفه مي زني در سكوت مهربان شب.

اين شبها، عطر بهار نارنج خواب را از سرم مي پراند.در حياط خانه سرم را روي شانه آسمان مي گذارم، چشمانم را به ستاره ها وصله مي زنم  و در حياط كوچك خانه، در ميان رقص برگهاي سبز درخت تنهايمان ، ماه را به نظاره مي نشينم...ماه در ميان بازي برگها تكه تكه سبز ميشود!

ارديبهشت براي من يعني اينكه ساعتها راه بروم و هر جا ديدم درختي به شكوفه نشسته آنجا بياستم و نفس بگيرم...تا عطر نفس هاي خدا را حس كنم...خدا نفس مي كشد تا من جوانه بزنم و فراموش كنم هر چيزي را كه دوست داشتني نيست...

در بين ماه هاي سال ارديبهشت را دوست تر مي دارم...

ارديبهشت براي من يعني اينكه حسرت بهشت به دلم نماند وقتي راهي جهنم مي شوم!

تو فكر نمي كني شايد ارديبهشت تمثيلي از بهشت باشد؟ به گمانم باشد!

پ.ن.۱..این پست رو قبلا گذاشته بودم ولی موقتش کرده بودم به خاطر شهادت بانو

پ.ن. تولدانه....تولد فرزندان ارديبهشت رو هم از ته ته ته قلبم تبريك مي گم...

اقای طلاجوران آقای مهدی صادقی و پائیز و زهرای نازنیم ...همیشه با طراوت ارديبهشتي بمانيد....

پ.ن. نقره اي....برنامه نقره رو خيلي دوست داشتم!دوست داشتم از علاقه ام به اين برنامه بنويسم.

اما امروز با پخش گزارش صندوقخانه اش يك علامت سوال گنده روي سرم سبز شد.نفهميدم دليل پخش گزارش گلايه هاي مردم در دوران جنگ كه مردم از گراني ها ناله مي كردند(سال 63) چه بود.واقعا اتفاقي بود يا غرضي پشت اين كار بود؟

 

با گزیده ای از سخنان خانوم فاطمه رجبی در تنکابن به روزم

!! نوشته شده توسط آبجی سمیه! | 10:23 | 88/02/24

به نام نامي حق

 

اگه از اون دو تا اردويي كه با بچه هاي دانشگاه رفتم چشم بپوشم فك كنم آخرين بار، وقتي بچه دبستاني بودم شعر مي ريم اردو دو دو...رو خونده باشم....همون موقع هايي با يه مقنعه سفيد مثل كلاه قرمزي آقاي راننده رو مي خونديم...همون موقع ها كه موقع برگشتن نزديك مدرسه مي شديم داد مي زديم تو راه بوديم خوش بوديم سوار لاكپشت بوديم و ميني بوس آقاي راننده كه اون همه مهربون بود تبديل به لاكپشت مي شد.

از اون روزها هم كه بگذرم امروز دوباره قسمت شد!برم اردو اونم با بچه هاي كلاس سومي...دعا دعا مي كنم كه بهم خوش بگذره...شما هم دعا كنيد اينهمه بچه رو سالم و سلامت برگردونيم ....

سعي مي كنم از اين اردو وقتي برگشتم بنويسم...



اردو نوشت!

سلام.خوبين.جاتون خالي ديروز اردو كلي خوش گذشت و بچه ها، خدا رو شكر صحيح و سالم برگشتند.

فكر مي كردم كه اردو رفتن با بچه هاي اين دوره خيلي سخت شده باشه اما فهميدم هر چقدر هم روزگار بگذره صداقت و خوبي و سخاوت بچه ها تغيير نمي كنه.

مقصد ديروز ما منطقه سه هزار بود.ارتفاعات اطراف شهرمون...جايي كه يك طرفش كوههاي سر سبز بود و يك طرفش جنگل و رود خونه كه فاصله شونم خيلي كم بود...بالا رفتن از اين كوه ها براي من كه خيلي سخت بود و هي نفسم مي گرفت...خوب مجبور بوديم چون بايد هيزم جمع مي كرديم!(فك كن)

 

 

 

 

 

 

اما تو مسيرمون يه جايي بود معروف به آب نما..كه واقعا قشنگ بود.دو طرف جاده رودخونه در جريان بود و محل وصل اين دوتا خود جاده بود.

در روزي كه بارون نم نم مي باريد و هوا مه آلود و سرد بود...و همه غير از من از اين بارون و هوا ناراحت و شاكي بودن.

اما اتفاق با نمك ديروز اين بود من چند تا اسم مختلف داشتم. خانم معلم،سميه خانوم،خاله سميه و آبجي سميه! بچه ها از ساعت 10 صبح منتظر ناهار بودند! دوستايي صميمي  كنار هم مي نشستند.و همه شون  ازم قول گرفتن كه بايد ناهار رو مهمون اونا بشم منم در جواب بايد و بايد شون حتما حتما مي گفتم.....صداي گروهي آبجي سميه هي هي كلي خوش به حالم مي كرد.باز هم به معرفت اين فسقلي ها...نمي دونم اين چه خاصيتي كه بچه ها دارند كه بي بهانه هر آدمي رو دوست دارند و براي هر آدمي بهترين ها رو دعا مي كنند و به راحتي هر چيزي رو كه دارند تقسيم مي كنند. ديروز كلي برام دعا كردند خانوم معلم بشم چون خيلي مهربونم!دعا كردن دكتر بشم،يكي هم گفت رياضي بخون تا دكتر شي...چقدر آرزوي بچه ها لطيف بود.

..........................................

ديروز اون منطقه خيلي شلوغ بود و براي خيلي ها جاي تعجب داشت.(چه پا قدم خوبي!)از مدارس مختلف به اونجا اومده بودن.اما يه سري از بچه هاي دبيرستاني كه بساط بزن و برقص راه انداخته بودند انگار خيلي رو اعصاب بچه هاي ما راه رفتند و بچه هاي كلاس مون داد مي زدن:نرقصيد شهادته.!يكي شون برگشت و گفت خاله انگار اينا جشن تكليف نگرفتن...منم مونده بودم چي جوابشونو بدم.چي بگم اينا هم يه روزي مث شما بودن.

اما اين اردو اتفاقات ديگر هم داشت.اين فسقلي ها چيپس و پفك و پفيلا به دست با اون تعارافات پي در پي كه الا و لله بايد از چيپس و پفك و...جلوي چشمشمون بخوريم كار دستمون داده و حسابي اوضاع گلو و حنجرمون رو بهم ريخته...به همراه يك تب كه احيانا بايد منتظر يك سرما خوردگي درست و حسابي باشم.

....................................

ديروز فكر مي كردم كه نه ساله شدم دوباره.وسطي و واليبال بعد از چند سال هيجان خاصي بهم داد....اينكه دوباره تو ميني بوس آقاي راننده رو مي خونديم.اينكه هنوزم هنوزه تو راه بوديم خوش بوديم سوار لاك پشت بوديم.اينكه همه چيز سر جاش بود...خيلي خوب بود.

 

 

 

 

 


پ.ن.1...قابل توجه اوني كه برام كامنت خصوصي گذاشته...هر چيزي كه گفتي لايق خودت بود...در ضمن فكر نكن كه انقدر نفهمم كه نفهمم اون كامنتا كار خودت بوده...پيغام شما رسيده بود دو دلیل داشت که سکوت کنم..

۱:جواب ابلهان خاموشیست

۲:چون مطمئن بودم از سكوتم اتيش مي گيري سكوت كردم...حالا شما شيرفهم شدي؟

نقدي بر سال اصلاح الگوي مصرف...به روز شد

!! نوشته شده توسط آبجی سمیه! | 7:39 | 88/02/20

موسوي لاري در تنكابن

 

 

در وبلاگ سیاسی ام با موضوع سخنان آقای موسوی لاری در تنکابن به روزم

!! نوشته شده توسط آبجی سمیه! | 21:26 | 88/02/18

چه بوي ياسي پيچيده امشب از سمت غربت

تاريخ مثل هميشه وقتي كه بايد حرف مي زد سكوت كرد.و تنها يه حرفي زد و گفت شايد شبيه امشب بود كه علي(ع) تو مسجد داشت ام ان يجيب مي خوند...

تاريخ فقط گفت شايد امشب بود كه بانو چشماشو مي بست و هي باز مي كرد .مدينه هم ساكت بود غرق خواب...از وقتي محمد(ص) پر كشيده بود،علي (ع) رو خونه نشين كردند،فاطمه(س) هر چه توان داشت گذاشت كه بگه علي(ع) حقه!

تاريخ سكوت كرد و فقط گفت شايد يه شبي شبيه امشب بود كه بچه ها دور مادرشون حلقه زده بودند و از خدا مي خواستن كه خدايا غروب مادرمون نزديك نباشه..خورشيدش هنوز جوونه...

تاريخ سكوت كرد و گفت اون شب مدينه غرق خواب بود...بعد از محمد(ص) فقط چند تا مرد باقي مونده بود..همون چند تا مرد، جسم بي جان ميوه دل محمد(ص) رو سپردن دست خاك...به خاك هم گفتن كه مبادا حرفي بزني...سكوت كن تا وقتش...

حالا تاريخ با خاك سكوت كردند و ما مونديم و يه دنيا بغض و گريه كه نگه داشتيم واسه روزي كه بشينيم دور مزار بي بي و بباريم و بباريم...

________________________________

من شرمنده بانو هستم....پستي رو كه گذاشته بودم بماند براي بعد...

خدا منو ببخشه كه تو شب گريه هاي آقا امام زمان(عج) تو اين شبايي كه چشماش غرق خونه با حرفام زخم به قلب صبورش زدم.نمي دونم چرا دچار فراموشي شدم...بانو ببخش..مولا ببخش...

!! نوشته شده توسط آبجی سمیه! | 21:26 | 88/02/17

مهربونترين

اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم

اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل النقم

اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم

اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا

اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلا

اللهم اغفرلی کل ذنب اذنبته و کل خطیئه اخطاتها

دلم امشب هواي خدا دارد....دلم براي آغوش خدا تنگ شده!

خداياتوي بغض امشبم رد تو پيداست

دلم عجيب با هوايت نجيب شده مولانا رضا(ع)...

!! نوشته شده توسط آبجی سمیه! | 22:10 | 88/02/15

کیسه بوکس خدا!

اين روزها احساس مي كنم شبيه كيسه بوكسي شده ام كه خدا دارد با من تمرين مي كند...هر چند روز يكبار يك بلايي همچين سنگين بر نازل مي كند كه بيا و ببين.

خوبي اين كار اين است كه هيچ بلايي آن چنان له نمي كند.چون درگير اتفاق جديد مي شوم و  بلايي قديمي فراموش مي شود.هر روز  مي گويم با خودم اگر اينبار يك بلايي نازل شد حتما قلبم بي طاقت مي شود و مي ايستد.

اما خداي دوست داشتني من يك بلايي ديگر مي فرستد تا بگويد"سميه! ديدي هنوز قلبت مي تپد و تو هنوز داري و مي خندي،دختر من دوستت دارم" آخر مي داني خنديدن توي زندگي من خيلي مهم است.

اين روزهاي اينجوري خدا از هر طرف مشت نوازششت را بر من مي نوازد.

اما خوشحالم.مي داني چرا؟

چون خدا دارد تمرين هايش را توي دفتر من مي نويسد.

چون خدا نگاهم مي كند و انتخاب مي شوم.

چون سنگيني نگاه خدا را دوست مي دارم عجيب

خوشحالم كه تاوان برخي اشتباهاتم را همين جا و توي همين چند روز عمر پس مي دهم...

 و چون هاي ديگر و خوشحالم هاي ديگر!

خداي يكي يه دانه من: ارادتمندتان هستم و همچنان تخته گاز دوستت مي دارم ها.

راسي خدا اين روزها كمي تا قسمتي نگران آن سه روز هستم...نا اميدم نكني ها...

__________________________________

پ.ن.1..سلام....خوبين؟...انشالله در پناه پروردگار هميشه شاد باشيد...

اخي امروز روز معلمه و من چقدر معلمامو دوست مي دارم...خدا همه معلما رو براي همه مون نگه داره.اما من چند سال پيش يك روز كه داشتم با مهسا تو خيابون قدم مي زدم يه اعلاميه توجه م رو به خودش جلب كرد..خيلي تلخ بود اسم معلم كلاس اولم روي اون اعلاميه بود...خانوم گلرو جات راحته؟

من الان كلي منتظر فردام ببينم شاگرداي خواهرم چي براش ميارن من دو دره كنم....

پ.ن.2...امروز تولد مهساست......چقدر خاطره دارم من باتو دختر....خيلي چيزا هست براش بنويسم... اصلا مي خوام يكي از موضوع هاي وبلاگم مهسا باشه....

پ.ن.3...14 ارديبهشت تولد يه گل پسره خيلي خوشگل و خيلي ناز به اسم عليرضا ست...اين آقاي محترم پسر آقاي  مهدي صادقي هستش كه بر خلاف پدر بزرگوارشون خيلي پرسپوليسي هستش...(قربون اين پسر خوشگله برم من تك و تنها) آقاي صادقي تولد عليرضا جون رو هم به شما و هم به خانومتون تبريك مي گم...خدا نگه داره براتون هميشه شاديشونو ببينيد...

آقا خوشگله تولدت مبارك

بقيه عكساي اين گل پسر رو اينجا و اينجا ببنيد.راسي اقاي صادقي يه اسپند براي عليرضا دود كنيد ها... البته اينجا هيچ كس چشمش شور نيستا

پ.ن.3...خب نظرتون درباره آهنگ وبلاگم چيه؟خيلي فوق العاده است مگه نه؟....خيلي ها مي خواستن بدونن خواننده اين ترانه كيه...

خب خواننده اين ترانه كه 16 ارديبهشت تولدش هست آقاي سعيد شهروزمي باشند!اين ترانه براي آلبوم بي خوابي هستش كه بعد از دو سال دوري ايشون از دنياي موسيقي به بازار اومده.كه فوق العاده زيباست.يه پيشنهاد خواهرانه دارم براتون كه اين آلبوم رو از دست نديد...

من خيلي خاطره هاي خوبي از آلبوم هاي ايشون دارم..مي دونيد توي هشت آلبومي كه روانه بازار كردند كمترين نقد ها بهشون شده.آدم فوق العاده بي حاشيه و پاكي هستند.اين رو با دليل و مدرك مي گم...

آقاي شهروز كه با موج اول خواننده هاي پاپ وارد دنياي موسيقي شدند اهل استان لرستان هستند.به همين خاطر توي تمام آلبوم هاش به اين پايبند بودند كه يك شعر فولكلور محلي بخونند.

آقاي شهروز با  صداي گرمشون هميشه محبوب بودن.من برايشون از صميم قلب آروزي موفقيت مي كنم.

تولد ايشون رو هم به همه دوستدارانشون (اولش خودم) تبريك مي گم...

محض اطلاع ايشون توي يكي دو قسمت فيلم شهيد فهميده هم بازي كردند....

 سعيد شهروز

پ.ن آخر!...من هفته پيش رسما فارخ!التحصيل شدم.به زودي در اين مكان هيچ اتفاقي نمي افته فقط من چند تا عكس از دانشگامون مي ذارم

!! نوشته شده توسط آبجی سمیه! | 21:12 | 88/02/12

RSS