|
درباره وبلاگ ![]() یا رب المحبوب سلام عزیز دل من سمیه(ساقی) هستم.بهم می گن آبجی سمیه...خیلی دوست دارم خواهر خوبی باشم اما حیف...حیف که نشد... ******************** تو شناسنامه ام نوشتن متولد 28 خرداد سال 66. اما گاهی فکر می کنم خیلی زود متولد شدم...و نباید خیلی چیزا رو تجربه می کردم. و گاهی هم فکر می کنم خیلی دیر اومدم و چیزای خوبی که بود رو از دست دادم.تمام روزهای قشنگ رو...روزهایی که به سادگی پلک زدن می شد آسمانی شد... ****************** ساکن شهر زیبای تنکابن هستم.یعنی شمال ایران عزیزم که از اون وسعت تاریخی اش فقط یک گربه آرام که خوابیده باقی مونده.مرزهایت پایدار وطن من...خوشحالم که روزی جسم من خاک تو می شود... ******************* فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی.نتیجه این سیاست خوندن این بود که بهم ثابت بشه از سیاست کثیف تر چیزی نداریم....و جنگ...امان از جنگ..منحوس ترین واژه ی بشری... ******************** به عکاسی و روزنامه نگاری هم علاقه مندم.اما تجربه اش نکردم..امیدوارم روزی تجربه اش کنم...حس می کنم می شه با روزنامه نگاری حرف دل خیلی ها رو زد و به خیلی چیزها اعتراض کرد..و عکاسی یعنی ثبت شاهکار خدا ******************** عاشق بارونم و هیچ چیز برای من لذت بخش تر از قدم زدن و خیس شدن و زنده شدن زیر بارون نیست..و همیشه با یاد ادمهایی که دوستشان دارم می رم زیر باران.. از داشتن چتر متنفرم چون توهین بزرگی ایست به آسمان... عزیز دل بگذار آسمان روی شانه هایت قدم بگذارد... ******************** سرسپرده خورشیدم. حس می کنم نسبت قریبی با خورشید دارم.وقتی نباشد جیبهایم خالی ایست ******************** کوچک تر که بودم با ابرها میانه خوبی نداشتم انها هم من را نمی تونستند تحمل کنند. اما تازه دارم می فهمم ابر چه روزگاری دارد و چقدر سخی اند ******************** خدا نقاش چیره دستی ایست...و چه زیبا ما را نقاشی کرد ******************* گاهی که دلم بی تاب شود شعر می گوید..البته مدتی ایست این قافیه کنار هم گذاشتن رو گذاشتم کنار...باید حرمت شعر را نگه داشت...برای شعر گفتن باید شاعر باشی نه من ******************** آرزو دارم زیارت کربلا روزی ام بشه.و هنوز چون تاریخ مات و مبهوت ابوالفضلم...عاشق کوچکی در دریای بزرگواری تو ام یا ابوالفضل (ارمنیای شهرمون دست روی احساس می ذارن***بچه ای که قشنگ باشه اسمشو عباس می ذارن) ******************** تا حالا به زیارت امام رضا (ع) نرفتم. دعا کن که بطلبه که حرفها دارم برای آن ماه هشتم... ******************** امان از دست این موجودات دو پا...اما من دوستشان دارم... چون همه آدمها یک چیزی دارند که دوست داشتنی شان می کند...البته گاهی بعضی ها بدجور این نظریه من رو رد می کنند با ... ******************** این خونه که اسمش رهگذره متعلقه به هرکسی که خودش رو رهگذر می دونه ...پس هر چه می خواهد دل تنگت بگو...اما یادت باشد به کسی توهین نکنی ... ******************** اما من اینجا از علایقم می نویسم و هر چه دلم بگوید...اینجا زیاد جشن تولد می گیرم و زیاد هم از رفته ها مینویسم....اینها رو بگذار پای اینکه من با هر که شاد باشد شادم و با هر که غمگین است،غمگین... ******************** و خدا بهترین دوستان دنیا را به من هدیه داد..ممنونم از تو خدا ******************** و دعا کن روزی در تقویم ها بنویسند روز آمدن مولا...و چه روز سبزی ایست آن روز.. ******************** در گوشی می گویم : روزگار غریبی ایست نازنین... ******************** این پراکنده گویی های منو ببخش عزیز... ************* در پناه او یا علی... آبجی سمیه موضوعات آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |
رهگذر
به اين مهم توجه كنيد:یادمان باشد حسین(ع) را منتظرانش کشتند...یا عباس...
88/08/19 :: 14:50 :: نويسنده : آبجی سمیه!
زره گسسته ز اسب اوفتاده و خسته سپر به خاک نشسته شکسته شمشیرم هنوز گرچه ز خورشید هنوز گر چه ز برگ در این غروب خزان چشم بر نمی گیرم بگو در آید مرگ صدای قهقهه ای گنگ می رسد از دور کجا شنیده ای کز روبرو در آید مرگ؟ همیشه وقتی خنجر ز پشت سر ناگاه میان کتف تو بنشست و راه آه تو بست نشان ای است که بی گفتگو در آید مرگ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شعری زیبا از فریدون مشیری... پ.ن.1...به خواست عزیزی،برای مادر مریم فشندی عزیزم یه ختم قرآن می گیرم.دوستانی که مایلند در ختم قران شرکت کنن تو قسمت نظرات بنویسند تا سهم هر کسی مشخص بشه... تو پست بعدی اعلام می کنم.. سهم هرکس از ختم قران قبلی http://boghz1.blogfa.com/post-274.aspx88/08/17 :: 21:0 :: نويسنده : آبجی سمیه!
می گن مرگ شتری که در خونه همه می خوابه...گفتنش آسون و فهمش سخته خیلی سخت...از خیلی وقت پیش می دونستم که مادر مریم عزیزم در بستر بیماری هست.. و امروز و در این پائیز مادر مریم عزیزم مسافر آسمان شد... مریم ماهم می دونم که هیچ کس نمی تونه حجم بی انتهای این درد رو درک کنه....اما همه ما این درد رو تجربه کردیم...می دونم جای خالی این فرشته مهربون و هیچ واژه ای پر نمیکنه... و تنها از خدای مرگ و زندگی می خوام که برای روح مادرت آرامش و به شما فرشته صبر هدیه کنه.... کاش می تونستم در کنارت باشم ...تسلیتم رو پذیرا باش. دعای آرامش و صبر بخونیم بلاگ مریم فشندی http://taentehaa.blogfa.com/88/08/16 :: 13:23 :: نويسنده : آبجی سمیه!
ق.ن.سلام...این شعر رو سر وقت و با حوصله تا آخرش بخونید...شاید تکراری باشه ولی می ارزه که بارها بخونیدش... _______________________________________ اي ستاره ها كه از جهان دور چشمتان به چشم بي فروغ ماست نامي از زمين و از بشر شنيده ايد درميان آبي زلال آسمان موج دود و خون و آتشي نديده ايد اين غبار محنتي كه در دل فضاست اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست در پي تباهي شماست گوشتان اگر به ناله من آشناست از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه از مسافري كه ميرسد ز گرد را ه از زمين فتنه گر حذر كنيد پاي اين بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سياست اي ستاره اي كه پيش ديده مني باورت نميشود كه در زمين هركجا به هر كه ميرسي خنجري ميان پشت خود نهفته است پشت هر شكوفه تبسمي خار جانگزاي حيله اي شكفته است آنكه با تو ميزند صلاي مهر جز به فكر غارت دل تو نيست گر چراغ روشني به راه تست چشم گرگ جاودان گرسنه اي است اي ستاره ها سلام مان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است در زمين زبان حق بريده اند حق زبان تازيانه است وانكه با تو صادقانه درد دل كند هاي هاي گريه شبانه است اي ستاره باورت نمي شود درميان باغ بي ترانه زمين ساقه هاي سبز آشتي شكسته است لاله هاي سرخ دوستي فسرده است غنچه هاي نورس اميد لب به خنده وانكرده مرده است پرچم بلند سرو راستي سر به خاك غم سپرده است اي ستاره باورت نميشود آن سپيده دم كه با صفا و ناز در فضاي بي كرانه مي دميد ديگر از زمين رميده است اين سپيده ها سپيده نيست رنگ چهره زمين پريده است آن شقايق شفق كه ميشكفت عصر ها ميان موج نور دامن از زمين كشيده است سرخي و كبودي افق قلب مردم به خاك و خون تپيده است دود و آتش به آسمان رسيده است ابرهاي روشني كه چون حرير بستر عروس ماه بود پنبه هاي داغ هاي كهنه است اي ستاره اي ستاره غريب از بشر مگوي و از زمين مپرس زير نعره گلوله هاي آتشين از صفاي گونه هاي آتشين مپرس زير سيلي شكنجه هاي دردناك از زوال چهره هاي نازنين مپرس پيش چشم كودكان بي پناه از نگاه مادران شرمگين مپرس در جهنمي كه از جهان جداست در جهنمي كه پيش ديده خداست از لهيب كوره ها و كوه نعش ها از غريو زنده ها ميان شعله ها بيش از اين مپرس بيش از اين مپرس اي ستاره اي ستاره غريب ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم پس چرا به داد ما نميرسد ما صداي گريه مان به آسمان رسيد از خدا چرا صدا نمی رسد بگذريم ازين ترانه هاي درد بگذريم ازين فسانه هاي تلخ بگذر از من اي ستاره شب گذشت قصه سياه مردم زمين بسته راه خواب ناز تو ميگريزد از فغان سرد من گوش از ترانه بي نياز تو اي كه دست من به دامنت نمي رسد اشك من به دامن تو ميچكد با نسيم دلكش سحر چشم خسته تو بسته ميشود بي تو در حصار اين شب سياه عقده هاي گريه شبانه ام بر گلو شكسته ميشود شب به خير
پ.ن.1.شعر از فریدون مشیری پ.ن.2.از من خرده نگیرید که به وبتون سر نمی زنم..باور کنید نه وقتش هست ونه حوصله ای...اما شما رهگذر رو فراموش نکنید...بعد کنکور جبران می کنم حتما. پائیزتون دلچسب باشه... 88/08/11 :: 22:3 :: نويسنده : آبجی سمیه!
زندگی در اسارت این زنجیرها و در تنهایی چه دهشتناک است همه شادیهایت را با تو سهیم می شوند اما هرگز کسی سهمی از بار غم هایت به دوش نمی کشد من اینجا تنهایم همچون پرنده ای یکه تاز پادشاه آسمان ها رنج های بیشمار قلبم را می فشارند و سالهایم را به تماشا نشسته ام که گوش به فرمان تقدیرند و همچون خواب و رویا از پس هم می گذرند و دوباره با همان آرزوی قدیمی و پابرجا باز می گردند تابوتی می بینم،چشم به راه کسی کسی که لحظه ای بر زمین درنگ کند و از رفتن بازماند می دانم اندوه مرگ من کسی را در هم نخواهد شکست و باور دارم که روزی مرگ من شادی بزرگتری از روز میلادم برایشان به ارمغان خواهد آورد ....................... شعری که بی نهایت دوستش دارم..از لرمانتف کتاب مرگ شاعر
راسی این روزها پر از حرفم ولی حس نوشتن ندارم....از دیگرانی که دوست می دارم می نویسم... عکس جشن تولد معصومه در وبلاگش http://masomeabbasi.blogfa.com/88/08/09 :: 11:12 :: نويسنده : آبجی سمیه!
ما چون ز دری پای كشیدیم ،كشیدیم امید ز هر كس كه بریدیم ، بریدیم دل نیست كبوتر كه چو بر خاست نشیند از گوشه بامی كه پریدیم پریدیم فردا جشن تولد معصومه است...و اومدنش به تنکابن 88/08/06 :: 14:16 :: نويسنده : آبجی سمیه!
1)
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی . .................................... 2) شوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم ز سر برآمد زین آتش نهانی ای بر در سرایت غوغای عشق بازان همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خوای گر بر عمل ببخشی ور بی گنه برانی .......................................... 3)میلادت مبارک ای در وطن خویش غریب!!!به امید دیدار... البته اگر خاطر همیشه عزیزتان بخواهد http://masomeabbasi.blogfa.com/ وبلاگ معصومه ام...
88/08/03 :: 20:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
شب از جایی شروع می شه که تو چشماتو می بندی
پ.ن...خوابی و چشم حادثه بیدار می شود....هفت آسمان به دوش تو آوار می شود این تنها حالتیه که معصومه می خوابه..دستاش کنار گوشش...
88/07/28 :: 20:37 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام.گفتم که خبری در راه است... جای خبر بگذار یک فرشته کوچک و معصوم که پاهایش چند دقیقه هست به زمین رسیده ...دیشب که خواستند روز دختر را تبریک بگویند گفتند خدا لبخند زد و دختر آفریده شد....حالا لبخند خدا به ما تابید....در این روز قشنگ..روز میلاد حضرت معصومه(س) معصومه کوچک ما هم دنیا آمد...
کوچولوی دوست داشتنی ما که بی تاب دیدنش هستم امشب به آغوش دنیا پرید... معصومه دختر برادر نازنینم مهدی....و اولین نوه پدر و مادرم.... خدا رو بی نهایت شکر به خاطر سلامت بود معصومه و مادرش که خیلی اذیت شد این روزها....
....... پ.ن.1...یووووووووووووهووووووووووووووو عمه شدممممممممممممم....خیلی خیلی خیلی شادیم....تا بی نهایت..خدایا این شادی ها رو مانا کن...
پ.ن.2...خبرهای واصله!!! از شباهت عجیب غریب معصومه به مهدی خوشگلم خبر می ده...!!!فک کن... با آهنگ وب شدیدا شاد باشید معصومه خانوم کوچولو
اینم معصومه کوچولو که خفن متفکره
نی نی خوابه!!!!!
88/07/28 :: 14:6 :: نويسنده : آبجی سمیه!
خ ب ر ی د ر ر ا ه ا س ت!!! پ.ن.بی ربط...با دیدن تو دست و دلم می لرزد....زیبایی تو چقدر وحشتناک است!!! 88/07/25 :: 14:34 :: نويسنده : آبجی سمیه!
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد پ.ن.1...سلام...همین...
پ.ن.2...سهم هر کس از ختم قران در ادامه مطلب...
پ.ن. 3فعلا تا بعد..یا علی...
ادامه مطلب ... 88/07/20 :: 11:2 :: نويسنده : آبجی سمیه!
از دل کویر عطر باران می آید...می شنوی...؟ از راه دور قامت مردی از تبار باران نمایان می شود...می بینی؟ از هر لبخندش عطر بهار می رسد.... باران از شانه هایش می بارد..خیس ترنم باران اویم... از سلاله سادات...هم نام محمد(ص)...خاتم انبیاء...در نامش غرق می شود...سید محمد خاتمی.. مردی که فلسفه را از بر بود و هست...در اجتهاد هم سر آمد...رها شده از هیاهوی سیاست، لابلای کتاب ها در کنج کتابخانه روزگار می گذراند....تا آنکه از راه دور صدایی آمد...فیلسوفی(ساموئل هانتینگتن) عَلم خونینی از اسلام بلند کرده بود...اسلام دین جنگ و خونریزی ست...تمدن اسلام تمدن خونخواهی ست...می گفت اسلام فقط دست هایش روی ماشه است و زبانی برای سخن گفتن ندارد... او شنید..دلش گرفت..اشک هایش را پشت عینک بی فِر ِِمش قایم کرد...با آه و ناله و نفرین نمی شود...عینکش را جابجا کرد...در بحر تفکر غرق..نه اسلام اینگونه نیست... اسلام آئین گفتگوست...فقط صدای اسلام را در قفس کرده اند... از لابلای کتاب ها سر برآورد...و از کتابخانه پا بیرون گذاشت... همان روزها گوش ایران و ایرانی در انتظار صدایی بود که با شنیدنش در دل جوانه امید برویاند... صدایی آمد.صدای مردی که سالها منتظر بودند...در انتظار مردی صبور،سراپا ادب ،لبریز از حجب و حیا... آن مرد آمد.. با کلامی مختصر و ژرف و کمر همت بست برای ایرانی آباد،آزاد و مسقل.... چهره اش چون آسمان...لبخندش به غایت دلنشین بود و هست... یادت هست روزهای خوب آمدنش...آن روزها که انگار شوری عجیب در دل مردم خانه کرده بود...یادت هست دیوار شهر عکس او را قاب گرفته بود؟ یادت هست برای اینکه خرابش کنند عده ای را اجیر کردند که عکس او را بگیرند و در شب عاشورا به نام خاتمی جشن بگیرند..چه کسی ایست که نداند این را؟مشتشان خالی بود... همان روزها...وقتی انگشت های جوهری شده به او اشاره کرد، نامش به عنوان هفتمین و هشتمین رئیس جمهور ایران در تاریخ سبز شد...مردم نفسی عمیق کشیدند و جماعتی که اسلام را برای منفعتشان در قفس کرده بودند تا می توانستند کفن!!!! اجاره کردند. همان روزها مجتهد فیلسوفی که سالها در آلمان امام جماعت شیعیان بود باید در مقابل یکه تازی فیلسوفی امریکایی قد علم می کرد....رفت در سازمانی که تمام روسای جمهور دنیا در خیال خود کسی را می دیدند که ریشه در اسلام خونین دارد....او رفت و ایستاد و گفتبه نام جمهوری اسلامى ایران پیشنهاد مى کنم که به عنوان گام اول ، سال 2001، از سوی سازمان ملل سال گفت وگوی تمدن ها نامیده شود.همه پذیرفتند....نامیدند سال گفتگوی تمدن ها...باور کردنی نبود اسلام زبانی برای حرف زدن دارد... یادش بخیر دست های ممتد سیاستمدارانی که در مقابل ایران و اسلام جبهه گرفته بودند..کسانی که بعد از در کنار ایران نشتند..به احترام او ایستادند...کلاه از سر کودک عقلشان افتاد......و امروز در تمام دنیا به جز ایران دفتر گفتگوی تمدن ها وجود دارد...خنده دارست مگر نه؟ او پرده دروغین خشم را که بر چهره اسلام نهاده بودند را کنار زد و اسلام مهربان از پس آن پرده طلوع کرد و دوباره ایرانی عزت مند شد و اسلام وایران دوباره نفس کشیدند... نام ایران در گوش جهان دلنشین نشست. یادش بخیر آن روزها...از لاک انزوا بیرون آمده بودیم...ایرانی بودن افتخار شده بود... یادم می آید ان روزهای خوب.روزهایی که قرار بود کاخ الیزه میزبان قدوم او شود...او نرفت....به خاطر اسلام...در هیچ کجای دنیا سابقه نداشت چنین کاری...او نرفت تا سر میزی که او می نشیند کسی شراب سرو نکند...ماند و عزت مند تر رفت...رفت در کاخ الیزه ای که رئیس حمهورش برای اولین بار و به افتخار او و به احترام او از پله هایش پائین آمد و سید محبوب ما را در آغوش گرفت...و انگار کسانی که انقدر چشمنشان قوی ست برای دیدن هاله نور این روزهای پررنگ را ندیدند که کتمانش کردند...که کمتر کسی ایست که نداند صاحب این سخن چه ید طولانی برای اینگونه سخن راندن ها دارد... یادش بخیر آن روزهایی که پی در پی سیاستمدارانی که ایرانی را ترسناک می دانستند کمر خم می کردند در مقابل سید بزرگوار ما...کمتر جایی بود که نرفته باشد...می رفت تا ایرانی آباد داشته باشد...آزاد داشته باشد....دنیا فهمیده بود این مرد اهل جنگ نیست..اهل سوال های بی جا نیست..این مرد وقتی حرف می زند که گوش شنوایی وجود داشته باشد..مردی که مردمش را مقدس ترین و محترم ترین مردم دنیا می دانست... از حافظه تاریخ پاک نمی شودروزی که حافظ اسد به دیار باقی شتافت فرزند او و رئیس جمهور کنونی سوریه بی اعتنا به روسای و نمایندگان کشورهای مختلف،می گفت تا سید محمد خاتمی نباشد پدرش را به خاک نمی سپارد...از یادمان نرفته صحبت خصوصی که 3 ساعت بین این دو رد و بدل شد. کجاست آن همه عزت؟کجاست آن همه افتخار و احترام.... اما عده ای زهاد خشک مغز که نه از اسلام ورقی را بلد بودند و نه از سیاست سر رشته ای داشتند کفن به تن بر علیه او شعار می دادند...شعارهایی که هیچ شعوری پشت سرش نبود...که افراد معلوم حال که در سلامت روانی شان شک است پشت سرشان حمایت می کردند. همان هایی که امروز چشم بر روی انسان ملحد که دوست صمیمی شان هست بسته اند،کسانی که انگار کور بودند آن همه به حرمتی به ساحت پیامبر در وزارت خانه ها، هم اکنون می گویند باافتخار که ما کفن هایمان را برای اصلاح طلبان بیرون می آوریم....متاسفم برای مردمی که روحانی اش انقدر کوته فکر باشد... اما کیست که نداند که عزت و احترامی که دنیا برای سید محمد خاتمی قایل است برای هیچ مرد ایرانی قائل نیست... کسی که هنوز گره هایی که بسیاری با دندان هم نمی توانند باز کنند با انگشتانش می گشاید....کسی که در پشت این پرده ضخیمی برای او کشیده اند،هنوز برای ایران گره گشایی سیاسی می کند.. همه این ها را گفتم تا برسم به فرداکه 21 مهر ماست ..همان روزی که خدا باران را از دل کویر فرستاد. مردی که از چهره اش ایمان و اخلاص می بارد...روشنفکری که نه از راه نفاق و دروغ که از راه راستی و صداقت بیشماری را شیفته خودش کرده است..او مرد گفتگو ست...هراسی ندارد از صحبت کردن...مشتش پر است از دلیل و منطق..مردی که با لبخندش جهانی را مبهوت خودش می کند...مردی که هر روز که از عمرش می گذرد زیبا تر می شود...بر خلاف عده ای...!!! مردی که عده ای قلیل از دانایی او در هراسند و به خیال خامشان می پندارند تریبون را از او گرفتن یعنی حذف کردن او...که عجیب در بحر خامیشان فرو رفته اند...چه کسی ست که نداند شوق مردم به او بود که ترس بر جان همان ها انداخت که حرفهای سید محمد خاتمی در شبهای قدر یعنی رسوایی آنان... او "سید محمد خاتمی" اسطوره همیشه زنده زندگی من است..محبوب زیبا رویی که من برای دیدن لبخندش ثانیه شماری می کنم...مردی که آرزو دارم تا دوباره در سایه دولت او زندگی بگذرانم....که او همیشه رئیس جمهور من است...منی که زیباترین لحظه های زندگی ام را در روزگار او پشت سر گذاشتم. به یادم می آید سخن ناب منیژه حکمت را که در روزگار حضور او نوشته بود:"آقای خاتمی من عاشق شما هستم...." و من با بلندترین صدا تکرار می کنم این سخن را که " آقای خاتمی من عاشق شما هستم" ................... تفالی زدم به حضرت حافظ برای سید محبوبم..خودم در عجبم....باور کن باور نمی شود این پاسخ حضرت حافظ... ای خون بهای نافه چین خاک راه تو خورشید سایه پرور طرف کلاه تو نرگس کرشمه می برد از حد برون خرام ای من فدای شیوه چشم سیاه تو خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال از دل نیامدش که نویسد گناه تو آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو با هر ستاره ای سرو کار است هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو یاران هم نشین همه از هم جدا شدند مائیم و آستانه دولت پناه تو حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت آتش زند به خرمن غم دود و آه تو
![]() ![]() متن سخنرانی سید محبوبم در سازمان ملل در ادامه مطلب...بخوانید و لذت ببرید ................... پ.ن.سبز...پیش از شما به سان شما بی شماره ها با تار عنکبوت نوشتند روی باد کین دولت خجسته جاوید زنده باد! شفیعی کدکنی
هپ.ن.تولدانه....22 مهر تولد یه نیلوفر ِِ سبزه..که آبی هم هست....نیلوفر سبز و آبی ام تولدت مبارک..سبز بمانی 11 مهر هم تولد یه دختر آسمانی بود..دختر سبز دنیای مجازی و واقعی....تولد پریسا....صاحب جاودانه ها...پریسای جاودانه ام....تولدت با تاخیر مبارک...ببخش این تاخیر رو بر من پ.ن.... بگم خدمت دوستانی که برای ختم قرآن شرکت کرده اند چون هنوز سی نفری که برای ختم قران لازم هست تکمیل نشده،فعلا مشخص نمی کنم چه جزء ی رو بخونید.به محض تکمیل شدن خبرتون می کنم..هر کس دیگه ای هم مایل هست در ختم قرآن شرکت کنه برام کامنت بذاره ..ممنون ادامه مطلب ... 88/07/15 :: 10:25 :: نويسنده : آبجی سمیه!
باورم نميشه اصلا...سه روزي هست كه پدر خانم طاهره قیومی به رحمت خدا رفتند... طاهره عزيزم...كه مثل يه دوست و يه خواهر براي من مي موني و خودت هم مي دوني كه چقدر براي من عزيزي... مي دونم توي اين روزهاي خزون زده هيچ حرف و صحبتي نمي تونه تسكيني براي قلب تو باشه...و هيچ چيزي نمي تونه جاي خالي پدر رو برات پر كنه ... مي دونم كه تو اين روزها و شبها فقط اشك و خاطره و تنهايي است كه بهت هجوم مياره... شايد بشه راحت گفت در غمت شريكم ولي خودم با تمام وجودم درك مي كنم كه هيچ كس نمي تونه در اين غم شريك تو باشه... و هيچ كس جز خدا نمي تونه به قلبت صبر بده.... از خدايي كه صاحب صبر هست مي خوام كه در مقابل اين فراق عظيم، صبر جميل بهت بده....
اگر موافقید یه ختم قران برای پدر خانم قیومی بگیریم؟هر کی موافقه بگه تا سهم هر کسی مشخص بشه.کامنت رو تو پست قبلی بذارید ....................... اي ساربان آهسته ران، کارام جانم مي رود 88/07/14 :: 20:45 :: نويسنده : آبجی سمیه!
نيازمند يك عدد دانشگاه آزاد اسلامي!!واحد چالوس مي باشم همراه با تمامي دانشجويان علوم سياسي ورودي سال 84.....من دلم براي تك تك شون تنگ شده....من تمام روزهاي دانشجويي مو مي خواااااااااااااام دم بچه هاي دانشكده علوم سياسي گرممممممم
............................. پ.ن.۱////آخه کی میای؟وقتی بهت فکر می کنم ته دلم قنج می ره..... پ.ن۲...دست همه دوستاني كه پست قبل برام كامنت گذاشتن درد نكنه...و تموم كسايي كه بنده رو مخاطب كثيف ترين توهين ها قرار دادن به شخص شخيص خداوند واگذار مي كنم... جناب موسوي گفتن تولدشون 7مهر نيست..انشالله يازده اسفند بازم براي تولدش مي نويسم...
اسپیکرا روشن....شاد باشید 88/07/06 :: 17:19 :: نويسنده : آبجی سمیه!
هيجان دارم...قلبم قرار نمي گيرد...حس اين روزها و اين لحظه هاي من همين است كه مي خواني.. ديشب تا ساعت2 مورد هجوم حرف و واژه و تشبيه و تحسين بودم...چه بنويسم...از كدام زاويه ببينمت..؟با كدام قلم مشقت كنم..اصلا چند بار از تو بنويسم كه اگر بباغازم تن كاغذ كبود مي شود.چگونه مي شود اين عشق را فرياد زد؟ پائيز از راه رسيده اما عطر بهار پيچيده در جانم... تقويم لحظه به لحظه به تو نزديك مي شود.فردا كه آفتاب هفتمين روز مهر به طلوع بنشيند شصت و هشتمين سال آمدنت را جشن مي گيرد....سربلند كردي تقويم را مرد...خوش آمدي... فردا روز تولد توست كاش مي شد مثل آدمهاي آن سوي آبها برايت تولدي مي گرفتيم بي نظير....كه حسرتش روي دل هيچ كس نماند...مي داني چقدر خوشحالم از آمدنت...بايد شهر را اذين بست..بايد تا نهايت خنديد...بايد شكر كرد و شكر ... حرفها دارم برايت...كمي اش را مي نويسم كاش به دستت مي رسيد... اي با من و پنهان چو دل از دل سلامت مي كنم.... اسمت را زياد شنيدم لابلاي خاطرات پدر...از لب هاي مادر....گاهي از لابلاي دوربين هايي كه هميشه منهاي تو بود طلوع ميكردي...همين منها كردن ها بود كه فرياد زدند عده اي بيست سال كجا بودي...بيست سال سكوت كردي؟نه...سكوت نبود...اين عادت بد ماست كه عادت داريم فقط پررنگ ها را ببينيم و صداي بلند را بشنويم...اما تو بودي....ملايم و آرام...پست و مقام هم داشتي ولي رسم تو اين نبود كه آسمان را به زمين بياوري كه بگويي من هم هستم... كساني كه رنگ صدايت را مي شناختند در عقل تو شريك بودند...مي ديدنت و مي شنيدنت...اما فهم مردي آرام و صبوري چون تو از عهده هر كسي بر نمي آيد... همان روزها كه پدران ما سرشار از حس شيرين انقلاب، ناگهان طعم تلخ جنگ زير دهانشان مز مزه شد، و بني صدر جبهه را متلاشي مي كرد مردم در دل دعاي آمدن يك مرد را مي خواندند. شنيده ام تو آنقدر صبور و آرام بودي كه سربازان زير باران گلوله و حضور تانك و شيميايي، آرام و صبور بودند.آن روزها تو مردي بوي با لباسي خاكي كه در جبهه ها مي رفتي..از سويي دل بي تاب خط مقدم، از سويي نگران مردمي كه چشم به دست و فكر تو دوخته بودند...چه كسي جز تو مي توانست در آن قحطي و تلاطم و ترس بياستد كه هر روز مشتاقانش را بي تاب تر كند. اگر تو نبودي..اگر صداقت تو نبود كجا مرداني چون همت ها و باكري ها،خرازي ها و جهان آرا ها و از دل جبهه بيرون مي آمد...اگر خيالشان جمع پشت جبهه ها نبود كجا راه سلوكي شهادت را مي پيمودند. همان كساني كه اينروزها شده اند آدم بده قصه بعضي ها....اينجا هر كس از تو حرف بزند زبانش را چون فرخي مي دوزند. خواندم و شنيدم روزي كه اسطوره شكست ناپذير من امام روح الله نام تو را پيشنهاد كرد كه نخست وزير باشي در ميان بحبوحه جنگ و خون گفتند حكم حكومتي مي خواهيم....امامم گفت من به عنوان يك شهروند ايراني ميرحسين موسوي را انتخاب مي كنم چون اگر او نباشد مرزهاي اسلام به خطر مي افتد...و ناراضيان خشمگين از عشق امام به تو سكوت كردند....درست مثل خشمگيناني كه اينروزها دلشان پر از نفرت نوه امام شده...آدمهاي كوته فكري كه همين چند سال قبل كه دور نشديم از آن، حسرت گونه و پر مدعا فرياد مي زدند چرا خاندان روح الله زيبا صورت هستند و گويا چشم ظاهر بينشان، زيبا سيرتيشان را نمي بيند.. چقدر تاريخ زود به زود تكرار مي شود...
روزگار گذشت و گذشت...ديگر باران بمب نمي باريد..وجبي هم كم نشد از خاك مقدس ايران....تو رفتي ..امام هم رفت...روزگار با تمام سختي هايش مي گذشت...اما قابل تحمل بود...عزتي داشتيم...گوش هايي بودند كه حرفهايمان را بشنوند..خوب بود..بد هم بود...سختي بود...اشتباه بود ولي ايراني بودن افتخار بود...عزت بود...بزرگي بود... اما روزگاري آمد كه هر جا اسم ايراني امد انگشت سبابه اش را جوهري كردند...آبرويش را بردند...زخم روي دل مردم گذاشت....آرام نصيحت كردي..نشنيدند... و آمدي از راه دور....ابتدا سيد محبوبم آمده بود، ياد روزهاي خوب گذشته در من زنده شد اما وقتي قرار شد تو بيايي...عشقت در من جوانه زد.. دوستت داشتم .اما كمتر از امروز.... آمدي گفتي دروغ نمي گويم...قول دادي...و گفتي و گفتي كه چقدر ما پر شده بوديم از دروغ...دست ما را گرفتي و تا اوج بردي و رنگ سبز روي بوم ما كشيدي...حرف دكتر شريعتي آنروزها كه گفته بود درست از آب در آمد....اين دو نفر(شما و بانو) آينده درخشاني داريد...و داشتيد و خواهيد داشت... ميرحسين نازنينم...من از تو ممنونم كه با صداقت و راستي تو، بهترين روزهاي عمر همه ما را به ما هديه دادي...روزهايي كه توسل جستيم به جد تو،از خشم، ناممان را رياكار گذاشتند....وقتي خيابان ها سبز شد..ترسيدند از ريشه دواندن ما..آدم هاي هم سن و سال من كه انقلاب را نچشيده بودند ولي از گوشه كنار مي شنيدمم كه حس اين روزهاي ما شبيه همان حس و حال پس از پيروزي انقلاب است... رد پاي اشك شوق آدمهايي كه موهايشان را در آسياب سفيد نكرده بودند روي گونه هاشان ديدني بود وقتي ما را سرشار و سبز مي ديدند...و ما چقدر سبز شديم...آن روزها كه گفتند نام تو از صندوق ها بيرون نيامد خنديديم...باز هم دروغ ديگر...تو آمدي و تنها نگذاشتي كساني را كه دوستت داشتند...آمدي..از راه قانون...گفتند چيزي كه تو مي خواهي قانون نيست...اما در همين كتاب مقدس قانون اساسي نوشته بودند چيزي كه تو مي خواهي عين قانون است...آن روزها گريه كرديم...غصه خورديم..اما از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان كه اينرزوها از شادي در پوست خود نمي گنجم كه وقتي نام سبز تو را سر بريدند، رقيبان تو كه عجيب هم با هم رفيقند چنان هم ديگر را به رسوايي كشاندند كه مدام اين حرف خدا را زمزمه مي كنم كه مكروا و مكروالله والله خير الماكرين..كه هر چه مي كنند بوي گندشان بيشتر هم مي خورد و بلند مي شود. اما روزگار غريبيست نازنين....مي دانم كه سينه ات پر از داغ است.يارانت به كنج زندان افتادند...دوستانت را تهمت مي زنند.نامت را گذاشتند خائن...ولي اين ها به قامت تو راست نمي آيد...اين برچسب ها به تو نمي چسبد. تاريخ زودتر از موعد تكرار مي شود....اعتراف گرفتند درست شبيه روزنامه نگاري كه در دوران محمد رضا شاه شكنجه شد و جلوي تلويزيون آمد و اعتراف كرد و نام انقلاب سفيد را فرياد زد و اعتراف كرد و نادم شد...ولي نادم نبود اما طاقت بياور....كه ما هستيم...نسلهاي ديگر هم هستند.... راه و باور و هدفمان را سبز كردي.... تنها نيستي مرد.... مي دانم كه طعم تولد شصت و هشتمين سال آمدنت شيرين نيست ....اما تو به رسم همه تولد ها شمعي روشن كن....كه راه ما روشنتر شود....
HAPPY BIRTHDAY MR PERESIDENT
گناه اول ما افتتاح پنجره بود.....گناه ديگر ما انهدام ديوار است...
ميرحسين محبوب من ..از حافظ خواستم تا از تو برايم بگويد گفت: جمالت آفتاب هر نظر باد ز خوبي روي خوبت خوبتر باد هماي زلف شاهين شهپرت را دل شاهان عالم زير پر باد كسي كو بسته زلفت نباشد چو زلفت در هم و زير و زبر باد دلي كو عاشق رويت نباشد هميشه غرقه در خون جگر باد بتا چون غمزه ات ناوك فشاند دل مجروح من پيشش سپر باد چو لعل شكرينت بوسه بخشد مذاق جان من زو پر شكر باد مرا از تست هر دم تازه عشقي ترا هر ساعتي حسني دگر باد بجان مشتاق روي تست حافظ ترا در حال مشتاقان نظر باد
نازنين در اين روزهايشلوغ،راهي را بلدم كه عجيب زيباست..زل مي زنم به عكس نازنينت و مي خوانم حرفهاي قيصر را كه زيبا گفت و زيبا نوشتند كنار عكست: بعضي از كتابها برامون قصه مي گن تا بخوابيم و بعضي قصه مي گن تا بيدار شيم.بعضي از كتابها پر حرفن ولي حرفي براي گفتن ندارن و بعضي ساكت و آرمون ولي يك عالم حرف گفتني در دل دارن... پ.ن.1....توهين ممنوع.... عکسای تولد میرحسین در ادامه مطلب
ادامه مطلب ... 88/07/05 :: 23:7 :: نويسنده : آبجی سمیه!
سلام...
خوبین؟خوشین..خزونتون مبارک....
کلی سوژه از دست دادم این روزها به خاطر یه رعد و برق.....از تولدها بگیر....عید فطر و مهر و این روزها... ولی یه سوژه تاپ و سبز دارم که می خوام بنویسم....
فقط بگم هیچ کس حق توهین نداره..وگرنه بی جواب نمیمونه
فعلا تا بعد
در پناه حق سبز باشید |
||||||